پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۶ - ۹ ذيحجه ۱۴۲۸
Thu, Dec 20, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
خاطرات و مخاطرات
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
خاطرات و مخاطرات
دزدان ۴۰۰ ميليون تومانى
[سروان حميد نجفى]

روزى را كه به اداره اول پليس آگاهى تهران ـ مبارزه با سرقت هاى مسلحانه ـ منتقل شدم و نخستين پرونده اى كه براى رسيدگى به من سپرده شد را هيچ گاه فراموش نمى كنم چرا كه مجبور شدم براى كشف اين سرقت و دستگيرى متهمان پرونده در يك روز ۱۰ بار خودرويم را در كارواش بشويم.
۹ ماه از زمان سرقت مسلحانه از بانكى در شرق تهران مى گذشت. وقتى پرونده را مطالعه كردم متوجه شدم ساعت ۸ صبح روز حادثه سه مرد مسلح موتوسيكلت سوار وارد بانك شده اند آنها با تهديد كارمندان و مشتريان يك كپسول گاز پيك نيكى كه ساعتى هم به آن نصب بود را به عنوان بمب دست ساز وسط محوطه بانك قرار داده و با تهديد به اين كه اگر كسى از جايش حركت كند، بمب را منفجر خواهند كرد حدود ۴۰۰ ميليون تومان پول نقد و تراول چك دزديده ايد. آنها هنگام خروج از بانك ۳ در آهنى را با يك قفل بزرگ بسته اند تا كسى نتواند به راحتى از آنجا خارج شود.
با توجه به اين كه دزدان چهره شان را پوشانده بودند و بانك هم مجهز به سيستم دوربين مداربسته نبود چهره نگارى از آنها صورت نگرفته بود. فقط اظهارات چند تن از كارمندان و مشتريان در مورد برخى مشخصات ظاهرى آنها در پرونده ثبت شده بود.
وقتى پرونده را به دقت مطالعه كردم دريافتم كه دزدان ۶ ماه بعد از سرقت، خرج كردن تراول چك ها را آغاز كرده اند.
تعدادى از تراول هاى مسروقه نيز به يك فروشنده لوازم برقى در خيابان سعدى تهران پرداخت شده بود. مرد مغازه دار پس از دستگيرى چند روزى هم بازداشت شده بود اما از آنجا كه دلايل لازم عليه او به دست نيامده بود همكارانم او را با سند آزاد كرده بودند.
وقتى به اين قسمت پرونده رسيدم حس عجيبى به من گفت تنها سرنخ پرونده همين جاست. بدين ترتيب با هماهنگى قاضى پرونده دستور احضار دوباره اين مرد فروشنده صادر شد و او براى انجام تحقيقات يك بار ديگر به اداره اول پليس آگاهى آمد.
از او خواستم ماجراى فروش لوازم و نحوه دريافت تراول هاى مسروقه را برايم شرح دهد.
مرد فروشنده گفت: مدتى قبل سه مرد جوان با يك وانت بار كرايه اى به مغازه ام آمده و مقدارى لوازم راه اندازى كارواش از قبيل جارو برقى و غيره خريدند. مى گفتند كه قصد دارند در جاده چالوس كارواش راه اندازى كنند.
وقتى مشخصات آنها را اعلام كرد متوجه شدم خود دزدان براى خريد لوازم مراجعه كرده اند. با اين حال نسبت به نشانى كه در مورد مكان راه اندازى كارواش داده بودند شك كردم و احتمال دادم نشانى را اشتباه گفته باشند. به همين خاطر از مرد فروشنده خواستم تا بيشتر فكر كند و مطمئن شود كه دزدان از محل ديگرى اسم برده اند يا نه
در همين موقع مرد فروشنده گفت: خود آنها از كرج و جاده چالوس حرف مى زدند اما وقتى مى خواستند اجناس را سوار وانت كنند موقعى كه با راننده وانت بر سر كرايه جر و بحث مى كردند شاگردم شنيده بود كه از دماوند اسم برده بودند و ظاهراً كرايه اجناس را تا دماوند حساب كرده بودند.
بدين ترتيب تصميم گرفتم جست وجوى خود را از شرق تهران آغاز كنم. با توجه به اين كه دو سه ماهى از آن زمان مى گذشت احتمال دادم دزدان تا آن زمان كارواش را راه اندازى كرده باشند. به همين خاطر كار خودم را براى بررسى تمام كارواش هاى منطقه از شرق تهران و جاده دماوند آغاز كردم.
از آنجا كه مرد فروشنده هم دزدان را به خوبى ديده و وسايلى كه به آنها فروخته بود را مى شناخت او را نيز با خودم همراه كردم تا در شناسايى دزدان كمكم كند. براى اين كه ماجراى دستگيرى لو نرود با خودروى شخصى خودم به جست وجو پرداختم.
صبح زود دو نفرى راه افتاديم و از ابتداى جاده دماوند تمام كارواش ها را يك به يك بررسى كرديم. بيش از ۱۰ كارواش در آن مسير قرار داشت كه مجبور شدم براى انجام تحقيقات به بهانه شست وشو وارد كارواش بشوم. مرد مغازه دار هم به بهانه قدم زدن وسايل داخل كارواش را بررسى مى كرد.
تقريباً ساعات پايانى شب فرا رسيده بود ما هم هيچ نتيجه اى به دست نياورده بوديم. وقتى در آخرين كارواشى كه در انتهاى مسيرمان بود هم چيزى دستگيرمان نشد نااميد تصميم به بازگشت داشتيم كه از صاحب كارواش پرسيدم: «اين اطراف غير از شما كارواش ديگرى نيست »
او هم در پاسخ گفت: چرا چند ماهى است كه يك كارواش جديد همين نزديكى ها راه اندازى شده است.
با شنيدن اين جمله انگار جان تازه اى گرفتم زمانى كه اين مرد به آن اشاره كرد دقيقاً با زمانى كه دزدان اجناس را خريده بودند مطابقت داشت. بلافاصله نشانى دقيق آنجا را گرفتم و راه افتاديم.
وقتى به كارواش رسيديم باز هم مجبور شدم خودرويم را براى شست و شو زير دستگاه ببرم. مرد فروشنده هم پياده شد و به سراغ وسايل داخل كارواش رفت اما چند لحظه بعد به سرعت برگشت و گفت: ديدمشان وسايل خودم است. همان هايى كه به دزدان فروختم. بلافاصله به سراغ صاحب كارواش رفتيم اما مرد مغازه دار با ديدن پسر جوان او را نشناخت. احتمال دادم شايد يكى از دوستان يا بستگان دزدان باشد. بنابراين به بهانه اى سر صحبت را با او باز كردم و فهميدم كه كارواش را به اتفاق ۲ برادر ديگرش كه صاحب كارواش هستند اداره مى كنند. وقتى تقريباً از موضوع مطمئن شديم به تهران برگشتيم. صبح روز بعد با گرفتن نيابت قضايى دوباره به كارواش مورد نظر برگشتيم و اين بار يكى از دزدان مسلح را در محل دستگير كرديم. وى بلافاصله به سرقت بانك اعتراف كرد و محل نگهدارى اسلحه و تراول ها را ـ خانه مادربزرگش ـ معرفى كرد و بدين ترتيب با همكارى دادستان و بازپرس به محل مورد نظر رفتيم. با پيداشدن اسلحه و تراول ها بلافاصله ۲ متهم ديگر هم دستگير شدند.
بدين ترتيب هر سه متهم كه سابقه خريد وفروش موادمخدر نيز داشتند بازداشت شدند.
در بازجويى ها معلوم شد دو تن از متهمان با يكديگر برادر بوده و نفر سوم هم از اقوام نزديكشان است. البته هيچ كدام سابقه سرقت نداشتند و انگيزه شان را از اين كار نياز شديد مالى عنوان كردند. از آنجا كه هر سه نفر اهل همان منطقه بودند اعتراف كردند كه از مدت ها قبل بانك مورد نظر را شناسايى كرده و آنجا را به دقت تحت نظر داشتند. بنابراين پس از برنامه ريزى هاى دقيق در ساعت خلوت روز به آنجا دستبرد زدند.
معماى پليسى
خانه وحشت
336201.jpg
[خسرو مبشر]

ساعت ۲:25 دقيقه بعد ازظهر ۱۲ تير، تلفن همراه سروان على اشترى به صدا درآمد. ستوان زندى از اداره قتل پليس آگاهى به او گفت: زنى ۵۳ ساله همسر يك پزشك سرشناس، در خانه ويلايى شان واقع در منطقه فرمانيه تهران به طرز مرموزى به قتل رسيده است. سروان اشترى پس از يك ساعت و ۴۵ دقيقه خود را به ويلاى شماره ۱۱۵ در فرمانيه رساند . خانه ويلايى در ميان يك باغ زيبا، با درختان سرسبز و سر به فلك كشيده قرار داشت.
در ضلع غربى باغ نيز چند خودروى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى و چند خودروى گران قيمت به چشم مى خورد. سروان پس از عبور از كنار خودروها وارد عمارت اصلى باغ شد. مأموران سرگرم نمونه بردارى از آثار باقى مانده بودند. در اين هنگام گروهبان همتى با ديدن سروان اشترى نزد او آمد. بعد هم به اتفاق وارد ساختمان شدند. او با راهنمايى گروهبان همتى از پله هاى مارپيچ بالا رفت و در برابر يك سالن پذيرايى بسيار بزرگ و شيك با مبل ها و دكوراسيون مجلل روبه رو شد.
يك آكواريوم بزرگ هم در جنوبى ترين نقطه پذيرايى مجاور اتاق خواب قرار داشت. جسد آسيه - زن صاحبخانه - روى تختخواب افتاده بود. سروان به سوى جسد رفت، پزشك متخصص پزشكى قانونى در حال معاينه بود و مأموران اداره تشخيص هويت هم با تجهيزات هميشگى در حال اثر بردارى و فيلمبردارى از محل قتل بودند. نخستين شواهد موجود در صحنه نشان مى داد قربانى جنايت در اتاق خواب غافلگير شده است. چرا كه ضربه هاى كارد از پشت به كمر، گردن و پهلوى مقتول اصابت كرده بود.
زاويه هاى ضربه ها نيز به گونه اى بود كه نشان مى داد، قاتل يا قاتلان با عجله و شتابزده مرتكب جنايت شده و گريخته اند.
همان موقع مردى كه كنار مأموران ايستاده بود و با گريه و ناراحتى به خود مى پيچيد توجه سروان را جلب كرد. سروان از او خواست پس از معرفى خود آنچه كه درباره مقتول و خانواده اش مى داند شرح دهد.
مرد با لكنت زبان و صداى بغض آلود گفت: من ... من سرايدار اين خانه ام و سر سفره اين خانواده بزرگ شده ام. من و خانواده ام مديون خانم - مقتول- هستيم. بعد از مرگ آقاى دكتر، خانم تنها شد. آنها سه دختر به نام هاى الميرا، اليكا و الناز و يك پسر به نام آريا داشتند. البته، الميرا و اليكا و آريا ازدواج كرده اند و قبل از فوت پدرشان به خارج رفته اند. الناز هم چند ماه پيش نامزد كرد. نامزدش پيمان هم مهندس راه و ساختمان است و در يك شركت خصوصى كار مى كند. خانم نيز پس از مرگ آقا چندان دلخوشى به اين زندگى نداشت. به همين خاطر دايم از الناز مى خواست همراه او به پاريس برود. اما وى به خاطر نامزدش نپذيرفت و خانم هم تصميم گرفت كليه مستغلات خود را از جمله خانه ويلايى و دو باغ در دماوند و چند مغازه در بازار تهران و خودروهاى گران قيمتش را بفروشد. البته خانم قصد داشت با فروش اموال و مستغلات خود سهم فرزندانش را از ارثيه خانوادگى بدهد تا آنها دچار مشكل مالى نشوند. حتى آسيه خانم به من يك خانه ۷۰ مترى داد تا خانواده ام در آنجا زندگى كنند. ناگفته نماند، خانم براى انجام كارهاى خود با آقاى دكتر محتشم پزشك و امين خانواده مشورت مى كرد. ايشان نيز همه كارهاى لازم را انجام مى داد. در حقيقت ايشان هم پزشك هستند و هم وكيل مورد اعتماد اعضاى خانواده.
مرد سرايدار درباره روز حادثه هم گفت: راستش هميشه از اين خانه، وحشت داشتم و هر موقع تنها مى شدم از ترس تمام درها و پنجره ها را مى بستم. از موقعى كه آقاى دكتر فوت كرده اند، اين خانه بوى مرگ مى دهد. چند بار هم اين موضوع را به آسيه خانم گفتم اما خانم اين موضوع را جدى نمى گرفت. وى ادامه داد: خانم ساعت يك و ۱۰ دقيقه بعد از ظهر ناهارشان را ميل كرده و بعد هم به مطالعه پرداختند. حدود ساعت يك و ۳۵ دقيقه بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد. از آيفون تصويرى سه مرد و دو زن را ديدم. آنها براى خريد خانه آمده بودند. به دليل اين كه از قبل هماهنگى شده بود با مشورت خانم در را باز كردم و آنها وارد شدند. من هم براى راهنمايى خريداران به محوطه باغ رفتم و قسمت هاى مختلف را به آنها نشان دادم. ناگهان يكى از آقايان را ديدم كه قصد داشت از پله هاى خانه بالا برود تا وارد سالن پذيرايى شود. او را صدا كردم همان موقع با تعجب الناز خانم و نامزدشان پيمان را ديدم. از دور به آنها سلام دادم.
آنها از پله ها بالا رفتند. در آن لحظه پيمان به مرد غريبه چيزى گفت و او برگشت. حدود ۴۰ دقيقه كارم طول كشيد و خريداران خانه را ترك كردند. پس از رفتن آنها من هم از پله ها بالا رفتم تا گزارش كار را به خانم بدهم. همينكه آمدم دستگيره را بچرخانم ناگهان آقا پيمان و الناز خانم را ديدم كه مثل هميشه با خنده در را باز كردند و از عمارت بيرون آمدند. هنگام خداحافظى هم به من گفتند مادر خوابيده و گفته كسى مزاحمش نشود. وقتى وارد اتاق پذيرايى شدم به طرف اتاق خواب خانم رفتم و گوشم را روى در اتاق گذاشتم. اما صدايى نشنيدم. بنابراين خيالم راحت شد كه او خوابيده است. به آشپزخانه رفتم و سرگرم كارهايم شدم. در همين موقع زنگ آيفون به صدا درآمد. فكر كنم حدود ساعت ۲ و ۳۰ دقيقه بود. وقتى تصوير دكتر محتشم را ديدم به او گفتم خانم خوابيده است و اگر كار مهمى دارند خانم را بيدار كنم. ايشان گفتند وقتى خانم بيدار شدند، بگوييد با من تماس بگيرد. بعد هم رفتند.
حدود ساعت ۲ و ۳۵ دقيقه تلفن زنگ زد و گوشى را برداشتم. آقاپيمان بود. او گفت يك مشترى خوب براى خريد خانه پيدا كرده. از خانم اجازه بگير تا او براى ديدن خانه بيايد. به ايشان گفتم، خانم خوابيده است. گفت: ايشان خريدار خوبى است. فوراً موضوع را خبر بده. به آقا پيمان گفتم: پس نيم ساعت ديگر تماس بگيريد تا نتيجه را بگويم. وقتى گوشى تلفن را گذاشتم به طرف اتاق خواب خانم رفتم به آرامى چند ضربه به در اتاق ايشان زدم، اما جوابى نشنيدم. در را باز كردم و نيم نگاهى به اتاق خواب انداختم. ناگهان وحشتزده خشكم زد. خانم روى تختخواب افتاده بود و لباس ها و قسمتى از تختخواب خون آلود بود. وقتى به خود آمدم با عجله وارد اتاق شدم. خانم را چند بار صدا زدم و به چهره اش نگاه كردم. چشمان او باز بود و به من نگاه مى كرد.
سروان: خانم را با چه وسيله اى كشتند
سرايدار: آقا نمى دانم. ولى طاق باز روى تختخواب افتاده بود. خون از پشتش جارى شده و تا پائين تختخواب و روى فرش ها نيز خونى بود.
آنقدر شكاف روى بدنش بود كه خون همه جا را گرفته بود.
سروان: بعد چه كار كردى
سرايدار: بلافاصله با پليس ۱۱۰ تماس گرفتم و به آقا پيمان و الناز خانم هم خبر دادم. آنها بعد از مأموران كلانترى به خانه رسيدند.
در همين هنگام «الناز» كه از ناراحتى به سرو صورتش مى كوبيد به همراه پيمان وارد اتاق پذيرايى شدند. الناز حس و حال پاسخ دادن به سؤال هاى سروان را نداشت. اما پيمان بدون مقدمه به سروان گفت: جناب سروان او زن نازنين، خيرخواه و مهربانى بود در مدت هفت ماهى كه با اين خانواده آشنا شده ام زنى به مهربانى آسيه خانم نديده بودم. او به همه كمك مى كرد.
اگر بدانم چه كسى او را كشته است خودم با دست هايم خفه اش مى كنم. اين زن آزارش به يك مورچه هم نرسيده بود.
سروان: شما چه موقعى از قتل آسيه خانم خبردار شديد
پيمان: دقيقاً نمى دانم فكر مى كنم حدود ساعت ۲ و ۳۵ دقيقه با محمدعلى- سرايدار - تلفنى تماس گرفتم و مطالبى گفتم. همان موقع به او گفتم براى فروش خانه يك مشترى خوب و پولدار پيدا كرده ام. بنابر اين خواستم از خانم اجازه بگيرد تا خريدار براى ديدن خانه بيايد. اما چند دقيقه بعد تلفنى تماس گرفت و گريه كنان خبر قتل را داد.
ابتدا باور نكردم چون حدود يك ساعت پيش به اتفاق الناز- همسرم- در آنجا بوديم و الناز از مادرش خواست كه در تصميمش تجديد نظر كند، اما خانم مى گفت تصميم خود را گرفته بنابر اين اصرار داشت همه املاك و مستغلات را بفروشد. البته او قصد داشت سهم بچه هايش را نيز بدهد و بعد براى زندگى به پاريس برود. اما ما مخالف بوديم، چون ايشان نمى دانستند با اين كار به همه اموال شان چوب حراج زده بودند.
ضمن اين كه فرزندان او نيز چشمداشتى به دارايى و ارثيه نداشتند.
سروان: خانم اين همه اموال و دارايى ها را چگونه به دست آوردند
پيمان: از پدر و مادر و شوهرشان چون آنها از خانواده سرشناسى بودند. البته چند بار از خانم خواستم خانه را نفروشد اما وقتى ديدم براى فروش اصرار دارند ناگزير يك مشترى خوب پيدا كردم.
سروان: چه كسى همسرتان را در جريان قتل مادرش گذاشت
پيمان: در شركت بودم كه محمدعلى- سرايدار- مرا در جريان قتل خانم گذاشت، بلافاصله با نامزدم الناز تلفنى تماس گرفتم و متوجه شدم او بشدت ناراحت و عصبى است. بعد هم با گريه گفت: مادرش با ضربه هاى كارد به قتل رسيده. از او خواستم كه خونسرد باشد و آرامش خود را حفظ كند. بلافاصله به دنبالش رفتم و به اتفاق او به اينجا آمديم.
سروان: به شما نگفتند با چند ضربه كارد به قتل رسيده است
پيمان: نه، اما وقتى اتاق خواب خانم را ديدم خون زيادى روى تختخواب و فرش ها پاشيده شده بود جسد هم طاق باز روى تختخواب افتاده بود. با ديدن اين صحنه وحشت زده بيرون دويدم چون او را بى رحمانه كشته بودند تا اشياى عتيقه و گرانبهاى خانه را به سرقت ببرند.
سپس سروان به تحقيق از الناز - دختر مقتوله - پرداخت. بازجويى او بدون حضور نامزدش انجام شد. الناز بدون مقدمه در حالى كه گريه مى كرد به سروان اشترى گفت: اصلاً سر در نمى آورم كه چرا بايد مادرم را كشته باشند او كه دشمنى نداشت. همه از او راضى بودند، مادرم در امور خيريه هميشه پيشقدم بود. او به بچه هايش و حتى به آشنايان و همسايه ها و به افراد بى بضاعت كمك مى كرد. اين انصاف نيست يك بانوى نيكوكار را اين طور به قتل برسانند.
سروان: شما چه موقع در جريان قتل قرار گرفتيد
الناز: دقيق نمى دانم. فكر كنم حدود ساعت ۲ و ۴۵ يا ۲ و ۳۵ دقيقه. محمدعلى مستخدم مادرم تلفنى تماس گرفت و گفت مادرم را با ضربه هاى كارد به قتل رسانده اند. ابتدا باور نكردم اما وقتى پيمان - همسرم - زنگ زد و مرگ مادرم را تأييد كرد فهميدم كه خبر قتل مادرم درست است. بلافاصله به همراه پيمان به خانه مادرم آمدم كه با مأموران كلانترى و پزشكان اداره پزشكى قانونى روبه رو شديم.
سروان: مرحومه مادرتان پيشنهاد داده بود كه همراه ايشان به پاريس برويد. اما شما نپذيرفتيد، چرا
الناز: حدود ۷ ماه پيش با پيمان آشنا شدم و قرار ازدواج گذاشتيم. در همين ايام مادرم تصميم گرفت كه براى هميشه به پاريس برود كه من به خاطر همسرم نپذيرفتم اما مادرم اصرار داشت كه همراه او باشم ولى همسرم مخالف سفر ما بود.
سروان: فكر مى كنيد چه كسى او را كشته است
الناز: جناب سروان اگر بدانم خودم قاتل مادرم را مى كشم.
سروان: آيا سرقتى از خانه صورت گرفته است
الناز: دقيقاً نمى دانم چون چيزى به من نگفته اند.
سروان اشترى پس از تحقيق از الناز بار ديگر اوراق بازجويى را بررسى كرد و به مأمورى كه همراه او بود دستور داد كه قاتل را دستگير كند.
شما خواننده عزيز با سه دليل بنويسيد كه قاتل كيست و چگونه سروان اشترى قاتل زن صاحبخانه را شناسايى و دستگير كرد.
پاسخ معماى پليسى
جنايت در ويلا
336216.jpg
مژگان، همسر مقتول، قاتل همسرش است.
۱ـ مژگان، همسر مقتول در بازجويى گفته بود، قاتل دستكش زنانه دستش بود، پس چگونه او مى توانست آثار بريدگى روى انگشتان قاتل را ببيند.
۲ـ پزشك جنايى گفته بود دستمال گردن پشت گردن مقتول گره خورده بود، درحالى كه مژگان در بازجويى به سروان گفت، دستمال گردن را دور گردنش انداخت و كشيد.
۳ـ اگر دستمال دور گردن مقتول گره خورده باشد مقتول بايد پشتش به قاتل باشد پس گرفتن گلوى قاتل از طرف مقتول قابل قبول نيست.
۴ـ چهار روز از جنايت مى گذشت، دختر مقتول وقتى به خانه شان رفت متوجه شد كه مژگان ـ مادرش ـ بى هوش است و او به دخترش گفته بود كه براثر استفاده چند قرص چهار روز بى هوش بوده است در حالى كه چنين چيزى امكان ندارد.
اسامى خوانندگان معماى پليسى
داود عباسيان از ابهر، ليلا همتى از چالوس، رحيم معمارباشى از شهررى، اكرم حميديان از كاشان، خسرو يارى از كرمان، جمشيد كاووسى اصل از كرج، ناصر داروگو كرمانى از تهران، هوشنگ بختيارى از شهريار، منصور حقيقى از تهران، حليمه اكبرزاده از كرج، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، محمدرضا مشتاق از اراك، ليلا شاه آبادى از كاشان، حميدرضا ايمانى از كرمان، اقدس امامى از بهشهر، بابك فاطيما از سمنان، احمد محسن پور از شيراز، رضا آقاولى از رشت، رضا طوفانى از اردبيل، اكبر مولوى از اردبيل، تقى عليپور از تهران، الهام صادق از تهران، ابراهيم لايقى از كرج، بهروز همتا از كرج، ولى اميدوار از تهران، حجت صادقى از تهران، اصغر سوزنبان از اراك، قنبر سينايى از كرمانشاه، زهرا رستم وند از اسلام آباد غرب، حسين چشمه بند از قصرشيرين، الهه اللهيارى از اسلامشهر، خسرو بابك پور از قم، بهرام رزين از شاهرود، جمشيد شيرازى از شهررى، الناز شريفى از مشهد، بهاره سيفى از مشهد، هنگامه سيفى از مشهد، بهارك خسروپور از بابل، الهام زندى از تنكابن، حميد قاسمى از ساوه، سپيده آجرلو از شاهرود، نگين شاهپورى از قزوين، بهرام بهمنى از قزوين، پيمانه ساداتى از رامسر، سميه صراف پور از سراب، سيمين صراف پور از سراب، شاهدخت ولى زاده از نشتارود، ابوالفضل حيدرى پور ولى از بهبهان، محمود مقدمى از اصفهان، پريسا مختارپور از اصفهان، بهروز پيران از كاشان، سحر سرورى از شهررى، آسيه ممتاز از چالوس، حسن صابرى از تهران، ناهيد صابرى از تهران، هاجر گنج باف از قم، مريم آزادى از هرمزگان، عبدالله الهام پور از كاشان، نقى خمارلو از بندر انزلى، على باقرى از تهران، محسن خوش آمدگو از تهران، رضا مختاريان از شهركرد، ناصر كرباسى فر از بابل، ناهيد شجاعى باغينى از كرج، بهمن دل شب از رامسر، حاجى خانى فرد از تهران، محمد شهابى از اصفهان، سجاد برخه از اصفهان، حسين باقرى از اصفهان، نفيسه طاهرى از سمنان، فاطمه خوشنويسان از تهران، عليرضا جابتى از تهران، نادر جرومى از اصفهان، محمدرضا يوسفى از اصفهان، مهران خرم زاده از اصفهان، محمود حسابى كرمانى از كرمان، مسعود برزين از شهركرد (چهارمحال و بختيارى). نيره سادات حسن تهرانى از بندرعباس، امير على تقى از آمل.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |