ذبح ، حيات برتر است
مرده بُدم زنده شدم
خدايا! ما را از كسانى قرار ده كه نهال هاى شوق لقايت در باغ دلهايشان سبز و خرم گشته.
هر جور فكر مى كنم، او را بهتر مى يابم. كسانى كه ريشه اى نداشته باشند مى خشكند و كسانى كه مانده باشند، گند مى گيرند و مى ميرند. ما خواه و ناخواه مردار زمين هستيم و مرده زمان. زمانه ما را به مرگ مى سپرد و زمين از ما مردارى تهيه مى كند، مگر قبل از اين كه زمانه نيروى ما را بگيرد و ما را به خاك مبدل كند و بگنداند، خودمان را ذبح كنيم.
* مرده زمين، مردار زمان
بخواهيم يا نخواهيم حركت ها و گذشت زمانه از ما مى كاهد و زمين ما را به گند مى رساند، مگر اين كه خودمان را قبل از اين كه زمان بگيرد و قبل از اين كه زمين بگنداند، ذبح كنيم. ما قطعاً در اين هستى، مرداريم؛ مگر اين كه كاردى را به گلوها بگذاريم و ذبح كنيم. مهم اين است كه ذبيح چه كسى باشيم و مذبوح در راه چه كسى و با چه چيزى خود را ذبح كنيم و رو به چه قبله اى
مرگ قطعى است. از دست رفتن، قطعى است. روزهايى كه مى گذرند مانند موش هايى هستند كه طناب عمر ما را مى جوند. گذشت زمانه، ما را به خاك برمى گرداند، مگر اين كه قبلاً خود را بقايى داده باشيم و ذبح كرده باشيم. آنهايى كه ذبيح نيستند، مذبوح نيستند، مردار هستند. مرده هستند و بى ارزش.
حالا كه بنا شده ذبح كنيم و بنا شده قبل از اين كه زمانه ما را بگيرد ما از خودمان بهره بگيريم، به اين بايد فكر كرد كه در راه چه كسى خودمان را ذبح كنيم و با چه حربه اى و با چه نيتى
* شرايط ذبح
وقتى كه مى خواهند گوسفندى را ذبح كنند، بايد شرايطى فراهم باشد:
بايد رو به قبله باشد، وسيله بريدن آهن باشد، ذابح بايد مسلم باشد، به نام حق كشته شود و براى حق و در راه حق كشته شود، نه در راه بت ها و هواها و هوس ها.
ما در اين هستى يا صبر مى كنيم تا گذشت زمانه خاكمان كند و يا اگر بنا شد از خودمان بهره بگيريم، قبله اى نداريم. جهت هاى ما و قبله هاى ما، ما را مردار مى كنند؛ قبله هايى كه ما خود را در راه آن ذبح كرديم و عمرى را از دست داديم، يا ثروت ها بوده و يا قدرت ها و شهرت ها و يا فرزندها. خود را براى آنها فدا و مردار كرده ايم. آنهايى كه بناى ذبح خود را دارند و بناست ذبيح شوند، بايد ذبيح الله باشند. اين است كه اسماعيل هايى كه ذبيح حق اند، پايدار باقى مى مانند. كسى كه ذبيح او نباشد و با دست ابراهيمى كشته نشود و در هنگام كشتنش تمام رگ ها را قطع نكند و تمام پيوندها را نبرد، مردار است، ذبيح نيست؛ جيفه است، مرده است و حياتى ندارد.
* ذبح النفس
ما بايد در فاصله تولد و مرگ مان، حياتى را به دست آوريم و بعد از اين، نگذاريم كه زندگى در چاله مرگ بيفتد. بعد از اين كه به حيات رسيديم، خود را ذبح كنيم. يكى از بزرگان كه به او گفته بودند به من درسى بدهد گفته بود به تو درسى مى دهم كه اگر تو همه اش را در كتابى جمع كنى، كتاب ها آن را نمى تواند در خود بگيرند و اگر بخواهى خلاصه اش كنى پشت يك ناخن مى توانى بنويسى و آن كلمه اى نيست جز «ذبح النفس».
ذبح شرعى هنگامى صورت مى گيرد كه از مرده چيزى بخواهيم بهره بردارى كنيم. بخواهيم زندگى او را با بهره هاى بعدى مرتبط كنيم. از مردار شدن او جلوگيرى كنيم. ذبح نفس از بين بردن و هدر كردن نفس نيست و معنى اش اين نيست كه انسان خود و بهره ها را رها كند. مهم اين است كه بهره ها را تزكيه و پاك كند. در اينجا دو سؤال مطرح مى شود: چگونه حيات پيدا كنيم و زنده شويم و چگونه از زندگى و مرگمان بهره مند شويم
* چگونه به حيات برسم
چگونه به حياتى بالاتر از حيات سلول ها و حيات عاطفه ها برسيم. حياتى كه در انتخاب ما شكل بگيرد و زندگى اى كه در اتخاذ ما تبلور پيدا كند.
اين حياتى است كه مؤمن بايد آن را به دست آورد. اين روحى است كه فقط در يك مرحله و به يك عده داده مى شود. «يا ايهاالذين امنوا استجيبوا لله و للرسول»؛ بپذيريد از خدا و از پيامبرش هنگامى كه شما را دعوت مى كند تا به شما حيات بدهد، حى شويد و زنده شويد... شما را سرشار از روح خود كند و مى خواهد شما را آدم كند. انسان تنها با شكل گرفتنش آدم نمى شود، وقتى آدم مى شود كه با روح حق پيوند بخورد و آنجاست كه مسجود فرشته هاست و كسانى به اين حيات مى رسند و به اين روح دست پيدا مى كنند كه از غير او بريده باشند: نمى يابيد كسى را كه با حق پيوند پيدا كرده باشد و به دستگيره هاى ديگر خود را بند كند.
وقتى كه ما به دستگيره محكمى چنگ مى زنيم و در مسير مطمئنى قدم برمى داريم، ديگر به اين طرف و آن طرف نگاه نمى كنيم. دستاويز ديگر را نمى خواهيم. كسانى كه حق را يافتند و عروة الوثقى رادر دست دارند، با رشته هاى ديگر كارى ندارند. «لاتجد قوماً يؤمنون بالله و اليوم الاخر»؛ نمى يابى كسانى را كه به او گرويده باشند؛ «يوادون من حاد الله و رسوله»؛ دوستدار كسانى باشند كه دشمن اند، گرچه اينها فرزند و پدر خويش و قوم باشند.
مؤمن مادامى كه رشته ها را از غير حق نبرد، به حيات نمى رسد و زنده نمى شود. ممكن است رشد و نمو سلول ها را داشته باشد، همان طورى كه نباتات رشد مى كنند؛ ممكن است كه عاطفه ها و نفس كشيدن ها را داشته باشد، همان طور كه حيوانات نفس مى كشند؛ ولى انسان نيست و حيات ندارد. مردار است و مردار سنگ است.
پس براى رسيدن به حيات چاره اى نيست، جز اين كه از غير حق ببرند و از روح حق برخوردار شوند. كسانى كه به اين روح رسيده اند، به حيات رسيده اند. حتى اينها با مرگ از بين نمى روند؛ چون حيات انسان در انتخاب او خلاصه مى شود.
* حيات دل
مرحله ديگرى از حيات، حيات قلب و دل انسان است. اين حيات در برخوردها و ديدارها به وجود مى آيد. در برخوردهاست كه جرقه ها سر مى گيرد و با اين نور است كه دل ها راه زندگى خود را پيدا مى كنند و به حيات مى رسند. با شناخت هاست كه مغزها و فكرها به حيات مى رسند و با يقين است كه عقل براى سنجش، راهى را پيدا مى كند و با وسعت هاست كه روح به حيات مى رسد و در قرب اوست كه انسان به مراحل بالاتر و حيات هاى متعالى ترى دست پيدا مى كند.
«ان الله يحول بين المرء و قلبه» (انفال، ۲۴) كسانى كه دل ها را و مغزها و قلب ها و عقل ها را و روح ها را به مرگ نمى توانند برسانند، بايد بدانند كه زمينى كه بدن انسان را از بين مى برد و تبديل مى كند و تلى از خاك از آن به جاى مى گذارد، دل او را نمى گيرد، چون خدا ميان انسان و دلش فاصل و حائل است و آن حيات دل چيزى نيست كه حتى با مرگ از بين برود. «ولاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عندربهم يرزقون» (آل عمران، ۱۶۹) آنهايى كه زنده را انتخاب كرده اند، حتى اگر بميرند، زنده هستند . زنده هستند، حيات دارند. «عند ربهم يرزقون». چرا حيات دارند چون آنها ذبح شده اند و مردار نيستند.
انسان با آن گسستن از غير حق، به روح مى رسد و با ديدارها، دل زندگى پيدا مى كند، دلمردگى هايش از بين مى رود و با شناخت و يقين، حيات برترى پيدا مى كند و اين حيات، حياتى است كه حتى با مرگ از بين نمى رود و دوام دارد. كسانى كه حيات پيدا كرده اند و با دعوت رسول و دعوت الله، به اين زندگى خود دست پيدا كرده اند، آنها
مى توانند از خودشان بهره بگيرند، آنها مى توانند از اين حيات نتيجه بگيرند و مى توانند نگذارند كه اين حيات طعمه زمان و مرده زمين بشود.
پس سؤال اول كه چگونه به حيات برسيم، آن هم حياتى در اين وسعت، جواب خود را پيدا كرد. حياتى كه مرگ آن را از بين نمى برد. خدا ميان مرگ و دل او حائل است و انسان ادامه پيدا مى كند.
انسان در انتخابش زنده است. تفاوت ما با ديگران در اين تدبر و تفكر و سنجش مان و در اين انتخاب مان است و انتخابى كه ادامه پيدا كند. به حيات مى رسد، هرچند بدن ها رفته باشد. كسى كه به اين حيات مى رسد، كلامش زنده مى شود، نگاهش زنده مى شود، سكوتش زنده مى شود، زندگى اش حيات دارد، مرگش هم حيات دارد. پس تعجب ندارد كه كلام او هم حياتى داشته باشد. مجالست او هم حياتى داشته باشد؛ حتى محبت او، دوستى او حيات داشته باشد و انسان را زنده كند. اين است كه مجموعه آنهايى كه به اين حيات
رسيده اند، بايد مواظب شان بود كه مردار نشوند و كلام ها به خاطر غير او گفته نشود و در راه قبله اى جز قبله حق ذبح نشود. دوستى ها و دشمنى ها براى غير او نباشد كه مردار است.
* مراحل حيات انسانى
حال چگونه ذبح كنيم چگونه قبله ها را پيدا كنيم چگونه جهت گيرى ها را مرتفع كنيم و بالاتر ببريم. چگونه از قبله قدرت، ثروت، شهرت، رياست، اعتبارها و عنوان ها، هواها و هوس ها و جلوه ها، هواهاى دل، حرف هاى خلق و جلوه هاى دنيا آزاد شويم چگونه از قبله هاى زر و زور و تزوير آزاد شويم
مرحله اول، پيدا كردن قبله ها و جهت گيرى هاست انسان تا قبله اش را نيابد نمى تواند ذبح كند. رو به چه كسى آوريم زندگى و مرگ ما و حركت و سكون ما براى چه كسى باشد كه كاسته نشويم و افزوده شويم.
كسانى زندگيشان از زندگى عادى بالاتر مى آيد و به حياتى كه محمد و آل محمد(ع) دست يافته بودند دست مى يابند كه قبله زندگيشان را پيدا كرده اند و قبله شان كعبه است و قبله شان الله است. «ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين». (انعام، ۱۶۲)
مرحله اول قبله است. شرط بعدى مسلم بودن است. انسان به حد تسليم رسيده باشد. ابراهيم باشد كه اسماعيلش را ذبح مى كند. كسى كه مسلم نيست، هرچند ذبح كند و رو به قبله هم ذبح كند، اثرى ندارد. كسى كه رو به قبله هست، ولى تسليم نيست، ابراهيم نيست؛ از ذبحش بهره اى نمى گيرد. ذبح بايد با ياد حق باشد. چون او رب و پرورش دهنده است. با هر پذيرش، دوباره تكرار مى كند: «ان الله شاكر عليم». (بقره، ۱۵۸)
اگر داده هايش را در مسير به جريان انداختيم، ديگر كوتاهى نمى كند، سپاس مى گويد، از آنچه سپاس او كرديم و اضافه مى كند به آنچه در مسير، مصرفش كرديم. شناخت هايى را انبار كرده ايم، بدون اين كه اين شناخت به احساس و عقيده اى گره خورده باشد.
احساس ما با شناخت ما گره نخورده و عقيده نشده، شناخت مجردى است كه در احساس من جا ندارد. احساس راكدى است كه در عمل جلوه نمى كند.
براى حركت كسانى كه مى خواهند به حياتى دست پيدا كنند و در اين حركت به حياتى برسند، تنها شناخت كافى نيست. شناخت تا به طلب و احساس تبديل نشود، اثر نمى گذارد و مادامى كه اين طلب شكل جديدترى پيدانكند و با ورزيدگى ما همراه نشود، باز نتيجه اى نمى دهد.
اگر داده هاى حق را در مسير به جريان نينداخته باشيم، از ما مى گيرد و اين پس گرفتن، نه از بخل است و نه از تنگ چشمى و نه از انتقام و كينه، بلكه محبت است به كسانى كه بار را نگذاشتند و زير سنگينى بار به نفس نفس افتاده اند.
پس ذبح، هم قبله مى خواهد، هم ذابح مسلم مى خواهد و هم بايد به نام حق و به اسم او باشد و نه به اسم بت ها و براى غير و از اين گذشته، بايد با آهن ببرد؛ آهنى كه «فيه بأس شديد» (حديد، ۲۵) است. برنده است و بايد تمام پيوندها و رگ ها را قطع كند، نه در يك بعد، وگرنه باز مردار است.
ذبيح كسى است كه در منى، بعد از عرفات و مشعر ذبحش كرده اند. بعد از رسيدن به كعبه و كناره گيرى از كعبه، بعد از رسيدن به مشعر و عرفات، بعد از رسيدن به منى ها و علاقه ها، ذبح شده، آن هم با دست ابراهيم و به ياد حق.
اين ذبيح لزومى ندارد كه حتى رگ هايش پاره شود كه اين رگ ها را قبل از آن كه ابراهيم با چاقو پاره كند، با تسليم پاره كرده. خداى ابراهيم نمى خواهد كه اسماعيل ها از بين بروند، مى خواهد كه ابراهيم ها آزاد شوند.
وقتى كه ابراهيم آن بندها را بريد و آن رشته ها را جداكرد، ذبيح، ذبيح است و ابراهيم ابراهيم. او نمى خواست كه اسماعيل ها از بين بروند كه مى خواست پيام ها به وجود بيايند. اين است كه قبل از اين كه اسماعيل حتى رگ هايش بريده شود، اسم ذبيح را دارد و آن هم ذبيح الله، نه ذبيح زمان و مذبوح زمين، نه مرده زمان و مردار زمين.
كسانى كه به حيات رسيده اند و ارزش حيات را مى دانند، نمى گذارند حياتشان مفت از دست برود. نمى گذارند اين حيات در آغوش مرگ، مردارى بشود؛ چون حيات نعمت است و نعمت ها مسئوليت به بار مى آورند؛ كه: از نعمت ها بازخواست مى شود. (تكاثر۸،)
اين است كه اين ها در اين حد حتى كلماتشان ذبيح است، دوستى هايشان ذبيح است، پاك است، تزكيه شده است و ميته و مردار نيست. اين است كه قابل خوردن است، قابل پذيرفتن است، آن گوسفندى كه در اين شرايط ذبحش كرده اند، مى تواند تغذيه اى باشد براى انسان برتر و انسانى هم كه با آن شرايط ذبيح شده مى تواند باقى مانده اى باشد به ياد حق و وجود عاليقدر. «سبحان ربى الاعلى و بحمده». آن هايى كه نعمت حيات را درك كرده اند و مسئوليت نعمت ها را درك كرده اند، مى خواهند از اين نعمت ها بهره بردارى كنند؛ اين حيات را گسترش بدهند و در تمام وجودشان، جوانه هايش را سبز كنند و بعد تمام اين وجود سبزشده و حيات يافته را ذبح كنند و تزكيه كنند. روبه قبله اى، و با حق و به نام حقى و با تسليم و اسلامى، بدون اين كه غرورى در آن ها به وجود بيايد كه اگر ذبيح غرورمان باشيم و مذبوح كبر و عجب و نخوتمان، باز هم مرداريم.
كسانى كه خودشان، روبه خودشان ذبح مى شوند و كسانى كه خودشان را روبه قبله خودشان ذبح مى كنند، باز هم مردارند. هرچه فكر كنند، چاره اى جز اين ندارند كه بروند و گوشه بگيرند تا حياتى بيابند و حركت كنند وگرنه ركودها گند آن ها را بالا مى آورند و مردار مى شوند.
درس اول همين است كه پيش از آن كه بميريم، پيش از اين كه مردار شويم به حيات برسيم. پيش از آن كه بميريم ذبيح شويم. رگ هايى كه در انسان بريده مى شود، غير از رگ هايى است كه در ديگر موجودات براى ذبح بريده مى شود.
رگ هاى چهارگانه كه در انسان هست و بايد بريده شود: هواهاى دل و حرف هاى خلق و جلوه هاى دنيا و وسوسه هاى شيطان است. كسى كه رگ هاى چهارگانه را قطع كرد، قبل از اين كه حتى سر از تنش جداشود، ذبيح است.
چقدر هماهنگى است ميان ذبح و ذابح و بريدن رگ هاى چهارگانه كه تا اين ها بريده نشود، شرك هست و تا شخص مشرك است، ذبيح نيست و مردار است. به همان نسبت مرده است، به همان نسبت از دست رفته است.
كسانى كه حيات را پيدا كرده اند، بايد دقت كنند كه درطول حياتشان بويى سراغشان نيايد. اين است كه بايد عامل هاى ديگر امراضى كه مرگ را به وجود مى آورند، شناسايى شوند و راه درمانش مشخص شود، كه در اين جمله است: «الهى البستنى الخطا يا ثؤب مذلتى و جللنى التباعد منك لباس مسكنتى و امات قلبى عظيم جنايتى فاحيه بتوبه منك يا املى و بغيتى و يا سؤلى و منيتى».
كسى اين الهى را مى گويد كه هيچ پناهى و هيچ انسى با غير ندارد. الهى! تكيه گاه من! «البستنى الخطا يا ثوب مذلتى»؛ گناه ها و اشتباه ها لباس ذلت را بر تن من كرده است؛ چون عزت هستى تويى و من با گناهانم، با اين گام هاى بلندم از تو دور شده ام و به ذلت رسيده ام. «الهى البستنى الخطا يا ثوب مذلتى و جللنى التباعد منك لباس مسكنتى»؛ تو غناى هستى، هستى. دورى از تو مرا به فقر مى كشاند و من ذليل به مرگ مى رسم.
«و امات قلبى عظيم جنايتى»؛ دلم را جنايت هاى بزرگم مى راند. دور شدن ها وفاصله گرفتن ها و ريشه ها را از زمينه ها جداكردن و از زمين ها بيرون كشيدن، مرگ است. «و امات قلبى عظيم جنايتى»؛ جنايت من، قلب من را مى راند و نابود مى كند «فاحيه بتوبه منك»؛ تو به من حيات بده. من دلگير و مرده ام. شور آمدن در من مرده است. اينجاست كه تو بايد به سمت من برگردى. وقتى كه انسان در راه ماند، موتور انسان مى ماند؛ اينجاست كه ديگران بايد او را يدك كنند و او را حركت بدهند. او نمى تواند بيايد ولى طلب و شور رفتن دارد.
اين است كه اين شور اگر به عمل هم نتواند منتهى شود، به دعا منتهى مى شود.
كسى كه عشق رفتن دارد و ترس ماندن و هيچ جايى هم براى درنگش نيست، طلب دارد. شوق دارد.
«يا املى»؛ اى آرزوى من! «و بغيتى»؛ اى مطلوب من. «و يا سؤلى»؛ اى تنها خواسته من، «و منيتى».
اين جمله «اى تمناى من!» را كسى بايد بگويد كه جز او آرزويى و جز او مطلوبى ندارد. به وسعتى رسيده كه قطره ها او را سيراب نمى كند.
كسى كه ضرورت زندگى و حيات را درك كرده و مرگ را احساس كرده؛ توبه و بازگشت حق را مى خواهد؛ «فاحيه بتوبه منك يا املى».
انسان در اين حد ديگر آرزويى ندارد. مابقى آرزوها كمرنگ و محو است. ديگر تمنايى ندارد، حتى بهشت براى او كم است، كه بهشت گام اول اوست. اما اگر كسى مرد و اگر كسى زندانى و قبرستان خودش شد و اگر كسى پاسدار قبرستان خودش شد، حتى رسول او را نمى تواند بيرون بكشد. «وما انت بمسمع من فى القبور»؛ (فاطر۲۲،) به آن هايى كه در قبرهاى خودشان پنهان اند و در قبرستان ها نهفته هستند، نمى توانى چيزى برسانى، نمى توانى به گوششان چيزى بخوانى؛ «و ما انت بمسمع من فى القبور». حتى، فقط اوست. «هو يحيى و يميت»؛ اوست كه حيات دارد. او كسانى را زنده مى كند و كسانى را حيات مى دهد كه از حياتشان بهره گرفته اند، نه اين كه در حياتشان، مرگ را خريده اند و با دست خودشان، خودشان را مردار كرده اند؛ «هو يحيى و يميت»، (دخان۸،) «و هو حى لايموت»، (فرقان، ۵۸) «بيدك الخير و انك على كل شىء قدير». (آل عمران، ۲۶) تواناست كه حتى مرده ها را زنده كند و حيات بدهد و حيات ها را بارور كند...
* موانع حيات
هركدام از ما كه مى خواهيم از ركودها فرار كنيم و از تنوع زندگى و تكرار زندگى رهايى يابيم بايد مراقب باشيم كه خودمان چاله هاى تكرار و تنوع ها نباشيم. دقيق باشيم كه ركودها شكل هايى درخود دارد و عواملى هست كه اين ركود را ايجاد مى كند. اين عوامل را شناسايى كنيم تا درنگ ما كم شود. وقتى كه انسان كارى و هدفى ندارد، درنگ مى كند؛ چون واهمه اى ندارد. وقتى كه همراه ندارد و راهش سخت و خطرناك است، حركت نمى كند و وقتى كه اميدى به رسيدن ندارد حركت نمى كند. كسى كه مغرور رسيدن است، حركت نمى كند. اين مجموعه، ما را از حركت هامان جدا مى كند و ركود را به ما هديه مى كند.
وقتى كه انسان حركتى را شروع مى كند، بايد آنقدر دقت داشته باشد كه غرور، او را درخود نگيرد.
كسانى كه به سرمايه هايشان مغرورند و خيال مى كنند داده ها ملاك افتخارند، زبانشان، فكر و عقل شان و زيبايى هايشان، باعث غرورشان شده، آنان غافل مى مانند. غرور، آن ها را به ركود مى رساند.
خيال مى كنند كه داده ها ملاك افتخار است؛ اين است كه با غرور مى گويند: «ما اظن الساعه قائمه»؛ من باور نمى كنم كه براى انسان ادامه اى وجودداشته باشد. «ولئن رجعت الى ربى»؛ و امكان اين كه انسان بازگشتى هم داشته باشد، «ان لى عنده للحسنى». (فصلت۵۰،) من همين طور كه در اين مرحله سرمايه هايم را زياده كرده ام، در آن مرحله هم به خوبى ها مى رسم.
غافل از اين كه سرمايه ها ملاك افتخار نيست. داده اند تا بازدهى ما مشخص شود و حتى بزرگ تر از آن، مقدار كاركرد ما مطرح است كه بايد نسبت ها را درنظر بگيريم. چه كرده ايم با سرمايه ها چه قدم هاى بزرگى مى توانستيم برداريم و برنداشتيم ! چگونه عقب افتاديم! چه كرديم در مجموعه زندگيمان ! با اين ديد و با توجه به اين كه سرمايه ها ملاك نيست و با توجه به اين كه محاسبه سودها با سرمايه ها ملاك عمل است، غرورها از ميان مى روند و ركودها نيز كنار مى روند. ما الآن سرخوش دارايى ها هستيم. مستيم كه داريم و مستيم كه با دارايى هامان، ديگران را هم به مرگ بفرستيم. نه تنها خود مردار خود شده ايم، بلكه مى خواهيم ديگران را هم به مرگ برسانيم! با علم مان، قدرتمان، ثروتمان، با زيبايى مان مى خواهيم ديگران را صيد كنيم، بدون اين كه اين صيد را تزكيه كرده باشيم. كسانى كه به آن حد رسيدند كه خودشان را از دست مرگ گرفتند و ذبيح شدند، تازه آن وقت نوبت آن مى شود كه نگذارند كوچك ترين كسان آن ها هم مردار شوند.
ابراهيم نمى گذاشت حتى اسماعيلش مردار شود. نه تنها خودش را ذبح كرده و خودش رو به او آورده و از هرچه غير اوست بريده، حتى اسماعيلش را هم ذبح كرده. «انى أرى فى المنام أنى أذبحك»؛ من مى بينم كه مأمورم تا تو را ذبح كنم.
يا «فأنظر ماذا ترى»؛ نگاه كن، ببين رأى تو چيست چه مى توانى تصميم بگيرى. «قال يا ابت افعل ما تؤمر»؛ (صافات، ۱۰۲) آنچه كه تو به آن مأمورى انجام بده؛ چون مأموريت تو، نجات من است.
«ستجدنى ان شاء الله من الصابرين» (صافات، ۱۰۲) مى يابى كه من در اين ذبح، نه عاجز كه صابر هستم.
كسى كه فهميده كيست و به خود علاقه دارد و به هستى خود اعتقاد دارد بايد به خود بها دهد. هستى اش را ادامه دهد. آنچه رگ هايش به ما وصل است، مردار است. فانى است؛ «ما عندكم ينفد»؛ آنچه كه پيش ما بماند، همه اش خاك شده است.
«و ما عند الله باق»؛ (نحل، ۹۶) و آنچه كه به او رسيده، باقى مى ماند. «كل شىء هالك الا وجهه»؛ (قصص۸۸،) هرچيزى هلاك است، مگر آنچه براى او و به خاطر او و در وجه و در جهت اوست.
] استاد على صفايى حائرى ]