|
نگاهى به كتاب «جستار هايى در فلسفه تطبيقى» اثر كريشناناندا
ارتباط درونى در جهان هستى وايتهد
|
|
|
] ترجمه پريسا صادقيه]
سوآمى كريشناناندا از جمله نويسندگان بزرگ فلسفى هند در قرن حاضر است.متافيزيك ،روانشناسى و جامعه شناسى از جمله مباحثى است كه وى به آنها پرداخته است.او بين سال ها ى ۱۹۶۱تا ۲۰۰۱ عضو انجمن حيات ربانى هند بوده است و كتاب «جستارهايى در فلسفه تطبيقى» نتيجه مطالعاتى است كه اعضاى اين انجمن به رهبرى سى واناندا بين حكمت غرب و شرق انجام داده اند.آنها پس از مطالعات فراوان، خطوط فكرى را بنا نهادند كه «ودانتا» نام گرفت و بر اين عقيده بودند كه نام فلسفه تنها برازنده دانشى است كه راه درست زندگى كردن را به افراد بشر بياموزد و آنها را متكى به خود و آزاد از هر گونه كج روى بار بياورد. كريشناناندا در بخش پايانى كتاب «جستارهايى در فلسفه تطبيقى» فلسفه تطبيقى را اين طور تعريف مى كند :«فلسفه ، هنر درست زندگى كردن است، زندگى اى كه در تمام جوانبش به تعالى رسيده باشد و اين تعالى مسبب ادراك هستى اى والا در نظام هستى شود.» فلسفه اى كه اعضاى انجمن حيات ربانى با نام «ودانتا» به جهانيان عرضه مى دارند، نه رؤيايى است ونه ذهنى، هيچ تمايلى هم به نفى دنيا ندارد آنها معتقد به جاودانه بودن روح انسان و وجود هستى اى مطلق هستند.كريشناناندا در مقدمه اى كه بر كتاب مذكور مى نويسد تفاوت بين فلسفه شرق و غرب را تفاوتى بنيادى مى داند.از ديدگاه او فلاسفه غربى عموماً رويكردى خردگرايانه به سرنوشت جهان دارند در حالى كه فلاسفه شرق تمام توجه خود را مصروف كشف راز هستى از طريق روش اشراق يا درك شهودى كرده اند.در ادامه او مى افزايد:«با مطالعه تاريخ فلسفه غرب با فلاسفه اى برخورد مى كنيم كه رويكردى متفاوت نسبت به مسائل زندگى انسان ها و مكاتب فلسفى ديرپا دارند.بسيارى از مكاتب هندى پايه و اساس فلسفه خود را از اين فلاسفه به عاريه دارند.در واقع فلسفه ودانتا كه اوج تفكر فلسفه هندى است، متأثر از متفكران بزرگ غربى منجمله «آلفرد نورث وايتهد» است.نويسنده در اين كتاب سعى كرده است از پارامترهاى فلسفه وايتهد خوانشى كوتاه اما عميق ارائه دهد و خواننده را با شاخصه هاى فكرى اين فيلسوف آشنا سازد.اومعتقد است جايگاهى كه وايتهد در فلسفه از آن خود كرده است، كمتر از جايگاهى كه افلاطون، كانت و هگل دارا هستند، نيست.او مستقيماً به بيان افكار وايتهد مى پردازد و تئورى او را اين طور تشريح مى كند: «وايتهد جهان هستى را نظامى ارگانيك مى داند، او با اين تفكر،بينش ما را نسبت به اشياء، مواد ،فضا و زمان به طور كل واسازى مى كند.ما عموماً به اين تفكر خو گرفته ايم كه جرم اجسام در زمانى خاص، فضاى خاصى را اشغال مى كنند و در اين حال هيچ جسم ديگرى نمى تواند آن فضا را در آن زمان اشغال كند.اين طرز تفكر محصول اعتقاد به اين امر است كه عليت شامل علتى است كه قبل از معلول رخ مى دهد.در حالى كه مدعى اين امر نيز هستيم كه شناخت علت مساوى با شناخت تمام معلول هايى است كه از آن علت سرچشمه مى گيرند.وايتهد معتقد است كه اگر ما تمام اجزاى هستى را جدا از هم بدانم، اين نظريه خود به خود رد مى شود.اگر حوادث گذشته را جدا از هم و مخصوص به زمان و مكان خاصى در گذشته بدانيم، ديگر خاطره مفهوم خود را از دست خواهد داد.اجسام و حوادث از هم جدا و مختص به زمان و مكانى خاص نيستند.» سؤالى كه به ذهن خواننده با مطالعه اين استدلال خطور مى كند اين است كه اگر ما حوادث را جدا از هم ندانيم، چطور مى توان علت و معلول را از هم تشخيص داد وايتهد به اين سؤال اين گونه پاسخ مى دهد: «اگر قبول كنيم بين همه اجزاى هستى روندى در جريان است كه اين نظام را تبديل به يك نظام ارگانيك كرده است، آنگاه اين نظام حوادث، رخداد هايى متوالى و ادامه دارخواهند بود و ديگر جست و جوى ما براى يافتن جسم يا حادثه اى كه داراى يك هستى منفك در فضا و زمان باشد، راه به جايى نخواهد برد.در حقيقت نظريه ارگانيسم او راه حلى براى مسأله ارتباط بين ذهن و ماده نيز ارائه كرده است.ما ذهن و ماده را دو حقيقت جدا از هم مى دانيم كه تنها به طرق مختلف روى هم تأثير مى گذارند، در حالى كه اين پرسش وجود دارد كه چگونه دو مقوله جدا از هم مى توانند بر هم تأثير بگذارند.اين مسأله زمانى حل مى شود كه ما به درك ارتباط بين ذهن و ماده دست يابيم.طبيعت وارد ذهن مى شود و هنگام خروج به وسيله ذهن به اشياى قابل لمس تبديل مى شود.در اين جا هيچ يك از اين دو حقيقى تر از ديگرى نيست.ادراك كننده با ادراك شده در يك ارتباط ممتد هستند.به اين مقوله تداوم ارتباط بين ذهن و ماده مى گويند. فيزيك كلاسيك جهان هستى را شامل بار هاى الكتريكى مى داند كه فاقد رنگ، صدا و زيبايى اند و مفاهيمى چون خوبى و ارزش در رابطه با آنها معنى خود را از دست مى دهند.تنهانيروهاى الكتريكى،نمادها و فرمول ها هستند كه حقيقت دارند.در اين ميان چه بر سر زيبايى شناسى، اخلاق و ارزش هاى دينى مى آيد ،هيچ كس نمى داند.وايتهد خاطر نشان مى كند كه فيزيك كلاسيك سعى دارد با انتزاعى كردن اشياء و حوادث، جهانى فاقد خصيصه معرفى و ارتباط بين تمام اجزاى آن را قطع كند.وايتهد در رد فيزيك كلاسيك ارتباط ارگانيك بين اجزاى هستى را به تصوير مى كشد و بيان مى دارد كه :«هيچ چيز جدا از ساير موجودات ،به صورت مجزا نمى تواند وجود داشته باشد.» ارتباط درونى بين اجزاى هستى و حوادث، انديشه اى است كه وايتهد از استاد خود هگل به ارث برده است.و جداسازى يك حادثه از ساير حوادث، ماده از خواصش، علت از معلول خود، ذهن از جسم وشىء از ديگر اجزاى هستى را ضربه مهلكى به پيكر دانش والا مى داند.بر جهان هستى وايتهد قانون ارتباط درونى حاكم است و همه اجزاى آن با هم در ارتباط اند و هيچ كدام از ديگرى مستقل نيست. در بخش پايانى كتاب نويسنده به اهميت مطالعه فلسفه غرب مى پردازد و ارتباط افكار آنها خصوصاً وايتهد را با ودانتا بيان مى دارد.او مى گويد: «مخالفت وايتهد با نظريه مجزا بودن نظام هستى، جهانى را پيش چشم ما به نمايش مى گذارد كه بسيار وسيع است و ما در نقش شهروندان آن خود را در ارتباط با نظامى بسيار وسيع مى يابيم .او دست به دست هگل پادشاهى اى را بر روى زمين بنا مى كند كه ما تحت حكمرانى آن، پا را از مرزهاى مادى كه دنياى غرب تعيين كرده فراتر مى گذاريم و خود را عضوى زنده، در روند اين ارتباط مى يابيم.» شوپنهاور،نيچه، برگسون و ساموئل الكساندر ديگر متفكرانى هستند كه در اين كتاب با رويكردى متفاوت معرفى مى شوند و ارتباط آنها با تفكرات شرقى بيان مى شود.اين كتاب در سالهاى اخير توسط انتشارات «انجمن حيات ربانى» به چاپ رسيده است و در ليست كتب فلسفى دانشجويان فلسفه در بسيارى از كشور هاى غربى و شرقى قرار گرفته است. منبع: www:swami-krishnananda.org
|