|
نگاهى به مجموعه شعر «دل شوره هاى من و خاك كاغذى» ضياءالدين خالقى
اشارت هايى سهل در زبانى ممتنع
|
|
|
[يزدان سلحشور [
* يك «دريا را طلب كن تا رودخانه ها را به يغما برى از تنگه ها و گردنه هاى پرپيچ و خطر بگذر از سر پل هايى كه آسمان هفتم را رسيده اند. دريا را طلب كن با ماهيان بى شمار جانت كه چشم اين چشمه كوچك كجا مى تواند اين كمانه كهكشانى را ـ كه آسمان به سجودش برخاسته ـ به كمين بنشيند. دريا را طلب كن تا آسمان ها را به يغما برى با خود به پهندشت درياها آن جا كه از آبشارانت موج ها و توفان ها مى رويند غول آسا خروشان از سكوت تو در كوه ها و دره ها...» ضياءالدين خالقى شاعرى است آشنا از دهه شصت؛ مى گويند و گفته اند كه متأثر از «شعر حجم» و يكى از ادامه هاى اين نوع شعر است در اين سال ها؛ اگر كتاب هاى قبلى او نشانگر اين رويكرد باشد لااقل «دل شوره هاى من و خاك كاغذى» چنين نيست و بيشتر شاعرى «معناگرا» را در اين شعرها شاهديم تا شاعرى «شكل گرا و چرخنده در چند و چون شكل»؛ گرچه اين معناگرايى در آثار متأخر «رؤيا» نيز به چشم مى خورد اما در شعرهاى او، «معنا» بدل به «شكل» مى شود! اين «گفته» نهايت تناقض است با اين حال به شكلى «غريب» اين دو حوزه در آثار جديد «رؤيا»، «قريب» افتاده اند! چند و چون اين مكانيزم را بايد به متنى ديگر و بحثى ديگر واگذاشت كه به روند تحولات «شعر حجم» در چهار دهه اخير مى پيوندد و متأسفانه در ترسيم آن، به شكل روشن و به دور از استعاره و به طور مستقيم دخيل در حوزه نقد ادبى، تلاشى صورت گرفته و اگر متنى ارائه شده غامض تر از خود روند بوده كه از عجايب دنياى امروز است! شعر خالقى اما به اعتبار اين كتاب و كتاب هاى قبلى او ـ كه گزيده و گزينش وى را هم شامل مى شود ـ متعلق به تحولات شعرى دهه شصت به اين سو نيست؛ نه اين كه تركش هاى اين تحولات به آثار او اصابت نكرده باشد [به هرحال او شاعرى است دائم در حال خواندن آثار معاصرانش و در جريان تحولات روز] نه! با اين همه اين تركش ها باعث نشده كه مسير وى از شعرى دهه پنجاهى عوض شود؛ در عين حال باز بايد بر اين نكته تأكيد كنم كه اين گفته به آن معنا نيست كه مى توان شعرهاى اين شاعر را در گزيده اى از شعر دهه پنجاه گنجاند و تفاوتى را احساس نكرد اما مى توان گفت اگر آن شعر با همان افق ديد، سه دهه را پشت سر مى گذاشت، ما با شعرى نظير آثارى كه در «دل شوره هاى من و خاك كاغذى» با آن روبه رو هستيم، مواجه مى شديم گيرم با طيف زبانى متنوع كه زبان خالقى [به شكل نيمه مستقل] يكى از آن زبان ها محسوب مى شد. خالقى متولد ۱۳۴۲ است و به اعتبار سال تولدش بايد از فضاى شعرى دهه پنجاه به دور باشد. اگر شاعرانى چون «محمدحسين مدل» و «رحمت حقى پور» هنوز ادامه دو وجه متفاوت از جريان هاى شعرى آن دهه اند به دليل ارائه اثر و تنفس در آن فضاست اما «خالقى» چرا به اين سؤال به شكل كاملاً صريح و روشن نمى توان پاسخ داد يا لااقل اين صراحت از حوزه اتفاق افتادن اين «متن» خروج مى كند با اين همه مى توان به يك احتمال پاى فشرد؛ آغاز كار خالقى در شعر، برمى گردد به دورانى كه فضاى غالب شعر دهه شصت، هنوز ادامه شهر دهه پنجاه است ـ چه در حوزه شعر نو، چه در حوزه شعر كلاسيك، چه در حوزه شعر انقلاب، چه در حوزه شعر جنگ، چه در حوزه هاى ديگر ـ اين «ادامه» تقريباً تا سال ،۶۵ سيطره خود را حفظ مى كند. گرچه با استثنائاتى، بعد در همه اين حوزه ها اتفاقاتى جديد شكل مى گيرد و از همين زمان، ما با شعر دهه شصت مواجه مى شويم؛ ديگر، عموم شعرهاى ارائه شده متفاوت است باشكل و شمايل آثار دهه پيشين؛ پس شاعرانى كه از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ به شعر مشغول شده اند هنوز در همان حال و هوا تنفس كرده اند و بعد از آن بسيارى راهى ديگر برگزيدند و معدودى بر ادامه راه گذشته اصرار ورزيدند. خالقى يكى از «اصرار ورزندگان» است با اين حال شعرش متفاوت است با شعر مثلاً «محمدحسين مدل»؛ چرا كه متفاوت است تنفس در فضايى «خودانگيخته» با فضايى «باز توليد شده»؛ البته اين سخن دال بر ارزيابى كيفى آثار اين دو شاعر نيست بلكه بيشتر بر چگونگى «شدن» يا «دگرگون شدن» اين آثار در مسير زمان دلالت دارد. «حالا بر جاده هاى تهى چه مى گذرد ! حالا كه آب ها رفته اند عبورها رفته اند و احساس ها و اشك ها و مشاهده را و قدم ها و گام هاى مكاشفه را براى ابد به عدم برده اند اگرچه مقصد دريا بود اگرچه راه / بى انتها بود اگرچه آرزوها تو بودى حالا بر جاده هاى تهى جز هيچ جز هيچى از همه چيز ...» مى توان در اين شعر، مفاهيمى جست كه بر زمان ها و مكان هاى مختلف دلالت كنند براى مخاطبان چه عام و چه خاص؛ اما نمى توان اشارت به «جاده هاى تهى» را كه وامدار نخستين كتاب «رؤيا»ست از ياد برد و مصراع «اگرچه مقصد دريا بود» را كه عنوان شعر نيز هست و اشارتى دارد لابد به «دريايى ها» يا ذكر «عدم» را كه مى توان پنداشت كه با سنگ نبشته ها و گورنبشته ها نسبتى دارد لابد! اين اشارت ها گرچه بر «معناگرايى» متن تأكيد مى ورزند اما در شكل گيرى «مفاهيم كلى» خارج از اين اشارت ها، تأثيرى ندارند كه احتمالاً از حسن متن است. * دو الف ـ مى توان به صراحت گفت كه «دل شوره هاى من و خاك كاغذى» كتاب خوبى است به اين دليل كه در آن با «شعر» مواجهيم نه مثلاً جدول متقاطع كلمات كه بايد از «اطلاعات عمومى» خواننده هزينه شود تا در بهترين حالت بفهميم كه منظور از «مرد، وراونه، درم» است كه نوعى واحد پولى قديم هم بوده است! كارى كه متأسفانه اين روزها آنقدر باب شده و آنقدر تفسيرهاى تئوريك براى آن از سنگ «ترجمه هاى غلط متون نقد ادبى» تراشيده اند كه اگر كسى معترض شود لابد بايد از «در خلقت» اخراجش كرد! ب ـ مى توان به صراحت گفت كه «دل شوره هاى من و خاك كاغذى» كتاب خوبى نيست به اين دليل كه گوياى زمانه اش نه در ارائه «شكل» نه در ارائه «معنا» نيست و صرف نظر از هزينه هايى كه اين روزها از جيب «نقد ادبى» به نفع صندوق خيريه «نقد ادبى ستيزى» خرج مى شود، هنوز «شعر» آنقدر بى سرو سامان نيست كه بشود هر كلامى را به صرف شعر بودن، «خواندنى» يا در بهتر وجه اش «ماندنى» تلقى كرد و قصيده اى بلند در ذكر جمال آن پرداخت و بر قله قاف اش نشاند. نه! متأسفانه يا خوشبختانه شعر ـ در معناى غير روزمره اش ـ هنوز به چنين مصيبتى دچار نيامده است! ج ـ مى توان به صراحت گفت كه هرگونه «صراحتى» در خوبى يا بدى مطلق شعرهاى اين كتاب، ره به خطا مى برد. خالقى، چه از «منظر» نخست به سراغ آثارش برويم چه از «منظر» دوم، شاعرى حرفه اى است كه ساز و كار شعرش به «نقد ادبى» چه به نيكى چه به بدى ـ از هر دو منظر ـ پاسخ مى دهد؛ در حالى كه يكى از ويژگى هاى «شعر مبتدى امروز» همين عدم پاسخ گيرى از «نقد ادبى» است؛ چرا كه فاقد اصول «روشن» و «تعريف شده» است و از اين رو بايد با اتكا به رمل و اسطرلاب به سراغش رفت. شعر خالقى به يقين از اين گونه شعرها، مستثناست؛ گرچه حرفه اى بودن اگر در زندان زمان محبوس شود منجر به «ايستايى» مى شود اما به «ترديد» مخاطب امكان بروز مى دهد نه به «تشويش و سردرگمى» منتقد. د ـ به زعم من، ظهور كتابى چون «دل شوره هاى من و خاك كاغذى» در چنين دورانى [دوران نايابى يا كميابى شعر] موجد حسناتى است كه يكى از آنها، پيوستن اين كتاب به جمع كتاب هايى است كه در «نمردن شعر» مى كوشند. ساده گرايى «متن» و پاسخ گيرى از «نشانه» ها نيز از حسنات شعرهاى اين كتاب است و همچنين «گذر از خويش» شاعر، كه اين كتاب را از ناخوانايى «مفاهيم» آثار پيشين شاعر مجزا مى كند. شنيده ام كه اين كتاب از سوى بعضى از شاعران حرفه اى «داراى شعر ممتاز» ناديده گرفته شده يا آن را داراى امتيازاتى در حد قبولى درنيافته اند. اين «ديدگاه» از منظر اين «متن» قابل درك است چون «كتاب» وضعيتى جديد، راهى «ديگر» و چشم اندازى نو را ارائه نمى دهد تنها به تثبيت «چيزى» مى كوشد كه در بهترين وجه اش در شعرهاى نو دهه هاى چهل و پنجاه، اتفاق افتاده است. نمى توان از اين كتاب به راهكارى دست يافت كه شاعران ديگر را به مسيرهاى تازه رهنمون كند؛ فقر «فرم هاى روايى» آنقدر در اين كتاب بالاست كه نيازمند تجويز چند ساله مولتى ويتامين «فرم هاى روايى» است! افق هاى تازه اى «كشف» نمى شود و «شهود» تنها در باريكه نورى اتفاق مى افتد كه بر اتاق كوچك جهان شاعر تابيده است. با اين همه آن نور كم جان و كم رمق، به چيزهايى روشنى مى بخشد كه ديدنى اند و ستودنى. ما را در رازهاى نهفته اى شريك مى كند كه اگر فاش نمى شدند شايد «جهان» تكرارى تر از ديروز به نظر مى رسيد. اين «اتفاقى» است كه در اين شعرها افتاده است يا مى افتد. * سه «سنگى كه گل ها و ميوه ها محراب ها و ميدان ها زمين و كهكشان و جهان را به شكل دايره ترسيم كرد اتفاقى است كه روزى به آب ها افتاد آن سان كه سنگريزه اولين نگاه من و تو در بركه اى كه خاطره ها را در حلقه ها دايره در دايره افتاد ـ هنوز مى افتد ـ تا به ابديت بپيوندد و نگاه مرا به دور كعبه چشمانت طواف هميشه» شعر خالقى عليرغم حرفه اى بودن در تراش كلمات و همنشينى و جانشينى آن ها، فاقد زبانى كاملاً مستقل است؛ زبان «مستقل» واجد تعريفى ساده است: «زبانى كه در مصراع ها يا جملات كامل، بازشناخته مى شود و اگر جمله اى از شعر شاعر در شعر شاعر مستقل ديگرى قرار گيرد آن جمله به «شناسنامه خود» قابل تشخيص باشد.» اين، تعريفى ساده است كه درباره كليه زبان هاى مستقل قابل تعميم است و اگر در شعر خالقى، تعريف پذير نيست لاجرم دلالت دارد به «نامستقلى» آن يا «كم استقلالى» آن. شعر «نيمه مستقل» نيز داراى تعريف مشخصى است: «شعرى كه از نظر «زبانى» چندان به استقلال نرسيده كه در مصراع ها يا جملات بازشناخته شود اما شاعر به افق ديد مستقلى رسيده كه در پاراگراف ها يا كليت يك شعرـ اگر كلاسيك باشد ـ قابل شناسايى است.» يكى از بهترين مثال ها در زمينه شعر «نيمه مستقل» در ادبيات كلاسيك ما، شعر فروغى بسطامى است كه توان برون رفت از زبان سعدى را ندارد اما هنگامى كه بخشى از شعرش يا تمامى آن را مى خوانيم، درمى يابيم كه داراى افق ديدى است كه متعلق به سعدى نيست و متعلق به ديگر زيرمجموعه هاى شعر سعدى نيز نيست. شعر خالقى نيز از اين «وجه سلبى» بهره مى برد تا بازشناخته شود، با اين تفاوت بارز كه زبانش در مصراع ها، زيرمجموعه هيچ يك از شاعران معاصر نيست ـ لااقل به تمامى نيست ـ و از اين رو، در خيل شعرهايى طبقه بندى مى شود كه زيرمجموعه «لاادرى»هاى مدرن اند و اين، يكى از آسيب هاى شعر دهه پنجاه و ادامه آن در نيمه دهه شصت است كه با چهره دگركردن شعر، در نيمه دوم دهه شصت و پس از آن در دهه هفتاد، به شكل آسيبى همگانى ادامه يافت؛ البته بايد اين نكته را نيز به خاطر سپرد كه يكى از علل اين آسيب همگانى روآوردن به شعر سپيد و شعر منثور بود كه به نظر مى رسد جز به «رويكردهاى درخشان» اجازه خلق «زبان مستقل» نمى دهد و «رويكردهاى خوب» نيز در اين «نظربازى» سرگردانند! شعر خالقى با اين وجود، در پاراگراف ها قابل شناسايى است و در زمره شعرهايى قرار مى گيرد كه در سه دهه اخير، داراى خصوصيت «خودويژه» بودن اند؛ شعرهايى كه به دليل پيشروى به سوى سهل و ممتنع بودن، به «شعر سالم» در دهه هفتاد و به «شعر» در دهه هشتاد موسوم شده اند و اگر اوضاع كلى شعر پارسى بر همين نمط پيش رود، خدا داند كه چه اسامى نيكى، در دهه هاى بعد موسوم شوند! شايد به «شگفتى كلامى» يا «جادوى يك دهه»!
|