يكشنبه ۲ دى ۱۳۸۶ - ۱۲ ذيحجه ۱۴۲۸
Sun, Dec 23, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
گفت وگو با ورنر هرزوگ
دوره ماجراجويى به سر آمده است
336675.jpg
]مترجم: شيلا ساسانى نيا]

با ورود ورنر هرزوگ به اين اتاق براى مصاحبه در يكى از روزهاى سرد دسامبر از او مى پرسم: «اينجا به اندازه كافى گرم هست » هرزوگ اگرچه ۶۵ سال دارد اما براى كسى كه اخيراً از قطب جنوب (براى فيلمبردارى مستند برخوردهايى در پايان دنيا) بازگشته است اين سؤال كمى سطحى و مسخره به نظر مى رسد. اين كارگردان صاحب سبك آلمانى از همان زمانى كه براى ساخت فيلم «آگى ره: خشم خداوند» در سال ۱۹۷۲ پا به آمازون گذاشت تا به امروز ولو به اسم و بهانه فيلمسازى و روايت داستان هاى سينمايى همواره جذب فضاهاى متفاوت و گاه زيستگاه هاى نامساعد و پردردسر براى زندگى بشر امروزى شده است. با اين حال او در دفاع از خود مى گويد: «من ماجراجو نيستم. دوره ماجراجويى به سر آمده است. حالا ديگر مى توانيد بليت يك سفر ماجراجويانه به گينه نو را از قبل رزرو كنيد تا شكارچيان سر را از نزديك ببينيد. ما تا اين حد پيش رفته ايم. ماجراجويى متعلق به آن قرنى بود كه انسان ها در سپيده دم با تفنگ با هم دوئل مى كردند.»
در عصر ماهواره كه هر وجب از خاك دنيا بر روى دقيق ترين نقشه هاى جغرافيايى فتح و كشف و ثبت شده است به راحتى مى توان منظور هرزوگ از اين حرف ها را فهميد با اين حال براى او شخصيت هايى كه در مواجهه با شرايط خاص يا دشوار قرار مى گيرند همچنان جذابيت بسيارى دارند.
براى مثال فيلم «مرد گريزلى» او كه در سال ۲۰۰۵ و درباره يكى از فعالان محيط زيست به نام تيموتى تردويل ساخته شد نمونه بارز اين شيفتگى است. قهرمان اين فيلم مردى است كه با خرس هاى قهوه اى در طبيعت وحشى آلاسكا زندگى كرد تا آنكه سرانجام طعمه يكى از همين خرس ها شد و به كام مرگ رفت. هرزوگ پنج سال قبل از اين فيلم نيز «بال هاى اميد» را ساخت كه در آن با ژوليان كوپ، تنها بازمانده سانحه سقوط هواپيمايى در سال ۱۹۷۲ كه منجر به مرگ ۹۶ تن شد به جنگل هاى پرو بازگشت. هرزوگ مى گويد: «او واقعاً شجاع بود و مى دانست چگونه در جنگل زنده بماند و راه خود را پيدا كند. داستان او برايم جالب بود چون من هم در همان هواپيما جا رزرو كرده بودم.»
اين روحيه حقيقت جويى توأم با خونسردى است كه از هرزوگ شخصيت جالبى ساخته: كار تحت هر شرايطى بدون ترس چون خود مى گويد: «ترس در دايره واژگان من نيست» و حال اگر بپذيريم كه او يك ماجراجو نيست قطعاً آدم خوش شناسى است كه از يك مهلكه جان سالم به در برده است. هرزوگ، متولد مونيخ و فرزند پدر ومادى بيولوژيست در اوج بمب گذارى هاى درسدن در گهواره اش بود كه به ناگهان نورى بر فراز آسمان درخشش گرفت و به دنبال آن شيشه هاى خانه آنها فرو ريخت بى آن كه به او كوچكترين آسيبى برسد. او از واقعه مشابه ديگرى ياد مى كند كه چند سال پيش اتفاق افتاد و باعث شد بار ديگر به خوش شانسى خود ايمان بياورد. از بى بى سى براى انجام مصاحبه اى با او در نزديكى منزلش در لس آنجلس آمده بودند كه به ناگهان مورد اصابت يك تفنگ بادى در همان نزديكى قرار گرفت. او با ياد آورى اين موضوع براى نشان دادن زخمى در ناحيه شكمش پيراهنش را بالا مى زند و با لبخندى تصنعى مى گويد: «هنوز هم وقتى كه خيلى مى خندم دردم مى گيرد. پس لطفاً مرا نخندانيد.»
بقا جوهره جديدترين فيلم او «Rescue Dawn» است كه داستان واقعى و تكان دهنده يك خلبان آلمانى ـ آمريكايى به نام ديتر دنگلر است كه بر فراز لائوس در روزهاى آغازين جنگ ويتنام هواپيمايش مورد اصابت ضدهوايى ها قرار گرفت. هرزوگ كه پيش تر داستان اين خلبان شجاع را در اثر مستند «ديتر كوچك نياز به پرواز دارد» (۱۹۹۷) بازگو كرده بود اين بار در اين فيلم جديد خود بر روى شش ماه سختى و عذابى متمركز شده است كه ديتر در اردوگاه هاى اسراى جنگى ويتنام به خود ديده بود تا آن كه در اقدامى متهورانه به همراه چند نفر ديگر با نقشه قبلى از آنجا فرار كردند. اين فيلم در تايلند فيلمبردارى شده است و اين بار نيز جنگل و تمام خطرات آن كه تهديدى براى جان انسان هاى بى پناه است يكى از عناصر كليدى اين فيلم هرزوگ است اگرچه او اين بار از منظر ديگرى به آن پرداخته است. او خود مى گويد: «شرايط بقا دشوارتر مى شود و اين جنگل رسوخ ناپذيرتر از قبل است و ملموس تر از هرگونه فيلم قبلى ام.»
با اين حال نبايد فراموش كنيم كه اين فيلم يك اثر ماجراجويانه و جنگل در فيلم هاى هرزوگ محيطى براى ماجراجويى نيست. او در اين باره مى گويد: «عرصه اى براى آزمون و چالش بشر است. ماجرا چيزى است كه هميشه به دنبال آن هستيد اما دنگلر اين طور نبود. او نمى خواست پاهايش را با غل و زنجيرهاى قرون وسطايى ببندند و يا همراه ديگران به دستانش دستبند بزنند.»
با اين حال باز شكى نيست كه داشتن فيلمى از هرزوگ اين جلوه ها را مى طلبد. اگر او قادر به بيرون كشيدن آن نوع خاص بازى از هنرپيشگان فيلمش كريستيان بيل وجرمى ديويس است كه حتى حاضر شدند براى شباهت بيشتر به كاراكترهايشان تكيده و لاغر به نظر رسند حتماً خواهد توانست مشكلات و دشوارى هاى ديگرى را به چالش بطلبد تا كليت فيلم به گونه اى انعكاس بخش داستان پررنج آن خلبان آلمانى ـ آمريكايى باشد. هرزوگ در پاسخ به گفته ها و شنيده هايى مبنى بر اين كه او با اين فيلم يكى از هاليوودى ترين فيلم هاى كارنامه حرفه اى ۴۵ ساله اش را ساخته است ، مى گويد: «البته كه اختلاف نظرهايى وجود دارند. هميشه همين طور بوده. اين فيلم اگرچه در نهايت توسط كمپانى متروگلدن ماير پخش شد اما از اول قرار نبود يك محصول بزرگ استوديو باشد. بودجه۱۰ ميليون دلارى اين فيلم توسط يك كمپانى فيلمسازى پويا كه گردانندگان آن سرمايه گذارانى فعال در حوزه هاى مختلف مثل ورزش يا سرگرمى اما قطعاً سينما و فيلم نبودند گذاشته شد و دردسرهاى ساخت آن هم كم نبودند. از عدم پرداخت به موقع دستمزد بازيگران تايلندى فيلم تا اخراج دو تن از شركاى كارى ديرينه هرزوگ يعنى مدير توليد والترساكسرو طراح صحنه اولريچ برگ فلدر، تهيه كنندگان درمورد هرچيزى با كارگردان اختلاف نظر داشتند. هرزوگ در مورد اين دشواريها مى گويد:«آنها چيز زيادى درباره فيلمسازى نمى دانستند كه مشكل بزرگى بود و اين بى تجربگى آنها كار را سخت تر مى كرد.» با اين حال او با خوش بينى اضافه مى كند: « اما اشكالى ندارد. هيچ فيلمى نيست كه با مشكلى در ساخت روبه رو نشده باشد. اين ماهيت فيلمسازى است .» البته هرزوگ اعتراف مى كند كه ساختن اين فيلم در مقايسه با فيلم فيتز كارالدو و در سال ۱۹۸۲ خيلى ساده تر بود. سانحه سقوط دو هواپيما ، بيمارى هنرپيشه نقش اصلى كلاوس كينسكى و در آتش سوختن كمپ فيلمسازى آنها در جريان يك جنگ مرزى بين پرو و اكوادور عرصه اى براى «آزمون و چالش» هرزوگ خيلى پيش از حالا بود. اين فيلمساز با يادآورى آن مشقات با لبخندى مى گويد: «روزى نبود كه بدون يك حادثه سپرى شود» با اين حال در مورد فيلم فيتز كارالدو قرار بود خيلى سكانس ها با دخالت جلوه هاى ويژه جلوى دوربين بروند كه به اصرار هرزوگ بدون آن جلوه ها به صورت طبيعى فيلمبردارى شدند و دشوارى كار را دو چندان كرد. نقطه اوج اين فيلم درباره مرد اپرادوستى كه مى خواهد وسط جنگل يك اپراخانه بزرگ بسازد آنجاست كه او تصميم مى گيرد قايقى را با عبور از يك كوه كوچك به آن سوى جريان رودخانه آمازون بيندازد و هرزوگ قبول نمى كرد فيلمبردارى اين سكانس باكمك جلوه هاى ويژه پيش برود. او توضيح مى دهد: « پول كافى نبود تا خيلى از مشكلات را با آن حل كنيم ولى از طرفى با هيچ پولى نمى شود كشتى اى را بر روى يك كوه جا به جا كرد. چيزى كه دائم مى گويم اين است كه تنها ايمان و توكل به خداست كه مى تواند كوه ها را جابه جا كند.»
وقتى اين فيلم و دشوارى هاى ساخت آن با يكى از آثار معروف سينمايى فرانسيس فوردكاپولا يعنى «اينك آخرالزمان» مقايسه مى شود هرزوگ با لحنى تقريباً فخرفروشانه مى گويد:«اينك آخرالزمان در مقايسه با كارى كه بايد در فيلم فيتز كارالدو انجام مى داديم بچه بازى بود.»
با اين حال اين فيلمساز كه يادآورى مى كند در گذشته از خير ساختن بسيارى از ايده هاى سينمايى خود در جاهاى خطرناك همچون كوه k2 و سودان گذشته است، به نظر مى آيد با فيلم «Rescue Dawn» با تماشاگران اتمام حجت كرده و براى هميشه آن خيرگى ماجراجويانه خود را كنار گذاشته است. او مى گويد: «در مورد اين فيلم از برنامه منحرف نشدم. «Rescue Dawn»ظرف دو روز و با يك برنامه ريزى دقيق فيلمبردارى شد. هيچ وقت از بودجه پيش بينى شده پافراتر نمى گذارم و گاه پيش آمده كه حتى فيلمى را با بودجه اى كمتر از آنچه كه براى آن در نظر گرفته شده بود بسازم. همچنين بايد به شما بگويم كه برخلاف آنچه كه درباره فيلم هاى ماجراجويانه من گفته مى شود، تاكنون در بيش از ۵۰فيلمى كه ساخته ام يك بازيگر هم مجروح نشده و اين شايد باعث شود به اين فكر كنيد كه شما با يك آدم حرفه اى طرف هستيد و نه يك ماجراجوى خيره و مبتلا به عقده خودبزرگ بينى.»
هرزوگ اعتراف مى كند كه از انجام هركارى كه مرتبط با فيلم و فيلمسازى باشد حتى بازيگرى لذت
مى برد. در ماه مارس آينده مى توان او را در نقش يك كشيش در فيلم «Mister lonely» هارمونى كورين ديد. او كه قبلاً نيز نقش يك پدر را در فيلم «julien Donkey-Boy» همين كارگردان بازى كرده بود بيشتر حكم استاد براى اين جوان فيلمساز را دارد و اين علاقه از آنجا ناشى مى شود كه كورين او را به ياد آن روزهايى مى اندازد كه فيلمسازى را شروع كرده بود. هرزوگ مى گويد: «يك شباهت هايى بين هر دو ما در چگونگى ورود به عرصه فيلمسازى ديده مى شود. هر دو وقتى اين كار را شروع كرديم خيلى جوان بوديم. او يك تين ايجر بود و من اولين فيلم ام را در ۱۹ سالگى ساختم. به هيچ مدرسه يا آموزشگاه فيلمسازى هم نرفتم كه سرپيچى آشكار از قوانين است.» همچون كورين، هرزوگ نيز به توانايى ها و استعدادهاى خود ايمان دارد بخصوص در مقايسه با جريان كنونى درهاليوود. او با لبخندى مى گويد: «فكر مى كنم داستان هاى خودم بهتر هستند.»
هرزوگ در حال حاضر با همسر عكاس اش «لنا» كه هفت سالى از ازدواجشان مى گذرد مقيم لس آنجلس هستند و شايد به همين دليل فكر كنيد او نيز عضوى از جامعه كوچك هاليوود است. هرزوگ در باره جريان غالب فيلمسازى در هاليوود و تعلق داشتن اين فيلم آخرش «Rescue Dawn» به اين جريان مى گويد: «هميشه مى دانستم كه قرار است اين فيلم همچون مابقى فيلم هايم كه تاكنون ساخته ام يك فيلم متفاوت باشد اما متفاوت به معناى خوب كلمه و متعلق به جريان غالب هاليوود. فيلم هاى من هيچ وقت خيلى پيچيده و فلسفى يا روشنفكرانه نبوده اند. هميشه داستان هاى خوبى هستند كه كودكان بفهمند، مردم كشورها و قاره هاى ديگر بفهمند و در نهايت زندانيان هم بفهمند.»
هرزوگ هنوز هم يك دفتر فيلمسازى در مونيخ دارد كه برادر كوچكش «لاكى » آن را اداره مى كند. با اين حال براى فيلمسازى مثل هرزوگ عجيب است كه ترجيح دهد درجايى مثل لس آنجلس كه فضايى سطحى دارد زندگى كند. او مى گويد:«اين به خاطر آن نيست كه نزديك صنعت فيلمسازى باشم. من هيچ وقت به ميهمانى ها و گردهمايى هاى فرش هاى قرمز نمى روم. لس آنجلس شهرى است كه خيلى چيزهاى پرمايه ديگرى هم دارد و اگر قرار باشد فقط به زرق و برق هاليوود و ستاره هاى خودشيفته آن بنگريد آنها را نخواهيد يافت يا باور نخواهيد كرد.»و شايد براى ورنر هرزوگ كه به كنكاش در عمق هر چيزى علاقه مند است شايد زندگى دراين شهر بهانه اى براى دست يافتن به اين رؤياى نه چندان دور از دسترس باشد.
منبع : اينديپندت


|   شناسنامه   |   آرشيو   |