|
|
|
سياه بخت
|
|
|
[فرناز قلعه دار]
دخترك آرام و بى صدا وارد اتاق شد. روى صندلى، پشت ميز كنار اتاق نشست. افسر پرونده رو به رويش نشسته بود. دخترك مى دانست كه بايد براى چندمين بار تمام آنچه را كه مى داند و ديده براى افسر پرونده تكرار كند. چهره كودكانه و معصومى داشت. باورم نمى شد اين دختر عضو يك باند سرقت مسلحانه باشد. مى گفت: ۱۷ ساله است اما صورتش كمتر از اين نشان مى داد. از افسر پرونده اجازه خواستم تا چند دقيقه اى با اين دختر صحبت كنم. پس از اعلام موافقت او به دخترك گفتم: به سؤالاتم جواب مى دهى شانه هايش را با بى خيالى بالا انداخت و گفت: ديگه مهم نيست اتفاقى كه نبايد بيفته افتاده. مامانم مى گفت: همه شهرمان فهميدند كه من چى كار كرده ام. حتى بابام! مگر بابات كجاست گفت: نمى دانم. سالى يك بار هم خبرى ازش نداشتم. او هم از ما خبرى نمى گرفت اما حالا فهميده كه دستگير شدم و تو زندانم. از الناز خواستم داستان زندگى اش را برايم تعريف كند. از اول تا روزى كه به جرم شركت در ۸ فقره سرقت مسلحانه دستگير شد. خيلى كودكانه و ساده حرف مى زد انگار داشت سر كلاس مدرسه، درس جواب مى داد. مدام با انگشتان دستش بازى مى كرد. گاهى از يادآورى بعضى خاطرات اشك مى ريخت. گاهى نيشخند مى زد و گاه از سرنوشت سياهش گله مى كرد و آه سردى مى كشيد. سه، چهار ساله بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شدند. من بودم و چند تا خواهر ديگر. البته فقط با ۲ تا از خواهرها تنى بودم. دو تا دختر از ازدواج اول مادرم و چند تا هم از ازدواج پدرم با همسر سابقش در خانه بودند كه جمعاً هفت، هشت تا دختر بوديم. پس از جدايى والدينم مادر سرپرستى ما را به عهده گرفت. در چنين شرايطى زندگى بسيار سختى داشتيم. چند سال بعد كه كمى بزرگتر شدم يك روز خبر دادند كه مادربزرگم مريض شده و در بيمارستان بسترى است. از آنجا كه عاشقانه مادربزرگم را دوست داشتم به مادرم اصرار كردم كه مرا هم به تهران ببرد تا مادربزرگم را ببينم. او هم من و خواهرم را سوار خودروى كرايه اى كرد و به طرف تهران حركت كرديم. اما بين راه ماشين ما تصادف كرد. تصادفى وحشتناك كه پزشكان فقط ۱۰ درصد به زنده ماندنم اميد داشتند. چند ماه در بيمارستان بسترى شدم. وضع خواهرم هم بهتر از من نبود. اما خدا نخواست من و خواهرم در كودكى از دنيا برويم. بعد از اين كه حالم بهتر شد متوجه مشكلات عصبى ام شدم. آنقدر زجر مى كشيدم كه درس و مدرسه را رها كرده و به مادرم گفتم ديگر نمى توانم درس بخوانم. مادر كه از بيمارى من خبر داشت چندان اصرارى به ادامه تحصيلم نداشت. اين شد كه در خانه ماندم و شدم بلاى جان او. اطرافيان كه مى دانستند ترك تحصيل كرده ام زمزمه هايى در گوش مادرم مى خواندند كه زودتر شوهرش بده، درس كه نمى خواند حداقل شوهرش بده يك نان خور از سرت كم شود. اما من تنها ۱۴ سال داشتم. رؤياهاى من فراتر از ازدواج و بچه دار شدن بود. دلم مى خواست كار كنم استقلال مالى داشته باشم هر چه مى خواهم و دوست دارم براى خودم و خواهرانم بخرم. اما چه كسى به يك دختر ۱۴ ساله كم سواد كار مى داد به هر درى زدم تا شايد كارى پيدا كنم اما نشد. البته پيدا مى شد ولى چه فايده كارهاى موقتى و كم درآمد. در يك سال، سه چهار بار كارم را تغيير دادم. در نهايت هم بيكار شدم. كم كم داشتم نسبت به ازدواج تغيير عقيده مى دادم. با خودم مى گفتم: حالا كه نمى توانم كار خوبى پيدا كنم و كمكى براى مادرم باشم بهتر است ازدواج كنم و حداقل سربار خانواده نباشم. اما چه كنم كه نمى توانستم به هر كسى دل ببندم. دلم شاهزاده رؤياها را مى خواست و اسب سفيدى كه مرا همراه خود به قصر آرزوها ببرد. خواستگارها يكى پس از ديگرى مى آمدند و مى رفتند و من حاضر نبودم زندگى ام را با هيچ كدامشان به شراكت بگذارم. حالا ديگر دخترى ۱۶ ساله بودم با ظاهرى دلپسند و رفتارى دلنشين كه خيلى از مادرها آرزو داشتند من عروسشان باشم. اما انگار دست سرنوشت، تقدير ديگرى برايم رقم زده بود. آن روز را هيچ وقت فراموش نمى كنم. با خواهرم در پارك قدم مى زديم كه چند جوان بيكار مزاحم ما شدند. با حرف هاى زشت شان حسابى كلافه ام كرده بودند. بالاخره صبرم تمام شد و با آنها درگير شدم. در همين موقع پسر جوانى به طرفدارى از من وارد معركه شد و بعد از يك زد و خورد حسابى شر مزاحمان را از سر ما كم كرد. با ديدن جلال به خصوص جوانمردى كه در حق من و خواهرم كرد حس خوبى نسبت به او پيدا كردم. بعد از تشكر فراوان از او خداحافظى كرده و به خانه برگشتيم اما حتى يك لحظه هم نمى توانستم فكرش را از ذهنم بيرون كنم. احساس مى كردم جلال همان مرد آرزوهاى من است. وقتى چند بار ديگر او را اطراف خانه، پارك و خيابان ملاقات كردم مى دانستم حضور او مسير زندگى ام را تغيير خواهد داد. اما اى كاش مى فهميدم اين تغيير مسير مرا به بيراهه مى كشاند نه به سوى كاخ آرزوهايم. بعد از گذشت چند ماه جلال به خواستگارى ام آمد. اما در كمال ناباورى مادرم به سختى مخالفت كرد و گفت: اين پسر بيكار به درد زندگى نمى خورد. نان خور پدرش است. از همه اينها گذشته مردانگى و غيرت هم ندارد! اما من با شنيدن اين حرف ها فكر مى كردم مادرم اشتباه مى كند و نمى داند كه جلال بارها به خاطر من در كوچه و خيابان با پسرهاى زيادى دعوا و زد و خورد كرده است. آن موقع فكر مى كردم غيرت و مردانگى همين است كه آدم به خاطر دفاع از يك دختر با ديگران دعوا كند. حال آن كه غافل بودم از بازى عجيب اين چرخ فلك! چند ماهى كارم شده بود دعوا و قهر و لجبازى با مادرم. دست آخر هم وقتى ديدم مادرم كوتاه نمى آيد و جلال هم از اين همه مخالفت خسته شده تصميم گرفتم با اولين خواستگارى كه برايم مى آيد ازدواج كنم. همين كار را هم كردم. رضا كه به خواستگاريم آمد جواب مثبت دادم. بلافاصله عقد كرديم و او فرصت خواست تا چند ماهى صبر كنيم و بعد از فراهم شدن مقدمات كار با هم ازدواج كنيم. پسر خوبى بود اهل كار و زندگى و آرامش! چيزى كه حالا قدر آن ر ا مى دانم. آرامش! حاضرم همه زندگى ام را بدهم تا يك روز آرام و بى دردسر، بدون هيچ فكر و خيال و عذاب وجدان داشته باشم. به هر حال آن موقع نمى دانستم كه در زندگى غير از دوست داشتن و عشق هاى لحظه اى خيلى موارد ديگر هم بايد باشد تا زن و شوهر بتوانند به راحتى زندگى كنند و من فقط به اين فكر مى كردم كه رضا را دوست ندارم پس نمى توانم با او خوشبخت شوم. شايد هم نوعى تلقين بود. شايد به زور خودم را مجبور مى كردم كه او را دوست نداشته باشم. اما هر چه بود كارى كردم كه چند ماه پس از ازدواج شوهرم حاضر شد طلاقم بدهد. بعد از جدايى، جلال مرا به عقد موقتش درآورد و اين آغاز بدبختى من بود. الان كه فكر مى كنم با خود مى گويم شايد آه و ناله رضا دامنم را گرفت و زندگى ام را سوزاند. او مرا دوست داشت اما من با او كارى كردم كه ... بالاخره به آرزويم رسيدم اما مادرم گفت جلال تا وقتى كه يك اتاق جداگانه براى زندگى نداشته باشد اجازه ازدواج ندارد. بنابراين از نامزدم خواستم مقدارى پول فراهم كند تا بتوانيم به صورت مستقل زندگى كنيم. ولى او مى گفت: پولى ندارد بايد مدتى صبر كنم. چند هفته اى از اين ماجرا نگذشته بود كه متوجه رفتارهاى غيرعادى جلال شدم. گاهى اوقات خوب و سرحال بود اما بعضى وقت ها مثل يك گرگ وحشى و درنده مى شد. هيچ وقت يادم نمى رود اولين بار كه با او به مسافرت رفتم بلايى به سرم آورد كه آرزوى مرگ كردم. شب بود در خانه نشسته بوديم و تلويزيون تماشا مى كرديم كه ناگهان چنان مشتى به صورتم كوبيد كه تا چند دقيقه گيج بودم. در حالى كه از دهانم خون بيرون مى زد پرسيدم چرا اين كار را كردى در حالى كه از عصبانيت چشمانش سرخ شده بود گفت: چرا دو روز پيش كه در پارك نشسته بوديم آن پسره ... به تو زل زده بود حتماً كارى كرده بودى كه به تو آن طور نگاه مى كرد. در حالى كه از درد و ناراحتى به خودم مى پيچيدم هر چه فكر كردم نتوانستم موضوع را به ياد بياورم. اين رفتارهايش هر چند روز يك بار تكرار مى شد و هر بار به بهانه اى خيالى مرا زير مشت و لگد مى گرفت. بعدها فهميدم او قرص مصرف مى كند و وقتى قرص ها را مى خورد دچار توهمات عجيب و غريبى مى شود و ناخواسته دست به اين كارها مى زند. يك شب او با چند تا از دوستانش به خانه آمد و گفت: زودباش لباس بپوش بايد بريم تهران! تعجب كردم، پرسيدم: چرا چه اتفاقى افتاده است گفت: مگه پول نمى خواهى مى خواهيم برويم پول در بياوريم. نمى دانستم چه فكرى تو سرش هست. لباس پوشيديم و چهار نفرى سوار ماشين دوست جلال شديم. پس از رسيدن به تهران در يكى از خيابان هاى خلوت غرب مرد جوانى را سوار كردند. دوست جلال پياده شد و مرد جوان وسط نشست. چندمتر جلوتر سروش و ساسان با اسلحه و چاقو به تهديد مرد مسافر پرداخته و هر چه داشت را گرفتند. بعد هم در يك گوشه خلوت پياده اش كردند و رفتيم. از اين اتفاق شوكه شده بودم. وقتى به خودم آمدم به جلال بشدت اعتراض كردم. گفتم من پول دزدى نمى خواهم. اما همان شب آنقدر كتكم زد كه فكر مى كردم دنده هايم خرد شده است. اين كار چند بار ديگر هم تكرار شد و من هر بار مجبور بودم با زور و تهديد و كتك نقش بازى كنم. او از من سوء استفاده مى كرد و مى گفت: «اگر تو نباشى مردم سوار ماشين ما نمى شوند.» اين شد كه مرا هم وارد اين بازى سياه كردند. حالا شده ام دزد و سابقه دار. الناز به اينجا كه رسيد اشك از گونه هايش سرازير شد و هق هق گريه امانش را بريد. دلم برايش سوخت. از مادرش گفت: «مادرم كه به ديدنم آمد دو دستى زد توى سرش و گفت: ديدى گفتم جلال به دردت نمى خورد. حالا به حرف من رسيدى كه گفتم اين پسره تو را بدبخت مى كند.» واقعاً كه راست مى گفت. الان به حرفش رسيدم. متأسفانه ديگر خيلى دير شده. الان چه احساسى نسبت به جلال دارى ـ از او متنفرم. يك بار كه مى خواستند ما را ببرند دادسرا ديدمش. فقط سيلى محكمى زدم تو گوشش و به صورتش هم ... گفتم: حالا فهميدم چرا به سراغم آمدى فقط مى خواستى مرا طعمه نقشه هاى شيطانى ات قرار دهى مادرم راست مى گفت كه بى غيرتى!
|
|
|
|
|