|
نگاهى به مجموعه داستان «حالا چه وقت اين حرف هاست» حسين نوروزى پور
اين نويسنده بايد ديدن را بياموزد
|
|
|
] يزدان سلحشور ]
* يك «من به سر به نيست كردن شخصيت هايم عادت كرده ام، پس بهتر است قبل از هر چيز مقدمات كار را فراهم كنم. فكر مى كنم هوا بارانى باشد بهتر است اما مرده كشى توى باران خيلى سخت و زجرآور است و نبايد روز روشن بميرد. شب عاقلانه تر به نظر مى آيد، چون بيشتر تصادف ها در شب اتفاق مى افتد. داستان را شروع مى كنم: در سياهى قيرگون شب، مردى آرام آرام، طرف خيابان گام برمى دارد، خيابان در خلوت شبانگاهى، سنگينى اندام او را تحمل مى كند، ماه حلقه اى در آسمان انداخته است. مرد به تك درختى رو مى كند كه صداى جغد از آن مى آيد، عقربك هاى ساعت مچى اش روى ۱۲ مانده اند... اما اين كه نشد مقدمه داستان، مرد چرا بايد سر قرار حاضر شود با چه كسى ملاقات دارد، آن هم در نيمه شب. از زندگى او مختصرى كه مى دانم مى نويسم: سال هاست شعر مى گويد. در محفل ها و نشست هاى ادبى، آنقدر جنجال به پا كرده كه شهرتى فراهم نموده و براى همين گاه گاهى با نوشتن نامه يا تماس تلفنى از او براى ملاقات، وقت قبلى مى گيرند و او هميشه قرار ملاقات ها را در پارك نزديك خانه اش انتخاب مى كند...» «حالا چه وقت اين حرف هاست» عنوان مجموعه داستان حسين نوروزى پور قصه نويس متولد ۱۳۴۴ است كه با توجه به سطور فوق، درمى يابيم كه به «طرح و توطئه» در داستان به شكل «جديد»ش آشناست. اين داستان كه با عنوان «تصادف» در كتاب آمده در واقع «فرم روايى»اش، فرم روايى «آموزش داستان» است كه در كتاب هاى تئوريك آموزش، از آن استفاده مى شود و البته استفاده آن در داستان در ادبيات انگليسى، ايتاليايى، فرانسه و اسپانيولى - تا آنجا كه ترجمه ها به ما مى گويند - مسبوق به سابقه است. در ايران نيز مسبوق به سابقه است چه در آثار «بهرام صادقى» چه بعد از او، چه پس از انقلاب اسلامى و چه در ادبيات پست مدرن داستانى كه اين «فرم روايى» به شكل موجزتر ارائه شد و به شكل درخشان اش در داستان «زن در پياده رو راه مى رود» قاسم كشكولى ديديم؛ بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه نوروزى پور در پى دو هدف است: نخست، ارائه شسته و رفته اين فرم روايى و دوم؛ تعميم آن و توسعه آن تا به پيشنهادهاى تازه اى برسد. ارائه شسته و رفته اين فرم روايى، لازمه اش رعايت «قواعد بازى»ست يعنى راوى به عنوان يك «آموزگار داستان» به عموم مخاطبان - به عنوان شاگردان اين كلاس - مى خواهد بياموزد كه يك داستان چطور شكل مى گيرد؛ پس متن بايد به گونه اى آغاز شود كه اين دو نقش از هر دو بازيگر صحنه - راوى و مخاطب - پذيرفتنى باشد يا به ديگر معنى، مخاطب به عنوان «بازيگر مكمل» بتواند نقش فعالانه اى در تكميل داستان ايفا كند. شايد بتوان آن را «همكارى تخيل مخاطب» ناميد؛ اما نبايد از ياد برد كه اين شيوه، يك شيوه مكمل هم دارد كه در داستان هاى پست مدرن رايج شده؛ آن هم تعويض جاى «راوى آموزگار» يا «مخاطب يادگيرنده» است؛ يعنى راوى سعى مى كند كه به «مخاطب آموزگار» بفهماند كه در كار روايت مبتدى است و اكنون - قدم به قدم - مى خواهد روايتگرى را بياموزد. نوروزى پور، اين شيوه را برمى گزيند و به اين ترتيب، اين فرصت را به خود مى دهد تا نقاط ضعف احتمالى خود را در روايتگرى، پشت اين ترفند پنهان كند يا لااقل از ديد مخاطب پنهان كند؛ پس موفق مى شود كه روايتى كمابيش شسته و رفته ارائه دهد كه براى مخاطب «قانع كننده» باشد. به ياد بياوريم كه «قانع كنندگى» اصلى محورى در روند «روايت» است كه اگر آن را از كف بدهيم همه چيز را از كف داده ايم. «...من براى نوشتن اين داستان طرح آماده نكردم و اين شخصيت داستان است كه طرف مرگ پيش مى رود. نگران و آسيمه سر، پياده رو كنار پارك را دور مى زند. در شبى كه ماه به آسمان و زمين صفا داده است، چرا بايد خطرى پيش رو باشد، صداى دوست قديمى اش بود، همان صداى خش دار هميشگى، بله، اشتباه نكرده است. او هميشه خدا دير مى رسد. - الو، سلام - سلام - خوبى تو - بله، خوبم - مى آيى بيرون، هواخورى - هوا الآن چه وقت هواخورى است - اتفاقاً بهترين وقت... مرد سيگارى روشن مى كند، پك مى زند، صداى بوق ماشين را مى شنود. پيكان مدل قديمى سبز رنگى چند قدمى او پارك مى كند. مرد لحظه اى مردد مى ماند. لحظه اى از پياده رو به خيابان پا مى گذارد و مات و مبهوت مى ايستد. ماشين با گازى تند به جلو خيز برمى دارد. اندام مرد ولو مى شود، پيكان دنده عقب مى گيرد و زوزه لاستيك ها در پاك مى پيچد، با سياهى شب فرار مى كند...» پس داستان، شسته و رفته [قانع كننده] پيش مى رود اما در وجه دوم چطور آيا پيشنهاد تازه اى هم دارد داستان هايى نظير اين داستان را به ياد بياوريم مثلاً داستانى از «كورتازار» را كه در آن مردى در قطار، داستانى را مى خواند كه كسى مى خواهد در يك كوپه قطار، مردى را بكشد و در پايان، شخصيت داستان توسط همان مرد كشته مى شود يا «شبى از شب هاى زمستان مسافرى...» كالوينو را كه ادامه هر داستان متصل مى شود به شروع داستان ديگرى. [البته اثر كالوينو رمان است] به نظر نمى رسد كه نويسنده «حالا چه وقت اين حرف هاست» [كه نام كتابش هم «وجه سلبى» را انتخاب مى كند لابد با اين پيشنهادها!] چندان در بند پيشنهادهاى جديد باشد يا لااقل به اين مرحله از روايت، قدم گذاشته باشد. به نظر مى رسد كه وى انرژى خود را تنها صرف سر و سامان دادن «يك ايده نه چندان تازه» كرده است. «... اما اين يك تصادف ساده است، مثل همه تصادف هايى كه منجر به مرگ مى شوند چه كسى مى تواند راننده متخلفى را كه از محل حادثه فرار كرده است پيدا كند اين روزها كسى به فكر اين جور داستان ها نيست. چرا هيچ و پوچ سرم را درد بياورم. از قديم گفته اند سرى كه درد نمى كند دستمال نمى بندند. براى همين شايد نوشته ام را پاره مى كنم و يا شايد عنوان داستان را عوض كنم و بنويسم اين فقط يك شوخى دوستانه بود.» اما اين فقط يك شوخى دوستانه نيست! داستان هايى از اين دست در پايان خود، به وجه تقديرى، هستى شناسانه يا عملگرايانه زندگى مى رسند و ضربه انتهايى را به «جهان نگرى» مخاطب وارد مى كنند اما نويسنده اين داستان، به راحتى يك شوخى از كنار آن مى گذرد. اگر نويسنده يك داستان، داستانش را جدى نگيرد ديگر چه كسى مى تواند آن را جدى بگيرد ! اين اشتباهى است كه به طور معمول، پست مدرن هاى ايرانى مرتكب مى شوند؛ آنان تصور مى كنند كه به «سخره گرفتن وضعيت» در آثارى همچون «سلاخ خانه شماره۵»، «به سخره گرفتن داستان» است در حالى كه چنين نيست نبوده و نخواهد بود! *دو حسين نوروزى پور به دنبال وضعيت هاى «پيش چشم» است آنچه در زندگى روزمره مى بينيم و از آن درمى گذريم؛ اين البته حسن است آن هم در روزگارى كه دست هر نويسنده نوآمده اى «منشورى از تخيل» است تا از پشت آن، جهانى هندسى شده و عجيب را نشان مان بدهد كه بيشتر اوقات، تفاوتى ميان «جهان ايرانى» و «جهان فرنگى» در آن نيست و آن وقت، با چاشنى «دهكده جهانى» مى خواهند همه چيز را حل كنند درحالى كه رويكرد «دهكده جهانى» درباره «تأثيرپذيرى فرهنگ ها»ست نه «همانند سازى فرهنگ ها»؛ آن هم به نفع فرهنگى كه تكنولوژى رسانه اى را به دست دارد. داستان هاى نوروزى پور از اين منظر، ايرانى ست. «فضا و وضعيت» ايرانى است و تا آنجا كه توان نويسنده يارى رسان است. شخصيت ها هم ايرانى هستند گرچه اين توان چندان بالا نيست! شخصيت هاى ايرانى اين مجموعه داستان، بيشتر «بازتوليد» شده اند از شخصيت هاى ايرانى ديگر داستان ها، تا باز آفرينى شده از روى آدم هاى واقعى كوچه و بازار. نويسنده، بيشتر از آن كه در بند نگاه كردن به مردم واقعى باشد از كتاب ها الهام گرفته است و كنش ها و واكنش هاى شخصيت ها، يادآور آثارى است كه تا به حال خوانده ايم : «معلم، زن خوبى بود مدام با ما همراه بود و به ما درس مى داد. دستى بر سر من كشيد و گفت: «شما به اندازه آدم بزرگ ها هوش و استعداد داريد. ترس نداشته باشيد.» راحله گفت: «من شما را خيلى دوست دارم.» معلم با گوشه روسرى اشك اش را پاك كرد و ما را بوسيد. راحله را بيشتر بوسيد. بغلش كرد. بعد با گريه گفت: «زود برمى گرديد ناراحت نباشيد.» همه جاى اتاق سبز بود. خانمى كه لباس سبز پوشيده بود گفت: «با من بشماريد ۱۰ ، ۹ ، ۸ ، ۷ ، ۶ ، ،۵ » ديگر چيزى نفهميدم. چشم باز كردم زير دستگاه بودم، سبك شده بودم. سبكى دردآور، سبكى بيهوده. چند روزى با همه قهر بودم. خودم را نمى بخشيدم. ديروز به دكتر روانپزشك گفتم: «هر جا نگاه مى كنم مى بينمش، دنبالم مى كند.» دكتر ضربان را مى شنيد: «مثل ساعت كار مى كنه فقط به خودت فشار نيار...» - دكتر، اشتباه نمى كنم. - قرص مسكن نوشتم راحت بخوابى. - باور نمى كنى، دكتر! لبخندى زد و ايستاد. چهارشانه مردى است با چشمان تيزى كه پشت دو عدسى عينك چال شده است. مى توان در همين سطور، خام دستى نويسنده در كاربرد زبان را هم شاهد بود. در مثلاً «چشمان تيز» كه معلوم نيست به چه معنايى است و احتمالاً منظور «تيزبينى» يا «نگاه تيز» بوده كه تازه وجه دوم [نگاه تيز] خود مشمول امر «اكراه» است در رساله «زبان»؛ يا در گفت وگوهايى كه گاه محاوره اند و گاه به زبان كتابت. با اين همه پاشنه آشيل «متن» همان «بازتوليد» شخصيت هاى داستانى است كه از هرگونه ويژگى «واقعى» عارى هستند. در داستان هايى كه نويسندگان شان در پى «موجوديت هاى واقعى»اند، «لحظه اى»، «حركتى ظريف در رفتار شخصيت» يا «عملكردى جذاب كه تا به حال در هيچ داستانى شاهد آن نبوده ايم» ما را به خواندن «متن» ترغيب مى كند و اين ترغيب جدا از «جذابيت وضعيت» است؛ در واقع اين «لحظه»ها هستند كه به داستان عمق مى دهند اما در داستان هايى كه نويسندگان شان اين زحمت را به خود نمى دهند به طور معمول با مشكلاتى از اين دست روبرو هستيم. واقعاً آن معلم غير از «خوب بودن و مدام همراه شخصيت ها بودن» ويژگى ديگرى نداشته يا ندارد يا آن دكتر غير از «چهارشانه بودن» ويژگى ديگرى نداشته يا نخواهد داشت مشكل، نديدن مدل هاى اصلى، توسط نويسنده است. اجازه بدهيد اين نكته را به عنوان ۳۰ امتياز منفى از ۱۰۰ امتياز [حداقل!] از نمره قبولى اين داستان ها كم كنيم. به ياد داشته باشيم كه «ديدن» يك موهبت الهى است و براى نويسنده البته، يك امر ضرورى. * سه «ميان درخت هاى كاج گذشتم. انتهاى باغ مردى با لباس سياه ايستاده بود. سرفه اى كردم. پاها را محكم روى سنگفرش كشيدم، شايد نگاهش را جلب كنم اما مرد همان طور ايستاده بود. هيچ حركتى نمى كرد، نزديك تر شدم. لاى ميله ها لمس اش كردم، اندامش سخت و محكم بود. چطورى مى توانستم آرام باشم روز پردردسرى در پيش داشتم، چرا بايد راضى مى شدم كسى مرا مجبور نكرده بود، مى توانستم شوخى فرض كنم!...» داستان «باغ ملى» با اين پاراگراف آغاز مى شود و البته اين بار راوى، خوشبختانه سعى در شوخى فرض كردن قطعى داستان ندارد! مقايسه داستان هايى كه از فضايى تخيلى برخوردارند با داستان هايى كه از فضايى واقعى بهره مندند در كتاب حسين نوروزى پور، ما را به اين نتيجه نه چندان شتابزده مى رساند كه وى در عرصه هاى تخيلى موفق تر است چرا كه لااقل از تخيل خود بهره مى گيرد نه از «ديده »هاى ديگر نويسندگان! نويسنده در اين سرى داستان ها، نيم نگاهى به دستاوردهاى كافكا دارد كه در حد «نيم نگاه» باقى مى ماند و تنها جنبه «تشويش» را از آن داستان هاى «هستى شناسانه» برمى گزيند و به داستان هاى خود منتقل مى كند اما اين «تشويش» جدا از درك «هستى شناسانه»اش تا چه حد مى تواند مخاطب «فرهيخته» را راضى كند مى گويم مخاطب «فرهيخته» و نمى گويم مخاطب «عام» چون نوشتن براى مخاطب «عام»، زير و بم هايى را طلب مى كند كه داستان هاى اين كتاب فاقد آن اند و حداقل لازمه اش داشتن يك «طرح مستحكم» و صغرا و كبرا چينى هاى زيركانه و روندى معمايى است كه نويسنده را در اين كتاب با آن كارى نيست. «...دست جيب كت مى كنم تا نامه را بار ديگر مرور كنم. جيب ها را مى گردم، نامه پيدا نيست. وقتى مى آمدم، نامه را جيب بغل كت گذاشته بودم، در فاصله چند خيابان، دو سه بارى، نامه را خواندم اما حالا اثرى از نامه نيست. من عاشق عتيقه ها هستم. سود زيادى هم از دست به دست كردن شان مى برم. چه كنم اين هم يك جور شغل است. ديروز عصر در صندوق پستى خانه ام، نامه را ديدم، بى نهايت خوشحال شدم. مدت ها بود به هيچ حراجى دعوت نشده بودم. حالا دلشوره عجيبى دارم. اينجا كسى نيست. چطور ممكن است ! مطمئن هستم. اشتباه نيامده ام. تمام آن چند خط نوشته را حفظ كرده ام. دقيقاً اين طور بود: [رأس ساعت ۹ صبح روز جمعه براى ديدن آثار باستانى دوره مفرغ به باغ ملى، كنار درخت هاى كاج مراجعه فرماييد.] حالا ۴۰ دقيقه از ساعت ۹ گذشته و هنوز به مجسمه نگاه مى كنم...» مى توان اين كتاب را به عنوان يك «آغاز» پذيرفت گرچه «آغازين» نباشد و مى توان نويسنده را در نقاط قوت اش ستود و در نقاط ضعف اش مورد انتقاد قرار داد اما نمى توان از يادآورى اين نكته حياتى خوددارى كرد كه وى بايد «ديدن» را بياموزد.
|