دوشنبه ۳ دى ۱۳۸۶ - ۱۳ ذيحجه ۱۴۲۸
Mon, Dec 24, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
نگاهى به مجموعه داستان «حالا چه وقت اين حرف هاست» حسين نوروزى پور
گزارش سفر زنان نويسنده به استان كرمانشاه
نگاهى به مجموعه داستان «حالا چه وقت اين حرف هاست» حسين نوروزى پور
اين نويسنده بايد ديدن را بياموزد
336927.jpg
] يزدان سلحشور ]

* يك
«من به سر به نيست كردن شخصيت هايم عادت كرده ام، پس بهتر است قبل از هر چيز مقدمات كار را فراهم كنم. فكر مى كنم هوا بارانى باشد بهتر است اما مرده كشى توى باران خيلى سخت و زجرآور است و نبايد روز روشن بميرد. شب عاقلانه تر به نظر مى آيد، چون بيشتر تصادف ها در شب اتفاق مى افتد.
داستان را شروع مى كنم:
در سياهى قيرگون شب، مردى آرام آرام، طرف خيابان گام برمى دارد، خيابان در خلوت شبانگاهى، سنگينى اندام او را تحمل مى كند، ماه حلقه اى در آسمان انداخته است. مرد به تك درختى رو مى كند كه صداى جغد از آن مى آيد، عقربك هاى ساعت مچى اش روى ۱۲ مانده اند... اما اين كه نشد مقدمه داستان، مرد چرا بايد سر قرار حاضر شود با چه كسى ملاقات دارد، آن هم در نيمه شب. از زندگى او مختصرى كه مى دانم مى نويسم: سال هاست شعر مى گويد. در محفل ها و نشست هاى ادبى، آنقدر جنجال به پا كرده كه شهرتى فراهم نموده و براى همين گاه گاهى با نوشتن نامه يا تماس تلفنى از او براى ملاقات، وقت قبلى مى گيرند و او هميشه قرار ملاقات ها را در پارك نزديك خانه اش انتخاب مى كند...»
«حالا چه وقت اين حرف هاست» عنوان مجموعه داستان حسين نوروزى پور قصه نويس متولد ۱۳۴۴ است كه با توجه به سطور فوق، درمى يابيم كه به «طرح و توطئه» در داستان به شكل «جديد»ش آشناست. اين داستان كه با عنوان «تصادف» در كتاب آمده در واقع «فرم روايى»اش، فرم روايى «آموزش داستان» است كه در كتاب هاى تئوريك آموزش، از آن استفاده مى شود و البته استفاده آن در داستان در ادبيات انگليسى، ايتاليايى، فرانسه و اسپانيولى - تا آنجا كه ترجمه ها به ما مى گويند - مسبوق به سابقه است. در ايران نيز مسبوق به سابقه است چه در آثار «بهرام صادقى» چه بعد از او، چه پس از انقلاب اسلامى و چه در ادبيات پست مدرن داستانى كه اين «فرم روايى» به شكل موجزتر ارائه شد و به شكل درخشان اش در داستان «زن در پياده رو راه مى رود» قاسم كشكولى ديديم؛ بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه نوروزى پور در پى دو هدف است: نخست، ارائه شسته و رفته اين فرم روايى و دوم؛ تعميم آن و توسعه آن تا به پيشنهادهاى تازه اى برسد. ارائه شسته و رفته اين فرم روايى، لازمه اش رعايت «قواعد بازى»ست يعنى راوى به عنوان يك «آموزگار داستان» به عموم مخاطبان - به عنوان شاگردان اين كلاس - مى خواهد بياموزد كه يك داستان چطور شكل مى گيرد؛ پس متن بايد به گونه اى آغاز شود كه اين دو نقش از هر دو بازيگر صحنه - راوى و مخاطب - پذيرفتنى باشد يا به ديگر معنى، مخاطب به عنوان «بازيگر مكمل» بتواند نقش فعالانه اى در تكميل داستان ايفا كند. شايد بتوان آن را «همكارى تخيل مخاطب» ناميد؛ اما نبايد از ياد برد كه اين شيوه، يك شيوه مكمل هم دارد كه در داستان هاى پست مدرن رايج شده؛ آن هم تعويض جاى «راوى آموزگار» يا «مخاطب يادگيرنده» است؛ يعنى راوى سعى مى كند كه به «مخاطب آموزگار» بفهماند كه در كار روايت مبتدى است و اكنون - قدم به قدم - مى خواهد روايتگرى را بياموزد. نوروزى پور، اين شيوه را برمى گزيند و به اين ترتيب، اين فرصت را به خود مى دهد تا نقاط ضعف احتمالى خود را در روايتگرى، پشت اين ترفند پنهان كند يا لااقل از ديد مخاطب پنهان كند؛ پس موفق مى شود كه روايتى كمابيش شسته و رفته ارائه دهد كه براى مخاطب «قانع كننده» باشد. به ياد بياوريم كه «قانع كنندگى» اصلى محورى در روند «روايت» است كه اگر آن را از كف بدهيم همه چيز را از كف داده ايم.
«...من براى نوشتن اين داستان طرح آماده نكردم و اين شخصيت داستان است كه طرف مرگ پيش مى رود.
نگران و آسيمه سر، پياده رو كنار پارك را دور مى زند. در شبى كه ماه به آسمان و زمين صفا داده است، چرا بايد خطرى پيش رو باشد، صداى دوست قديمى اش بود، همان صداى خش دار هميشگى، بله، اشتباه نكرده است. او هميشه خدا دير مى رسد.
- الو، سلام
- سلام
- خوبى تو
- بله، خوبم
- مى آيى بيرون، هواخورى
- هوا الآن چه وقت هواخورى است
- اتفاقاً بهترين وقت...
مرد سيگارى روشن مى كند، پك مى زند، صداى بوق ماشين را مى شنود. پيكان مدل قديمى سبز رنگى چند قدمى او پارك مى كند. مرد لحظه اى مردد مى ماند.
لحظه اى از پياده رو به خيابان پا مى گذارد و مات و مبهوت مى ايستد. ماشين با گازى تند به جلو خيز برمى دارد. اندام مرد ولو مى شود، پيكان دنده عقب مى گيرد و زوزه لاستيك ها در پاك مى پيچد، با سياهى شب فرار مى كند...» پس داستان، شسته و رفته [قانع كننده] پيش مى رود اما در وجه دوم چطور آيا پيشنهاد تازه اى هم دارد  داستان هايى نظير اين داستان را به ياد بياوريم مثلاً داستانى از «كورتازار» را كه در آن مردى در قطار، داستانى را مى خواند كه كسى مى خواهد در يك كوپه قطار، مردى را بكشد و در پايان، شخصيت داستان توسط همان مرد كشته مى شود يا «شبى از شب هاى زمستان مسافرى...» كالوينو را كه ادامه هر داستان متصل مى شود به شروع داستان ديگرى. [البته اثر كالوينو رمان است] به نظر نمى رسد كه نويسنده «حالا چه وقت اين حرف هاست» [كه نام كتابش هم «وجه سلبى» را انتخاب مى كند لابد با اين پيشنهادها!] چندان در بند پيشنهادهاى جديد باشد يا لااقل به اين مرحله از روايت، قدم گذاشته باشد. به نظر مى رسد كه وى انرژى خود را تنها صرف سر و سامان دادن «يك ايده نه چندان تازه» كرده است.
«... اما اين يك تصادف ساده است، مثل همه تصادف هايى كه منجر به مرگ مى شوند چه كسى مى تواند راننده متخلفى را كه از محل حادثه فرار كرده است پيدا كند
اين روزها كسى به فكر اين جور داستان ها نيست. چرا هيچ و پوچ سرم را درد بياورم. از قديم گفته اند سرى كه درد نمى كند دستمال نمى بندند. براى همين شايد نوشته ام را پاره مى كنم و يا شايد عنوان داستان را عوض كنم و بنويسم اين فقط يك شوخى دوستانه بود.»
اما اين فقط يك شوخى دوستانه نيست! داستان هايى از اين دست در پايان خود، به وجه تقديرى، هستى شناسانه يا عملگرايانه زندگى مى رسند و ضربه انتهايى را به «جهان نگرى» مخاطب وارد مى كنند اما نويسنده اين داستان، به راحتى يك شوخى از كنار آن مى گذرد. اگر نويسنده يك داستان، داستانش را جدى نگيرد ديگر چه كسى مى تواند آن را جدى بگيرد ! اين اشتباهى است كه به طور معمول، پست مدرن هاى ايرانى مرتكب مى شوند؛ آنان تصور مى كنند كه به «سخره گرفتن وضعيت» در آثارى همچون «سلاخ خانه شماره۵»، «به سخره گرفتن داستان» است در حالى كه چنين نيست نبوده و نخواهد بود!
*دو
حسين نوروزى پور به دنبال وضعيت هاى «پيش چشم» است آنچه در زندگى روزمره مى بينيم و از آن درمى گذريم؛ اين البته حسن است آن هم در روزگارى كه دست هر نويسنده نوآمده اى «منشورى از تخيل» است تا از پشت آن، جهانى هندسى شده و عجيب را نشان مان بدهد كه بيشتر اوقات، تفاوتى ميان «جهان ايرانى» و «جهان فرنگى» در آن نيست و آن وقت، با چاشنى «دهكده جهانى» مى خواهند همه چيز را حل كنند درحالى كه رويكرد «دهكده جهانى» درباره «تأثيرپذيرى فرهنگ ها»ست نه «همانند سازى فرهنگ ها»؛ آن هم به نفع فرهنگى كه تكنولوژى رسانه اى را به دست دارد.
داستان هاى نوروزى پور از اين منظر، ايرانى ست. «فضا و وضعيت» ايرانى است و تا آنجا كه توان نويسنده يارى رسان است. شخصيت ها هم ايرانى هستند گرچه اين توان چندان بالا نيست! شخصيت هاى ايرانى اين مجموعه داستان، بيشتر «بازتوليد» شده اند از شخصيت هاى ايرانى ديگر داستان ها، تا باز آفرينى شده از روى آدم هاى واقعى كوچه و بازار.
نويسنده، بيشتر از آن كه در بند نگاه كردن به مردم واقعى باشد از كتاب ها الهام گرفته است و كنش ها و واكنش هاى شخصيت ها، يادآور آثارى است كه تا به حال خوانده ايم :
«معلم، زن خوبى بود مدام با ما همراه بود و به ما درس مى داد. دستى بر سر من كشيد و گفت: «شما به اندازه آدم بزرگ ها هوش و استعداد داريد. ترس نداشته باشيد.» راحله گفت: «من شما را خيلى دوست دارم.» معلم با گوشه روسرى اشك اش را پاك كرد و ما را بوسيد. راحله را بيشتر بوسيد. بغلش كرد. بعد با گريه گفت: «زود برمى گرديد ناراحت نباشيد.» همه جاى اتاق سبز بود. خانمى كه لباس سبز پوشيده بود گفت: «با من بشماريد ۱۰ ، ۹ ، ۸ ، ۷ ، ۶ ، ،۵ » ديگر چيزى نفهميدم. چشم باز كردم زير دستگاه بودم، سبك شده بودم. سبكى دردآور، سبكى بيهوده. چند روزى با همه قهر بودم. خودم را نمى بخشيدم. ديروز به دكتر روانپزشك گفتم: «هر جا نگاه مى كنم مى بينمش، دنبالم مى كند.» دكتر ضربان را مى شنيد: «مثل ساعت كار مى كنه فقط به خودت فشار نيار...»
- دكتر، اشتباه نمى كنم.
- قرص مسكن نوشتم راحت بخوابى.
- باور نمى كنى، دكتر!
لبخندى زد و ايستاد. چهارشانه مردى است با چشمان تيزى كه پشت دو عدسى عينك چال شده است.
مى توان در همين سطور، خام دستى نويسنده در كاربرد زبان را هم شاهد بود. در مثلاً «چشمان تيز» كه معلوم نيست به چه معنايى است و احتمالاً منظور «تيزبينى» يا «نگاه تيز» بوده كه تازه وجه دوم [نگاه تيز] خود مشمول امر «اكراه» است در رساله «زبان»؛ يا در گفت وگوهايى كه گاه محاوره اند و گاه به زبان كتابت. با اين همه پاشنه آشيل «متن» همان «بازتوليد» شخصيت هاى داستانى است كه از هرگونه ويژگى «واقعى» عارى هستند. در داستان هايى كه نويسندگان شان در پى «موجوديت هاى واقعى»اند، «لحظه اى»، «حركتى ظريف در رفتار شخصيت» يا «عملكردى جذاب كه تا به حال در هيچ داستانى شاهد آن نبوده ايم» ما را به خواندن «متن» ترغيب مى كند و اين ترغيب جدا از «جذابيت وضعيت» است؛ در واقع اين «لحظه»ها هستند كه به داستان عمق مى دهند اما در داستان هايى كه نويسندگان شان اين زحمت را به خود نمى دهند به طور معمول با مشكلاتى از اين دست روبرو هستيم. واقعاً آن معلم غير از «خوب بودن و مدام همراه شخصيت ها بودن» ويژگى ديگرى نداشته يا ندارد يا آن دكتر غير از «چهارشانه بودن» ويژگى ديگرى نداشته يا نخواهد داشت مشكل، نديدن مدل هاى اصلى، توسط نويسنده است. اجازه بدهيد اين نكته را به عنوان ۳۰ امتياز منفى از ۱۰۰ امتياز [حداقل!] از نمره قبولى اين داستان ها كم كنيم. به ياد داشته باشيم كه «ديدن» يك موهبت الهى است و براى نويسنده البته، يك امر ضرورى.
* سه
«ميان درخت هاى كاج گذشتم. انتهاى باغ مردى با لباس سياه ايستاده بود. سرفه اى كردم. پاها را محكم روى سنگفرش كشيدم، شايد نگاهش را جلب كنم اما مرد همان طور ايستاده بود. هيچ حركتى نمى كرد، نزديك تر شدم. لاى ميله ها لمس اش كردم، اندامش سخت و محكم بود. چطورى مى توانستم آرام باشم روز پردردسرى در پيش داشتم، چرا بايد راضى مى شدم كسى مرا مجبور نكرده بود، مى توانستم شوخى فرض كنم!...»
داستان «باغ ملى» با اين پاراگراف آغاز مى شود و البته اين بار راوى، خوشبختانه سعى در شوخى فرض كردن قطعى داستان ندارد! مقايسه داستان هايى كه از فضايى تخيلى برخوردارند با داستان هايى كه از فضايى واقعى بهره مندند در كتاب حسين نوروزى پور، ما را به اين نتيجه نه چندان شتابزده مى رساند كه وى در عرصه هاى تخيلى موفق تر است چرا كه لااقل از تخيل خود بهره مى گيرد نه از «ديده »هاى ديگر نويسندگان! نويسنده در اين سرى داستان ها، نيم نگاهى به دستاوردهاى كافكا دارد كه در حد «نيم نگاه» باقى مى ماند و تنها جنبه «تشويش» را از آن داستان هاى «هستى شناسانه» برمى گزيند و به داستان هاى خود منتقل مى كند اما اين «تشويش» جدا از درك «هستى شناسانه»اش تا چه حد مى تواند مخاطب «فرهيخته» را راضى كند  مى گويم مخاطب «فرهيخته» و نمى گويم مخاطب «عام» چون نوشتن براى مخاطب «عام»، زير و بم هايى را طلب مى كند كه داستان هاى اين كتاب فاقد آن اند و حداقل لازمه اش داشتن يك «طرح مستحكم» و صغرا و كبرا چينى هاى زيركانه و روندى معمايى است كه نويسنده را در اين كتاب با آن كارى نيست.
«...دست جيب كت مى كنم تا نامه را بار ديگر مرور كنم. جيب ها را مى گردم، نامه پيدا نيست. وقتى مى آمدم، نامه را جيب بغل كت گذاشته بودم، در فاصله چند خيابان، دو سه بارى، نامه را خواندم اما حالا اثرى از نامه نيست. من عاشق عتيقه ها هستم. سود زيادى هم از دست به دست كردن شان مى برم. چه كنم اين هم يك جور شغل است. ديروز عصر در صندوق پستى خانه ام، نامه را ديدم، بى نهايت خوشحال شدم. مدت ها بود به هيچ حراجى دعوت نشده بودم. حالا دلشوره عجيبى دارم. اينجا كسى نيست. چطور ممكن است ! مطمئن هستم. اشتباه نيامده ام. تمام آن چند خط نوشته را حفظ كرده ام. دقيقاً اين طور بود:
[رأس ساعت ۹ صبح روز جمعه براى ديدن آثار باستانى دوره مفرغ به باغ ملى، كنار درخت هاى كاج مراجعه فرماييد.]
حالا ۴۰ دقيقه از ساعت ۹ گذشته و هنوز به مجسمه نگاه مى كنم...» مى توان اين كتاب را به عنوان يك «آغاز» پذيرفت گرچه «آغازين» نباشد و مى توان نويسنده را در نقاط قوت اش ستود و در نقاط ضعف اش مورد انتقاد قرار داد اما نمى توان از يادآورى اين نكته حياتى خوددارى كرد كه وى بايد «ديدن» را بياموزد.
گزارش سفر زنان نويسنده به استان كرمانشاه
عبور از جغرافياى افسانه ها
336936.jpg
] پرستو قادرى]

آنچه پيش رو داريد گزارشى از سومين سفر زنان نويسنده است كه با همت دفتر مشاوره وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى درامور بانوان به استان كرمانشاه انجام شده است.
در اين سفر راضيه تجار، رودابه حمزه اى، مژگان شيخى، زهرا عامرى، زهرا پورقربان، مهرى ماهوتى، مهين دخت حسنى زادگان، مريم هنرمند، محبوبه معراجى پور به همراه سميرا اصلان پور حضور داشته اند. من به عنوان خبرنگار و عاطفه خاجى و مطهره محرابى نيز از همكاران ستادى دفتر امور بانوان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى بوده ايم.
حكايت رفتن، هميشه با قصه همراه است. سفر، آغاز روايت ها است. رفته ايم و اينك، پس از گذر از راه ها و جاده ها، بيتوته در شهرها و روستاها، ديدن آثار باستانى چند هزار ساله و غور در تمدن اصيل ايرانى - اسلامى، سركشى به مرز،بازارچه هاى مرزى، شنيدن واگويه كوه و در و دشت، جنگل ها، آسمان ها، كوه ها و آدم ها، آن قدر با قصه آمده ايم كه غوطه مى خوريم؛ ميان حقيقت و رؤيا.

هنوز يك ساعت و نيم به پرواز ساعت ۸‎/۵ شب، زمان باقى است كه همه نويسندگان در سالن انتظار فرودگاه حاضر شده اند. سميرا اصلان پور تلاش مى كند تا بليت هاى صادر شده به نام لاله جعفرى و طاهره ايبد را كه به دليل مسائل شخصى از سفر بازمانده اند، به نام دو همراه جديد، تعويض كند. حلقه هاى دوستانه، تشكيل مى شود، ديدارها تازه و حرف هاى ناگفته رد و بدل مى شود. هميشه سفر، فرصتى براى دوستى هاى تازه يا قوام بخشيدن به رابطه هاى قديمى است. مثل هر همراهى دلنشينى، زمان بال در مى آورد و به سرعت مى پرد. به خود كه مى آييم، بايد به فرودگاه كرمانشاه قدم بگذاريم. الحق كه اداره كل ارشاد استان كرمانشاه سنگ تمام گذاشته است. (اين موضوع در طول سفر هم بيشتر به ما ثابت شد.) مديركل به همراه جمعى از معاونان خود به استقبال مشاور وزير و زنان نويسنده آمده است.
* غوطه ميان خيال و حقيقت
برنامه روز اول، تماشاى ديدنى هاى شهر كنگاور است.
كنگاور، شهرى است كه در ميانه راه امروزى كرمانشاه و همدان و برسر راه تاريخى هگمتانه تيسفون قرار گرفته است. مهدى آبادى مى گويد كه ديدنى هاى اين شهر زياد است. اما به دليل تنگناى زمانى جز معبد آناهيتا را نمى توانيم ببينيم. ديدن تپه گودين، تپه كارخانه، حمام هاى تاريخى و فرهنگى توكل، حسن خان، سرجوب بزرگ و پل تاريخى كوچه؛ وعده اى مى شود براى سفرهاى بعدى.
مهدى آبادى، از صخره ها بالا مى رود. يكى يكى سنگ ها، ستون ها و سرستون ها را نشان مى دهد. از معمارى بى نظير و پيشرفته ايرانيان باستان مى گويد كه بدون هيچ ملاتى و فقط با چفت كردن و كنار هم چيدن سنگ ها، بناى معبد آناهيتا را ساخته اند. راهنما از وجود حسابدارى دقيق، آمار و رياضى پيشرفته ايرانيان باستان سخن مى گويد و هر يك از ما غرق در شيدايى آن چه پيشينه نياكان مان محسوب مى شود، خاك و سنگ را لمس مى كنيم و به دنبال ردى از آنها در دنياى حال مى گرديم.
برخى از اشياى كشف شده از بخش هاى مختلف معبد در موزه ميراث فرهنگى كنگاور نگهدارى مى شود. بناى ساده و نوساز در طبقه اى كه زين الدينى ، مسئول ميراث فرهنگى اين شهرستان مى گويد: بودجه نداريم تا آن را سر و سامان بدهيم. او خدا را به خاطر همين حداقل ها شكر مى كند و با تأسف اعلام مى كند كه در گذشته همين هم موجود نبوده است. زين الدينى مى گويد: تاريخ شناسان مطمئن هستند كه در ضلع غربى معبد آناهيتا ۴۸ ستون اصلى بوده است در حالى كه تاكنون ۲۰ ستون پيدا شده است. او اميدوار است تا با درنظر گرفتن بودجه لازم بتوانند زمين هاى اطراف را بخرندو بقيه ستون ها را پيدا كنند. هريك از زنان نويسنده كه با نگاه تيزبين و دقيق خود نكته اى دريافته است، از مسئول سازمان ميراث فرهنگى كنگاور مى پرسد و او از سر صبر و حوصله به همه پاسخ مى دهد. اصلان پور هم نگران امنيت موزه است و زين الدينى پاسخش، يگانه : «بودجه لازم را نداريم اما داريم تلاش مى كنيم.» هيچ كس باورش نمى شودكه بودجه سال جارى ميراث در كنگاور ۴۰ ميليون تومان است. صداى اذان از بلندگوى مساجد در شهر پخش مى شود. بايد براى نماز و ناهار به اداره ارشاد برويم. مسئولان ارشاد كنگاور، ناهار را در رستوران چهارباغ تدارك ديده اند. همان جا امكان اقامه نماز هم هست.
* شهرى در دل طبيعت
صحنه، مقصد بعدى است. شهرى زيبا با طبيعتى بى نظير. سراب يا چشمه صحنه در دل كوه است. اين مسير را در حالى بالا مى رويم كه مهدى آبادى ، از باورهاى مردم منطقه و افسانه شيرين و فرهاد، برايمان قصه هايى شنيدنى مى گويد. اين جا، مرز ميان افسانه و حقيقت در هم آميخته است. هريك از ما حكايت عشق شيرين و فرهادكوه كن را بارها و بارها شنيده ايم و در ادبيات خوانده ايم اما انگار شيرين اين سرزمين هنوز خنجر به سينه فرو نبرده است و فرهادش ، هم چنان تيشه به بيستون مى كوبد. او از قصه هاى محلى در باره اين عاشقى مى گويد و ما تشنه شنيدن هستيم. شايد دلمان مى خواهد اين بار قصه پيرزن فرهادكش، يك جور ديگر تمام بشود. اما حيف كه درست وقتى به سرچشمه سراب مى رسيم، قصه مهدى آبادى اين جورى تمام مى شود كه پيرزن در ازاى پشم به اندازه وزن خودش ، فرهاد را به كشتن مى دهد.
مهرى ماهوتى، از همه مشتاق تر است اما انگار ميان واقعيت و قصه چرخ مى خورد. زير لب مى گويد: باورم نمى شود، همان رود كه شيرين در آن شنا مى كرد و من هميشه در قصه ها مثل يك خيال آن را مى ديدم، اين جا وجود خارجى دارد. موقع برگشت در دل صخره اى بلند، گور دخمه هاى زرتشتيان را مى بينيم. مهدى آبادى توضيح مى دهد كه زرتشتى ها بااعتقاد به پاك بودن آب و خاك و آتش، اجساد مردگان خود را در بلنداى كوه مى گذاشتند تا قسمت هاى نرم خوراك پرنده ها شود و سپس باقى مانده اجساد را در گور دخمه ها مى گذاشتند. گور دخمه ها در بلنداى كوه ها تعبيه مى شده است. گاهى هم از حفره هاى طبيعى داخل كوه ها به اين منظور استفاده مى شده است. هيچ كس خسته نيست. حتى زهرا پورقربان كه به دليل درد پا، گاهى مى نشيند و استراحت مى كند. همه مشتاق رفتن و تماشا هستند. تا فرصتى پيش مى آيد، دفترچه هاى يادداشت وقلم ها پركار مى شوند. هركسى ديده ها و شنيده هاى خود را مى نويسد تا فراموش نشود. وقت تنگ است و در ادامه برنامه روز اول هنوز به ديدن بيستون نرفته ايم. پس پا به ركاب مى كشيم و قدم به جغرافياى افسانه ها مى گذاريم.
مهرى ماهوتى ، رودابه حمزه اى و مژگان شيخى در انتهاى مينى بوس درباره مفهوم افسانه و تحليل آن در ادبيات بحث مى كنند. هنرمند، معراجى پور و حسنى زادگان در صندلى هاى وسط درباره جايگاه باورهاى مردم در شكل گيرى و انتقال ادبيات به نسل هاى آينده حرف مى زنند. اصلان پور، مشغول خواندن يك كتاب است و راضيه تجار از پنجره ماشين به دوردست ها چشم دوخته است. شايد مهدى آبادى رد نگاه او را مى گيرد كه مشغول تماشاى رشته كوه هاى باشكوه غرب ايران است و از راننده مى خواهد كه بايستد.
* بيستون؛ ميراث جهانى
درحاشيه آخرين پيچ جاده صحنه به بيستون مى ايستيم. مهدى آبادى كوه بيستون را نشان مى دهد و باز از باورهاى مردم مى گويد كه اين كوه را به شكل زنى خوابيده و زانو به بغل مى بينند كه موهايش را پريشان كرده است و به آن «شيرين خواب» مى گويند. من از همه ديرتر اين تصوير را تشخيص مى دهم اما بقيه، اعتراف مى كنند كه تصويرى زيبا از شيرين را ديده اند. حمزه اى آن قدر هيجان زده است كه سعى مى كند با عكس گرفتن از اين صحنه، آن را ماندگاركند.
اين بحث را راهنما قطع مى كند تا در باره بيستون توضيح بدهد. او مى گويد: كوه بيستون از روزگاران باستان شناخته شده بوده است. ايرانيان باستان آن را بغستان يعنى جايگاه خدايان مى ناميدند. («بغ» يعنى خدا و «ستان» پسوندمكان است). يونانيان به آن بگيستان اروس (كوه بگيستان) مى گفتند. از آن پس هم سير تغيير اين واژه چنين است: بغستان، بگستان، بگيستان، بهستان، بهيستان، بهيستون، بيستون و بالاخره بى ستون.
در كتابچه راهنماى بيستون نوشته شده است: «اگر ايران را دروازه آسيا بدانيم بى شك كناره سراب بيستون يكى از اتراقگاه هاى مهم كاروان هايى است كه از اين دروازه مى گذشتند. گرچه آثار به جاى مانده در اطراف اين سراب نشان از گذشته هاى بسيار دورترى دارد. در قسمت فوقانى اين سراب كتيبه ها و نقش برجسته داريوش، مجسمه هركول و نقش برجسته هاى پارتى قرار دارند. يك شاخه از آب سراب در نهر پر آبى به طرف كاروانسراى صفوى در غرب مى رود و شاخه اصلى آن به طرف گاماسياب جارى مى شود كه به نهر سهراب معروف است. درختان چنار كهنسال در دو سوى سراب آن چنان فضاى دلنشينى را آفريده اند كه در كنار جاذبه هاى تاريخى، طبيعت با طراوت و دلپذير آن نيز مجموعه قديمى بيستون را به عنوان يك تفرجگاه مورد توجه درآورده است.»
شايد تا وقتى زهرا پورقربان اعلام نكرد كه مى تواند صداى تيشه فرهاد را بشنود، باورمان نشده بود كه به راستى هياهوى عاشقى را مى شنويم. كتيبه ها، صخره هايى كه به دست حجاران صاف و صيقلى شده است تا خطوطى از تاريخ را بر تن خود به امانت نگاه دارد، غارها حتى شن هاى زير پا لب به سخن گفتن باز كرده و برايمان حكايت ها مى گويند. از آدم هايى كه پا بر آنها گذاشته و گذاشته اند. هر چه قدر هم در متون تحقيقى مربوط به دوره هاى باستانى بخوانيم كه ديوار عظيم معروف به فرهادتراش، قرار بوده است كتيبه اى براى درج وصيت نامه داريوش، شاه هخامنشى باشد يا عده اى بيان مى كنند كه معماران و شاهان ساسانى قصد داشته اند در آن جا تاقى مشابه تاق كسرى بسازند، اين جا، درست پاى بيستون، دلمان مى خواهد حرف اهالى منطقه را باور كنيم كه فرهاد كوه كن به خاطر عشق به شيرين، به كندن اين كوه سنگين تن داده است.
دست روى رد تيشه به جاى مانده از آن روزها مى كشم. شيارها نقب مى شود به گذشته. از دوران ها مى گذرم. چرخ مى خورم ميان حقيقت و رؤيا؛ پيام حضرت رسول (ص) به خسرو پرويز، طاق كسرى، ... فرهاد ... شيرين ... عقب تر .... مى روم به غار شكارچيان. ... آدمهاى نخستين كه با ابزار ساده در كمين شكار از غار سرك مى كشند... سنگ ها صدا مى كنند. صداى تيشه در كوه مى پيچد. صداى نعره شيرين، وقتى با جسد فرهاد روبه رو مى شود.
مژگان شيخى مى گويد: چه قدر اين جا سوژه هاى بكر براى قصه هاى ماندنى وجود دارد. انگار همه در خلسه فرو رفته اند. گاهى تك جمله اى بين همسفران رد و بدل مى شود اما اغلب ترجيح مى دهند در خلوت خود فرو بروند. اين شرايط بعد از غروب كه عظمت كوه صد چندان مى شود، بيشتر هويدا است. بانگ برگشت را طبق معمول خانم محرابى سر مى دهد. جمع به هم مى پيوندد. در راه رسيدن به محل اقامت صدايى در ماشين نيست.
* تاق كسرى را بايد ديد
قديمى ترين و مؤثرترين اثر موجود در تاق بستان، نقش برجسته اردشير دوم است. اين نقش در جوار چشمه اى بر صخره كوه حجارى شده و صحنه تاج گذارى اردشير را نشان مى دهد.
مژگان شيخى به دقت به توضيحات راهنما گوش مى دهد. پا به پاى او مى رود و اجزاى آثار را از نزديك جست وجو مى كند. دقتش توجهم را جلب كرده است. شايد متوجه اين موضوع مى شود كه مى گويد: «پيش از اين، سه بار به كرمانشاه آمده بودم اما هرگز اين آثار را اين گونه نديده بودم.»
ايوان كوچك، كتيبه هاى ساسانى و ايوان بزرگ در برگيرنده بى نظيرترين نقش برجسته هاى ساسانى و مربوط به خسرو پرويز است. تاق بستان را بايد رفت و ديد. كتيبه ها، صحنه هاى شكار حجارى شده بر تن كوه، چنان ظريف و طبيعى به تصوير درآمده اند كه پيچ و تاب تن ماهى هاى كوچك در منقار مرغان دريايى را مى شود به چشم ديد.
اطراف محوطه تاق بستان، حصار دارد و جايگاه نگهبانى هم وجود دارد. اما باز هم آثار باستانى، بدون شرايط مناسب و رها شده در سطح محوطه به چشم مى آيد. باز هم از مهدى آبادى درباره اين بى توجهى مى پرسم و او مى گويد، خدا را شكر كه مدير قبلى اين مجموعه با پيگيرى و تلاش توانست همين حد از شرايط را هم ايجاد كند وگرنه تا چندى پيش همه اين آثار، وسط همين محوطه روى هم ريخته شده بود. كسى باورش نمى شود كه آثار باستانى اين گونه نگهدارى مى شده است.
بعد از صرف شام در هتل جمشيد به مهمانسرا برمى گرديم. آخر شب، در طبقه دوم و در اتاق هنرمند، معراجى پور و حسنى زادگان، جلسه اى با حضور ماهوتى، من و محرابى برگزار مى شود. موضوع نقد و بررسى فيلمنامه جديد معراجى پور است. هرچند كه زير آب طرحش را مى زنيم اما طرح موضوعات روز اجتماعى و تحليل و بررسى نحوه بيان آنها در قالب قصه، فيلمنامه و شعر همچنين تأثيرگذارى اين قالب ها در اجتماع موجب مى شود، حرف هايى تازه بگوييم و بشنويم. اين جلسه تا نزديك به ساعتى پس از نيمه شب ادامه مى يابد.
* گام به گام تا بى كرانه ها
امروز (يكشنبه)، برنامه سفر به پاوه را داريم. درميان راه به شهرستان هاى جوانرود و روانسر مى رويم. مسئولان ارشاد در اين شهرستان ها را مى بينيم و با منطقه آشنا مى شويم. باورمان نمى شود كه هنوز شهرستان هايى داريم كه روزنامه سه روز ديرتر از زمان انتشار به آنجا مى رسد. در جوانرود، جديدترين روزنامه كه در تنها كتابخانه عمومى اين شهر موجود است، تاريخ چهار روز قبلى را دارد. از خير خواندن روزنامه مى گذريم. گشتى در كتابخانه مى زنيم. هر چند كه متصديان و مسئولان كتابخانه از تخصيص بودجه در دولت جديد براى احياى كتابخانه خوشحال هستند اما دلم مى سوزد. هنوز هم اين كتابخانه برعكس طبع بلند مردم شهر جوانرود كه سپاسگزار توجه دولت جديد به ادارات فرهنگ و ارشاد شهرستان ها هستند، فقير و نيازمند توجه بيشتر است. خريد از بازار مرزى جوانرود در برنامه سفر نيست اما مگر مى شود جمعى خانم به سفر بروند و سرى به بازار نزنند. بالاخره توانستيم ۴۵ دقيقه فرصت براى خريد در فهرست برنامه ها، بگنجانيم.
* بزرگترين غار آبى آسيا
بازديد غار قورى قلعه كه قدمت ۶۰ هزار ساله دارد، يكى ديگر از برنامه هاى بعدازظهر است. تا پاى غار مى رويم اما به دليل قطعى برق اجازه ورود نمى دهند. نيم ساعتى صبر مى كنيم. باران ، بى امان مى بارد. كوه هاى كرمانشاه كه به قول هنرمند، انگار همه شان روح دارند و حرف مى زنند در ريزش باران بيشتر عظمت خود را به رخ مى كشند. انتظار براى آمدن برق ، فايده اى ندارد. پس به پيشنهاد اصلان پور با چراغ قوه موبايل هايمان وارد غار مى شويم. مقابل، تاريكى مطلق است وجلوى پاى مان ردى از نورى كم رنگ. فقط راضيه تجار، اصلان پور، معراجى پور، عامرى، شيخى و من دل به تاريكى زده ايم. هرچند اندك اما آنچه مى بينيم ، بيانگر عظمت و قدمت بزرگ ترين غار آبى آسيا است.
* ديدار در بهارى ترين فصل زندگى
صخره ها، قله ها و سختى كوهستان، سرما كه تا مغز استخوان را مى سوزاند و ياد شهيد چمران و همرزمانش در گلدان خاطره هايمان، گل ياس مى كارد و ما به شوق بهارى ترين فصل زندگى مان، شاگردى در مكتب شهدا به دنبال گمشده هايمان مى گرديم. پشت هر صخره، چهره سردارى شهيد به تو لبخند مى زند. خاك اين جاده مقدس است و هوايش معطر. سرما بيداد مى كند. ريزش برف راه را بسته است و ما از سعادت رسيدن به پاوه بازمى مانيم. امروز، روز درهاى بسته است. چون متأسفانه وقتى به حسينيه، زينبيه و عباسيه كه آن را دايره المعارف كاشى كارى ايران مى دانند، مى رسيم كه آنجا هم بسته است. چاره اى نيست جز ديدن بازار قديمى شهر كرمانشاه كه مثل همه بازارهاى ايرانى، ويژگى هاى منحصر به فرد خود را دارد.
* نقطه صفر مرزى
امروز، روز آخر سفر است و قرار است تا مرز خسروى برويم. اسامى شهرها در اين بين آشنا است. سرپل زهاب، اسلام آباد، كرند، قصرشيرين. اينها شهرهايى است كه اسم شان با خاطره هاى دوران دفاع مقدس همراه است. شهرهايى كه با عراق مرز مشترك دارند و برخى از آن ها در تصرف دشمن بوده اند. پيش مى رويم و راهنماهاى ويژه مناطق جنگى، محل پيشروى عراقى ها در هر عمليات يا مكان هاى استقرار آنها را نشان مى دهند. فيلمبردار گروه كه تاكنون كلامى نگفته است، لب به سخن باز مى كند و از خاطره هايش به هنگام تصرف قصرشيرين مى گويد. هر خاطره كه مى شنوى، هر حكايت كه در گوش هايت طنين مى اندازد، شنونده را بيش از گذشته مديون و وام دار مردم مناطق مرزى مى كند. دوباره به زمان چنگ مى اندازيم و از «حال» خارج مى شويم. چه رخداد غريبى است. انگار نقاط مرزى اين سرزمين از بند زمان رها شده است. روى خاك نقاط صفر كه پا مى گذارى، به سوى هر شهر مرزى كه مى روى، عقربه ها سرگيجه مى روند. زمان به عقب مى رود و بازمى گردد. به پاسگاه مقابل در سرزمين عراق نگاه مى كنى كه آدم هايش ديده مى شوند. همه جا امن و آرام است اما در گوش تو، خاطره ها ندا مى دهند. صداى توپ است و گلوله و موشك. سربازهاى عراقى، با تعجب از پس نرده هاى آهنى ميان ايران و عراق در مرز خسروى، نگاه مى كنند. فاصله ما با آنها فقط همين نرده ها است. چشم در چشم سربازان عراق، دوباره زمان را گم مى كنى. پس مى روى و پيش مى آيى و ميان اين همه دوران، دور مى خورى. صداى راهنما بند رؤياها را پاره مى كند. غل مى خورى ميان آدم هاى سال ۵۹. قصرشيرين محاصره مى شود. عراقى ها از بخش شمالى شهر وارد شده اند. مردم قصر ميان مرز و دشمن مهاجم گير مى افتند. نه راه پس دارند، نه راه پيش. دشمن آنها را قيچى كرده است. بايد مردانه ايستاد. زن ها و بچه ها از كوه و دشت به سوى مناطق امن رانده مى شوند و مردها تا پاى شهادت مى ايستند.
غروب، راه رفته را برمى گرديم. وقتى به مهمانسرا مى رسيم كه ديگر هيچ فرصتى تا زمان پروازمان نداريم. با بدرقه گرم و صميمى مديركل و ديگر مسئولان اداره كل ارشاد استان كرمانشاه به فرودگاه مى رويم و به سوى تهران پرواز مى كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |