محسن ميرزايى
تيمور كه همواره آرزوى تسخير امپراتورى عثمانى را داشت، سرانجام بر «بايزيد» اول، چهارمين سلطان عثمانى، چيره شد، و او را در قفسى آهنين محبوس كرد، و آن قفس را هر جا مى رفت همراه خود مى برد!
توضيح و پوزش
از اين كه چاپ صفحات تاريخى به خاطر كسالت نويسنده اين گزارشها چندى به تعويق افتاد از خوانندگان گرامى پوزش مى طلبيم. اينك دنباله مطالب هرهفته در روزهاى دوشنبه از نظر خوانندگان گرامى خواهد گذشت، اميد آنكه بزودى، مانند گذشته تعداد گزارشها به دوصفحه در هفته افزايش يابد.
گفتيم كه:
بنيانگذار سلسله عثمانيان، سركرده يكى از اميرنشين هاى كوچك «آسياى صغير» (بخش آسيايى تركيه امروزى) بود به نام «عثمان». او در سال ۷۲۷ هـ .ق وفات يافت. پسر ارشدش «اورخان» كه جانشين پدر شده بود، شهر «بورسه» (يا: بروسه) را تصرف كرد و اين شهر نخستين پايتخت عثمانيان شد. اورخان بر متصرفات پدر بسيار افزود و مملكتى سازمان يافته و بسيار وسيع تر براى پسر و جانشين خود يعنى «مراد» اول بر جاى نهاد.
پسر و جانشين مراد اول، «بايزيد» اول بود كه سرزمين هاى وسيع ديگرى را تصرف كرد و پايه هاى يك امپراتورى راستين را استوار نمود. اما ناگهان با يك خطر جدى و مهم رو در رو شد: يورش «امير تيمور لنگ»، اعجوبه خونخوارى كه نصف جهان آن روز را در خون غرق كرده و تنها آرزويش تسخير امپراتورى عثمانى بود.
«رنه گروسه» در كتاب خود به نام «امپراتورى صحرانوردان» مى نويسد:
«بايزيد، چهارمين سلطان عثمانى، نيز چون پدرش همه عمر را در ميدان جنگ گذرانده بود. (پدرش ، سلطان مراد اول، ۳۷ جنگ كرد و در تمام آنها فتح نصيب وى شد) بايزيد ملقب به «ايلديريم» (يا «ييلدريم») بود كه در زبان تركى به معنى «صاعقه» و «برق» است. او هنگامى كه بنا به وصيت پدر پادشاه شد، نخستين كارى كه كرد خفه كردن برادر بزرگترش بود! ايلديريم بايزيد امپراتورى عثمانى را به اوج عظمت و جلالت رساند و تنها رقيب مقتدر در برابر تيمورلنگ بود. تيمور هم براى نخستين بار با دشمنى همتراز و همپايه خودش روبه رو بود. هر دو حريف از نيرو و قدرت همديگر اطلاع داشتند و هر دو، در آغاز حمله دودل بودند و نمى دانستند پايان كار چه خواهد شد در اين بازى خطرناك چه كسى پيروز خواهد شد. يكى از آن دو قسمت هاى وسيعى از قاره آسيا را متصرف شده بود و ديگرى (بايزيد) بالكان را تحت امر خود درآورده بود.»
بهانه آغاز جنگ پشتيبانى امير تيمور بود از يكى از امراى دست نشانده خود به نام امير «طهرتن» و حمايت بايزيد بود از «قرايوسف» رئيس قبيله معروف «قرا قويونلو» ها. جنگ، نخست با نامه نگارى آغاز شد. تيمور در نامه اى خطاب به بايزيد، سلطان عثمانى، پس از دشنام هاى سخت درباره اصل و نسب سلسله عثمانى، اهميت مملكت عثمانى را- كه گذرگاه اسلام اروپاست- ياد آور مى شود و از غزواتى كه سلاطين عثمانى براى پيشرفت اسلام در ديار فرنگ نموده اند، تمجيد مى كند. و با لحنى تهديدآميز مى نويسد: «پادشاه كوچكى چون تومگر مى تواند با ما برابرى كند » بايزيد هم در مقابل اين عتاب و خطاب جواب تيمور را داد كه: «ترا تا تبريز و سلطانيه تعقيب خواهم كرد.» به روايت تاريخ نويسان فرنگ، پس از وصول اين نامه، امير تيمور عازم آسياى صغير شد (اوت ۱۴۰۰ ميلادى) و در ابتداى ماه سپتامبر داخل خاك عثمانى گرديد و به محاصره شهر مستحكم «سيواس» پرداخت و به حفر نقب (راه زيرزمينى) اقدام نمود. آنگاه در اطراف و جوانب حصار شهر عراده و منجنيق برافروختند و پس از بيست روز، «سيواس» گشوده شد.
اما تيمور جلو تر نرفت، زيرا مملوك ها (در مورد سلسله مماليك و منطقه نفوذ اين سلسله پيش از اين در گزارش شماره ۱۰ توضيحات كافى داده شده است.) در بغداد قد علم كرده بودند و مايه زحمت او را فراهم آورده بودند. پس، به شام رفت و «مملوك» هاى شام را مقهور كرد و سپس بغداد را گرفت. آنگاه باز به سراغ آسياى صغير رفت. در غياب او بايزيد شهر «ارزنجان» را از دست امير «طهرتن» (دست نشانده تيمور) درآورده و زنان و فرزندان او را اسير كرده بود.
در زمستان ۱۴۰۲- ۱۴۰۱ ميلادى دو رقيب رودر روى يكديگر قرار گرفتند. تيمور صبر كرد تا زمستان بگذرد. سرانجام در ماه ژوئن ۱۴۰۲ (۶۰۵ سال پيش) به تسخير امپراتورى عثمانى پرداخت. نخست دست نشانده خود امير «طهرتن» را دوباره در «ارزنجان» برمسند قدرت خويش نشانيد، و آنگاه در جلگه «سيواس» از جنگاوران خود «سان» ديد. اين رژه از اول صبح تا نزديك نماز عصر طول كشيد. ايلچيان (سفيران) روم كه شاهد اين صف آرايى و نظم و ترتيب عساكر تيمورى بودند و عظمت دستگاه جنگى وى را از نزديك مشاهده كرده بودند اجازه يافتند كه روز بعد به ديار خود بازگردند. تيمور به اين سفيران گفت كه: «به ايلديريم- بايزيد بگوييد كه چون در مملكت تو رسم غزا و جهاد قائم است بر خاطر ما به غايت گران مى آيد كه آن بلاد را از عبور لشكر ما آسيبى رسد. با اين همه هنوز با تو طريق مجامله و مساهله مى سپرم. متعلقان طهرتن را باز فرست و يكى از فرزندانت را به جانب ما روان كن كه او را به مثابه فرزند خود داشته از فنون تربيت و عنايت آن بيند كه از تو، كه پدر مهربانى، نديده باشد تا ممالك روم برتو مسلم داريم...»
به نظر مى آيد كه اين پيغام بيش از آن مؤدبانه است كه درخور تيمور خون آشام باشد.
به هر حال، گويا سلطان بايزيد به پيام تيمور وقعى ننهاد، پس تيمور عازم «انگوريه» (آنقره=آنكارا) شد، زيرا بنا بر اطلاعاتى كه به او رسيده بود بايزيد به «انگوريه» آمده بود. پيكار قطعى در شمال شرقى اين شهر ، در موضعى موسوم به «چيبوق آباد» روى داد (۲۰ ژوئيه). اين پيكار از ساعت ۶ صبح تا شامگاه به طول انجاميد و قريب به يك ميليون نفر سرباز به جان هم افتاده بودند. بايزيد عده بسيارى از افراد و ملل مغلوب راهمراه خودآورده بود. اگرچه شاه صربستان موسوم به «اتين» و عده اى صربستانى نسبت به «بايزيد» وفادار ماندند (و همين رفتارشان مورد تحسين تيمور قرار گرفت) معهذا تركان «آيدين» و «منتشا» و «ساروخان» و «كرميان» چون ديدند كه رؤساى آنها در صف عساكر تيمورى جاى گرفته اند، آنها نيز به تيموريان پيوستند. اميرتيمور از فيلان جنگى كه از هندوستان آورده بود، دراين پيكار حداكثر استفاده را نمود.
بايزيد در رأس ۱۰ هزار نفر «ينى چرى » و افراد صربستانى تمام روز جنگ كرد و در موقع غروب آفتاب كه محافظان او كشته شدند تصميم به فرار گرفت، اما چون اسب او نيز كشته شد، او را با يكى از پسرانش دستگير كردند...
سلطان عثمانى در قفس تيمور
مى گويند كه سلطان بايزيد عثمانى قدش كوتاه و سرش بزرگ بود . پس از آن كه بايزيد به دست اميرتيمور افتاد، در همان ملاقات اول تيمور به او گفت: «شكست تو و فتح من هر دو بنابر مشيت پروردگار است، براى اين كه بدانى خداوند متعال چقدر به اين سلطنت ها بى اعتنا است توجه داشته باش كه كشور بزرگى را به مرد يك چشمى چون تو و مملكت پهناور ديگرى را به مَنِ لنگ داده است!
تيمورگويا فارسى مى دانسته و به زبان فارسى نيز شعر مى سروده است. مرحوم «هدايت» در «مجمع الفصحاء» اين بيت را به نام او ثبت نموده است:
هر دود كه بالا رود از سينه چاكم
ابرى شود و گريه كند بر سر خاكم
به هرحال، تيمور با دشمن و رقيب اسير شده خود با كمال ادب و نزاكت رفتار نمود. چون جنگجويان تيمورى بايزيد را با دست هاى بسته آوردند، تيمور دستور داد كه او را دست گشاده و به حرمت آورند. «چون بايزيد به حضور آمد، تيمور ورود او را به اعزاز و اكرام استقبال كرد و او را نزد خود نشانيد و به طريق مجامله گفت: احوال عالم مطلقاً به اراده و قدرت پروردگار است، ولى از روى انصاف و راستى، اين كه تو را پيش آمده، خود با خود كرده اى:
اگر بار خار است، خودكشته اى
و گر پرنيان است، خود رشته اى»
پس از گله گزارى هاى بسيار بايزيد خواهش كرد كه پسران او را كه جزو عساكر وى بوده اند بيابند و بياورند، و اين تقاضا پذيرفته شد.
گفته مى شود كه تيمور ابتدا نسبت به سلطان اسير عثمانى به مردانگى رفتار كرد، ولى چون بايزيد درصدد فرار آمد، قيد و بندش را محكم تر كرد و حتى او را درون يك قفس آهنين گذاشت و آن قفس را هميشه با خود مى برد.
عده اى نيز اين گفته را اغراق دانسته و گفته اندكه آن به اصطلاح قفس آهنين، در واقع تخت روانى بوده است داراى نرده هاى آهنين.
به روايت تاريخ نويسان فرنگ سلطان بايزيد به تاريخ ۹ مارس ۱۴۰۳ در «آق شهر» و در اسارت درگذشت (يا به قولى خودكشى كرد ) امير تيمور اجازه داد كه او را در مسجدى كه خود بايزيد در «بروسه» بنا كرده بود، دفن كنند.
چون لشكر عثمانى نابود و سلطان بايزيد هم محبوس شد ديگر تصرف و تسخير آناتولى غربى براى تيمور لنگ تنها يك «تفرج نظامى» بود. پيشقراولان او به غارت شهر «بروسه» كه پايتخت عثمانى بود پرداختند و به نوشته مورخان با رفتارى وحشيانه هرچه خواستند كردند.
«... سپاه فرخنده مآل به اطراف و جوانب تاخت برده، چندان اسباب و اموال به دست هريك افتاد كه شرح نمى توان داد. كسى كه اسبى نداشت صاحب گله ها شد، و آن را كه مايحتاج ضرورى به زحمت مى يافت، انواع تجمل ها پديد آمد... از اعيان و اهالى مملكت نيز هر كه را قوت و مكنتى بود عيال و اموال برگرفته به دامن كوه يا به ساحل دريا گريختند...»
لشكريان تيمور شهر زيباى «بروسه» را نيز آتش زدند...
پايان كار تيمور!
اكنون چند كلمه اى هم بشنويد از كارهاى ددمنشانه تيمور و سرنوشت و آخر و عاقبت او.
تيمور (۸۰۷-۷۳۶ هـ.ق) بى شبهه يكى از بى رحم ترين جهانگشايانى است كه تاريخ به خود ديده است. او كه بنيانگذار سلسله تيموريان يا «گوركانيان» در ايران و ماوراءالنهر است، سراسر عمر خود را در جنگ و خونريزى و كشورگشايى گذراند و در تاريخ به سفاكى و ويرانگرى شهرت يافت. جنگ هاى مرگبار تيمور از سال ۷۷۱ تا ۸۰۷ هـ.ق، ايران، هند، آسياى صغير تا روسيه را در وحشت فروبرد. متصرفات او از مشرق به دهلى در شبه قاره هندوستان، از شمال غربى به مسكو در روسيه و از غرب و جنوب غربى به سواحل درياى مديترانه، بغداد و بصره مى رسيد. او براى به دست آوردن قدرت بيشتر با «اميرحسين قَزغَن» از سركردگان بانفوذ ماوراءالنهر، متحد شد و پس از ازدواج با خواهر او به نام «اولجاى تركان» موقعيت خود را استوارتر كرد. لقب «گوركان» (به معنى داماد) از اين زمان به او داده شد. چندى بعد با اميرحسين قزغن (برادرزن خود) اختلاف پيدا كرد و او را كشت! او چندين بار به ايران (هرات، خراسان، سيستان، مازندران، سلطانيه (در جنوب شرقى زنجان كنونى)، لرستان، آذربايجان، اصفهان، شيراز و...) حمله كرد، همه جا را ويران نمود و هزاران نفر را از دم تيغ گذرانيد... به بغداد و هندوستان رفت و دهلى را آتش زد. در سال ۸۰۷ هـ.ق به بهانه جنگ با كفار براى حمله به چين آماده شد، اما در ميان راه در شهر «اترار»، در نزديكى سيردريا (سيحون) درگذشت. جسدش را در سمرقند به خاك سپردند. حملات او نتيجه اى جز كشتار، ويرانى، فقر و بيمارى براى مردم نداشت. فتوحات او همواره با قتل عام مردم، غارت و سوزاندن شهرها همراه بود. تيمور خوارزم را چنان ويران كرد كه در آن جو مى كاشتند. در فتح شهرهاى اصفهان، سبزوار، دهلى، سيواس (در آسياى صغير) و قلعه «تكريت» بغداد براى از بين بردن مقاومت مردم، گروهى از آنان را زنده به گور كرد. در اصفهان حكم به قتل عام مردم شهر داد و در آن فاجعه ۷۰ هزار نفر (و به قولى ۲۰۰ هزار نفر) به قتل رسيدند... در نزديكى دهلى، ۱۰۰ هزار تن اسير هندى را كه در طى راه گرفته بود، سر بريد! چند روز بعد هم حكم قتل عام اهالى دهلى را صادر كرد. در سيواس ۴ هزار ارمنى را زنده به گور كرد. دمشق را بعد از فتح آن آتش زد. مردم بغداد را، كه عده اى از سرداران وى را كشته بودند، محكوم به قتل عام نمود و از هر يك از ۲۰ هزار نفر لشكريان خود خواست كه هركس دو سر بريده از اهل بغداد را براى وى هديه آورد!
تيمور روى هم رفته بيش از ۳۵ بار لشكركشى كرد و تاج ۲۷ سلطان را از آنان گرفت و بر سر خود نهاد. تيمور كارى كرد كه مردم جنايات چنگيزخان مغول را فراموش كردند...
اما سرانجام در برابر قدرتى نيرومندتر از خود شكست خورد: مرگ! مى گويند در سال هاى آخر عمرش جز مى خوارگى كارى نمى كرد و به همين جهت كاملاً بى اشتها شده بود و در واقع، مردى كه مى خواست جهانى را بخورد و ببلعد، از بى غذايى و گرسنگى مرد!
«ويلفريد بلانت» نويسنده كتاب «جاده زرين سمرقند» درباره آخرين روزهاى فلاكتبار اين خون آشام تاريخ مى نويسد:
«... حال تيمور هر روز بدتر از روز پيش مى شد؛ نه تمام پوستين هاى «آسيا » مى توانست به اندام چاييده اش گرمى ببخشد و نه عرق هاى مخلوط با دارو و ادويه مى توانست لرز سرما را در او تخفيف دهد. وقتى درمان هاى معمول ناكام ماند، طبيبان كوشيدند سرما را با سرما دفع كنند و بر سينه و شكمش يخ نهادند؛ آنگاه تيمور «چون شترى گلوبسته» سرفه كرد و چون شترى كه افسارش را بگيرند و به عقب بكشند كف بر دهان آورد.» اندكى بعد خون سرفه كرد و طبيبان به ناچار اعتراف كردند كه مداواشان بى ثمر است و گفتند: «ما طبيبان براى مرگ، درمانى نمى شناسيم.» بدين ترتيب تيمور براى نخستين بار در زندگى با حريفى قوى تر از خود روبه رو شده بود.
تيمور وقتى دريافت كه بهبود نخواهد يافت، خانواده خود را به بالين خويش فراخواند و گفت: «مى دانم كه مى ميرم. اشك مريزيد و جامه چاك ندهيد، اما از خداوند بخواهيد روح مرا بيامرزد. نوه ام «پيرمحمد» را به جانشينى برمى گزينم. فرمانبردارش باشيد، خدمتش كنيد و آماده باشيد تا در راهش جان دهيد.» سپس تمام اميران، بزرگان، سپهسالاران و افسران ارشد را فراخواند و از آنان خواست تا در حضورش سوگند وفادارى به جاى آورند. حاضران اجازه خواستند تا به دنبال اميران و شاهزادگان مقيم تاشكند بفرستند، اما تيمور مانع شد و غمگنانه گفت: «فرصتى نمانده است. فقط كاش مى توانستم قبل از مرگ يك بار ديگر پسرم «شاهرخ» را ببينم، اما اين...» و از ميان لبان تنيده اش كلامى بيرون آمد كه هيچ گاه كسى از او نشنيده بود: «غيرممكن است!». بعد به طرف نوه هاى خود كه گريان بر بالينش ايستاده بودند، روى برگرداند و گفت: «آنچه را گفتم به خاطر بسپريد. قوى باشيد. شجاع باشيد. شمشيرهايتان را محكم در چنگ بگيريد تا همچون من بتوانيد مدتى دراز بر اين امپراتورى پهناور فرمان برانيد. اگر در ميان خودتان به نزاع برخيزيد، دشمنانتان در برابر شما قد راست خواهند كرد؛ به كشور و آئين ما؛ زيانى جبران ناپذير وارد خواهد شد...»
سخن گفتن برايش بسيار دشوار بود؛ و سكسكه هايى شديد مرتعشش مى كرد. آنگاه تشنج هاى پى درپى اندامش را به لرزه انداخت، حاضران ايستاده بودند و كارى از آنان ساخته نبود. در اتاق مجاور، قاريان قرآن مى خواندند و به محض آن كه توانست دوباره حرف بزند فرمان داد كه يكى از قاريان بر بالينش حاضر شود و شهادتين بخواند. بيرون، توفان بيداد مى كرد و كلمات در غرش تندر محو مى شد؛ شب سايه گسترد و توفان شدت گرفت.
تيمور ساكت شده بود و اندامش از درد مى پيچيد. ناگهان تيمور تمامى قواى باقيمانده خود را جمع كرد و فريادى برآورد .
فرياد بلند رعد انگار جوابش داد؛ و آنگاه اندامش بر بالش هاى زرين فروغلتيد.
چنين بود فرجام زندگانى مردى كه گويا مى خواست همه خاك عالم را ببلعد، اما خود طعمه خاك شد. تيمور را چگونه مى بايد توصيف كرد شايد بتوان گفت: «مردى بود كه ترحم نمى شناخت، اما خود در حالى مرد كه قابل ترحم بود...
ادامه دارد