|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
|
|
|
|
|
زندگى دوباره
[فاطمه وثوقى ]
صداى دلخراش فريادهاى دخترم در راهروهاى بيمارستان پيچيده بود. او از شدت درد به خودش مى پيچيد، آشفته و نگران ورقه هاى پذيرش اتاق عمل را تكميل كردم. چند پرستار فوراً دخترم را به اتاق عمل منتقل كردند. اشك ريزان از خداوند سلامت دخترم را طلب مى كردم. آن روز صبح زود آشفته و پريشان از خواب پريدم، دلهره و اضطراب عجيبى به جانم افتاده بود. با بى حوصلگى و سر درد صبحانه تنها دخترم و همسرم پيمان را آماده كرده و روى ميز ناهارخورى گذاشتم. با عجله لباس هايم را پوشيدم تا سر موقع به اداره برسم. پريسا از خواب بيدار شده بود. با چشمانى خواب آلود سلام كرد و با صداى گرفته گفت: مامان من سرما خورده ام و گلويم درد مى كند، امروز مى خواهم در خانه بمانم و كمى استراحت كنم. با تكان دادن سر، حرفش را تأييد كرده و با عجله از خانه بيرون رفتم. دلشوره يك لحظه هم رهايم نمى كرد، براى رهايى از اين وضعيت مقدارى صدقه كنار گذاشتم. آن روز با بى حوصلگى به اداره رفتم و كارم را شروع كردم. براى كاهش دلنگرانى ام چند بار در تماس هاى تلفنى جوياى حال همسر و دخترم شدم. آفتاب به وسط آسمان رسيده بود كه همسرم شتابزده و پريشان با محل كارم تماس گرفت. وقتى گوشى را برداشتم، بغض گلوى همسرم را پر كرده بود، نالان و گريان گفت: «ليلا» هر چه زودتر خودت را به بيمارستان برسان. دست هاى دخترمان پريسا داخل چرخ گوشت گير كرده است. با شنيدن اين حرف دنيا دور سرم چرخيد. تلفن از دستم افتاد، بى حال و غمزده روى زمين افتادم. با كمك دو تن از همكارانم خودم را به بيمارستان رساندم. انگشتان دست «پريسا»ى من در چرخ گوشت گير كرده بود. دختر دلسوزم براى كمك به من آن روز گوشتى كه تكه شده را از درون يخچال برداشته بود تا چرخ كند. اما در يك لحظه بى احتياطى و غفلت، دستش درون دستگاه مانده بود. پريسا با كمك چند تن از همسايه ها به بيمارستان منتقل شده بود و همسرم نيز وحشت زده و هراسان خودش را به بيمارستان رساند. وقتى پشت در اتاق عمل رسيد، قدم هايش آهسته شد و با دست بر سرش كوبيد و بى حال پشت در اتاق عمل نشست. نيم ساعت از عمل جراحى دخترم مى گذشت، گريه امانم را بريده بود. ديگر توانايى صبر كردن نداشت. چهره خندان و شاد دخترم جلوى چشمانم مجسم شد. براثر سهل انگارى من، دخترم دچار چنين حادثه اى شده بود. دائم خودم را سرزنش مى كردم، قلبم به تپش افتاد. ذهنم از افكار مشوش پرشده بود. با خود مى گفتم اگر اتفاقى براى دختركم بيفتد هرگز خودم را نمى بخشم. از خود مى پرسيدم چگونه جواب شوهرم را بدهم. در همان هنگام دستان گرم همسرم را روى شانه هايم حس كردم، پيمان آهسته و با چشمانى اشكبار از من دلجويى كرد و گفت: آن لحظه عصبانى بودم، زود قضاوت كردم، مرا ببخش، تو مادرى فداكار و مهربان هستى. بى احتياطى دخترمان باعث بروز چنين اتفاقى شده است. دقايقى بعد نيز هر دو آشفته و كلافه به سوى اتاق عمل بازگشتيم. دخترم را بيرون آورده بودند. يكى از پرستاران خبر دردناك قطع ۳ انگشت دست دخترم را داد. با شنيدن اين حرف گريه امانم را بريد. اما همسر مهربانم پيمان همچنان دلدارى ام مى داد. دخترم را به بخش منتقل كردند. بعد از ساعت ها بيهوشى بالاخره چشمانش را باز كرد. با نگرانى دستش را بلند كرد و نگاهى به جاى زخم و پانسمان انداخت. دخترم را در آغوش گرفتم و او را دلدارى دادم. پريسا چند روزى در بيمارستان بسترى بود، اما بعد از مرخصى، ديگر پريسا آن دختر شاد و خندان مثل سابق نبود. افسرده و غمگين در گوشه اى كز مى كرد و ساعت ها به نقطه نامعلومى خيره مى شد. تمام انگيزه هايش را از دست داده بود. ديگر علاقه و شوق و ذوقى براى كشيدن تابلوهاى نقاشى نداشت. بعد از مشورت با پزشك معالجش متوجه شدم پس از آن حادثه دچار بيمارى افسردگى شده است. چند جلسه اى دخترم را نزد روانشناس و مشاور بردم تا اين كه دخترم توانست اعتماد به نفس گذشته اش را به دست آورد و به زندگى اش دلگرم شود. امروز هم او دخترى موفق در جامعه است. بعد از آن حادثه چندين مرتبه نمايشگاه نقاشى برگزار كرده و توانسته با ترسيم تابلوهاى به ياد ماندنى، آثار خوبى خلق كند. اما من و پدرش با مشاهده انگشتان قطع شده دخترمان همچنان به ياد سهل انگارى جبران ناپذيرمان مى افتيم.
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
چراغ روشن
|
|
|
[شقايق آرمان ]
روى ايوان طبقه ششم خانه مى ايستم . من نمى روم، شب است كه مى آيد. يك ...دو...سه ...چهار ... و اين همه چراغ، دانه به دانه روشن مى شوند. چراغ هاى ريز و درشت اما هر شب اين سؤال را در ذهنم نقش مى زنند كه «راستى چراغ خانه واقعى من كجاست» گاه دلم مى خواهد هلال ماه را از آسمان بردارم. خيلى وقت ها با خود مى گويم اى كاش بشود تمام رازهاى پشت پنجره ها را كنار زد و در چشم تك تك آدم ها نگاه كرد. شايد اين جورى چشم هاى گم شده پدر و مادرى را بيابم كه سال ها پيش رهايم كرده اند. به دور و نزديك نگاه مى كنم. عرصه برايم تنگ مى شود. نفسم بند مى آيد. راستى مى توان دراين انبار پر كاه سوزنى پيدا كرد كه امروز را به ديروزهايم بدوزد بى وقت است. چشم هايم مى سوزند. ۱۹ سال پيش هم چشم هايم مى سوخت. دنيا برايم خط و نشان مى كشيد. خيال بود و كودكى. چربى زرد ماكارونى دور لب هايم يخ مى بست. دو سال داشتم. بيست و چهارمين روز مهر سال ۶۹ بود. موهاى طلايى پسرانه ام در باد تكان مى خورد. خود را كنار مهد كودكى ديدم كه بعدها فهميدم درخيابان صائب تبريزى تهران بوده است. از درنيمه باز به داخل مهدكودك سرك كشيدم. بچه هاى هم قد وقواره ام در دنياى شادشان بازى مى كردند. همه مى دانستند بالاخره يكى به دنبال شان مى آيد. تنها من بودم كه نمى دانستم هيچ كس در هيچ نقطه اى از زمان به دنبالم نخواهد آمد. بچه ها براى مادرهاى شان دست تكان مى دادند و مى رفتند. دستى هم به سوى من آمد.دست هايم را گرفت. انگشت هايش را روى خال هاى زرد بلوز و شلوار آبى زنگارى بچگانه ام كشيد. مادرم نبود اما بوى مادرانه مى داد. زن مهربان، مربى مهد بود. شلاق سرما پوست نازكم را مى سوزاند. همان موقع ناخودآگاه صدايش زدم : «مامان»! مربى مهد نوازشم كرده و اسمم را پرسيده بود انگار. درلحظه هايى كه از آن هيچ به ياد ندارم گفته ام خودم «مسعود» و مامانم «سيمين» است، همين ! حالا خيلى وقت است كه ديگر آن زن دوست داشتنى - مهين خانم - فقط برايم يك مربى مهد كودك نيست. مامان «مهين» مى گويد وقتى پيدايم كرد داشتم از سرما مى لرزيدم. اين طورى شد كه مامان مهين ، خانم مدير را صدا زده و گفته كه پيدايم كرده است. مدير مهد كودك آن روز از «مهين خانم» خواسته تا مرا به شير خوارگاه تحويل بدهد. بعد به كلانترى ميدان ونك رساندنم. آن شب كلانترى امكان نگهدارى از يك بچه را نداشت. صورتم خيس شده و با نگاهم فرياد زده ام مرا با خود ببريد. پس باز هم دست هاى مهربان مهين خانم به داد اشك هايم رسيده و با خواهش از مأموران خواسته كه تا صبح در خانه امن شان بمانم. مامان «مهين» و بابا «محمد» آن موقع يك پسر بچه هشت ساله داشتند پس رئيس دادگاه مسئوليت نگهدارى ام را به عنوان «امين موقت» به زن و مرد دوست داشتنى سپرد. بعد از حكم دادگاه مامان مهين با چشم هاى نم دار به خانه برگشت. كاش مى دانستم به خاطر نگهدارى من كارش را از دست داده بود. مدير مهد كودك درآن روزها با مهين خانم بحث كرد و گفت حق نداشتى بچه را نگاه دارى. اين شد كه مامان ديگر هيچ وقت به آنجا بر نگشت. ديگرمربى مهربان، مامان بود. با اجازه دادگاه برايم شناسنامه گرفتند. اسمم را گذاشتند ميلاد. مامان از شيرين كارى هايم تعريف مى كند و مى گويد از همان شب هاى اول در خانه شان مسواك مى زده ام.مؤدب و منظم هم بوده ام انگار . اين شد كه آهسته آهسته در خانه امن مربى مهربان مهد كودك بزرگ و بزرگتر شدم. مامان چند سال به خاطرم سر كار نرفت. داداشى ديگرم هم به دنيا آمد. درتمام اين سال ها هيچ كم و كاستى نداشتم. دو برادر، بابا و مامان مهربانم زير سقفى آرام در شيار چشم هايم خوشبختى مى نشاندند. خوشى اما دوام نياورد. يك روزغريبه اى آمد و در گوشم گفت : «تو بچه اينا نيستى.گولت زدن.خيلى وقته كه گول خوردى.باورت نمى شه برو چمدون گوشه انبارى رو باز كن.نه ! اصلاً به مامان جونت بگو برات باز كنه. بپرس براى چى اين همه سال اون لباساى بچه گونه رو نگه داشته .قفلها رو بشكن مسعود!» من نمى رفتم ،اين روزهاى خوب بودند كه با سرعتى وصف نشدنى ازلحظه هايم فاصله مى گرفتند. صداى غريبه هنوز در گوشم است . از همان روز بود كه دلواپسى لعنتى آمد. پرده هاى تارى جلوى چشم هايم كشيده شد. خدايا! نزديك بود دق كنم. دلم ورم داشت، هنوز هم دارد... آشفته ام. آن روز با دل شوره اى سر ريز از خشم سراغ مامان رفتم. براى يك لحظه يادم رفت در تمام اين سال ها براى تر و خشك كردنم چه شب هايى خواب به چشمانش حرام شده.يادم رفت... خيلى از روزهاى شاد با هم بودن را هم و... فراموش كردم به دستان مادرانه اش بوسه اى بزنم و برايش حق فرزندى را به جا بياورم. اين طورى بود كه روحم متلاطم شد. در تمام اين سال ها همچون بچه هاى ديگر يادگارى از مچ بند نوزادى بيمارستان را نداشتم. در آلبوم روزهاى ماندگار اما يك عالمه خاطره آبى داشتم. در روزهايى كه از شنيدن اين خبر از خود بى خود شدم به غم خانه ذهنم پناه بردم. تمام آدم هاى زير سقف طبقه ششم اين خانه فقط برايم غريبه بودند. مامان از ديدن حال بدم دست پاچه نشد. آماده بود. مى دانست بالاخره مى فهمم. عكس هاى كودكى ام را آورد. اين بار هم نگذاشت زمين بخورم. دستم را گرفت. بلندم كرد. هر شب تا آسمان مى رفتم وخبر نداشتم. بالاى سرم برايم سوره مبارك «يس» را مى خواند. حالا آرامم. اما سؤال هاى بى جواب اند كه هر شب تا روبروى اين همه پنجره مى كشانندم. تا همين لحظه به مامان و بابايى كه بزرگم كرده اند كلى بدهكارم. اما دلم مى خواهد هويتم را پيدا كنم. گم شده ام. بايد پيدا شوم. آى! بابا و مامانى كه مرا به دنيا آورده ايد پسرتان «مسعود» حالا ۱۹ ساله است. صداى گريه اش را مى شنويد اين صداى گريه پسر بچه دوساله اى نيست كه پشت در مهدكودك رها شد؛ صداى مردى است كه مى خواهد بداند به كدامين جرم رها شده است دلم مى خواهد فقط يك دقيقه در چشمان تان نگاه كنم و جواب سؤال هايم را بخوانم. منتظر آن روز هستم. فقير و غنى بودن تان هم برايم فرقى ندارد. فقط به لحظه اى مى انديشم كه در آغوش تان به گرماى ابدى برسم . تو را به خدا چراغ خانه تان را امشب روشن نگاه داريد . شايد پنجره ها برايم دل بسوزانند و پنجره تان را نشانم دهند. دستانم از پنجره پرواز مى كنند و به خدا مى رسند. از خدا خواسته ام اگر يكى چراغ خانه ام را مى شناسد به بچه هاى جويندگان عاطفه روزنامه ايران - با شماره ۸۸۷۶۱۶۲۰- خبر بدهد خيلى وقت است كه در انتظار ايستاده ام.
|
|
|
|
|