] داوود فيرحى ]
به لحاظ معرفت شناختى، ابن خلدون درون يك مثلث معرفت شناختى در جهان اسلام قرار دارد كه اضلاع سه گانه اين مثلث را مى توان با عنوان:
۱- تاريخ نگارى عقلى مسلمانان ۲- فلسفه غرب تمدن اسلامى و ۳- نظريه مقاصد يا فقه مقاصد ناميد.
در مورد نخستين ضلع بايد گفت، در طول تاريخ در جامعه اسلامى دو نوع تاريخ نگارى ديده مى شود: تاريخ نگارى نقلى كه مهمترين نماينده آن طبرى است و تاريخ نگارى عقلى كه مهمترين نماينده آن مسعودى است. اين دو هميشه در مقابل هم قرار داشتند. خصلت تاريخ نگارى عقلى، اين است كه به جاى توصيف شخصيت ها و رفت و آمد حاكمان بر علل و دلايل رواج و زوال دولت ها و تمدن ها تكيه دارد.
اين خصلت تاريخ نگارى عقلى است كه موجب مى شود ابن خلدون از صورت تاريخ نگارى به محتواى تاريخ نگارى عبور كند.
دومين مكتبى كه ابن خلدون در آن زيست مى كرد و از لحاظ معرفتى هم اهميت دارد، مكتبى است زير عنوان فلسفه مغرب تمدن اسلامى ، همان چيزى كه امروزه به «ابن رشد گرايى» معروف است. مكتب ابن رشد گرايى يا مكتب فلسفى غرب تمدن اسلامى، دقيقاً در مقابل مكتب «سينوى» است و به شدت بر حفظ استقلال عقل تأكيد مى كند. به همين دليل در جريان هاى اروپايى ما قبل آكويناسى به راه دوگانه درك حقيقت، راه عقل و راه شرع تكيه مى كردند. ابن رشد گرايى مكتب فلسفى بسيار سنگينى بود. بيشترين حوزه نفوذ اين مكتب شمال آفريقا و اندلس بود. ولى متأسفانه هيچ گاه به مكتب غالب تمدن اسلامى بدل نشد. در واقع، دولت هاى اسلامى بيشتر دولتهايى با ماهيت شرقى و خاورميانه اى بودند. به نظر مى آيد سومين مكتبى كه ابن خلدون درون آن رشد كرد؛ نگاهى به فقه و اصول آن است با عنوان فقه المقاصد يا نظريه مقاصدى. اين نظريه دستگاهى از استدلال داخل فقه اسلامى است. در اين روش به جاى اين كه احكام شرعى را به صورت مستقيم و تك تك به ادله شرعى استناد دهد، به ادله عمومى مقاصد تكيه مى كند. به همين دليل در اين نظريه، دولت جايگاه مهمى دارد. يعنى دولت حد فاصل يا مفصل ميان شريعت و مصلحت عمومى در جامعه است. در واقع نوعى توازن بين شريعت و مصلحت ايجاد مى كند. به همين دليل اين مكتب، قوى و اثر گذار بود.
ابن خلدون به عنوان قاضى و پيرو اين مكتب ( كه در شمال آفريقا جريان داشت ) تلاش مى كند از اين مكتب الهام بگيرد. نتيجه اين مى شود كه ابن خلدون به دولت به عنوان نيرو محركه تمدن تكيه مى كند. در واقع رويش و زوال تمدن را به اعتبار زايش و زوال يا چرخه دولت تحليل مى كند. ابن خلدون در آثارش قياسى را مطرح مى كند به اين صورت: اين دولت ها هستند كه تمدن ها را مى سازند و عمران، تابعى از ملك است. مى خواهم به قسمتى از حرفهاى ابن خلدون بپردازم كه به بيان نسبت عمران با ملك، قدرت و دولت مى پردازد. عده اى فكر مى كنند ابن خلدون جبرگرا يا ساخت گرا است. اما ابن خلدون به دولت اهميتى فراتر از ساختار ها و ساخت گرايى (آن گونه كه در نظريه هاى ساخت گرايى وجود دارد) مى دهد. ابن خلدون در سه جا به طرح دايره عدالت مى پردازد. هر سه جا هم در جلد اول مقدمه است. ( يكى در صفحه ۳۸ مقدمه جلد اول، ديگرى در صفحه ۳۹ و سومى در صفحه ۱۸۸ مقدمه يعنى فصل ۴۳ مقدمه چاپ بيروتى كه متن به زبان عربى است كه بحث چرخه را مطرح مى كند. )
فرض ابن خلدون بر اين استوار است كه براى فرار از چرخه طبيعى زوال دولت ها راهى وجود دارد و آن راه عبارت است از: افتادن در چرخه آگاهانه عدالت.
يعنى ابن خلدون فرض نمى كند دولت ها با توجه به زايش و زوال عصبيت ها رشد پيدا مى كنند؛ آن گاه به طور قهرى زائل مى شوند. ابن خلدون در واقع براى دولت ارگانيزم قهرى قائل نيست؛ بلكه معتقد است وقتى دولت به حدّ رشد رسيد، تمدنى را بنا مى گذارد. (زيرا او به اين مسأله معتقد است كه عِمران به شدت تابع قدرت است) او اضافه مى كند دولت مى تواند به صورت آگاهانه و با تكيه بر چرخه عدالت بقاى خود را تضمين كند و توسعه دهد. به همين دليل است كه از اين پس ابن خلدون به جاى زوال، راه حلى براى بقا و توسعه عمران طرح مى كند. او بحث عدالت را در سه جا نقل كرده است و در هر سه مورد آن را به سنت ايرانى ارجاع داده است: بهرام ابن بهرام، از پادشاهان اسطوره اى ايران و موبدان و عالمان زرتشتى.
بدين صورت كه قصه اى را با عنوان بوم (جغد) مطرح مى كند. داستان از اين قرار است كه در يكى از خرابه هاى گورستانى از شهر مخروبه، دو جغد نر و ماده عاشق هم مى شوند. جغد ماده براى مهريه خود بيست روستاى خراب مى خواهد. جغد نر مى گويد: دولتى كه مطابق عدالت عمل نكند، موجب مى شود بتوانم طى يكى دو سال، بيش از صد خرابه براى شما پيدا كنم. بعد از بيان اين داستان، ابن خلدون اضافه مى كند كه يكى از غلامان بهرام ابن بهرام اين داستان را شنيد و به سراغ يكى از موبدان زرتشتى رفت و از او درباره اين داستان رمز آلود پرسيد.
موبد توضيح داد كه جغد هم فهميده دولتى كه در چرخه عدالت قرار نداشته باشد و در زوال طبيعى خود حركت خواهد كرد.
بهرام ابن بهرام از موبد راه حل مى خواهد و موبد زنجيره عدالت را به عنوان راه حل به او معرفى مى كند.
به نظر مى آيد ابن خلدون اين داستان را پايه تحليل خود در همه جا قرار مى دهد. آنچه براى ابن خلدون حائز اهميت است، اين است كه چگونه مى توان چرخه زوال را متوقف كرد و چگونه دولت مى تواند به نيرو محركه توسعه تبديل شود.
ابن خلدون در اين بين به توضيح و تشريح جايگاه دين و قانونگذارى و نقش آگاهى دولت و تخصص دولتمردان مى پردازد.
ابن خلدون اين روايت را از مروج الذهب مسعودى نقل مى كند. او مى گويد: موبدان بهرام ابن بهرام اين چرخه را براى او توضيح مى دهند و اين چرخه به دو صورت ذكر شده است. اولى، چرخه ثمانيه است كه مراحل هشت گانه اى دارد. ديگرى چرخه خمسه يا خماسيه است كه پنج مرحله دارد.
ابن خلدون در صفحه ۳۹ نقل مى كند: موبدان به انوشيروان مى گويند: «جهان يعنى جامعه، بوستانى است كه نگهبان و آبيارى كننده آن دولت است. مى دانيد كه باغچه بى باغچه بان افسرده و نابود مى شود. دولت در جامعه، نقش همان باغچه بان را دارد. دولت قدرتى است كه با شريعت و قانون حفظ مى شود. »
سپس اضافه مى كند: «شريعت يا سنت و قانون چيزى است كه دولت آن را وضع يا اجرا مى كند. در احكام شرعى مجرى يا واسط احكام شرعى اوليه و مصلحت است. يعنى بر حسب مقاصد پنج گانه: حفظ جان، مال، نسل، عقل و دين مردم است. (اين دولت است كه اين ها را برقرار مى كند) اما دولت نمى ماند. به چرخه توجه كنيد:
۱- عالم بوستانى است كه دولت نگهبان آن است.
۲- دولت قدرتى است كه سنت يا شريعت آن را حفظ مى كند.
۳- سنت يا قانون چيزى است كه دولت آن را حفظ مى كند.
دولت اگر قدرت نداشته باشد نمى تواند قانون را اجرا كند. اگر هزاران قانون هم وضع كند نمى تواند آن را اجرا كند. بنابراين دولت نظامى است كه ارتش آن را حفظ مى كند. (يعنى بخشى از قانون به حمايت نيروى نظامى و انتظامى اجرا مى شود. دست كم در مورد افرادى كه تخطّى از قوانين مى كنند اين مسأله مطرح است. ) »
او مى گويد: «ارتش يار دولت است. ليكن شرط آن ثروت است. يعنى اگر دولت پول كافى براى پرداخت به نيروى نظامى نداشته باشد، در نخستين اقدام، نيروهاى نظامى و انتظامى به مداخل رو مى آورند. يعنى درآمد خود را از مجرم مى گيرند. به همين دليل است كه به جاى اين كه مجرى قانون باشند، مجرى مصلحت مجرم مى شوند. » او اضافه مى كند: «ثروت، رزقى است كه جمع كننده آن رعيت است. رعيت به معناى افرادى است كه بايد حقوقشان رعايت شود. رعيت با امنيت مى تواند به جمع آورى درآمد و ثروت بپردازد. » و مى گويد: «اين امنيت را عدالت درست مى كند و عدالت را دولت بايد برقرار كند. »
ابن خلدون اين چرخه را بدين صورت وارد تحليل هاى خود مى كند. ابن خلدون در فصل ۴۳ جلد اول مقدمه، مسأله اى را مطرح مى كند. او مى گويد:
«در صورتى كه عقل را قرينه ظلم بدانيم كه با آن شناخته مى شود، ظلم دو نوع است: اول: ظلم هاى كوچك و آشكار است. از قبيل اين كه كسى اموال ديگرى را بدزد، تجاوز به حريم خصوصى افراد و... »
ابن خلدون ظلم هاى آشكار را ظلم هاى كوچك مى داند. در مقابل آن، ظلم بزرگ را ظلمى مى داند كه دولت يا قانونگذار انجام مى دهد. اين ظلم آشكار نيست، چون خود دولت بنيانگذار اين قانون اشتباه است. بنابراين در ظاهر ظلم ديده نمى شود. اما به ويرانى جامعه مى انجامد. ابن خلدون اشاره مى كند: «چنين ظلمى خطرناك ترين ظلم است. »
او در فصول ۴۴ و ،۴۰ دو راه حل در جهت حل اين مسأله كه چگونه مى توان از ظلم دولت جلوگيرى كرد، ارائه مى دهد.
[تفصيل مطالب را به صفحات ۳۸ و ۳۹ و ۱۸۷ و۱۸۸ و ۱۸۹ جلد اول مقدمه ابن خلدون ارجاع مى دهم. ]
مكتوب حاضر حاصل تلخيص و ويرايش متن سخنرانى دكتر داوود فيرحى است كه در همايش يك روزه ابن خلدون در دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران ايراد شده بود. اين متن توسط سعيد بابايى تدوين و تنظيم شده است.