|
نگاهى به نمايش يك سمفونى ناكوك به كارگردانى آتيلا پسيانى
شوخى آخرپائيز
|
|
|
] اميد بى نياز ]
هنر آوانگارد كيفيتى ديناميكى دارد. سلانه سلانه در بستر زمان پيش مى رود، معنا مى آفريند و در شعله هاى فروزان خود خاكستر مى شود تا دوباره معنايى ديگر توليد كند. هنر آوانگارد، تنها وابسته به شكل عينى زبان نيست. بلكه هستى خود را ابتدا از درونمايه و جوهره زبان كسب مى كند، به فرازبان تكيه مى دهد و با مكانيسمى از استعاره، نمادها و نشانه هاى عينى و ذهنى از سطح زبان معيار خيز برمى دارد و به كيفيتى دست نايافتنى تبديل مى شود. آنجاست كه قلمرو فيزيك معنى به پايان مى رسد و آفاق متافيزيك معنى مى درخشد. بى شك اين متافيزيك معنا هم دور از دسترس زبان معيار يا دغدغه هايى است كه در حد روزمرگى اتفاق مى افتد. بحث از تكرار تئورى نيست، بلكه سخن بر سر مرور ناخودآگاه، تاريخى و روان جمعى بشر در رويارويى با پديده اى به نام هنر است. از اين رو تنها نمى توان به شكل عينى بيان آن شاعر سترگ ايرانى بسنده كرد و «چون كشتى بى لنگر كژ مى شد و مژ مى شد»را عامل درنورديدن زمان دانست. زيرا در جوهره اين زبان انگار روحى كيهانى لنگان لنگان هستى را درمى نوردد، تا از كنار ما بگذرد و به آيندگانى بپيوندد كه شايد در هزاره هاى دور دست قرار دارند ؛ آيندگانى كه هيچ وقت حس زندگى آنها را در دل جهان برق آسا و تكنولوژيك كنونى درك نخواهيم كرد. بنابراين هنر آوانگارد كيفيتى زمانمند ندارد. اين هنر حتى به مكان و جغرافياى بومى قابل اشاره اى هم وابسته نيست. اين هنر تنها خاصيتش جذب انسان در دل هزاره هاى در حال گذار است؛ انسانى كه در چرخه زندگى همواره سير تولد، تعقل و مرگ را طى مى كند، نسلى، نسلى ديگر را به وجود مى آورد و به همين منوال نسل هاى پياپى در طول زمان مى آيند و مى روند. اما چيزى كه تا حدودى روشن است، نوع تعامل آنها با جهان مفاهيم است. نسل هايى كه همواره نمادها و نشانه هاى عينى و ذهنى در جهان و زبان را با قرائت هايى همگون و ناهمگون با نسل پيش از خود برداشت مى كنند و مكانيسمى از استعاره هاى زبانى براى تأويل و تفسير احساس خود از هنر مى پذيرند. در چنين قرائتى همه چيز مساوى هم مى شود. شعر، درام، داستان و فيلم براساس مادة المواده زيرساختى زبان تعريف مى شود. همان طور كه تأويل از آن نيز كيفيتى مشابه دارد. زيرا موتيف اثر هنرى به صورت مستقيم ، حس و انديشه را نشانه مى رود و حس و انديشه چاره اى جز ستايش آن ندارد. بنابر اين ، قرائت مخاطب و تأويل او از آن هنر همواره در حوزه توليد فرامتنى و توليد انديشه جاى مى گيرد و به تكثر ژانرهاى موازى مى انجامد. هنر، زبان و روان شناسى متن به طور كلى مرز زيرساخت و رو ساخت را برمى دارند و به كيفيتى فرا زبانى تبديل مى شوند. اين فرا زبانى بودن هنر، فرا زمانى نيز هست. بنابراين نخستين مؤلفه آن تجربه و سير پروسه تجربه گرايى حس و ذهن و انديشه است كه در نهايت به مكاشفه اى بى بديل منجر مى شود. در نتيجه بزرگترين ويژگى هنرآوانگارد، برداشت متعالى از زمان و نه زمانه است و بعد هم شناخت دقيق مكان به معنى گستره اى لايتناهى و كل هستى است. از اين رو يگانه تعريف اين هنر گريز از تجربه هاى «تاريخ مصرف دار» هنرى است. اين مقدمه نه چندان كوتاه نخستين پيشنهاد يك منتقد به شاكله متن و اجراى تئاترى به نام «يك سمفونى ناكوك» براى طى فرآيند آوانگارديسم است. نمايشى كه به كارگردانى آتيلا پسيانى هم اكنون در تالار مولوى تهران روى صحنه است و موتيف و مدل تماتيك خود را از خرده مضامين خبرى، گلايه هاى تيپيك، كوچك نسبت به صنوف و ديگر تيپ هاى اجتماعى و تكيه بر شالوده شكنى رايج بيان هنرى بنيان مى گذارد؛ قصه بسيار ساده و دم دستى است. يك كارگردان تئاتر مشغول تمرين نمايشى براى حضور در يك فستيوال است. منتهى متن و اجراى او به جشنواره راه پيدا نمى كند و او در چنين وضعيتى و با استفاده از دو چاشنى تخيل و طنز توأمان كارى مى كند كه نمايش به جشنواره راه يابد. در اين ميان بازيگران هم رهايش مى كنند و او به پيشنهاد يكى از عوامل نمايش از گربه ها براى ايفاى نقش در تئاتر خود استفاده مى كند! براستى اين خط ظاهرى قصه چه ابعادى از مفاهيم آوانگارد را دنبال مى كند مدل تماتيك اين ذهنيت كدام اپيزود زمانى را در مى نوردد و عناصر به كار رفته در زبان متنى چگونه مى تواند وسيله اى براى توليد انديشه و ارتقاى ذهنيت مخاطب از متن و در نهايت خلق فرامتن باشد آتيلا پسيانى فرزند جميله شيخى بازيگر نامدار تئاتر و سينماى ايران در حالى شالوده هاى بيان دراماتيك اين تئاتر را بنيان مى نهد كه همواره زبان را به عنوان تريبونى در مسير تصور خود به خدمت مى گيرد. شايد ايشان هنوز آن سخن مارتين هايدگر را نشنيده اند كه مى گويد: «زبان خانه هستى است.» بنابراين مهمترين شاكله هاى متن و به تبع بيان اجرايى از دغدغه هاى يك فستيوال هنرى و راه يافتن و راه نيافتن به آن رنگ و لعاب مى گيرد و بعد هم نوبت به چند تيپ ديگر از جمله ژورناليست ها، كارگردان شهرستانى و يك مسئول روابط عمومى مى رسد كه انگار مهمترين دغدغه كارگردان توصيف عميق زندگى روحى و جسمى نقش آنها روى صحنه بوده است! بنابراين آنچه كه در اين نمايش به صورت حرفه اى طبق اله مان هاى شخصيت پردازى تعريف مى شوند، همين چند تيپ اجتماعى اند. زيرا نقش آنان در صحنه بسيار پررنگ تر از ديگر بازيگران است؛ بازيگرانى كه انگار در زبان اجرا با همان كاربست هيروگليفى «آرتو»يى تعريف مى شوند و برخلاف ترسيم عميق و روان شناختى استانيسلاوسكى به نشانه در مى آيند. شايد چنين نگاهى هم از جانب كارگردان قابل تأمل است. بى شك در بسيارى از نمايش هاى اخير پسيانى شخصيت زدايى از عنصر بازيگرى و تبديل آن به نشانه هاى بيانى در كليت زبان اجرا نمايان است. بنابراين او هم در بعضى از اين آثار عنصر بازيگرى را فارغ از هويت اصلى اش در واقعيت و فارغ از پوست و گوشت و استخوان و عاطفه تعريف مى كند و او را در گفتمانى ديگر و با نشانه هاى بيانى و فيزيكى متفاوت، طراحى لباس، ژست، صدا، با نظام كلى زبان دراماتيك به چفت و بستى متمايز مى رساند. اين تكنيك درخشان است. قابل تجربه مى نمايد و همواره براى خود كارگردان و حتى دانشجويان تئاتر جنبه آموزشى دارد. اما به راستى در موازى با اين متن و دستمايه هاى نه چندان عميق آن مى تواند، جذاب باشد كارگردان در اين نمايش همواره با قطع و وصل «زمان جارى» يا به تعبيرى زمان قصه در صحنه، ارجاعات متنى و فرامتنى و اله مان هاى كمك كننده به حركت داستان دست مى زند . خود موتيف و دستمايه كار غيرجذاب مى نمايد. اينجاست كه عناصرى مانند موسيقى، اله مان هاى شنيدارى و... ريتمى متفاوت را ايجاد مى كنند. مثلاً نمونه زيبا و جالب اين بيان شنيدارى در حركت توأمان موسيقى و بازيگر نهفته است؛ آن هم در جايى كه بازيگر آمده است تا از مدير فستيوال امضاى حضور تئاترشان در جشنواره را بگيرد. اما آنچنان كه گذشت، خود اين اله مان هم به نوعى اصطكاك مفهومى را در ذهن ديكته مى كند. يعنى در كنه زبان شنيدارى نه بيان مفهومى بلكه عصبيت مفهومى نهفته است و موسيقى طورى عمل مى كند كه انگار مدير فستيوال را به پتك بسته است. بنابراين كارگردان زبان را به عنوان يك تريبون براى بيان تصور و ايده و نه تجربه و مكاشفه به كار مى گيرد. از اين رو به راحتى ديالوگ ايده آل خود را بر سر زبان كارگردان شهرستانى گذاشته است و خود را در بيان معترض او طلايه دار تئاتر آوانگارد معرفى كرده است! يا اين كه در توصيف صحنه كنفرانس خبرى، ژورناليست ها را با چهره بدى معرفى مى كند. مسئول روابط عمومى خبرنگاران را به تعريف و تمجيد از فستيوال دعوت مى كند و بعد هم مى گويد؛ البته در اتاق بغلى براى پذيرايى هم در خدمتتان خواهيم بود. به راستى بايد براى واژه «آوانگارد» تأسف خورد! تمامى اين مسائل و حتى يك حضور در جشنواره بحث هايى شخصى است و كيفيتى هنرى ندارد. زيرا برد مفهومى و معرفت شناختى آن از تالار مولوى تا تئاتر شهر هم نمى رود و توليد كننده بدون شناخت از عنصر زمان به چنين مفاهيمى پرداخته است. اما آقاى پسيانى هيچ نمى داند كه اگر دانشجويان دانشگاه تهران با يكى دو قدم پياده روى به تالار مولوى نيايند، اگر ژورناليسم پشت تئاتر نباشد، آيا فردى از ديگر تيپ هاى اجتماعى براى ديدن تئاتر ايشان پولى خرج بليت مى كند به راستى كه ايشان بايد نه تنها از خبرنگاران عذرخواهى كنند، بلكه به تمام خبرنگاران تاريخ از جمله ارنست همينگوى، كارل سندبرگ، ماركز، بورخس، شان پن و ... اداى احترام نمايند. زيرا ظاهراً ايشان تئاتر آوانگارد را خارج از حصار زمان و مكان تصور مى كنند و حتماً سخن ايشان خطاب به همه خبرنگاران است! اين در حاليست كه عنوان نمايش در دل قصه «گيلگمش» نام دارد اما هيچ توصيفى از قصه گيلگمش ارائه نمى شود. شايد هم كارگردان با بيان دراماتيك صحنه اى منفك و اپيزودى كه همواره از اله مان هاى ساختارى براى ناپيوستگى نظم ارگانيك است، به اين رويداد اشاره اى دارد؛ آنهم در جايى كه چشم دو بازيگر با پارچه قرمز بسته شده است. اين دو بازيگر همواره دورادور ميله در وسط صحنه مى چرخند تا با پارچه پيچيده شده دور خود بر زمين بيفتند. همزمان با اين تركيب سازى دراماتيك نسبتاً شكيل و معنايى، عده اى ديگر كلا ه هاى خود را به سوى آنها مى اندازند و به اين شكل مدلول مرگ از كنش دراماتيك افتادن آنها و نشانه پرتاب كلاه بر روى زمين به ذهن متبادر مى شود. با اين حال كارگردان همواره بر تسلسل عناصر دراماتيك از سازه هاى زبانى متفاوتى در كليت بيان اجرايى استفاده مى كند. اين سازه هاى زبانى گاهى عناصرى ساختارى از خود تئاتر هستند و گاهى به درونمايه بيان با كنش دراماتيك ربط دارند. اما مهمترين سازه زبانى كه مورد استفاده كارگردان است، سازه موازى يا مونتاژ موتيف ها به شمار مى رود. اين امر به تناسب بافت كلى نمايش و بيان مدرن آن كه همواره پسا ساختارگرايانه عمل مى كند، امرى طبيعى به نظر مى رسد. اما گاهى مفاهيم چنان در رد و اصطكاك با هم مى آيند، كه وضعيتى از آنارشيسم و هرج و مرج بيانى به وجود مى آيد و بيان دراماتيك را از حد يك اجراى جدى و شالوده شكن به بيانى دم دستى و در سطح تبديل مى كند. پسيانى در اين نمايش علاقه خاصى به طنز نشان مى دهد، اما اين طنز گاهى نه تنها تأثيرگذار نيست، بلكه به يك شوخى شبيه مى شود. مشكل كارگردان در پرداخت نمايشى اين اثر بى توجهى و نا آگاهى از همان جهان سوبژكتيو و ابژكتيو و تقابل دكارتى است. بنابراين گاهى او عنصرى بيانى را كه تنها در قلمرو ايده و تصور قابل تحليل است، دراماتيزه مى كند و در نتيجه بيان بيش از حد به سطح مى آيد. در ابتداى نمايش ديالوگى با اين مضمون وجود دارد؛ هرگونه تشابه اسمى يا مكانى در اين نمايش اتفاقى است. شايد اگر بازيگر به جاى بيان اين جمله حركتى بى كلام، يا صوتى را ايجاد مى كرد، جايى براى استنباط باقى مى گذاشت. اما اگر از عابران خيابان و مردم سطح شهر هم درباره جمله ياد شده بپرسيم، بى درنگ به ياد جملاتى مى افتند كه در ابتداى رمان هاى بازارى نوشته مى شود. بى شك يك رمان نويس بازارى اگرچه تيراژ كتاب هايش ده ها هزار نسخه را طى مى كند، اما همواره دچار توهم است، زيرا او بر اساس ساختار ذهنى «كوه به كوه نمى رسد، آدم به آدم مى رسد» مى نويسد و همواره فكر مى كند كه تمام جامعه نگاه هايشان را به وى دوخته اند! با اين حال اگرچه نويسنده متن سمفونى ناكوك با كاركردى از دستمايه هاى طنز اين جمله را به كار مى برد، اما به هيچ وجه جا افتاده نيست. كلى گويى و كلى نگرى به نظر مى آيد همواره مانند پارازيت و ضد زبان دراماتيك، كليت اجرا را مخدوش مى كند. نمونه اين پارازيت هاى زبانى در بيان اجرايى فراوان است. مثلاً «زرافه حيوان نجيبى است» به راستى استعاره زرافه علاوه بر كاركرد طنز در زبان چه لايه ديگرى از معنا را در خود نهفته است در حالى كه كارگردان به خوبى مى داند كه اگر مرحوم سپهرى جمله «اسب حيوان نجيبى است» را به كار برده است، احياناً در شب يا روزى داستان كالسكه چى آنتوان چخوف را خوانده است! يا شنيده است كه فردريش نيچه در ميدانگاه شهر پاريس به ستايش اسبى مى پردازد و گويى سرآغاز بازخوانى چالشى اين فيلسوف شاعر از تفكر مغرب زمين و مدرنيته پس از اين تاريخ به سوى فرامدرن مى رود تا ذهنيت هاى كليشه اى ، شاعر فيلسوف را تنها ديوانه اى بپندارند! بر همين منوال بررسى زبان شناختى نمايش سمفونى ناكوك با سازه هاى زبانى معترضه، توصيفى، مستقل و متناوب به زنجيره اى از تناقضات بيانى دامن مى زند؛ بيانى كه از دست خود و در واقع متن خود آسيب مى بيند. كارگردان سعى دارد كه مرتب نسخه بپيچد. مانيفست شفاهى اجرا كند و به اين ترتيب لحنى منوفونى و تك بعدى را بر نمايش حاكم مى كند. اين امر ناشى از نوعى تفكر قرون وسطايى است. بنابراين كارگردان از تريبون ژانريك خود (تئاتر) تريبون ژانريك ديگرى (نقد) را هم در اختيار مى گيرد و پس از پايان اجراى نخست به تماشاگران مى گويد كه سالن را ترك نكنند تا شاهد نقد و بررسى نمايش سمفونى ناكوك باشند. متأسفانه در فرآيندى كه ژانر نقد طى كرده و نظريه هايى همچون مرگ مؤلف، مرگ روايت كلان، حذف ابراز نظر و سليقه راوى و... مطرح شده است. اين نمايش نه يك اثر پيشرو، بلكه نقد تئاتر آوانگارد، با روايتى طنزآميز از تئاتر آوانگارد به شمار مى رود و گفتمان كلى آن به يك شوخى هيجان برانگيز دراماتيك شبيه است.
|