|
داستان شهدا
تقديم به مادران صبور شهدا دوميهمان، دو ميزبان
|
|
|
]سيد حبيب حبيب پور]
چادرش را جابه جا كرد و خواست دوباره زنبيل را بلند كند، اما نتوانست. مى دانست پيرتر از آن شده كه بتواند اين همه بار را بردارد. بار ديگر سعى كرد، اما گويا زنبيل به زمين چسبيده بود. تعجب كرد كه پس چگونه آن را تا اين جا آورده و تنها همين دو كوچه مانده به منزل نمى تواند بلندش كند. «يا على» گفت و زنبيل را بلند كرد. ناگهان به ياد محمود افتاد كه در دو سالگى، وقتى چيزى را از زمين بلند مى كرد «يا على» مى گفت: وقتى مى خواست از بالاى رختخواب ها بپرد، مى گفت: «عزيز جون، بيا!» آن وقت او خودش را به محمود مى رساند و قربان صدقه اش مى رفت. محمود با فرياد «يا على» خود را از آن بالا پرت مى كرد در آغوشش و او با عشق و محبت مى بوسيدش. اما محمود سال ها بود كه ديگر نبود و او براى «يا على» گفتن هايش دلتنگ شده بود. چند قدم كه برداشت، كمرش تير كشيد. ناگزير شد باز هم زنبيل را زمين بگذارد. از بس عجله كرد، زنبيل دهان باز كرد و نايلون هاى گوجه و بادمجان روى زمين ولو شدند. به هر زحمتى كه بود آنها را جمع كرد تا نكند مردم متوجه ضعف و سستى او شوند، اما ديگر نمى توانست زنبيل را بلند كند. چند بار آزمايش كرد اما فايده اى نداشت. ناگهان نوجوان يازده- دوازده ساله اى كه چند قرص نان در دست داشت، نزديك شد. خواست از او كمك بگيرد، اما خجالت كشيد. اگر محمود مى شنيد خيلى ناراحت مى شد. اين را خوب مى دانست و به همين خاطر از كمك خواستن منصرف شد. مانده بود چه كند. نزديك ظهر بود و بايد زودتر مى رفت تا براى دو ميهمان عزيز و نازش غذا درست كند. نوجوان به سمتش آمد. سلام كرد و او به گرمى سلامش را خريد. اجازه خواست تا زنبيل را برايش به منزل برساند. تشكر كرد. چند لحظه بعد زنبيل در دست پسر بود و او در حالى كه نان هاى پسر را در دست داشت پشت سرش به طرف منزل مى رفت. به منزل كه رسيدند، كليد را به در انداخت و تشكر كرد، اما پسر خواست كه آن را تا داخل ببرد. پسر زنبيل را تا دم آشپزخانه برد و مى خواست خداحافظى كند كه او گفت: «ممنون پسرم. خدا حفظت كند. بيا آبى. شربتى بخور!» اما نوجوان بعد از تشكر خداحافظى كرد و رفت.
ساعتى بعد در خانه به صدا درآمد. با خود گفت: «آمدند!» خود را به سرعت به دم خانه رساند. در را كه باز كرد، محسن چهار ساله خودش را انداخت در آغوش مادر بزرگ. عروسش سلام كرد. چشمش روشن شد و دلش شاد. آنها را تا توى خانه همراهى كرد؛ روى رف محمود، با آن لباس بسيجى، از داخل قاب به آنها لبخند مى زد.
نامه
دلش گرفته بود. نمى دانست چرا اهل خانه خوابيده بودند ولى او نمى توانست بخوابد. حوصله هيچ كارى را نداشت. نه مطالعه كتاب، نه تماشاى برنامه هاى تلويزيون و نه حتى فكر كردن. دوست داشت با كسى حرف بزند، اما در اين ساعت شب با چه كسى با خودش اما اينكار هم آرامش نمى كرد. كاغذ و قلم برداشت و ... نامه اش كه تمام شد، آن را دوباره خواند تا كمى سبك تر شود؛ مبادا غلط نوشته باشد، مثل چند سال پيش كه نامه اى برايش فرستاده بود و او با گرفتن چندين غلط املايى نامه را برگردانده و نوشته بود: «آخه مرد حسابى! چقدر بهت بگم برو كمى فارسى ياد بگير » از آن زمان تا حالا سال هاى زيادى گذشته بود، ولى او دوست داشت اين نامه اش ديگر بدون غلط باشد. به نظرش نامه هيچ غلطى نداشت. آن را تا زد كه يك دفعه چيزى به يادش آمد. مثل اين كه برق گرفته باشدش. روى به روى قاب عكس كه رسيد، لبخندى زد و گفت: «محسن! نشانى ات كجاست » محسن كه روى موتور گل مالى شده اى سوار بود، فقط براى او دست تكان مى داد.
|