سه شنبه ۴ دى ۱۳۸۶ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Dec 25, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
داستان كوتاه جنگ
داستان شهدا
داستان كوتاه جنگ
رويداد شب بيست وهفتم
337224.jpg
]ادوارد پلانكت ‎/ كتايون حدادى]

شب بيست وهفتم نخستين شب نگهبانى ديك چيزر بود. پاسى از شب گذشته بود كه او به سر پستش رفت، آنها يك ساعت ديگر بايد در حالت آماده باش به سر مى بردند. ديك چيزر هنگام نام نويسى سنش را مخفى كرده بود، به زحمت هجده سال داشت و عجيب اين كه تا همين دو - سه روز قبل دقيقاً يك پسر بچه بود، حالا اما در ميان خاكريز بود. به نظر نمى رسيد كه چيزى به اين صورت بتواند تغيير كند. ديك چيزر يك پسر شخم كار بود و چنين مى نمود كه شيارهاى طولانى قهوه اى رنگ روى زمين هاى مرغوب تا آنجا كه ذهنش مى توانست درك كند، به سوى آينده امتداد يافته بودند. هيچ گونه تنگى و محدوديتى هم در هيچ كدامشان نبود، زيرا حيات خانواده هايى به آن شيارهاى قهوه اى وابسته بود؛ شيارهاى بزرگترى هم ولى هستند كه مارس (۱) مى سازد؛ خاكريزهاى قهوه اى رنگ و طولانى جنگ كه همچنين حيات ملت هايى به آنها وابسته بود. ديك چيزر هيچگاه آنها را تصور نكرده بود. شنيده بود كه در باب يك ناو بزرگ و تعداد زيادى رزم ناو صحبت مى كردند؛ او اين حرف ها را چرند و بى معنى مى خواند. ناو گنده به چه كارى مى آيد برخى مى گفتند به كار دور نگه داشتن آلمانى ها. اما آلمانى ها كه نمى آمدند. اگر مى خواستند بيايند، پس چرا نمى آمدند هيچ كس نتوانسته بود ببيند كه آنها آمده باشند. برخى از رفقاى ديك چيزر آرايى داشتند. و بنابراين او هرگز از شيار كردن زمين هاى پهناور هيچ تغييرى را تصور نكرده بود و سرانجام اين جنگ بود و اين او بود. سرجوخه به او نشان داد كه كجا بايد بايستد. به او گفت كه خوب مراقب باشد و او را ترك كرد.
و ديك چيزر در آنجا تنها مانده بود، با ارتشى در برابرش، در هشتاد ياردى و اگر همه حكايت ها حقيقت داشت، ارتش نسبتاً مخوفى بود.
شب به شكل هولناكى ساكت بود. من از قيدها استفاده مى كنم. اما نه به شكلى كه ديك چيزر استفاده مى كرد. سكوت او را مى ترساند. در تمام طول شب هيچ بمبارانى در ميان نبود. او سرش را روى سنگر گذاشت و منتظر ماند. هيچ كس به سوى او آتش نكرد. احساس كرد كه شب در انتظار اوست. صداهايى مى شنيد كه در طول خاكريز پيش مى رفت. كسى مى گفت كه شب سياهى است، صدا دور و محو مى شد و اين يك تعبير صرف بود؛ شب ابداً سياه نبود. خاكسترى بود. ديك چيزر خيره به شب مى نگريست و شب هم به او و به نظر مى رسيد كه او را مى ترساند؛ خاكسترى بود. خاكسترى همچون گربه پيرى كه زمانى در خانه داشتند، و همان قدر نيرنگ باز. بله، ديك چيزر انديشيد، شب نيرنگ بازى است، اين همان چيزى بود كه نادرست بود. اگر بمب ها يا آلمانى ها يا اصلاً هر چيز ديگرى آمده بود، آدم مى دانست با آنها چه كار كند؛ اما آن سكوت مبهم برفراز دره هاى عظيم و آرامش! هر چيزى ممكن بود اتفاق بيفتد. ديك منتظر ماند و ماند و شب نيز منتظر ماند. او احساس كرد آنها، شب و او، به يكديگر مى نگرند. احساس كرد كه هر كدام كمين كرده اند. فكرش به عقب مى گريخت، به جنگل روى تپه هايى كه مى شناخت. او با چشم ها و گوش هايش تماشا مى كرد و تصور مى كرد مى بيند در آن سرزمين بى سكنه بدشگون و مه گرفته چه اتفاقى مى خواهد بيفتد، اما ذهن اش براى تمام آن جنگل قديمى كه مى شناخت روزنه اى پيدا كرده بود. او خود را تصور كرد؛ او و گروهى از پسرها، باز هم در تابستان سنجاب ها را دنبال مى كردند. آنها هميشه سنجابى را از درختى به درخت ديگر دنبال مى كردند و به طرف اش سنگ مى انداختند، تا اين كه خسته مى شد و بعد آنها مى توانستند آن را با سنگ بزنند. البته نه هميشه. گاهى اوقات سنجاب پنهان مى شد و يكى از پسرها مى خواست به دنبال اش از درخت بالا برود. ديك چيزر انديشيد؛ ورزش سنگينى بود. فكر كرد حيف شد كه آن روزها او منجنيق نداشت. هر جورى بود وقتى كه او منجنيق نداشت، به نظر مى رسيد كه تمام آن سال ها به هدر رفته است. با يك منجنيق آدم ممكن است اگر شانس بياورد، تقريباً يك بار سنجابى بگيرد و چه سنجاب بزرگى مى توانست باشد. همه پسرهاى ديگر، مى شد كه دور او جمع شوند تا به سنجاب نگاه كنند و به منجنيق و از او بپرسند كه چطور اين كار را كرده است. او نبايد زياد حرف مى زد. سنجاب آنجا بود و با وجود آن سنجاب مرده، ديگر نيازى به لاف زدن نبود. اين ممكن بود به چيزهاى ديگرى هم ارتباط پيدا كند. حتى به خرگوش ها و در حقيقت، تقريباً به هر چيزى. وقتى به خانه بازگردد، حتماً اول از همه يك منجنيق مى سازد. در شب باد ملايمى وزيد، كه براى تابستان زيادى خنك بود. باد همان طور كه آمده بود دور شد. همان طور كه تابستان خاطرات ديك از او دور شده بود؛ تپه ها و جنگل و سنجاب را هم باد با خود برد. براى لحظه اى در آن سرزمين مه آلود بى سكنه راهى گشوده شد. ديك چيزر با دقت به پائين تپه نگريست، اما همچنان بسته بود. چنين مى نمود كه شب مى گويد: «نه، تو نمى توانى رمز و راز مرا دريابى.» و سكوت هولناك شدت گرفت. نگهبان انديشيد: «آنها چه كار مى خواهند بكنند در آن فرسنگ هاى خاموش آنها چه نقشه اى دارند » حتى منورها هم كم بودند. وقتى كسى بالا مى رفت، به نظر مى رسيد كه تپه هاى دوردست نشسته اند و به دره ها مى انديشند. اشكال سياه شان به نظر مى رسيد كه مى دانند چه اتفاقى در مه خواهد افتاد و به نظر مى رسيد پيمان بسته اند كه چيزى نگويند. صخره ها كمرنگ شدند و تپه ها باز هم در راز و رمز فرو رفتند و ديك چيزر باز هم به سطح شوم دره خيره شد.
تمام خطرات و اشكال گمراه كننده و سرنوشت هاى شيطانى، در آن مه ميان ارتش ها كمين كرده بود. آن نگهبان كه به شب رو كرده بود، نمى تواند تشخيص داده شود تا اين كه تاريخ جنگ توسط مورخى كه بتواند ذهن سرباز را بخواند نوشته شود. در تمام شب هيچ بمبارانى در ميان نبود هيچ آلمانى اى تكان نمى خورد؛ ديك چيزر به حالت آماده باش، آسوده خاطر ايستاده بود و رفقايش نيز كنارش ايستاده بودند و به زودى آن سحرگاه زرين و گسترده تشريف فرما شد. و به جاى همه تهديدهاى شب، آن چه روى داد اين بود كه نگهبان غريب هرگز پيش بينى نكرده بود: ديك چيزر، اگرچه به زحمت هجده سال داشت، امادر ساعت نگهبانى مرد كاملى شده بود.

۱) مارس: خداى جنگ در اسطوره هاى يونانى
داستان شهدا
تقديم به مادران صبور شهدا
دوميهمان، دو ميزبان
337215.jpg
]سيد حبيب حبيب پور]

چادرش را جابه جا كرد و خواست دوباره زنبيل را بلند كند، اما نتوانست. مى دانست پيرتر از آن شده كه بتواند اين همه بار را بردارد.
بار ديگر سعى كرد، اما گويا زنبيل به زمين چسبيده بود. تعجب كرد كه پس چگونه آن را تا اين جا آورده و تنها همين دو كوچه مانده به منزل نمى تواند بلندش كند.
«يا على» گفت و زنبيل را بلند كرد. ناگهان به ياد محمود افتاد كه در دو سالگى، وقتى چيزى را از زمين بلند مى كرد «يا على» مى گفت: وقتى مى خواست از بالاى رختخواب ها بپرد، مى گفت: «عزيز جون، بيا!» آن وقت او خودش را به محمود مى رساند و قربان صدقه اش مى رفت. محمود با فرياد «يا على» خود را از آن بالا پرت مى كرد در آغوشش و او با عشق و محبت مى بوسيدش. اما محمود سال ها بود كه ديگر نبود و او براى «يا على» گفتن هايش دلتنگ شده بود.
چند قدم كه برداشت، كمرش تير كشيد. ناگزير شد باز هم زنبيل را زمين بگذارد. از بس عجله كرد، زنبيل دهان باز كرد و نايلون هاى گوجه و بادمجان روى زمين ولو شدند. به هر زحمتى كه بود آنها را جمع كرد تا نكند مردم متوجه ضعف و سستى او شوند، اما ديگر نمى توانست زنبيل را بلند كند. چند بار آزمايش كرد اما فايده اى نداشت. ناگهان نوجوان يازده- دوازده ساله اى كه چند قرص نان در دست داشت، نزديك شد. خواست از او كمك بگيرد، اما خجالت كشيد. اگر محمود مى شنيد خيلى ناراحت مى شد. اين را خوب مى دانست و به همين خاطر از كمك خواستن منصرف شد.
مانده بود چه كند. نزديك ظهر بود و بايد زودتر مى رفت تا براى دو ميهمان عزيز و نازش غذا درست كند.
نوجوان به سمتش آمد. سلام كرد و او به گرمى سلامش را خريد. اجازه خواست تا زنبيل را برايش به منزل برساند. تشكر كرد.
چند لحظه بعد زنبيل در دست پسر بود و او در حالى كه نان هاى پسر را در دست داشت پشت سرش به طرف منزل مى رفت.
به منزل كه رسيدند، كليد را به در انداخت و تشكر كرد، اما پسر خواست كه آن را تا داخل ببرد.
پسر زنبيل را تا دم آشپزخانه برد و مى خواست خداحافظى كند كه او گفت: «ممنون پسرم. خدا حفظت كند. بيا آبى. شربتى بخور!» اما نوجوان بعد از تشكر خداحافظى كرد و رفت.

ساعتى بعد در خانه به صدا درآمد. با خود گفت: «آمدند!»
خود را به سرعت به دم خانه رساند. در را كه باز كرد، محسن چهار ساله خودش را انداخت در آغوش مادر بزرگ. عروسش سلام كرد. چشمش روشن شد و دلش شاد. آنها را تا توى خانه همراهى كرد؛ روى رف محمود، با آن لباس بسيجى، از داخل قاب به آنها لبخند مى زد.


نامه

دلش گرفته بود. نمى دانست چرا اهل خانه خوابيده بودند ولى او نمى توانست بخوابد. حوصله هيچ كارى را نداشت. نه مطالعه كتاب، نه تماشاى برنامه هاى تلويزيون و نه حتى فكر كردن. دوست داشت با كسى حرف بزند، اما در اين ساعت شب با چه كسى با خودش اما اينكار هم آرامش نمى كرد. كاغذ و قلم برداشت و ...
نامه اش كه تمام شد، آن را دوباره خواند تا كمى سبك تر شود؛ مبادا غلط نوشته باشد، مثل چند سال پيش كه نامه اى برايش فرستاده بود و او با گرفتن چندين غلط املايى نامه را برگردانده و نوشته بود: «آخه مرد حسابى! چقدر بهت بگم برو كمى فارسى ياد بگير »
از آن زمان تا حالا سال هاى زيادى گذشته بود، ولى او دوست داشت اين نامه اش ديگر بدون غلط باشد.
به نظرش نامه هيچ غلطى نداشت. آن را تا زد كه يك دفعه چيزى به يادش آمد. مثل اين كه برق گرفته باشدش.
روى به روى قاب عكس كه رسيد، لبخندى زد و گفت: «محسن! نشانى ات كجاست »
محسن كه روى موتور گل مالى شده اى سوار بود، فقط براى او دست تكان مى داد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |