سه شنبه ۴ دى ۱۳۸۶ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Dec 25, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
خاطرات و مخاطرات
خاطرات و مخاطرات
تاوان نخستين گزارش قتل
337191.jpg
«از كودكى عاشق فيلم هاى جنگى و پليسى بودم. به محض شروع هر فيلم يا سريال جنايى، پليسى براى كشف سرنخ ماجرا يا شناسايى عاملان حادثه با خودم كلنجار مى رفتم. در اغلب مواقع هم پيش بينى هايم درست از آب درمى آمد. شايد به همين خاطر بود كه علاقه فراوانى براى ورود به سازمان پليس داشتم. اما انگار به دلايل مختلف قسمت نبود به آرزوى دوران كودكى و نوجوانى برسم. به هر ترتيب به محض پايان تحصيلات دبيرستان و قبولى در دانشگاه، تحصيل در رشته روزنامه نگارى - كه البته دست كمى از كار پليس ندارد- را آغاز كردم. در نخستين روزها با يك روزنامه نگار جوان حادثه اى نويس - دكتر داوود صفايى - كه از همكلاسى هايمان بود آشنا شدم. از همان ابتدا احساس مى كردم او مى تواند در راه پيشرفت حرفه اى يارى ام دهد. بنابراين «شديم موى دماغ ايشان». مدتى از آشنايى مان نگذشته بود كه صبح يك روز سرد پائيزى سال ۱۳۷۴به خاطر پافشارى ها و اصرارهاى هميشگى ام در كمال ناباورى مرا راهى نخستين مأموريت حرفه اى ام كرد. ماجرا مربوط به قتل يك جوان در مغازه ساندويچ فروشى در منطقه شهريار بود. با عجله به راه افتادم. پس از كلى پرس و جو، محل حادثه را در يكى از محلات دور افتاده پيدا كردم. خيابان پر بود از مردم و چند خودرو پليس و يك آمبولانس پزشكى قانونى. همان ابتدا متوجه شدم نيمه شب گذشته افراد ناشناس با هجوم به يك اغذيه فروشى مرد جوان را به طرز فجيعى به قتل رسانده و پس از سرقت محتويات گاو صندوق، جنازه خون آلودش را داخل يخچال مغازه گذاشته و در تاريكى شب از آنجا گريخته اند. خودم را به خانه مقتول كه همان نزديكى بود رساندم. پس از معرفى خودم پدر و مادر و خانواده قربانى با گرمى مرا پذيرفتند. آنها در كمال آرامش به سؤالاتم جواب دادند. سرانجام پس از كسب اطلاعات لازم درباره حادثه و قربانى جنايت از آنها خداحافظى كرده و از خانه خارج شدم. براى مرگ ناجوانمردانه پسر ساندويچ فروش بشدت ناراحت بودم. اما به خاطر موفقيت در كسب خبر حسابى خوشحال. هنوز چند قدمى از آنجا دور نشده بودم كه ناگهان سه مرد قوى هيكل از پشت سر به طرفم دويده و به زور مرا به سوى خودرو گشت اداره آگاهى بردند. يكى از مأموران كه داخل ماشين نشسته بود بى آنكه سؤالى بپرسد گفت: «ببريدش اداره من هم مى آيم.» دو مأمور قوى هيكل با لباس شخصى مرا سوار ماشين كردند. رفتارشان طورى بود كه انگار راستى راستى قاتل گرفته اند. هيچ كدامشان به سؤالاتم پاسخ نمى دادند. گيج و شوكه بودم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. همين كه به اداره آگاهى رسيدم همراه يكى از سربازان راهى بازداشتگاه شدم. راستى كه عجب روزى بود. حدود يك ساعت بعد مرا به دفتر رئيس اداره آگاهى بردند. برخورد او كاملاً متفاوت بود. متين و خنده رو.اسمت چيه چه كاره اى و سؤالاتى از اين قبيل و پاسخ هاى من. «خبرنگار روزنامه ايران هستم. متأسفانه كارت شناسايى ام هنوز صادر نشده اما مى توانيد براى اطمينان يك تلفن به روزنامه بزنيد و خيالتان راحت شود كه مرا اشتباهى گرفته ايد. »
او همان موقع گفت: ما چند بار تلفن زديم اما هيچ كس شما را نمى شناسد. «به خدا من تازه كارم. دانشجو هم هستم. الآن دوران كارآموزى ام را پشت سر مى گذارم» و ...
بالاخره كار به جايى كشيد كه احساس كردم بريده ام. چرا كه بى خود و بى جهت مظنون شماره يك پرونده قتل شده بودم. در آن موقع خدا خدا مى كردم كه به يك شكلى از اين مخمصه نجات پيدا كنم. اين در حالى بود كه عطاى كار روزنامه نگارى را همان روز به لقايش بخشيده بودم.
سرانجام پس از چند ساعت موفق شدم با دوست عزيزى كه مرا به اين مأموريت اعزام كرده بود تماس بگيرم و از اين گرفتارى نجات پيدا كنم. وقتى از اداره آگاهى بيرون آمدم خورشيد غروب كرده بود. باورم نمى شد كه آزاد شده ام. فوراً تلفنى با دفتر روزنامه تماس گرفتم. در حالى كه بغض گلويم را فشرده بود به دوستم گفتم: «من به درد خبرنگارى نمى خورم. بهتر است به فكر كار ديگرى باشم.» اما او با صحبت هاى اميدوار كننده اش از من خواست هر چه زودتر به دفتر روزنامه بروم و خبر را به آنها برسانم. با بى ميلى حركت كردم ساعتى بعد سر ميز گروه حوادث حاضر شدم. اين نخستين بار بود كه وارد يك تحريريه و دفتر روزنامه مى شدم. همه ماجرا را برايشان تعريف كردم. همگى از خنده روده بر شده بودند. بلافاصله تمامى ماجراهاى مربوط به پرونده قتل و اتفاقات حاشيه را نوشتم. صبح روز بعد كه صفحه حوادث روزنامه را باز كردم با تعجب متوجه شدم خبر من «تيتر اول» صفحه شده است. راستى كه همه خستگى ها از تنم خارج شده بود باورم نمى شد اما حقيقت داشت. نخستين خبرم چاپ شده بود. آن روز با خوشحالى چند نسخه روزنامه خريدم و به دانشگاه رفتم. از آن روز همزمان با تحصيل، كار حرفه اى را نيز آغاز كردم. امروز كه پس از سال ها فعاليت حرفه اى خاطرات گذشته را با خود و همكارانم مرور مى كنم از خود مى پرسم «راستى كه چه زود دير ميشه»
سكه هاى نفرين شده
337185.jpg
] سرهنگ عبدالله قاسمى[

درون قهوه خانه شلوغ تر از هميشه به نظر مى رسيد. صداى «قل قل» قليان ها و دود سيگار فضا را انباشته بود. قهوه چى با دستمال چرك تابى كه روى شانه اش انداخته بود، يكى از شاگردهاى قهوه خانه را صدا زد و از او خواست به مشترى ها برسد.در گوشه اى از قهوه خانه دو مرد كه لباس روستايى به تن داشتند چشم به در قهوه خانه دوخته بودند.انتظارشان طولى نكشيد. مرد ميانسالى با موهاى خاكسترى همراه دو مرد شيك پوش وارد قهوه خانه شدند. آنها در چشم به هم زدنى مشترى هاى قهوه خانه را از زيرنظر گذرانده و در ميان فضاى دود گرفته قهوه خانه با مشاهده دو مرد روستايى، لبخندى زده و به سوى آنها رفتند.دو مرد روستايى با ديدن آنها به احترام از جا بلند شده و تعارف كردند. بلافاصله شاگرد قهوه خانه چند استكان چاى روى ميز آنها چيد. بعد هم خطاب به مرد مو خاكسترى گفت: چطورى آقا اسماعيل، ديگه به فقير فقرا سر نمى زنى
- قادر گرفتارم. فعلاً روزگار با ما سر ناسازگارى پيدا كرده و...
دقايقى بعد اسماعيل دو تازه وارد را به مردان روستايى معرفى كرد و گفت: آقاى بختيارى و مهندس ميرى، همان هايى هستند كه شما دنبالشان هستيد. اگر جنس تان اصل باشد، بى برو برگرد خريدارند و پول نقد هم مى دهند.دو مرد روستايى به علامت تأييد، سرى تكان داده و همان موقع يكى از آنها گفت: آقا ما غريبيم. الآن هم زن و بچه هامان دلواپس هستند و مى دانند تو اين شهر بى در و پيكر به كسى نمى شود اعتماد كرد.ناگهان مردى كه مهندس معرفى شده بود رشته كلام را در دست گرفت.
- گنج را چطور پيدا كرديد
- راستش آقا حكايتش طولانى است. وقتى من و داداشم داشتيم مزرعه را شخم مى زديم خيش شخم زنى به يك تخته سنگ گير كرد و با سختى سنگ را بيرون آورديم. ناگهان زير سنگ به ۴ كوزه برخورديم كه پر از سكه هاى طلا بود با هر واژه اى كه از دهان مرد روستايى خارج مى شد چشمان هر سه تازه وارد برق مى زد.
اسماعيل كلام مرد روستايى را قطع كرد و پرسيد: نمونه آوردى
او سرى به علامت تأييد تكان داد و با دقت به ديگر مشتريان قهوه خانه كه در هم مى لوليدند نگاهى انداخت. سپس از درون كيسه اى كه آن را به گردن انداخته بود چند سكه زرد رنگ قديمى بيرون آورد و يكى از آنها را در دستان اسماعيل قرارداد.
برق شادى در چشمان هر سه نفر درخشيد. اسماعيل سكه را در اختيار بختيار گذاشت. او هم به دقت به سكه نگاهى كرد و سپس با بيرون آوردن يك شيشه كوچك از محلول درون آن مقدارى به سكه ماليد و پس از چند دقيقه گفت: مهندس اصل است و عيارش هم خيلى بالاست.هر سه نفر با خوشحالى وارد معامله شدند و قرار شد در مقابل سكه هاى طلا ۱۲۰ ميليون تومان بپردازند.
مرد روستايى كه بزرگتر از ديگرى بود درباره تحويل سكه ها گفت: من فروشنده ام و شما هم خريدار. براى تحويل جنس بايد به شمال بياييد. وقتى به شمال آمديد ما دنبال شما مى آييم و سكه ها را كه در جنگل مخفى كرده ايم پس از دريافت پول تحويل مى دهيم. پس ازتنظيم قول و قرارها، سه روز بعد سه مرد خريدار عازم شمال شدند. وقتى در فلكه اصلى شهر منتظر ايستاده بودند مردى به آنها مراجعه كرده و با معرفى خود به عنوان رابط دو مرد روستايى گفت: من آمده ام شما را به محل قرار ببرم.ساعتى بعد وقتى سه خريدار گنج در يك كلبه جنگلى انتظار مى كشيدند به يكباره از سوى چند مرد مورد حمله قرار گرفتند و پس از ضرب و جرح پول هايى كه براى خريد سكه ها آورده بودند را از دست دادند. هر سه مرد التماس مى كردند و يكى از مهاجمان اصرارمى كرد كه بايد آنها را كشت. پس از چند ساعت يكى از روستائيان كه درحال عبور از جنگل بود با پيكر نيمه جان خريداران گنج روبه رو شد. يك ماه پس از اين ماجرا و درحالى كه هيچ ردى از دزدان نبود، دو مرد كلاهبردار با همان لباس روستايى در گوشه ديگرى از شهر در حال تعريف داستان يافتن ۴ كوزه پر ازسكه طلا براى خريدار سكه هاى عتيقه بودند كه به دام افتادند.
* نظريه كارشناسى
سرهنگ مهرداد اميدى، معاون مبارزه با جرائم خاص و رايانه اى پليس آگاهى كشور در اين باره با هشدار به خريداران اشياى عتيقه گفت: شيادان معمولاً طعمه هايشان را از ميان افراد خاص كه طلاى عتيقه مى شناسند يا شغل آنها در اين ارتباط است در استان هاى هدف- تهران، اصفهان و خراسان- انتخاب مى كنند. چرا كه در اين شهرهاى بزرگ امكان ورود به معاملات سكه عتيقه وجوددارد.
كلاهبرداران معمولاً با ظاهرى ساده يا در لباس روستايى و حالتى نامطلع ظاهر مى شوند و با اين شگردها ادعا مى كنند در منطقه اى دورافتاده و در زمين هاى كشاورزى خود مقدار زيادى سكه كشف كرده اند.آنها در نخستين قرار براى اين كه طعمه هايشان به موضوع شك نكنند يك يا دو نمونه واقعى را حاضر مى كنند. بدين ترتيب با رد و بدل شدن نخستين نمونه ها، خريدار كه مى داند در آستانه معامله اى غيرقانونى است بى آنكه در اين رابطه با كسى مشورت كند به تنهايى به محك زدن سكه ها مى پردازد.به اين ترتيب، باز هم به رؤياى ثروت نزديك مى شود، غافل از اين كه در دام شكارچيان اسير شده است.
[رئيس اداره اجتماعى پليس آگاهى]


|   شناسنامه   |   آرشيو   |