چهارشنبه ۵ دى ۱۳۸۶ - ۱۵ ذيحجه ۱۴۲۸
Wed, Dec 26, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
سلامت
خانواده
نگاهى به مجموعه شعر نوجوان «آسمان هنوز آبى است»
مصطفى رحماندوست
درباره «دانى يل دى لوييس»، يكى از برترين بازيگران سال
نگاهى به مجموعه شعر نوجوان «آسمان هنوز آبى است»
مصطفى رحماندوست
لالايى عاشورا بر گاهواره ايرانى
337503.jpg
] يزدان سلحشور ]

*يك
دانه دانه برف مى بارد هنوز
بر سر بازارها، بر خانه ها
كوچه ها خاليست، مردم بى گمان
يا سر كارند، يا در خانه ها
صبح زود از خانه بيرون آمدم
تا كه شايد مشترى پيدا كنم
هست مادر چشم بر در تا كه من
لقمه نانِ ديگرى پيدا كنم
كرده ام فرياد: واكسى، واكس، واكس
صبح تا حالا ميان كوچه ها
هيچ كس با من ندارد كار و من
مانده ام تنها ميان كوچه ها
بچه هاى مثلِ من توى كلاس
شايد اكنون جمله سازى مى كنند
شايد الآن زنگ تفريح است و باز
بچه ها با برف بازى مى كنند
دست من از سوز و سرما يخ زده
نان ما در سفره ى رنگين كيست
واكس اعلا مى زنم من، واكس، واكس
هيچ كس در كوچه هاى شهر نيست
مصطفى رحماندوست را عموماً به عنوان شاعر خردسال مى شناسيم و شايد، يكى از دلايل اين شناخت سردبيرى وى در «سروش كودكان» باشد، اما به نظر مى رسد بيشتر از اين عامل اجتماعى، پيشنهادهاى غنى وى در حوزه شعر خردسال، اين غلبه اشتهار را باعث شده. رحماندوست اما چهره هاى ديگرى هم دارد هم در حوزه تحقيق، هم در حوزه ترجمه، هم در حوزه ادبيات خلاقه كودكان، هم در حوزه ادبيات خلاقه نوجوانان. او در هر عرصه اى كه وارد شده، جز موفقيت، دستاوردى نداشته است. «آسمان هنوز آبى است» البته متعلق به گروه سنى «د» است كه شامل دوره راهنمايى و اول دبيرستان مى شود، يعنى گروه مخاطبان نوجوان. شعر «واكسى» كه در آغاز اين متن آمد، شعرى است با وجوه قوى توصيفى. رحماندوست در اين كتاب، اصولاً چندان - در اغلب شعرها - در بند تصويرسازى نيست و اين البته از ضعف وى در اين حوزه بر نمى آيد، بلكه حاصل فهم درست مخاطب است كه با «وصف» هاى جاندار و زنده و سرزنده، مخاطب نوجوان را در يك فضاى روايى «استيليزه» قرار مى دهد كه جز عناصر دلخواه شاعر چيزى ديده نمى شود. در شعر «واكسى»، فضاى خالى شهر - كه حاصل سرماى زمستان است - آجر به آجر ساخته مى شود. اگر فرض كنيم كه «نگاه راوى» دوربين فيلمبردارى است، اين دوربين از بالاى شهر با دانه هاى برف كم كم پائين مى آيد و به بالاى بازارها و خانه ها مى رسد. راوى نمى خواهد نقش داناى كل را داشته باشد؛ بنابراين داخل خانه ها و دفاتر كار را نمى بينيم. اگر مى گويد: «بى گمان» اتفاقاً القا كننده حدس و گمان است، نه حتم و قطعيتى كه حاصل دانش نامحدود است. ما اكنون هرچه مى بينيم، يا از چشم راوى است يا حدسيات اوست يا فكر و خيال هاى او؛ در اصطلاح قصه نويسى، روايت از «منظر راوى» خروج نمى كند يا ما شاهد خروج «نظرگاه راوى» از چارچوب تعيين شده در آغاز روايت نيستيم.
ويژگى اجتماعى شعر «واكسى»، ويژگى مشخصى است كه با «پايان تلخ» همراه است كه نوعى «تابو» در شعر «نوجوان» محسوب مى شود.
رحماندوست آنقدر به روانشناسى كودك و نوجوان آشناست كه بداند اين «تابو» در صورت كاربرد نادرست مى تواند بر روحيه حساس اين گروه سنى چه تأثيرى بگذارد. پس در قدم نخست از وزنى استفاده مى كند كه جلوى تأثير عميق اين «پايان تلخ» را بگيرد. «فاعلاتن فاعلاتن فاعلات» گرچه وزن شادى نيست، اما نوعى وزن «ترمزگير اندوه» است، مثلاً در «بشنو از نى چون حكايت مى كند ‎/ از جدايى ها شكايت مى كند» نوعى وزن «خونسردى در روايت» است. همچنين مى دانيم در شعر كودك و نوجوان، موسيقى حاصل از تكرار حرف - غير از القاى فضا - نوعى احساس سرخوشى ايجاد مى كند؛ نگاه كنيد به تكرار حرف «سين» در بند آخر، كه هم القا كننده سرما و فضاى سرد شهر است و هم نوعى پايكوبى كلمات را ايجاد كرده است. همچنين كلمه «رنگين» در مصراع دوم بند آخر، گرچه جنبه معنايى مثبتى ندارد، اما با توجه به ارزش «نشانه اى» كلمات در شعر كودك و نوجوان - كه در كشف مدام ارزش هاى كلمات - تكرارى براى ما بزرگسالان هستند - كاملاً فضاى سرد را رنگين مى كند و باز از تلخى اين «پايان تلخ» بيشتر مى كاهد. به ياد داشته باشيم كه صحنه هاى تلخ، تقريباً در كل شعر ناپيدا هستند و تخيل خواننده بايد آن را بسازد و كامل كند [هست مادر چشم بر در تا كه من ‎/ لقمه نان ديگرى پيدا كنم] اما صحنه هاى شاد كاملاً واضح و توصيف شده اند [شايد الآن زنگ تفريح است و باز ‎/ بچه ها با برف بازى مى كنند]. تمام اين اشارات به ما مى گويد كه شعر «واكسى» شعر كاملى است.
* دو
آسمان هنوز آبى است
ابر پاره اى دارد
توى آسمان هر كس
تك ستاره اى دارد
برگ، كاملاً سبز است
باز هم بهارى، هست
گرچه در قفس، اما
نغمه ى قنارى هست
ظلم، همچنان تلخ است
عدل، باز شيرين است
دوستى پر از شادى
قهر، باز غمگين است
باز بچه ها هستند.
چشم آشنايى هست!
در بهار تقويمم
باز برگ هايى هست
قصه باز هم خوب است
شعر، همچنان زيباست
لاى لاى موسيقى
آشناى گوش ماست
باز هم خدايى هست
لحظه دعايى هست
سجده هاى طولانى
لطف ربنايى هست
ريشه همچنان در آب
از بهار مى گويد
من چرا نرويم، چون
گل هنوز مى رويد
مى گويند كه مصطفى رحماندوست در هر عرصه اى كه ديگران وارد شدند و شكست خوردند يا وارد شدند و كاميابى اندكى به دست آوردند، با موفقيت كامل مواجه مى شود؛ احتمالاً يكى از اين عرصه ها، شعر آئينى كودك و نوجوان است كه در عرصه اى خاص تر يعنى شعر عاشورايى، رحماندوست تنها چهره موفق اين عرصه است. شعر «ريشه باز در آب است» در عرصه شعر آئينى كودك و نوجوان، شعر كاملاً موفقى است به چند دليل: اول به دليل تبديل وجه توضيحى يك عقيده به وجه توصيفى كه در «زبان» و توانايى هاى «زبان» متبلور است: «ظلم، همچنان تلخ است‎/ عدل، باز شيرين است» ممكن است اين طور تصور شود كه دانستن معناهاى گوناگون كلمات، كارى بسيار سهل است كه از عهده هر شاعرى ساخته است اما بعضى از كشف ها، از شدت بكر بودن، ساده مى نمايد. اين كشف هم از همان دست كشف هاست؛ يعنى پى بردن به وجه توصيفى «گزاره هاى توضيحى» كه امكان حضور در شعر كودك و نوجوان را ندارند. در بخش هايى از شعر نيز كه امكان اين تبديل وجود ندارد شاعر از ساده ترين زبان توضيحى ممكن بهره مى گيرد كه به طور معمول، فصل مشترك زبان توضيحى و زبان توصيفى محسوب مى شود: «باز هم خدايى هست‎/ لحظه دعايى هست‎/ سجده هاى طولانى‎/ لطف ربنايى هست» اما بهترين وجوه شعرهاى آئينى رحماندوست احتمالاً در دو شعر عاشورايى وى يعنى «از على اصغر خجالت مى كشم» و «لالايى عاشورا» است. در شعر «لالايى عاشورا» با «فرم روايى» تازه اى در مرثيه سرايى مواجهيم اما استفاده شاعر از وجوه مشترك زبان توضيحى و زبان توصيفى - كه اتفاقاً در زبان لالايى طبيعى و متداول است - هم به پيوند اين شعر به لالايى هاى كهن و شكل روايى آنها كمك مى كند هم سنت مرثيه سرايى را پاس مى دارد هم از قلمرو شعر كودك و نوجوان خارج نمى شود.
* سه
در شعر «لالايى عاشورا»، رحماندوست به زبانى هم صميمى، هم ساده با رسالت حضرت محمد(ص) آغاز مى كند اما بعد بلافاصله با توصيف همسر وى - خديجه(س) - سنت قصه ها و لالايى ها را پاس مى دارد و در واقع با توصيف يك پدر و مادر، به توصيف فرزندشان حضرت فاطمه(س) مى رسد:
خدا يك دختر زيبا
به آنها داد، لالالا
به اسم فاطمه، زهرا(س)
اميد و مادر بابا
لالالا كودكم لالا
قشنگ و كوچكم لالا
بعد بلافاصله به توصيف حضرت على(ع) مى رسد به عنوان همسر دختر پيامبر. مى دانيم كه هم در قصه ها هم در لالايى ها - كه تحت تأثير قصه ها هستند - ما هميشه با دو محور قصه يك خانواده و حوادثى كه بر اين خانواده گذشته مواجهيم. خصائل انسانى اين خانواده، وجوه اخلاقى قصه يا لالايى را شكل مى دهد و همچنين ميان اعضاى اين خانواده و بازيگران بد اين قصه فاصله گذارى مى كند. در قصه ها و لالايى ها، خصائل انسانى خانواده مورد بحث به شكل «ويژگى هاى انسان هايى كامل و بى نقص» «توضيح» داده مى شود و معمولاً به مرحله «توصيف» نمى رسد اما به دليل جذابيت «حكايت»، مخاطب «توضيحات» را به جاى «توصيفات» مى پذيرد. رحماندوست در شكل گيرى «لالايى عاشورا» از همه اين امكانات استفاده برده است. او مى داند كه در روايت يك ماجراى تاريخى كه شخصيت هايش مورد احترام عده كثيرى از مردم جهان هستند، چندان نمى توان وارد حوزه «توصيفات» - آن هم در حوزه شعر كودك و نوجوان - شد، بنابراين با استفاده از امكانات سنتى «لالايى» اين نقص را بدل به «حسن» و «نقطه قوت» شعر مى كند.
على فرزند ديگر داشت
جوانى كوه پيكر داشت
هميشه حضرت عباس
به لب نام برادر داشت
لالا نازك بدن، لالا
عصاى دست من، لالا
البته در بخش هايى از شعر، شاعر به تصويرسازى رو مى آورد كه در سنت مرثيه سرايى عاشورايى جايى مستحكم دارد و باز هم بر جاده سنت ها گام بر مى دارد اما به تصويرسازى پيچيده نمى رسد به دو دليل: اول ضرورت حوزه اى كه شعر در آن گفته مى شود دوم ضرورت فرم روايى انتخاب شده كه لالايى است.
گل پر پر، حسينم كو
گل سرخ و گل شب بو
كنار رود و لب تشنه
تمام غنچه هاى او
لالالا غنچه ام، لالا
لالالالا گل فردا
«آسمان هنوز آبى است» را مى توان به عنوان يكى از موفق ترين يا موفق ترين مجموعه «شعر آئينى» كودك و نوجوان در تاريخ اين «نوع ادبى» ارزيابى كرد و البته اين ارزيابى به بررسى بيشترى نيازمند است كه در محدوده امكانات اين «متن» نمى گنجد.
درباره «دانى يل دى لوييس»، يكى از برترين بازيگران سال
بازگشت درخشان كفش دوز بريتانيايى
337464.jpg
] ترجمه: وصال روحانى ]

به دنبال دانى يل دى لوييس در ستون شايعات مطبوعات نگرديد، به نمايش هاى تلويزيونى نمى رود و بسيار به ندرت مصاحبه مى كند و فقط در فيلم هاى سينمايى شركت مى كند، اما مسأله اين است كه مورد آخر نيز كمياب و متاعى نادر شده است.
اين بازيگر كلاسيك بريتانيايى به واقع در دهه اخير فقط در ۴ فيلم بازى كرده، اما هر بار به نحو احسن خود را در رل مطروحه غرق و حل كرده و در تمام ماه هاى فيلمبردارى و تهيه فيلم درون آن نقش مى ماند و پيش از آن تحقيقات مفصلى را انجام مى دهد. اين چنين است كه او برنده عناوين و جوايز مختلف مى شود و جديد ترين كار او كه يك فيلم پر سر و صدا و موفق در پائيز و زمستان امسال است و «There will be blood» («خون خواهد ريخت») نام دارد، سند و نمونه تازه اى در اين خصوص است. اما او پس از هر توفيق ناب و جديد براى چند سال ناپديد مى شود كه بخشى از آن صرف تحقيق درباره رل محول بعدى به وى مى شود و در مورد بقيه زمان مورد بحث توضيح دقيقى در دست نيست. وقتى او ۵ سال پيش براى ايفاى درخشان رل خود در «گنگستر هاى نيويورك» اپيك مارتين اسكورسيزى به صحنه بازگشت گفته مى شد كه در مدت غيبت و دورى اش از سينما در حال آموختن هنر كفش دوختن در شهرى در ايتاليا (به روايتى فلورانس) بوده است!!
مشخص نيست او در غيبت بعدى اش به كدامين حرفه و صنعت ميل خواهد كرد، اما اين مسأله محرز است كه بازى او در رل دانى يل پلين ويو در فيلم «خون خواهد ريخت» يكى از بهترين بازى هاى سال است و به احتمال قوى كانديداى اسكار خواهد شد. او همين حالا نيز از سوى هر دو مجمع پر نفوذ منتقدان لس آنجلس و نيويورك به عنوان برترين بازيگر مرد سال شناخته شده و كانديداى جايزه گولدن گلاب (كره طلايى) به عنوان بهترين بازيگر مرد دراماتيك سال نيز شده است و بعيد است كه در روزهاى پيش رو به عناوين ديگرى به خاطر نقش آفرينى اش در همين فيلم نرسد.
دانى يل پلين ويو كه رادكليف به شكلى تحسين آميز در جلد او فرو رفته، آدمى حقيقى با همين نام در اوايل قرن بيستم بود كه يك شركت نفت به راه انداخت و آن را دائماً پر رونق تر ساخت و كسب و كارش سكه شد، اما عقلش را از دست داد و ديوانه شد و اين اتفاق در ايالت كاليفرنياى آمريكا روى داد. در چنين رلى دى لوييس سبيلى پر پشت، پيشانى پر چروك و صدايى قاطع و محكم را به نمايش نهاده، ولى قيافه و برخورد حقيقى او و آنچه در طليعه سال ۲۰۰۸ و در زمستان اين سال از او ديده مى شود، بسيار متفاوت است. برعكس او را مى توانيد با قيافه اى متين و آرام كه هيچ نشانى از سن حقيقى اش (۵۱ سال) ندارد و كمتر از آن نشان مى دهد و همچنين لباسى راحت مشاهده كنيد و تمام استرس هاى نقش او، اينك در وى نمود ندارد و انگار زندانى، از بند آزاد شده است. اطرافيان دى لوييس مى گويند او دو سال وقت صرف تحقيق پيرامون اين رل و فرو رفتن بيشتر و بهتر در قالب مطروحه كرده است. اما وقتى از خودش در اين خصوص توضيح مى خواهيد، به نظر مى رسد كه توجيه خاصى را حاضر ندارد و يا اگر دارد مايل به تشريح آن نيست. «نمى خواهم چيزى را پنهان كنم، اما واقعاً نمى دانم چه بگويم. رفتم و كلى عكس و تصوير پلين ويو و چيزهاى مربوط به او را پيدا كردم و كتاب هاى موجود را خواندم. خيلى گشتم و به حس هايى رسيدم. اينجا است كه معمولاً به مجموعه اى از تأثيرگذارى ها و حس هاى غيرقابل بيان از كاراكتر محول به خود مى رسيد و آدمى را كه در جلد او فرو رفته ايد، حس مى كنيد. زندگى او بر شما نازل مى شود.»
اما روش دستيابى دى لوييس به كاراكتر واگذار شده به وى هر چه باشد، وقتى او وارد آن مى شود، ديگر خارج نمى گردد و همانجا مى ماند. پل دانو همبازى دى لوييس در «خون خواهد ريخت» مى گويد: «رفتار دى لوييس در كمال حرفه اى گرى و نشان دهنده تعهد و شيفتگى او به كارش و رلى است كه برعهده مى گيرد. براى انجام چنين كارى واقعاً بايد در يك رل حل و غرق شويد و به شدت به كار خود مصروف باشيد و دى لوييس هست.»
عده اى مى گويند به همان شكل كه ماندن طولانى مدت دى لوييس در رل محوله به وى تخصصى و نشانگر تعهد كارى اوست، درآمدن از آن پر زحمت مى نمايد و بسيار سخت است و دليل اين كه در ۱۰ سال اخير بين فيلم هاى او اين قدر فاصله زمانى افتاده، همين مسأله است. خود او مى گويد: «به سختى مى توانيد آن را پس بزنيد و ذرات وجودتان مى خواهد آن را حفظ كند، حتى اگر در ظاهر چيز ديگرى را بگوييد. تصويرى از آن فرد در ذهن تان و براساس شرايط قبلى و مستندات و البته تصورات ذهنى ساخته ايد و كنارگذاشتن آن واقعاً سخت است، زيرا احساس مى كنيد كه خودتان آن را ساخته ايد.»
اين داستان اكثر رل هايى است كه دى لوييس تا به حال بازى كرده است و مشابه اين ماجرا در فيلم هاى «ترانه جك و رز»، «پاى چپ من» (با دربرداشتن يك جايزه اسكار براى او) و «به نام پدر» نيز ديده شده و دى لوييس همان قدر كه دورى جستن از دانيل پلين ويو را كارى سخت يافته، نتوانسته بود از رل هايش در فيلم هاى فوق جدا شود. «گنگسترهاى نيويورك» نيز كه او را با شكل و شمايلى شبيه به پلين ويو مقابل ديدگان مردم قرار داد (و البته در رل مردى كه باز درگذشته - بخشى از قرن نوزدهم - مشغول قبضه كردن يك شهر به تندترين و بى رحمانه ترين شكل ممكن است و به او «بيل قصاب» مى گويند) همان اوصاف و پيامدها و احساسات را براى دل لوييس در بر داشت و او چنان با آن زيسته بود كه جدايى از آن برايش غيرممكن نشان مى داد.
دى لوييس به خاطر بازى در آن فيلم و در هيأت مردى كه پدر كاراكتر لئوناردو دى كاپريو را در نيويورك خشونت زده دهه ۱۸۵۰ كشته و در اواسط دهه ۱۸۶۰ به دست پسر او كشته مى شود، نيز نامزد اسكار شد و تصوير او فراتر از دى كاپريو و كامرون دياز و هريك از بازيگران ديگر آن فيلم ماندگارترين تصوير و نماد فيلم است. بازى قوى او به فيلم اسكورسيزى تكاملى ناشناخته را مى بخشيد و به او براى پرهيز از جدايى از اين رل بايد تبريك گفت. كاراكتر پلين ويو و فيلم «خون خواهد ريخت» بدون شك يك ثروت جديد براى اوست. خودش مى گويد: «عادت من زندگى كردن با يك نقش است و فقط از اين طريق مى توانيد تبديل به همان آدم شويد.»
از دى لوييس ادعاى عجيب ديگرى هم شنيده شده است. او مى گويد روند و پروسه بازيگرى از آغاز و به طور ذاتى براى او كندتر از همان روند نزد ساير بازيگران مطرح سينما بوده است و اگر بخواهيم صريح تر و راحت تر بگوييم براى او اين كار زحمت و زمان بيشترى را در قياس با سايرين در بر دارد. «ريتم خلاقيت من كند است. ديگران از من راحت تر و سريعتر كارشان را انجام مى دهند، اما تا من درون يك جلد و يك فيلم جا بيفتم، مدتى طولاتى مى گذرد. اين احساس و مسئوليتى است كه در خودم مى بينم و مختص خودم است.»
با اين حال دى لوييس بازيگرى و عشق خود به اين حرفه را بسيار زود و وقتى فقط ۱۲ سال داشت ، كشف و لمس كرد و در وجود خود محبوس ساخت و از همان زمان احساس كندبودن دراين جهان خاص و نداشتن سرعت لازم در وجودش خانه كرد. «براى من همه چيز به آرامى و با كندى سپرى مى شود و حتى روزهاى بيكارى ام، به شكل بسيار نزديك و مستمرى با زمان هاى مشغوليت و گرفتارى هاى كارى ام پيوند خورده و به آن نزديك است و من هيچ گاه بين اين دو دنيا فرق و فاصله نمى گذارم. وقتى كار نمى كنم و مشغول بازى در فيلم نيستم، به كلى ناپيدا و از مقابل رسانه ها دور هستم و آرام و ساكت مى مانم و درنتيجه وقتى به صحنه برمى گردم نوعى واكنش خاص را نزد مردم برمى انگيزد. آنها تصور مى كنند زير كاسه، نيم كاسه اى بوده و يا كاراكتر من فقط با اين حيات هاى دوگانه به ادامه زندگى نايل مى شود. حال آن كه هر دو شخصيت كارى و غيركارى من با يكديگر عجين است و بين آنها جدايى نيست. با اين وجود دوست ندارم كه در اين باره بيشتر از گذشته حرف بزنم.»
دى لوييس با نگاهى خاص كه در زمان هاى لازم ماليخوليايى مى شود (اين در فيلم هايى مثل «رختشويى زيباى من» كاملاً محسوس است) و در اوقاتى ديگر ساده و حماقت وار (رجوع كنيد به «اتاقى با يك منظر») تمامى بار روانى لازم براى بازيگران سينما در دهه اول قرن بيست و يكم را در اختيار دارد و به طرز غريبى در اين خصوص هنرمند است. هنگامى كه لازم باشد، او خشمگين است و در اين خصوص به فيلم هاى «به نام پدر» و «بوكسور» رجوع كنيد.
او ازدواج كرده و همسرش مثل خود وى دست اندركار سينما و سناريست و كارگردانى به نام ربه كا ميلر است و محصول اين ازدواج دو فرزند است و وقتى جزئياتى بيشتر از زندگى خصوصى و اجتماعى اش بپرسيد، باز از عشق اش به كفش و دوختن مى گويد و آن را يك صنعت پيچيده و جذاب مى خواند. بسيارى از بازيگران مايل اند هرگز بيكار نمانند، اما گاهى به مدت يكى دو سال هم نقش قابل ذكرى به آنها پيشنهاد نمى شود و دى لوييس كه به او پيشنهاد مى شود، با رد كردن شمارى از آنها فرصتى براى تفكر مجدد و همچنين تجربه كردن صنايع و حرفه هاى جديد براى خود فراهم مى آورد و بجز كفش دوزى، كار روى چوب و ساختن قطعات چوبى ديگر، هنر مورد علاقه دى لوييس است. خودش مى گويد: «برخى بازيگران سينما دردوران بيكارى شان آنقدر فكرهاى منفى مى كنند و دچار دغدغه مى شوند كه از درون مى شكنند، اما من سعى دارم به شكلى درست و مثبت فكر كنم و راه حلى را بيابم و حداقل قضيه اين است كه اگر كار نمى كنم، از مزاياى فراوان آن بهره ببرم.»
«خون خواهد ريخت» براساس سناريويى از پل توماس اندرسون و با كارگردانى همين هنرمند كه از غيرمتعارف ترين فيلمسازان ۱۰ سال اخير هاليوود است، ساخته شده و بنابراين مثل كارهاى سابق اين فيلمساز همانند «بوگى نايتز» و «مگنوليا» سرشار از فاكتور تصور و خيال هاى شبيه به حقيقت است و دى لوييس معمولاً در چنين وادى هايى جولان مى دهد و احساس آزادى و راحتى مى كند. «ذهنم را به پرواز درآوردم و به جاهايى قدم نهادم كه برايم غيرقابل اجتناب بود. از سناريو خوشم آمد و احساس كردم كه بايد در آن مشاركت كنم و چاره اى جز اين نيافتم.» براى اندرسون نيز اين بهترين اتفاق بود و جالب تر اين كه به اعتراف اين كارگردان «هنوز جوان»، از همان موقعى كه سناريوى فيلم را قلمى مى كرد، دى لوييس را به عنوان كاراكتر اصلى و ايفاكننده رل وى در ذهن داشت و اصلاً مى خواست فيلمش را با او بسازد. امروز هم كه از اندرسون بپرسيد، حتى در اين حد اكتفا نمى كند و فراتر از اين مى رود و مى گويد: «نظر مرا راجع به دى لوييس مى پرسيد بسيار آسان است؛ او بهترين بازيگر سينماى دنيا است.»
اندرسون و پل دانو هر دو مى گويند همكارى با دى لوييس آنها را صاحب تسلط و راحتى و كارايى بيشترى در حرفه شان ساخته است. دانو حتى در فيلم «ترانه جك و رز» هم با اين بازيگر مستعد به همكارى پرداخته بود و كارگردانى آن فيلم با ربه كا ميلر يعنى همسر وى بود. هر چه هست دى لوييس حالا كه فيلم اكران شده و سرو صدا كرده، از انجام وظايف اش در اين زمينه كه مصاحبه با رسانه ها و تبليغ براى فيلم در محافل و مجامع است، مثل معمول ابا دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |