|
بازخوانى يك پرونده
مرگ غم انگيز دختر ثروتمند
|
|
|
] خسرو مبشر [
مهشيد - دختر ۲۳ ساله يك خانواده ثروتمند تهرانى ـ در يكى از دانشگاه هاى معتبر دوبى، در رشته بازرگانى تحصيل مى كرد. خانواده اش براى او آينده روشنى پيش بينى مى كردند. چرا كه قرار بود پس از بازگشت به تهران ، اداره بخشى از شركت بزرگ تجارى خانواده را برعهده بگيرد. يكى از پسران برازنده فاميل هم براى ازدواج با او در نظر گرفته شده بود. اما سرنوشت، سرانجام شومى براى مهشيد رقم زد. چرا كه سحرگاه يك روز پيكر بى جان او با چهره اى كبود در حاشيه يكى از بوستان هاى تهران پيدا شد. در حالى كه خانواده اش تصور مى كردند، دخترشان در دانشگاه دوبى سرگرم تحصيل است. دخترجوان با هزينه تحصيلى قابل توجهى كه پدر ومادرش براى او مى فرستادند زندگى راحت و بى دغدغه اى داشت. شايد همين كمك هاى بى حساب و كتاب خانواده و ارسال پول هاى زياد و بى توجهى در كنترل او باعث شده بود كه مهشيد در دام مهلك مواد مخدر گرفتار شود.او نخستين بار از طريق يك قاچاقچى در يك پارتى شبانه گرد شيطانى را مصرف كرد. «مهشيد امشب پارتى داريم ، چند تا از بچه هاى دانشگاه را به خانه دعوت كرده ام ، تو هم بيا». مهشيد كه در غم غربت و دورى از خانواده و دوستان افسرده به نظر مى رسيد اين دعوت را نوعى رهايى از افسردگى دانست و با خوشحالى به آنجا رفت. دختر آلمانى كه والدينش براى گذران تعطيلات به كشورشان سفر كرده بودند، موقعيت مناسبى داشت تاچند شب را با دوستانش در خوشى و بى خبرى بگذراند!اما مهشيد آن شب وقتى به پارتى شبانه دختر آلمانى پا گذاشت نمى دانست تيشه به ريشه زندگى و جوانى اش مى زند. در فضاى نيمه تاريك سالن پذيرايى، صداى بلند موسيقى پيچيده بود و دختران و پسران در حال خوشگذرانى بودند. ميهمانى هاى شبانه همچنان ادامه داشت كه بعد از مدتى مهشيد احساس كرد اسير هروئين و قرص هاى روانگردان خطرناك شده است. از آن موقع بود كه متوجه شد ديگر كسى بسته هاى كوچك هروئين را مجانى كف دستش نمى گذارد. او مى بايست پول كلانى براى رفع خمارى اش بپردازد تاگرد شيطانى را بخرد. اما در مدت كوتاهى پول هايش تمام شد. حال آن كه مصرفش هر روز بالاتر مى رفت. در حالى كه در دوبى اين مواد افيونى به سختى و گرانى پيدا مى شود او مجبور بود براى تأمين مواد - هروئين - با جوانى عرب همكارى كند و به دختران و پسران هم سن و سالش مواد بفروشد. او دور از چشم والدينش حتى در سفرهاى كوتاه به تهران مى آمد تا براى خودو دوستانش مواد تهيه كند. بعد هم براى اين كه خيال خانواده اش را آسوده كند، با تلفن همراهش با خانه شان تماس مى گرفت و از اين طريق جاى هيچ شك و ترديدى باقى نمى گذاشت.او در پاسخ به اصرارهاى پدر و مادرش براى سفر به تهران نيز دائم بهانه درس و امتحان مى آورد. در آخرين سفر پس از پايان مكالمه تلفنى، به آژانس هواپيمايى رفت تا يك بليت رفت و برگشت به تهران براى فردا رزرو كند. ـ يك بليت رفت و برگشت به تهران مى خواهم. متصدى فروش بليت كه به خاطر رفت و آمدهاى مكرر مهشيد او را به خوبى مى شناخت، با لبخندى گفت: ـ باز هم تصميم داريد ۲۴ ساعته به تهران برويد و برگرديد. مهشيد كه از بى حوصلگى حال پاسخ دادن نداشت بليت را گرفت و خود را به سالن ترانزيت رساند.هنگامى كه هواپيما در فرودگاه تهران به زمين نشست، مهشيد با شتاب از ميان مسافران گذشت و پس از انجام امور گمركى خود را به بيرون فرودگاه رساند. همين كه سوار تاكسى شد، سرش را به پشتى صندلى تكيه داد و به راننده گفت: ـ برو گاندى. بعد چشم هايش را بست. در دل خدا خدا مى كرد كه كامبيز و بهروز در آن ساعت صبح خانه باشند. مهشيد هربار كه مخفيانه و بى خبر از والدين خود به تهران مى آمد يك راست به سراغ اين دو جوان مى رفت تا براى خود و دوستانش هروئين تهيه كند. وقتى به خيابان گاندى - تهران - رسيد، زنگ در آپارتمان را زد. با بى قرارى به ديوار تكيه زده بود. چند لحظه بعد يكى از ساكنان آپارتمان در را باز كرد. عرق سردى روى صورت رنگ پريده مهشيد نشسته بود. درهمين حال جوانى خود را به پائين ساختمان رساند و با تعجب پرسيد: ـ تويى مهشيد. كى اومدى. دختر چشمان بى حالش را از لاى پلك هاى نيمه باز به سوى او دوخت و گفت:دارم مى ميرم كامبيز. همين حالا دارم از فرودگاه ميام. كامبيز: حالت خيلى بده. مهشيد: دارم مى ميرم، اجازه بده بيام تو، تا برات تعريف كنم. من حالم خرابه. كمكم كن . كامبيز: اما چيزى تو خونه نداريم. مهشيد: از دوبى ميام، براى بيست، سى نفر مواد مى خوام. پولش هم نقده. كامبيز فكرى كرد و گفت: پس صبركن ، لباس بپوشم. بايد جايى بريم. ضمناً بايد بهروز را هم خبر كنم كه تو اومدى.همان موقع كامبيز به اتاق برگشت و دوستش را صدا زد. - بهروز زودباش لباس بپوش بايد بريم جايى. دقايقى بعد خودرويى از آژانس محله مقابل آپارتمان توقف كرد و سه نفرى به راه افتادند. كامبيز: بى زحمت بريم به طرف شهريار. ساعتى بعد خودرو به مقصد رسيد. آنها پس از عبور از چندكوچه باريك به پشت در خانه اى قديمى رسيدند. كامبيز به مهشيد گفت: ۲۰۰گرم هروئين زياد نيست مهشيد: نترس پولش را نقد مى دهم. اما عجله دارم و بايد زود برگردم برم دوبى. بچه ها منتظرند.چند لحظه بعد مردى در را باز كرد. كامبيز چيزى در گوشش گفت و سپس وارد خانه شدند. از خانه كه بيرون آمدند ، مهشيد با عجله به طرف خودرو رفت و همگى سوار شدند. بعد هم به راننده گفت: - برگرديم به تهران، همانجا كه سوار شده بوديم. كامبيز نگاهى به او كرد. مهشيد پرسيد: «چرا نگاه مى كنى، من حالم خيلى خرابه، وقتى خوب شدم بلافاصله بر مى گردم فرودگاه تا به هواپيما برسم.» دقايقى بعد آنها به آپارتمان رسيدند، مهشيد به يكى از اتاق ها رفت. چند لحظه بعد كامبيز سرى به اتاق مهشيد زد. ناگهان وحشت زده بيرون آمد و هراسان به بهروز گفت: اين دختره آنقدر مواد كشيده كه داره مى ميره، بايد سريع او را به بيمارستان برسانيم. مهشيد در حالى كه رمق نداشت، با صداى لرزانى به كامبيز گفت: اجازه بدين كمى بخوابم حالم خوب مى شه.دو ساعت بعد دو جوان وقتى به اتاق مهشيد رفتند هرچه صدايش زدند، واكنشى از او نديدند. بدن مهشيد سرد شده و چشمهاى بى فروغ و نيمه بازش رو به سقف خيره مانده بود. مهشيد مرده بود و اطمينان از اين واقعه هر دو جوان را به وحشت انداخت. كامبيز به بهروز گفت: « حالا چيكار كنيم دختره مرده، بيچاره شديم!» بهروز چند لحظه اى در اتاق به قدم زدن پرداخت و به فكر فرو رفت. هر دو از مرگ مهشيد وحشت زده و دستپاچه بودند و نمى دانستند چه كنند. كامبيز گفت: بايد جسد را سر به نيست كنيم، اما بايد تا شب صبر كنيم وگرنه اگر همسايه ها ما را ببينند، كارمان ساخته است. *جنازه اى در پارك نيمه هاى شب هر دو تصميم گرفتند جسد را از ساختمان بيرون ببرند. خودرو كامبيز در پاركينگ بود. آنها دو نفرى جسد مهشيد را داخل يك جعبه بزرگ گذاشته و آن را درون صندوق عقب خودرو گذاشتند. بعد هم نزديك يك پارك خودرو را نگه داشتند. پارك خلوت بود و پرنده هم در آن پر نمى زد. هر دو دست به كار شدند، جسد دختر را از صندوق عقب بيرون آوردند و آن را كنار باغچه انداختند. بعد هم با سرعت از آنجا دور شدند. آنها مطمئن بودند كه هيچكس اين واقعه را نديده و شاهدى در كار نيست. غافل از اين كه از همان لحظه كه جسد را از صندوق عقب خودرو درمى آوردند تا لحظه فرارشان يك زن از پنجره آپارتمان رو به پارك تمامى ماجرا را ديده بود. اين زن سراسيمه خود را به تلفن اتاق پذيرايى رساند و با انگشتى لرزان شماره تلفن پليس ۱۱۰ را گرفت.چند دقيقه بعد خودروى پليس كلانترى محل، مقابل پارك توقف كرد. همان موقع تحقيقات مأموران پليس و بازپرس جنايى آغاز شد. مأموران با بازرسى در جيب هاى دخترجوان يك كيف كوچك پيدا كردند.در جريان همين جست و جو كارت دانشجويى مهشيد را به دست آورده و بدين ترتيب هويت او روشن شد. مهشيد- ۲۵ ساله- دانشجوى رشته كامپيوتر دانشگاه دوبى. داخل كيف هم يك بليت رفت و برگشت (تهران- دوبى) پيدا شد كه نشان مى داد اين دختر چند ساعت قبل از دوبى به تهران آمده و مى بايست ۲۴ ساعت بعد هم با هواپيما به دوبى برمى گشت.با كشف هويت مهشيد، مأموران موفق به شناسايى خانواده و محل سكونت خانواده مهشيد شده و به سراغ آنها رفتند. مادر مهشيد وقتى در را باز كرد با ديدن مأموران شوكه شد. افسر پرونده پرسيد: - خانم ببخشيد، مهشيد خانم كه در دوبى تحصيل مى كنند، دختر شماست زن با لكنت زبان جواب داد: بله جناب سروان، مگه چى شده - براى دخترتان حادثه اى پيش آمده، ممكنه تشريف بياوريد اداره آگاهى. زن كه هاج و واج مانده بود، پرسيد: «آگاهى».اما دخترم كه در دوبى است. مگر براى او اتفاقى افتاده افسر آگاهى پرسيد: دخترتان آخرين بار كى با شما تماس گرفته بود - همين ديروز از او خواستم به تهران بيايد و چند روز تعطيلى را پيش ما باشد، اما گفت كه درس دارد و نمى تواند. اما خانم دختر شما در تهران بوده. همين امروز آمده بود و بليت رفت و برگشت (دوبى- تهران) نيز داشته است. مادر مهشيد وقتى به آگاهى تهران رسيد از ماجراى مرگ غم انگيز دخترش باخبر شد. تلخ تر از آن زمانى بود كه پى برد دخترش در اثر اعتياد و مصرف بيش از حد موادمخدر جان سپرده است. *جست وجو در شهر كارآگاهان جنايى سپس تحقيق گسترده اى آغاز كردند تا با كشف ماجرا بدانند مهشيد چرا يك سفر ۲۴ ساعته به تهران داشته است و عامل مرگ او چه كسانى هستند.در نخستين گام مشخص شد مهشيد يك تلفن همراه با خود داشته و هميشه آن را در كيف دستى اش نگه مى داشت. افسر پرونده به فكر افتاد كه از طريق رديابى تلفن همراه، تحقيقات خود را براى شناسايى هويت عاملان مرگ مهشيد شروع كند. متخصصان شركت مخابرات پس از رديابى هاى مختلف به كارآگاهان جنايى اعلام كردند: سيم كارت تلفن همراه از شبكه مكالمات خارج شده و آن را از بين برده اند تا رديابى نشود. اما چند روز بعد يكى از متخصصان مخابرات به افسر پرونده اطلاع داد دستگاه تلفن همراه مهشيد همين حالا با سيم كارت ديگرى فعال شده است. مأموران با استفاده از مشخصاتى كه متخصصان مخابرات در اختيارشان گذاشتند، جوانى را دستگير كردند كه با يك خودروى پيكان در آژانس خودرو كار مى كرد. منوچهر - راننده جوان- در بازجويى ها به افسر پرونده گفت: سه هفته قبل يك دختر به همراه دو پسر جوان را سوار كردم و آنها را بردم شهريار و بعد هم آنها را برگرداندم به خيابان گاندى. آنها كه رفتند متوجه شدم يك گوشى تلفن همراه از آنها جا مانده. از اين گوشى خيلى خوشم آمد. سيم كارتش را بيرون انداختم، اما گوشى تلفن را نگه داشتم. آنها را كجا پياده كردى - توى خيابان گاندى، جلوى يك ساختمان قديمى. پسرها چه مشخصاتى داشتند - يكى شان كوتاه قد و دومى لاغر اما بلند قد بود. البته آنكه كوتاه قد بود يك خال قهوه اى روى گونه چپش بود. مثل ماه گرفتگى. كارآگاهان با كشف اين اطلاعات بلافاصله به خانه موردنظر رفتند. اما كسى در آپارتمان نبود.سرانجام كارآگاهان با سرنخ هايى كه داشتند كامبيز را در خانه مادرش در منطقه كاشانك شناسايى و دستگير كردند. اما از بهروز خبرى نبود. كامبيز در بازجويى ها گفت: مهشيد اعتياد شديدى به مواد مخدر - هروئين- داشت و هر بار كه از دوبى به تهران مى آمد ما براى او هروئين تهيه مى كرديم. اين دفعه هم به سراغ ما آمد و گفت: براى خود و دوستانش مواد -هروئين- مى خواهد. ما هم مهشيد را به شهريار برديم و پس از خريد هروئين به تهران برگشتيم. اما مهشيد گفت كه حالش خوب نيست و بايد مواد مصرف كند. ما او را به آپارتمان مجردى مان در خيابان گاندى برديم. اما او به خاطر مصرف بيش از حد مواد مرد. ما هم از سر ناچارى جسدش را به پاركى منتقل كرديم. مأموران با اعتراف هاى كامبيز، براى شناسايى و دستگيرى بهروز تحقيقات گسترده اى آغاز كردند و سرانجام دريافتند كه وى به اتهام فروش موادمخدر از سوى مأموران دستگير شده و در زندان است. بدين ترتيب پرونده متهمان براى رسيدگى به دادگاه رفت. قضات دادگاه نيز پس از محاكمه هر يك از متهمان را به اتهام معاونت در قتل به هشت سال زندان و ۷۴ ضربه شلاق محكوم كردند. پرونده خريد و فروش موادمخدر آنها نيز به دادگاه انقلاب ارجاع شد.
|