تأملات سرخ
] دكتر سعيد زيبا كلام/ استاد فلسفه دانشگاه تهران]
۱.ويتگنشتاين به درستى قائل است كه «اگر مرگ ما را در حيات احاطه كرده است جنون نيز در سلامت انديشه مان را احاطه كرده است»(۱۹۸۰: ص۴۴)
و من مى بينم كه اگر جنون سلامت انديشه مان را احاطه كرده است بدين علّت است كه هواى نفس بر قلب ما غلبه كرده است.
۲.ويتگنشتاين بصيرتمندانه مى گويد: «آدم هايى كه مدام سؤال مى كنند «چرا»، مانند جهانگردانى هستند كه در مقابل ساختمانى ايستاده تابلوى اطلاعاتى آن را مى خوانند و چنان سرگرم خواندن تاريخچه ساختن آن عمارت مى شوند كه از ديدن خود عمارت باز مى مانند»(۱۹۸۰: ص۴۰).
به همين ترتيب، بايد قائل شد كه آدم هايى كه مدام سؤال مى كنند «چرا خداوند زمين و آسمان ها را آفريد » ، «چرا انسان را آفريد » ،«چرا بهشت و دوزخ آفريد » ،و «چرا حساب و كتاب و ميزان و عقاب وضع كرد » از ديدن خويشتن خويش و سؤال از چگونگى وضع قلب خود و هواى غالب بر قلب خود باز مى مانند.
يورگن هابرماس در مقام قضاوت و بررسى در خصوص انديشه هاى فلسفى دوران مدرن تنها سؤال قابل توجه را اين مى داند كه دانش معتبر و قابل اعتماد چگونه امكان پذير است. به عبارت ديگر صرفاً كسب دانش و علم نمى تواند هدف غايى باشد. اگر در گذشته هاى دورتر، علم و معرفت پاسخگوى مسائل و مشكلات متعدد بشرى دانسته مى شد و دستيابى بدان در حكم نوشداروى بشرى تلقى مى گرديد، در دوران مدرن و بويژه با سنت انديشه انتقادى، خود اين علم و معرفت نيز مورد سؤال و بررسى قرار گرفت تا معلوم گردد از چه ميزان اعتبار و ارزش برخوردار است. سقراط و افلاطون نيز با آن كه بر لزوم تعليم و دانش آموختن آدميان تأكيد داشتند، مطرح كننده اين دغدغه نيز بودند كه چنين علمى بايد پشتوانه ها و مبانى مستحكم خاص خود را دارا باشد. آموزگار بزرگ انديشه مدرنيته «امانوئل كانت» نيز به بررسى پايه هاى بنيادهاى قواى شناسايى انسان توجه كرده و به نقد عقل پرداخت. به عبارتى ديگر وى بر آن بود كه با نقد و بررسى جنبه هاى آسيب پذير و محدوديت هاى ناگزير عقل، جلوه هاى قابل اتكاى آن را مورد تأكيد قرار دهد تا بتوان دانش و معرفت معتبر و قابل آزمون را بر پايه آنها بنا نمود. انديشه متفكران تجربه باورى كه تعلق خاطرشان به پوزيتيويسم منطقى بود، نيز چنين دغدغه اى را پى گرفت لكن اينان مبناى درستى و صحيح بودن معرفت بشرى را ابتناى آن بر مشاهده و تجربه مستقيم دانستند. بنابراين آنها دانشى را معتبر و متقن برمى شمردند كه دستيابى بدان در دسترس همگان بوده باشد و بالطبع هر چه را كه از اين قاعده پيروى نمى كرد، طرد مى كردند و هرگز آن را شايسته عنوان علم و دانش نمى دانستند.
با وجود تفاوت بنيادين ميان دو انديشه مذكور، نكته مشترك هر دوى آنها اتخاذ نوعى شالوده باورى است؛ به عبارت ديگر همه اينها خواسته يا ناخواسته اذعان كرده اند كه مى توان به پاره اى اصول و احكام بنيادين رسيد كه ديگر شك و ترديد در آنها و بالطبع نقد آنها امكان پذير نبوده و اصلاً موضوعيت نداشته باشد، بلكه چنين اصولى را بايد به عنوان اصول موضوعه پذيرفت. اين گزاره ها بيش از آن كه خود موضوع پژوهش و تحقيق علمى و فلسفى باشند، در حكم ملاك و معيار براى كليه مباحث علمى و فلسفى عمل مى كنند.
هابرماس سعى داشته و دارد كه جانب انصاف را نگه دارد و ضمن بهره گيرى از هر دو نحله تجربه گرايى و عقل باورى به سمت هيچ يك از آنها سقوط نكند.او اصرار دارد كه هر كدام از اين انديشه ها بايد متكلف حيطه و عرصه اى شوند كه صلاحيت لازم را در آن حوزه داشته باشند. نماينده مهم مكتب فرانكفورت در دوران معاصر به جاى آن كه معيار و ملاك قضاوت و داورى در خصوص مباحث گوناگون را اصالت عقل يا اصالت تجربه بداند، صلاحيت هر دوى اينها را به عنوان اين كه بتواند تنها شالوده و بنيان معارف بشرى قرار گيرد، نقد كرده و به جاى شالوده باورى، مدرك درست و صحيح را خطاپذيرى مى داند. به عبارت ديگرى در چارچوب نظريه انتقادى وى تمامى احكام و اصول علمى بشر به روى بازنگرى و بازانديشى باز و گشوده هستند و نمى توان هيچ بخشى از دانش بشرى را از گزند نقد به دور داشت. هابرماس چنين مى انديشد كه مبناى مهمى درباره دانش بشرى وجود دارد كه انديشه هاى فوق از آن غفلت كرده اند و آن پيوندى است كه ميان دانش بشرى و علايق و منافع او وجود دارد. در واقع بر خلاف نظر كسانى كه معتقد بودند با انديشيدن فلسفى يا علم تجربى مبتنى بر آزمايش مى توانند به تئورى و نظريه هايى ناب و خالص دست پيدا كنند، هابرماس بر اين باور است كه امكان ندارد حوزه دانش و معارف انسانى را فارغ از تعلقات آدمى در زندگى اجتماعى اش در نظر گرفت. در صورتى كه ظاهراً توهم نيل به عينيت باعث شده است كه علوم مختلف فارغ بودنشان از علايق سازنده دانش را نقطه افتخار، غرور و سربلندى خويش برشمارند. از آنجايى كه هابرماس به شئون مختلفى درحيات آدمى باور دارد، قصد آن نمى كند كه همه بخش هاى وجود و ذهن انسان را به قسمت خاصى تقليل دهد. از اين رو بنا به ديدگاه وى چندين نوع شناخت و دانش مختلف شكل مى گيرند كه هر كدام در ارتباط ويژه بخصوصى با تعلقات و منافع افراد قرار دارند. اين دانش ها به نظر او در سه دسته كلى قرار مى گيرند.
۱- علايق تكنيكى و فنى: اين نوع از منافع و علايق آدمى مبتنى بر كار و نيازهاى مادى است و قلمرو شناخت و دانش تجربى را به وجود مى آورد. اين نوع علاقه حكايت از ميل آدمى به سلطه ابزارى بر طبيعت است كه با نگرشى فايده گرايانه شكل گرفته و جنبه هاى ابزارگرايانه قوى و شديدى دارد و اين بدان دليل است كه تصور و نگرش ما در خصوص طبيعت حتى در علوم نظرى و محض نيز بر حسب علاقه ما به كنترل آن سامان مى گيرد.
۲- علايق علمى انسان: اين دسته از تعلقات آدمى مربوط به درك روابط ذهنى و تفاهم ميان افراد گروه هاى اجتماعى است كه بر عنصر زبان تأكيد مى ورزد و حوزه شناخت تاريخى _تأويلى را پديد مى آورد. بر خلاف تعلقات دسته نخست كه در آن با اشيا و امور عينى سر و كار داريم، در دسته دوم علايق خويش از آنجا كه بايد به ادراك و فهم متقابل و عميقى ميان انسان ها نايل شويم، ناچاريم كه نگرش اثباتى و مبتنى بر كنترل را كنار بگذاريم. چرا كه نبايد افراد را در رديف و مساوى اشيا و اعيان فرض نماييم. در اين بخش اگر هم عينيتى متصور باشد، بايد به صورت اشتراكى و بين الاذهانى تلقى شود، چرا كه در پس تمامى تعاملات و روابط انسانى علاقه اى عمومى و جهانشمول وجود دارد كه مى خواهد ضمن شناخت و فهم خويشتن به درك ديگران نيز نايل گردد. اين همه بنا به آن دليل است كه باور داريم با وجود خاص بودن دنياى ذهنيت ها و فضاى هويتى و شخصيتى مان، باز بايد جهت شناخت بهتر امور و حتى خودمان به دنياى ديگران رسوخ كنيم. چنين تعلق و علاقه اى در ميان. انسان ها بيش از هر چيز خود را در علوم تاريخى و هرمونتيكى نشان مى دهد.
۳- علايق آزاديخواهانه و رهايى بخش: اين حوزه كه از جهتى مهمترين حوزه نيز محسوب مى گردد، باعث پديد آمدن شناخت نقاد مى گردد. بشر در تمامى سطوح و عرصه هاى زندگى خويش از جمله آنجا كه به مطالعه و بررسى پديده ها و امور مى پردازد، تمايل دارد كه بتواند ميان قدرت و حقيقت تمايز قائل شود. به اين ترتيب آدمى خواهان آن است كه تا حد امكان بتواند به وراى افسانه ها و توهمات حافظه و پشتيبان قدرت در جامعه رسوخ نمايد. اگر در ديدگاه متفكرانى همچون «ميشكل فوكو» اين درهم تنيدگى قدرت و حقيقت (دانش و معرفت) به قدرى پيچيده و استوار است كه چندان راه نجات و رهايى متصور نيست، در نزد نظريه پردازان انتقادى از جمله هابرماس مى توان به عرصه هاى تفاهمى و گفت وگويى جهت گشودن راه نجات اميدوار بود. اهميت اين نوع از علايق بويژه آنجاست كه باعث ورود شناخت رهايى بخش در دو حوزه قبلى از علايق بشرى گرديده و سعى دارد كه بتواند علم را دوباره به خدمت عقلانيت بشرى درآورد؛ عقلانيتى كه فقط ابزارى و در جهت نيل به اهدافى معين شده از قبل نباشد، بلكه داراى بعد و جلوه ارتباطى و تفاهمى نيز باشد كه بتوان به كمك آن به درك متقابل رسيد.
|
|
|
بنابراين اگرچه نمى توان منكر عامل مهمى همچون قدرت شد كه حضور آن در تمامى نهادهاى اجتماعى و سياسى و حتى فردى انسان ها احساس مى گردد، لكن پذيرش چنين جايگاهى براى قدرت نبايد منجر به آن گردد كه همه عرصه هاى حيات بشرى را بدان واگذار كرده و زندگى را روندى جز يك دور باطل تصور نكنيم.
دغدغه مورد اشاره هابرماس در فلسفه اروپايى مسبوق به سابقه است؛ طرح هابرماس براى استقرار معرفت بر پايه كنش و علايق و منافع بشرى، مواردى خاص و متأثر از تلاشى گسترده تر در فلسفه اروپايى بود كه حدوداً از نيمه دوم قرن نوزدهم آغاز گشته بود. مقابله با هر گونه تصور انتزاعى از معرفت، مضمون مشترك صور گوناگون اين تلاش بود. مخالفت فوئوباخ و ماركس با ايده آليسم و سعى نيچه در افشاى بنيان ارزش هر گونه معرفت نظرى و علمى و در قرن بيستم تلاش نوكانتى ها براى بخشيدن رنگى تاريخى و فرهنگى به مقولات پيشينى كانت و حملات برگسون و جريان موسوم به فلسفه زندگى به تفكر انتزاعى و مكانيك و سرانجام فلسفه پديدارشناسانه ادموند هوسرل كه يكى از مهمترين اهدافش استقرار معرفت بر پايه زيست - جهان بود.
به اين ترتيب عمده هدف هابرماس بويژه در كتاب هاى «دانش و علايق بشرى» و «نظريه و عمل» آن است كه تبيين نمايد همه صور معرفت در تاريخ ريشه دارند و لذا برگرفته از منافع و علايق بشرى اند. در همين راستاست كه وى بحث علايق معطوف به شناخت يا علايق بر سازنده معرف را بسط مى دهد تا از اين طريق پيوند و به هم پيوستگى ميان معرفت و كنش بشرى را روشن سازد. البته هابرماس در مراحل بعدى زندگى انديشه و پس از تحول موسوم به چرخش زبانى، سعى كرد كه پيوندى نزديك تر و درونى تر ميان معرفت و زبان به مدد گرد هم آوردن آنها تحت مقوله گفتمان، ارائه نمايد و به همين دليل نظريه اى را در باب توانش ارتباطى مطرح كرد كه بر اساس آن اگر در مباحث قبلى وى بحث علايق بشرى بويژه علايق معطوف به شناخت نقش اصلى و كليدى را داشتند، دوره جديد، بحث زبان يا كنش زبانى در شكل كلى تر خود يعنى كنش ارتباطى مبنايى واحد براى معرفت و كنش اجتماعى فراهم مى كند. البته شكاف بنيادين و كاملى ميان اين دو دوره نمى توان تصور كرد، زيرا درون مايه مشترك هر دو دوره اين است كه چگونه افراد بشر، چه در مقام فاعل و سوژه شناسايى وجه در مقام كنش اجتماعى بايد بتوانند به شيوه انتقادى در معرفت و عمل خويش به تأمل بپردازند. چنين سوژه هايى هر چند در ساختن معرفت نقشى بسزا و مهم دارند، لكن در نگرش هابرماس نبايد چنين فاعلى را به عنوان سوژه اى غيرتاريخى و استعلايى نگريست، بلكه تاريخ ما واقعيت اجتماعى و حتى طبيعت (انسانى شده) در رابطه اى متقابل با كار و كنش انسان قرار دارند و فعاليت هاى بشرى همه بر اساس منافع و علايق پيشين سازماندهى مى شوند؛ علايق و منافعى كه استعلايى و ايده آليستى نيستند، بلكه امور عامى هستند كه تمام تجارب بشرى مستقل از ويژگى هاى تاريخى، فرهنگى و اجتماعى مسبوق به آنها هستند.
]*دانشجوى دكتراى علوم سياسى دانشگاه تهران[