|
نگاهى به «گزيده ادبيات معاصر ۴۱» مجموعه شعر عليرضا قزوه
روزمرگ اقيانوس ها
|
|
|
] يزدان سلحشور ]
يك ابتداى كربلا مدينه نيست، ابتداى كربلا غدير بود/ ابرهاى خون فشان نينوا، اشك هاى حضرت امير بود/ بعد از آن فتوّت هميشه سبز، بركت از حجاز و از عراق رفت/ هرچه دانه كاشتند سنگ شد، پشت هر بهار، صد كوير بود/ بعد مكه و مدينه دام شد، كوفه صرف عيش و نوش شام شد/ آفتاب سربلند سايه سوز، در حصار نيزه ها اسير بود/ الامان زشام، الامان زشام، الامان ز درد و غربت امامم/ شام بى مروت غريب كش، كاش كوفه بهانه گير بود/ هان هبا شديد، هان، هدر شديد، مردم مدينه! بى پدر شديد/ / اين صداى غربت مدينه بود، اين صداى زخمى بشير بود/ كربلا به اصل خود رسيدن است، هرچه مى روم به خود نمى رسم/ چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خويش آمدم چه دير بود/ غزل پارسى از شعر مشروطيت تا شعر پس از انقلاب ۵۷ مسيرى طولانى را پيموده است و فراز و نشيب هاى بسيارى داشته. شعر مشروطه، براى نخستين بار، غزل را از پيكره «عشق فردى» جدا كرد و به حوزه «عشق جمعى» كشاند اما در «عشق جمعى» نه «زلف يار» جايى داشت نه «پيرميكده» نه «قدح» نه «بت بچه باده فروش»؛ آن شعر نتوانست با عوض كردن معانى استعاره اى كهن و تبديل آن ها به آزادى، «رئيس مجلس شوراى ملى دوران محمدعلى شاه»، «رأى مردم» و «شهيد نوجوان راه وطن» گره اى از بن بست شعر دوره بازگشت باز كند. غزل دوره پهلوى اول، ميان «شعر مشروطه» و «شعر دوره بازگشت» كژ شد و مژ شد اما به ساحل نجات نرسيد. بى دليل نيست كه فخر شعر كلاسيك اين دوره «بهار» است كه اساساً قصيده سراست و قصيده به طبيعت دوران تحول- چه بد چه خوب- نزديك تر است تا غزل. در غزل دوره پهلوى دوم، نرم نرمك كرشمه هايى براى گريز از فضاهاى سنتى صورت گرفت كه لطف و شيرينى اش نصيب «رهى» شد و نو آورى و بصيرت اش نصيب «شهريار» و زبان آورى و استحكام اش نصيب «سايه». در اين ميان البته «عماد» را نبايد از ياد برد كه «گردى» ست در اين «شاهنامه تطور» يا «محمد قهرمان» را يا «فيروز كوهى» را يا «رحمت موسوى» را يا چرا تعارف با تاريخ، «حميدى شيرازى» را كه انصافاً قَدَر است در عرصه غزل و نو آور است البته و زبانش سخته و پخته است؛ و در غزل حرفه اى «مشفق» هست كه «مستحكم» مى گويد و با زبانى كه گريز دارد از زبان «بازگشت». در اين ميان، چند نفرى هم هستند كه اتفاقاً بيشترين نو آورى هاى غزل، از آن آنهاست اما نمى توان غزلسراشان ناميد به استمرار و شهره بودن به اين امر. آنها در واقع تغذيه كننده فكرى و سبكى جريان موسوم به «نهضت غزل نو» در دهه پنجاه هستند. مهدى اخوان ثالث، فريدون توللى، نصرت رحمانى و گاه شاعرانى كه كمتر تصور غزلسرايى از آنها مى رود: «برف نو برف نو سلام، سلام/ بنشين خوش نشسته اى بر بام». اين ها مجمل غزل پيش از سال پنجاه است گيرم چند اسم شهره به غزل يا غير شهره به غزل، به سهو يا به تدبير «استادم بو نصر كه آن شب روزه سخن نگشاد» از قلم افتاده باشد. در دهه پنجاه، «نهضت غزل نو» پا مى گيرد كه چهار اسم عمده را در اين ميان مى شناسيم: حسين منزوى، محمد على بهمنى، پدرام و كريم رجب زاده كه محصول همان «محدود غزلياتى» هستند كه شاعران نوسرا سرودند و پيشنهاداتى كه ارائه دادند توسط ايشان پى گرفته شد. اين جريان، زير مجموعه اى هم داشت كه شعر جوان انعكاس يافته در صفحات ادبى «عليرضا طبايى» را شامل مى شد. دو نام را از آن ميان مى شناسيم: سيد حسن حسينى و نصرالله مردانى كه هر دو پس از انقلاب ،۵۷ دو شيوه جدا و دو مسير «ويژه» را در غزل پيمودند و غزل نيمه دوم دهه شصت به اين سو، بخشى از ميراث خود را از خط مشى ايشان گرفت كه «فضاى امروزى» را با «فضاى انقلابى» در غزل آميختند؛ اما تا به غزل كاكايى و قزوه برسيم نمى توان از «على معلم» برگذشت و تحولى را كه وى اساساً در نگرشى به شعر كلاسيك موجب شد از ياد برد و زبان كاملاً ويژه اش را كه بى شك از سبك هندى تا او، در غزل نادر است ناديده گرفت؛ ميراثى كه ابتدا به «قيصر امين پور» رسيد و پس از او به كاكايى و قزوه؛ در غزليات قزوه البته نمود بيشترى يافت. اكنون ديگر مى توان به توانايى قزوه در به كارگيرى انواع كلمات و فضاها در غزل ايمان آورد. همچنين ويژگى زبان وى، در «بيت ها» خود را نشان مى دهد نه در تمام «متن» كه اين روزها حتى در ميان شاعران نوسرا، كمتر قابل رويت است. غزل قزوه همچنين ضمن وفادارى به اصول كلاسيك غزل از «فرم هاى روايى» يا از «حال و هوا» يا از «شكل دهى به پرسپكتيو» استفاده مى برد. دو غزل تر از غزل، گل تر ز گل، زيبا تر از زيبا تو از الله اكبر آمدى، از اشهدان لا... شهادت مى دهم معراج يعنى چشم هاى تو شهادت مى دهم چشم تو يعنى سوره اسرار غريبه نيستى، اين روزها آنقدر دلتنگم براى اين دل تنها ترم، دستى بزن بالا دلم زرداست، شبهايم همه سرد است يا خورشيد بقيعستان اشكم بسته شد، يا «قبه الخضرا» تو مى گويى زمان ديدن هم باز هم فردا و من مى گويم امشب، زودتر، حالا، همين حالا غزل قزوه در چارچوب «شعر آئينى» طبقه بندى مى شود و در همين چارچوب است كه وى هم «فضا» مى سازد هم «حال و هوا» هم «انگيزه روايت» هم «بهانه روايت» هم «شكل روايى» و كلمات مختلف را - از جنس هاى متفاوت- به هم پيوند مى زند و در محور «همنشينى» قدرت خود را به نمايش مى گذارد. آنچه در «گزيده ادبيات معاصر ۴۱» مى بينيم انرژى شعرى رها شده «قزوه» در شعر آئينى است اما توانايى هاى وى در شعر غير آئينى چقدر است آيا غزل وى توانايى گفتن از «عشق جمعى» را چون غزل «پدرام» داراست آيا غزل وى توانايى مواجهه با جهان غير «استيزه» خود- جهان در حال وقوع- را چون غزل «منزوى» داراست يا توان پيوند زدن «عشق جمعى» و «عشق فردى» را چون غزل «محمدعلى بهمنى» يا تشريح رويدادهاى «طريقت» از طريق زبان «شريعت» را همچون غزل «على معلم» اين ها سؤال هايى است كه كتاب حاضر- لااقل- به آن پاسخ نمى گويد. مى دانيم كه شعر «قزوه» يك رويه اجتماعى قوى هم دارد كه در شعرهاى منثور يا در شعرهاى سپيدش با آن مواجهيم اما آن رويه اجتماعى قوى كه جلوه هايى از آن را در اين كتاب نيز شاهديم، باز در دل «شعر آئينى» معنا مى شود كه گرچه به خصيصه سبكى شعر قزوه بدل شده است اما اين سؤال را در ذهن بيدار مى كند كه اين شاعر، آيا در حوزه هاى ديگر نيز داراى چنين توانايى هايى هست البته اين وجه اجتماعى قوى را- با اين وضوح و شدت وحدت- در غزل وى شاهد نيستيم: «سرها شكوفه هاى ريخته در بادند و ماه پنجره اى براى گريستن كاش زمين را آب مى گرفت نوح مى آمد انسان، پرنده مى شد و درخت، پلى به سمت خدا آنها نمى دانند اين داغ تمام موى زمين را سپيد خواهد كرد آمدند و رفتند دهانشان از نفرت پر بود تنها سر نيزه هاشان بوى گل مى داد از شكاف زخم ها وارد شدند رگها، غارت شدند لبخندها آتش. شهر، زخمى. ماه، در حوض خانه ها خون بالا آورد...» اين شعرى ست كه «قزوه» براى «سارايوو» گفته است كه نوع رويكردش از «شعر اجتماعى» پيش از انقلاب اسلامى ،۵۷ منشأ مى گيرد اما نشانه شناسى اش در چارچوب «شعر آئينى» پس از انقلاب معنا مى شود و البته به نظر من زبان «شعر جنگ» - آن هم خارج از مرز هاى وطن ات- متفاوت است با زبان «شعر آئينى- اجتماعى» كه در بهترين حالت اش در شعر هاى سال ۵۵ تا ،۵۷ در آثار طاهره صفارزاده و على موسوى گرمارودى شاهد بوده ايم. سه «على رضا قزوه به هر حوزه اى در شعر كه وارد شده موفق بوده. او را مى توان شاعر هميشه موفق ناميد.» اين عبارتى است كه بارها و بارها از دهان ها و زبان هاى مختلف شنيده شده چه اين دهان ها گويندگان «شعر آئينى» بوده اند چه «سرود ساز» و « تصنيف ساز» و «ترانه سرا» چه گوينده شعر اجتماعى چه... بى گمان شاعرى بايد در «بلوغ كلامى» خود باشد كه چنين درباره اش بگويند؛ مخصوصاً كه در «غزل» هم پيشنهادهاى جديدى داده باشد و بخشى از تحولات «غزل هفتاد» متعلق به پيشنهادهاى وى باشد اما با اين پرسش چه مى توان كرد كه وى درغزل حتى عرصه هايى را نيازموده كه فى المثل در آثار سيد حسن حسينى يا قيصر امين پور شاهديم عرصه هايى كه به فضاهاى تغزلى نزديك تر است چه تغزل اجتماعى چه تغزل فردى چه تغزلى در محدوده رويكردهاى بزرگان سبك عراقى- البته به شكل امروزينش؛ طبيعتاً هر شاعرى با «داشته هايش» قضاوت مى شود نه با «توانايى هاى به زبان درنيامده اش»؛ گرچه «داشته» هاى قزوه بسيار است اما.... قحط باران بود و روز مرگ اقيانوس ها شب نخفتيم از صداى گريه فانوس ها آه! دنيا باز در مرگ شقايق صبر كرد آه! لعنت بر زبان بسته ناقوس ها كهكشان در كهشكان اسطوره مى غلتد به خاك برتر از اسطوره هاى عهد دقيانوس ها كو قلمدان صداقت، كو مركبدان درد حسن خود را مى نمايانند اين طاووس ها كاروان صبحگاهى با شهيدان رفته است تا به كى سر مى نهى بر بالش كابوس ها چهره آئينه هامان سخت پنهان مانده است پرده برداريد از خوش رقصى سالوس ها پايان اين روايت كجاست غزل قزوه از دهه شصت تا اواسط دهه هشتاد، تحولات بسيارى را به خود ديده. آيا بايد منتظر تحولى جديد بود اين سؤالى است كه بهترين پاسخ اش را در تازه ترين نمودهاى شعر شاعر بايد جست.
|