يكشنبه ۹ دى ۱۳۸۶ - ۱۹ ذيحجه ۱۴۲۸
Sun, Dec 30, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
خاطراتى از اشغال و آزادى شهر سوسنگرد
سوسنگرد، شهر سرفراز
338070.jpg
] حسين ابوالفتحى [

در ادامه سلسله خاطرات مكتوب دفاع مقدس، در اين شماره به جبهه هاى جنوب مى پردازيم و با نيم نگاهى به مجموعه «راهيان نور» و شهر سوسنگرد خاطرات اشغال و آزادى اين شهر را نقل مى كنيم. با اميد به اين كه خاطرات جنگ روح بزرگ و متعهدانه رزمندگان اسلام را ديگر بار به روح مردم ايران زمين بدمد. «حدود ساعت ۱۰ صبح ۳۱ شهريور سال ۱۳۵۹ به سرلشكر وفيق السامرايى - از فرماندهان ارشد عراق- دستورى رسيد. از او خواسته شد، پيش از ساعت ۱۲ به مركز اصلى فرماندهى جنگ برود. در آن روزها، از گرماى شديد هواى عراق كاسته شده بود. عراقى ها براى تحرك نيروها و فعاليت تانك ها و زره پوش هايشان نياز به شرايط جوى داشتند. رأس ساعت يك بعدازظهر به وقت ايران ۱۹۲ هواپيماى جنگنده نيروى هوايى عراق به طرف اهداف خود در ايران پرواز كردند. در همين لحظات، در اصلى مركز فرماندهى عراق باز شد و به دنبال آن، گروه هاى متشكل از افسران وارد شدند. سرلشكر « وفيق السامرايى» مشغول تعيين آخرين تغييرات در موضع نيروهاى ايرانى بر روى نقشه هاى اتاق اصلى عمليات بود. در همين حال صدام وارد شد. او چفيه قرمزرنگ به سر داشت و يك نوار فشنگ به دور كمر بسته بود. وزير دفاع به صدام احترام گذاشت و گفت: سرور من ، جوان ها بيست دقيقه پيش پرواز كردند. صدام در حالى كه لبخند پيروزمندانه اى بر لب داشت گفت نيم ساعت ديگر كمر ايران را خواهيم شكست.» (كتاب هجوم. انتشارات كانون پرورش فكرى)

* حمله به خوزستان
مردم اهواز اولين كسانى بودند كه صداى پرواز هواپيماهاى عراقى را بر فراز شهر خود شنيدند. صدام مى خواست در عرض سه روز خوزستان را تسخير كند. خوزستان براى صدام از چندجهت اهميت داشت: نخست اين كه با اشغال خوزستان مرز دريايى عراق گسترش مى يافت و اين چنين توان نظامى، اقتصادى و سياسى اين كشور نيز در منطقه بيشتر مى شد. دوم اين كه از تنگناى ژئوپلتيكى بيرون مى آمد و سوم به مخزنى از نفت و گاز دسترسى پيدا مى كرد. حتى صدام به لحاظ روانى انديشيده بودكه به نوعى مردم خوزستان را به سمت خود متمايل كند و آنان را عربى زبان بداند تا اين چنين از راه همزبانى و به ظاهر همريشگى از درون ايران را متزلزل كند. از اين طريق او حتى نام برخى از شهرهاى خوزستان را نيز تغيير داده بود. به عنوان مثال خرمشهر را «محمره» و آبادان را «عبادان» ناميده بود، «خفاجيه» هم نامى بود كه عراقى ها بر تارك سوسنگرد نهاده بودند. پس از اين كه عراق با حمله هوايى نتوانست تأثير زيادى بر مرزهاى ايران بگذارد، على رغم اين كه به شدت بهت زده شده بود اما ساكت نماند و تلاش كرد تا شانس خود را از طريق مرزهاى زمينى بيازمايد. پس اين چنين بود كه حملات زمينى عراق از استان هاى خوزستان، كرمانشاه و ايلام شروع شد. خوزستان به لحاظ جغرافيايى سه منطقه دارد: شمالى، ميانى و جنوبى. منطقه ميانى از بخشدارى «حميديه» در ۲۵ كيلومترى شمال غربى اهواز آغاز مى شود و به سمت غرب امتداد مى يابد. اين امتداد تا مرداب «هورالعظيم » و مرز ايران و عراق است. عرض اين منطقه درحدود ۳۰ كيلومتر و طول يا عمق آن نزديك به ۸۰ كيلومتر است. شهرستان سوسنگرد مركز فرماندارى دشت آزادگان و شهرهاى بستان، هويزه و حميديه در اين محدوده قرار دارند. نهرهاى متعددى نيز در اين منطقه جارى است، كه از رودخانه كرخه منشعب مى شوند. تمام اين نهرها با يك مسير شرقى - غربى به مرداب هورالعظيم مى ريزند. مهم ترين جبهه منطقه، محور حلفائيه به سوى چزابه، بستان، سوسنگرد ، حميديه و اهواز است. با استفاده از اين محور، عراق مى توانست اهواز را از غرب مورد تهديد قرار دهد. در ۴۰كيلومترى حلفائيه پاسگاه مرزى شيب عراق و در مقابل آن پاسگاه مرزى «سوبله» ايران قرار داشت . فاصله سوبله تا بستان حدود ۱۵ كيلومتر بود.
باحمله عراق در ۳۱ شهريور، عناصر تيپ ۳ زرهى لشكر ۹۲ اهواز ، مستقر در پاسگاه صفريه و سوبله، نتوانستند حملات دشمن را دفع كنند و به ناچار به عقب رانده شدند. لشكر ۹ مكانيزه عراق كم كم به محور سوبله، تنگه چزابه و ارتفاعات الله اكبر مى رسيد. عراقى ها موفق شدند روى رودخانه كرخه و رميم پل شناور نصب كنند. به اين ترتيب بستان به طور كامل سقوط كرد و عراقى ها از شمال و غرب وارد شهر شدند. آن ها با پيشروى در محور بستان - سوسنگرد اين شهر را از سمت غرب مورد تهديد قرار دادند. علاوه براين عراقى ها در جنوب كرخه و از محوه نشوه، كوشك، طلائيه و جفير وارد ايران شده و در اين محور رو به شمال پيشروى كرده و به كرانه جنوبى كرخه كور رسيده بودند.
آنها با عبور از كرخه كور، به قصد تصرف حميديه و سوسنگرد در دو ستون پيشروى كردند. روز هشتم مهر به حاشيه جنوبى حميديه و سوسنگرد رسيدند. در اين زمان، عناصرى از نيروهاى دشمن وارد سوسنگرد شدند و ويرانى زيادى به جا گذاشتند.
* سوسنگرد، مهرماه ۱۳۵۹
«مهند از اولين سربازانى بود كه در واحد كماندوى ارتش عراق توانست به سوسنگرد بيايد. او وقتى به سوسنگرد رسيد با شهر ويرانه اى مواجه شد، شهرى كه توسط خودشان به اين روز افتاده بود. او پس از اسير شدن ، در كتاب خاطراتش درباره اولين حضور در سوسنگرد نوشت : «درمدخل شهر ، چند پاسدار را ديدم. آنها پس از مشاهده ما كمين گرفتند و جنگ تن به تن درگرفت. دود و غبار از گوشه و كنار شهر بلند بود و صداى انفجار و شليك گلوله لحظه اى قطع نمى شد، كماندوها به شهر ريخته بودند و هركارى كه براى ويرانى و كشتار مردم مى توانستند، انجام مى دادند. چند لحظه بعد در خيابان اصلى، متوجه خانواده اى شدم. اين خانواده كوچك گريان و هراسان بودند. طفل پنج ساله در آغوش مادرش به شدت گريه مى كرد. دست چپش از بازو تركش خورده بود و خونريزى داشت. مادر و دختر به هرطرف كه مى دويدند با سربازان ما مواجه مى شدند يا انفجار خمپاره اى آنان را به زمين مى چسباند. وقتى آنها را مستأصل و بيچاره ديدم خودم را به آنها رساندم و رو به مادر كردم و گفتم كه شيعه ام و اهل كربلا. گفتم از من نترسيد و اجازه دهيد پسر كوچك تان را به بهدارى برسانم تا زخمش را پانسمان كنند. از آنان خواستم كه به من اعتماد كنند. اما اعتماد نكردند و از من خواستند از آن جا دور شوم. پس از كمى صحبت، اعتماد مادر طفل را جلب كردم ولى دخترش كه تقريباً ۱۸ ساله بود قبول نكرد. او مى گفت لازم نكرده كه عراقى ها ما را معالجه كنند. در ادامه حرف هايش اضافه كرد كه اگر شما مى خواستيد ما را معالجه كنيد چرا اين طور وحشيانه به شهر ما حمله كرديد.
جوابى نداشتم و نمى دانستم چه بگويم. من در آن لحظه خودم را گناهكار مى دانستم و در همين حال يك دستگاه لندكروز فرماندهى عراق در خيابان نمايان شد. وقتى ما را ديدند جلوى پايمان متوقف شدند، پنج نفر شخصى داخل آن بودند كه آنهارا مى شناختم. آنها اهل سوسنگرد بودند و براى عراقى ها جاسوسى مى كردند. يكى از آنها پائين آمد و با زور، مادر، دختر و طفل مجروح شان را سوار كرد. بعد هم به سرعت از شهر خارج شدند. من پيش نيروها به آن طرف خيابان رفتم. در همين حال ، از پنجره نارنجكى به بيرون پرتاب شد. پنج نفر عراقى در اين حادثه زخمى شدند. گروهبان سومى داشتيم به نام «عبدالامير خشام» اهل ناصريه، رو كرد به من و گفت: بيا، بيا با هم برويم داخل خانه.
داخل كوچه شديم و با شكستن در ، به خانه رفتيم. در يكى از اتاق ها، كنار پنجره، پيرمردى روى صندلى نشسته بود، يك پا هم نداشت. اتاق به هم ريخته و تاريك بود . اولين چيزى كه نظرم را جلب كرد شال سبز دور گردن پيرمرد بود، فكر كردم كه حتماً سيد است .گروهبان عبدالامير پس از من وارد اتاق شد. با ديدن پيرمرد يكه خورد. پيرمرد با چشمان پرجاذبه اش نگاه مان مى كرد. گروهبان عبدالامير جلوتر رفت و در مقابل پيرمرد ايستاد. پيرمرد يكريز نگاهش كرد. گروهبان كلاشينكف خود را بالا آورد. بعد دهانه لوله را روى سينه پيرمرد جا به جا كرد. من پشت سر گروهبان بودم. احساس كردم كه آنها چشم در چشم هم دوخته اند و ذره اى ترس و واهمه در پيرمرد نيست. لحظات به سختى سپرى مى شد. ناگهان پنج يا شش گلوله از كلاشينكف گروهبان عبدالامير در سينه پيرمرد نشست. پيرمرد در ميان دود و باروت از روى صندلى به زمين غلتيد. در همين حال شال سبز از گردنش باز شد و روى خون ها افتاد. از خانه خارج شديم. هنوز نيمى از كوچه را طى نكرده بوديم كه يكى از مدافعان شهر از پشت بام روبه روى كوچه نمايان شد. گروهبان عبدالامير او را ديد و خواست به طرف او شليك كند، اما دير شده بود و گلوله اى بر پيشانى او نشست . مغز گروهبان را ديدم كه به در و ديوار و حتى لباس هايم پاشيد. خودم را روى زمين انداختم و سينه خيز از كوچه خارج شدم. كمى بعد، به افراد خودمان ملحق شدم و اصلاً حال طبيعى نداشتم. به هرجا نگاه مى كردم جسد و خون بود.
شهر هر لحظه ويران تر مى شد. مردم شهر روى ديوار و در خانه ها با عجله نوشته بودند :«امانة الله و رسوله» در خانه هاى بسيارى قرآن و نهج البلاغه را ديدم و همين طور كتاب هاى اسلامى را. همه اين ها در حالى بود كه در تبليغات به ما مى گفتند ايرانى ها آتش پرست و مجوس هستند» (اسرار جنگ تحميلى به روايت اسراى عراقى، ناشر؛ دفتر ادبيات و هنر مقاومت).
و اين گونه بودكه در روز هشتم مهرماه سال ۵۹ نيروهاى عراقى در منطقه حميديه و كرانه جنوبى كرخه كور حركاتى را آغاز كردند. يك ستون درحوالى حميديه - ۲۷كيلومترى اهواز - براى قطع محور اهواز - سوسنگرد و تهديد حميديه، اهواز، سوسنگرد و پادگاه دشت آزادگان دست به تحركاتى زد و سوسنگرد را مورد تهديد جدى قرار داد.
* شهيد چمران و سوسنگرد
روز ۲۶ آبان ماه سال ۵۹ دكتر چمران كه فرمانده نيروهاى چريكى نامنظم را بر عهده داشت براى آزادى سوسنگرد وارد عمل شد. تانك هاى دشمن در خط «ابوحميظه» سنگر گرفتند. دشمن اين منطقه را زير آتش قرار داده بود. گلوله هاى توپ در گوشه و كنار به زمين مى خورد. دكتر چمران صبح زود با نام خدا حركت را آغاز كرد. تعداد زيادى از نيروهاى محافظت از جاده حميديه به ابوحميظه را بر عهده داشتند. دكتر چمران در خاطراتش مى نويسد: «حركت مان آغاز شد. شوق ديدار دوستانم در سوسنگرد، مرا هوايى كرده بود. به ياد مقاومت آنها در تنهايى افتاده و قطره اشكى از چشمانم سرازير شد. به ياد رزمندگان ارتشى افتادم كه در سوسنگرد بودند. ستوان فرجى و ستوان اخوان. آنها با بدن مجروح بارها با من تماس گرفتند. سه روز بود كه غذايى گيرشان نيامده بود. اما هرچه اصرار كردم حاضر نبودند از دكان يا مغازه اى مايحتاج خود را بردارند، آن هم بدون اجازه رسمى حاكم شرع. با حاكم شرع صحبت كردم. حاكم شرع به شرط نوشتن صورت حساب ها، اجازه برداشتن مايحتاج شان را صادر كرد. بالاخره پس از ۳ روز گرسنگى وارد مغازه شده و پس از نوشتن ليست مايحتاج ضرورى خود، آن را برداشته بودند.»
آن روز تيمسار فلاحى مسئوليت هماهنگى نيروهاى ارتشى را بر عهده داشت. در اين حمله تيپ ۲ زرهى و گردان ۱۴۸ پياده، پشتيبان دكتر چمران و بسيجيان بودند. دكتر چمران خوب مى دانست كه در آن شرايط، فقط تيمسار فلاحى مى تواند ارتش را براى پشتيبانى از آنها به حركت درآورد. او تصميم داشت با گروه هاى چريكى حمله به سوسنگرد را آغاز كند و جنگ را از حالت تعادل خارج سازد.محركى لازم بود تا اين تعادل را به هم بزند و دشمن را از سوسنگرد بيرون كند. اين محرك همان نيروهاى چريك و رزمندگان بى باكى بودند كه با شجاعت، براى شهادت به صحنه آمده بودند. چمران شروع به سازماندهى نيروهايش كرد. گروه بختيارى، بيشترشان از صنايع دفاع بودند. دكتر چمران آنها را از جنگ كردستان مى شناخت، گروه فداكارى كه تجربه نبرد هم داشت. چمران آنها را مسئول جناح چپ كرد. آنها ۹۰ نفر بودند. گروه دوم متشكل از بومى ها و محلى ها بودند. مسئوليت آنها با محمدامين هادوى بود. آنها از طرف چمران مأموريت داشتند از كنار رودخانه كرخه، كه كانال كم عمقى هم براى مخفى شدن داشت، مسير را پيموده و از شمال شرقى وارد سوسنگرد شوند. اين گروه موفق شد خود را زودتر از گروه هاى ديگر به شهر برساند. اما گروه سوم مستقيماً تحت فرماندهى دكتر مصطفى چمران بودند. آنها نيروهاى نيرومندى بودند. چمران قصد داشت با گروه خود، از ميان دو گروه چپ و راست به طور مستقيم وارد سوسنگرد شود، اين در حالى بود كه جاده ابوحميظه به سوسنگرد توسط توپخانه عراق كوبيده مى شد. دكتر چمران نيروهايش را تقسيم كرد. چند نفر را ۳۰۰ متر جلوتر فرستاد. چند نفر از چپ و عده اى هم از راست حركت كردند. دكتر چمران دوباره در خاطراتش مى آورد: «نيمى از راه ابوحميظه به سوسنگرد را طى كرده بوديم. هر لحظه به سرعت خود اضافه مى كرديم. ناگهان متوجه تانكى شدم كه از طرف شمال و زير رود كرخه به سرعت به طرف ما مى آمد. به نيروهايم فرمان دادم كه سنگر بگيرند. در همين حال يكى از نيروها را با آرپى جى به شكار تانك فرستادم. تانك لحظه اى از سرعت خودكم كرد. انگار متوجه نيروهاى ايرانى شده بود. بعداز گذشت لحظاتى، ناگهان بر سرعت خود افزود و با حداكثر سرعت از روى جاده سوسنگرد گذشت و به طرف جنوب گريخت و تلاش آرپى جى زن براى شكار آن ناكام ماند.»
در آن لحظات، صحنه نبرد ساكن و آرام بود. چمران در يك كيلومترى جنوب جاده تانك ها و ماشين هاى دشمن را ديد كه آشفته بودند. توپخانه ارتش محركى از خود نشان نمى داد. حتى از هليكوپترها هم كه صبح زود فعاليت خوبى داشتند خبرى نبود. تنها گاهى تانك هاى طرفين، گلوله اى به سمت هم شليك مى كردند. چمران احساس خطر كرد. عراقى ها هنوز آرايش جنگى به خود نگرفته بودند و اگر اين طور مى شد، به راحتى مى توانستند ارتش ايران را در هم بشكنند. دكتر چمران در اين شرايط يادداشتى براى تيمسار فلاحى مى نويسد كه خواندنى است. متن نامه چنين است:
«۱- هرچند زودتر توپخانه ما، دشمن را بكوبد و ساكت نباشد ۲- بهترين فرصت براى هليكوپترهاست. هرچه زودتر بيايند و مشغول شوند، ضمناً، اگر ممكن است هواپيماهاى شكارى هم بيايند. ۳- از گروه خود من، هرچه تفنگ ۱۰۶ و موشك تاو در ابوحميظه وجود دارد، فوراً جلو بيايند. ۴- نيروهاى پياده هرچه زودتر براى تسخير شهر بيايند. ۵-تانك هاى گردان ۱۴۸ هرچه زودتر جلو بيايند و تانك هاى دشمن را اسير كنند.»
تيمسار فلاحى يك تفنگ ۱۰۶ به فرماندهى حاجى آزادى كه از بسيج شيراز آمده بود جلو فرستاد. او توانست ۶ تانك شكار كند. يك دسته موشك انداز تاو هم به مسئوليت مرتضوى كه هفته قبل تعليماتش را در مدرسه به پايان برده بود ۱۲ تانك دشمن را شكار كرد. جنگ به نحوى پيش مى رود كه نيروهاى تن به تن به مبارزه مى پردازند. موشك آرپى جى كم است و در اين شرايط با كمال تعجب نيروها با ابزار «الله اكبر» به سمت دشمن يورش مى برند. دكتر چمران در اين نبرد تن به تن مجروح شد. اين شهيد با پاى مجروح چنين راز و نياز كرد: «اى پاى عزيز، اى كه همه عمر وزن من را تحمل كردى و از كوه ها، بيابان ها و راه هاى دور گذرانده اى، اكنون كه ساعت آخر من است، از تو مى خواهم كه با جراحت و درد مدارا كنى و مثل هميشه چابك و توانا باشى و مرا در صحنه نبرد خوار نكنى...»
به راستى هم، چنين شد. دكتر چمران مى نويسد: «در مقابل رگبار گلوله ها جابه جا مى شدم، در همين حال از پشت برجستگى تل خاك كه جايگاه مطمئنى برايم شده بودمتوجه سمت چپ شدم، در فاصله۱۰ مترى ام چند نفر زانو زده و به طرفم نشانه گرفته بودند. لباس نظامى تن شان نشان از نيروهاى مخصوص داشت. به سرعت روى زمين خوابيدم و با يك رگبار آنها را بر زمين غلتاندم. بعد فوراً خود را به طرف ديگر برجستگى انداختم. در طرف راست هم نيروهاى زيادى جمع شده بودند. عده زيادى هم داخل تونل زير جاده، به طرفم تيراندازى مى كردند. گاه گاهى رگبارى به سوى آنها مى گرفتم و آنها عقب مى رفتند... سرانجام فرمانده عراقى ها، دستور عقب نشينى صادر كرد.»
* سوسنگرد آزاد شد
پس از عقب نشينى عراقى ها دكتر چمران كه در شرايط بدى قرار داشت چند بار «عسگرى» را صدا كرد و فهميد كه خوشبختانه او هنوز زنده است. عسگرى با آمبولانس عراقى دكتر چمران را به سمت بيمارستان آورد. ساعت ۱۲ بود و گروه هاى ديگر براى آزادسازى سوسنگرد به آن طرف مى رفتند. دكتر چمران و عسگرى در راه و در ميانه راه ابوحميظه، تيمسار فلاحى را ديدند. او از ديدن آنها تعجب كرد. بعد چمران را بوسيد و گفت از دوستان چمران شنيده كه مجروح و اسير عراقى ها شده است.
دكتر چمران اعتقاد داشت آزادسازى سوسنگرد نتيجه همكارى و هماهنگى نزديك بين ارتش، سپاه و نيروهاى چريك بود. هيچ يك به تنهايى قادر به تأمين چنين موفقيتى نبودند. وحدت بين ارتش و مردم، كارايى هر كدام را چندين برابر كرد و تجربه اى جديد و موفق در تلفيق نيروهاى مردمى با ارتش كلاسيك دنيا بود. به اين ترتيب، در عاشوراى سال ۱۳۵۹ براى دومين بار سوسنگرد از چنگ عراقى ها آزاد شد. رزمندگان ايرانى داخل شهر شدند و خود را به آنهايى كه مقاومت مى كردند، رساندند. شور و شادى در همه جا برپا شد. آنها در مسجد جامع كه مركز دفاع از شهر بود، جمع شدند و به خوشحالى پرداختند. عراقى ها ناكام از تصرف سوسنگرد، در بيرون شهر سنگر زدند. آنها هيچ وقت نتوانستند دوباره به شهر دست پيدا كنند. سوسنگرد، اين شهر جنوبى ايران براى هميشه سرفراز ماند و سربازان و نيروهاى داوطلب، دور تا دورش را گرفتند تا گزندى به آن نرسد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |