|
بر اساس پرونده شكايت يك مرد از همسر فريبكارش
عاشق دختر معتاد شدم
|
|
|
] حميده گودرزى [
از كودكى زندگى بر وفق مرادم بود. پدر پولدارى داشتم كه هميشه حامى و پشتيبان همه اعضاى خانواده بود. پسر ارشد خانواده ام بودم، به همين خاطر مادرم اجازه نمى داد حتى براى يك لحظه آب تو دلم تكان بخورد. خلاصه ! هر چه مى خواستم خيلى زود در اختيارم قرار مى گرفت. با اين وجود، هيچ گاه سعى نكردم از فرصت هاى خوبى كه در خانواده داشتم، سوء استفاده كنم. موقع بيكارى، به جاى آن كه وقتم را در كوچه و خيابان سپرى كنم، سعى مى كردم تا به پدرم در كارهايش كمك كنم. او هم به خاطر علاقه مندى ام به كار، هميشه دستمزد خوبى به من مى داد. به طورى كه وقتى تحصيلات دانشگاهم تمام شد، با پول هايى كه پس انداز كرده بودم و همچنين قدرى هم كمك مالى پدرم توانستم در يكى از مراكز معتبر خريد تهران مغازه اى دست و پا كنم. هميشه شغل آزاد را به يك كار ادارى ترجيح مى دادم چون فكر مى كردم در اين كار موفق تر خواهم بود. واقعاً هم همين طور بود. چون در كمترين زمان ممكن توانستم با كار و تلاش خودم و سودى كه از مغازه به دست آورده بودم، ۲ مغازه ديگر نيز در همان مركز، خريدارى كنم. تقريباً در اوج جوانى به همه آرزوهايم رسيده بودم. خانه، ماشين، شغل خوب و پردرآمد و غيره اما فقط يك چيز در زندگى كم داشتم، زندگى مشترك. پدر و مادر، دوستان و آشنايان پس از اطلاع از تصميم من براى ازدواج چند نفرى را معرفى كردند. حتى چند بار هم به خواستگارى رفتم. اما مهر هيچ كدام شان به دلم نيفتاد. هميشه فكر مى كردم آدم بايد با عشق ازدواج كند و تشكيل زندگى بدهد. والدينم مخالف اين نظريه بودند اما با اين وجود تصميم نهايى را به عهده خودم گذاشتند. در همين تصورات بودم كه ناگهان زمانى به خود آمدم كه متوجه شدم احساسات و غرورم به بازى گرفته شده بود. هر وقت كه به گذشته فكر مى كنم، با خود مى گويم، اى كاش زمان از حركت مى ايستاد و من با چنين روزهاى سخت و باورنكردنى روبه رو نمى شدم. خوب يادم هست چند ماه قبل كه با سودابه و دوستش براى نخستين بار در مغازه آشنا شدم وضعيت ظاهرى و نوع رفتارش كاملاً مناسب بود ؛ با سياست و سر زبان دار. در همان نگاه اول بى اختيار به او علاقه مند شدم. احساس مى كردم كه او همانى است كه دلم مى خواست و دنبالش بودم. از آن روز به بعد رابطه دوستى و رفت وآمدهاى ما آغاز شد. هر روز صبح خود را به در خانه آنها مى رساندم و سودابه را به محل كارش مى بردم و بعدازظهرها هم بلافاصله كار را تعطيل مى كردم و او را به خانه مى رساندم. شب ها نيز وقتى به خانه بازمى گشتم، نمى دانستم كه بدون او در تنهايى چه كنم. با هر سختى شب را به صبح مى رساندم و فردا هم روز از نو و روزى از نو. هنوز چند روزى از اين آشنايى نگذشته بود كه سودابه گفت ديگر نمى تواند به اين دوستى ادامه بدهد. وقتى علت را پرسيدم گفت: يك خواستگار پر و پا قرص دارد و والدينش هم مى خواهند او را به زور شوهر دهند. من كه يك دل نه صد دل عاشق او شده بودم، فرصت را غنيمت شمردم و همان لحظه از او خواستگارى كردم. شب وقتى به خانه رفتم، موضوع علاقه مندى ام به سودابه را با پدر و مادرم در ميان گذاشتم. آنها ابتدا مخالف اين ازدواج بودند. چون مى گفتند كه ما از نظر طبقاتى با سودابه و خانواده اش، اختلاف شديدى داريم. در ضمن او چند سالى هم از تو بزرگتر است. اى كاش همان لحظه به حرف هاى آنها گوش مى دادم و الان اين قدر گرفتار نمى شدم. اما من كه فكر مى كردم عاشق شده ام گوشم بدهكار اين حرفها نبود. خلاصه ! پس از مدتى خواهش و حرف زدن خانواده ام را راضى كردم كه به خواستگارى سودابه بروند. بنابراين پس از انجام زود هنگام مراسم مربوطه، در يك جشن خصوصى او را با مهريه ۱۳۵۷ سكه طلا عقد كردم. از آن روز به بعد هم از نظر عاطفى و مالى براى همسرم هيچ كم و كاستى نمى گذاشتم. حتى اجاره خانه عقب افتاده آنها و بدهى هاى سنگين برادرش را هم پرداختم. اما به مرور زمان متوجه شدم كه سودابه و خانواده اش هر روز به عناوين مختلف جلوى پايم سنگ اندازى مى كنند تا از من مبالغ هنگفتى پول بگيرند. كم كم به موضوع مشكوك شدم تا اين كه يك روز تمام حركات و رفت و آمدهاى سودابه را تحت نظر قرار دادم آن روز او را در حال رفتن به خانه يكى از همسايه هايشان ديدم. بارها به سودابه تذكر داده بودم كه با آن خانواده رفت و آمد نكند اما او توجهى به حرف هايم نمى كرد. بالاخره به بهانه ديدن سودابه زنگ در خانه را زدم. وقتى به زور وارد خانه شدم در كمال ناباورى سودابه را همراه چند زن و دختر جوان در حال مصرف موادمخدر ديدم. آن موقع احساس كردم دنيا روى سرم خراب شده است. نمى دانستم كه چه كار بايد بكنم. پس از جر و بحث و درگيرى با همسرم و ساكنين خانه به سراغ مادر سودابه رفتم اما وقتى در اوج عصبانيتم حرف هايم را شنيد با نيشخندى گفت: مى دانستم كه دخترم اعتياد دارد اما اين كه مسأله مهمى نيست. بعد هم از من خواست تا در اتاق سودابه به انتظارش بنشينم. وارد اتاق سودابه كه شدم ناگهان يك جلد شناسنامه كه در گوشه اى از اتاق افتاده بود، نظرم را جلب كرد. وقتى به آن نگاه كردم با شناسنامه اصلى سودابه مواجه شدم. او سال گذشته از همسر اولش جدا شده و بلافاصله هم يك شناسنامه المثنى گرفته بود، بدون آن كه در اين باره با من حرفى بزند. وقتى سودابه به خانه آمد، در اين باره از او سؤال كردم. اما وى و اعضاى خانواده اش مرا تهديد به مرگ كردند و همچنان دست از تهديدهايشان نمى كشند. در يك لحظه احساس كردم تمام آرزوهايم رنگ باخته است. هيچ گاه حتى به ذهنم خطور نمى كرد كه اين چنين زندگى خود را غوطه ور در سياهى و تباهى ببينم. حالا هم به جاى آن كه لباس دامادى به تن كنم و خوشبختى ام را با همسرم جشن بگيرم، بايد از پله هاى دادگاه بالا و پائين بروم. حالا مى فهمم كه اين همه عجله براى خواستگارى و پشت بند آن هم برگزارى مراسم عقد به چه خاطر بود. هر چه سعى كردم تا به خود بقبولانم شايد اينها همه اش يك توهم است، نشد كه نشد. بعضى ها مى گفتند، سرنوشت اين بوده. برخى هم مى گفتند، هر چه به سرم آمده از سادگى خودم و عجله در ازدواج با دخترى بود كه به هيچ عنوان او و خانواده اش را نمى شناختم. نمى دانستم در اين لحظات سخت بايد چه كنم. راهى به جايى نداشتم. زخم زبان هاى خانواده و اطرافيان مرا از پا درآورده بود. بايد چاره اى براى رفع اين مشكل مى انديشيدم. از اين كه روزها و شب هاى خود را با سرزنش خود و حرف و كنايه هاى مردم سپرى مى كردم خسته شده بودم. بايد راه حلى مى يافتم. سرانجام تصميم نهايى خود را گرفتم. تنها راه رفع مشكل جدايى بود. به همين خاطر با طرح دادخواستى از دادگاه خواستم تا آن زن فريبكار را به سزاى اعمال خود برساند. سودابه در نخستين جلسه بازجويى هاى قضايى به اعتيادش اعتراف كرد و پذيرفت كه شوهرش را فريب داده و تاكنون نيز حدود ۴۵ ميليون تومان از او اخاذى كرده است. هم اينك پرونده اين زن جوان به خاطر اعتياد و تهديد شوهرش، در شعبه ششم دادسراى ناحيه ۴ (شهردارى) به سرپرستى بازپرس «افسردير» در حال رسيدگى است. حال آن كه پس از تكميل تحقيقات پرونده، قضات دادگاه خانواده درباره دادخواست طلاق اين زوج جوان نظر نهايى خود را اعلام خواهند كرد.
|