|
فلسفه و بحران علوم اروپايى
|
|
|
]فهد حياوى]
آنچه در دوران مدرن همواره امرى حاكم بوده است، انسان مدارى است. امرى كه جايگزين كيهان مدارى يونان باستان و خدامدارى پس از آن شد و در ابتدا به صورت رسمى نزد دكارت و دكارتيان نظير اسپينوزا و مالبرانش و... شكل گرفت و دنبال شد. البته شخصى چون دكارت حتى هدف از نوشتن كتاب تأملات را مبارزه با الحاد مى داند و چنانچه از عنوان فرعى كتابش نيز بر مى آيد، به دنبال اثبات اعتقادات دينى است، اما اين بار از طريقى عقل گرا و البته با محوريت من انسانى انديشمند. اين محوريت انسان، با حضور انديشمندى به نام هوسرل جلوه اى تازه نمود. هوسرل بر آن بود كه با دستى پر به سوى علوم برگردد تا مگر آبروى رفته آنها را بازگرداند. توجه دكارت به فلسفه و مابعد الطبيعه را در نامه اى كه خطاب به پيكو مترجم فرانسوى اصول فلسفه مى توان به وضوح مشاهده كرد. دكارت فلسفه را به مثابه درختى مى داند كه ريشه هاى آن ما بعد الطبيعه، تنه آن طبيعيات و شاخه هاى آن ساير علوم هستند. اما هيدگر على رغم اين كه احترام خاصى براى دكارت و انديشه هاى او قائل است، معتقد است كه دكارت به عنوان رهبر فلسفه مدرن، فلسفه خود را از مرتبه اى ديرتر آغاز كرده است. چرا كه از نظر هيدگر، دكارت به خاكى كه درخت دكارتى در آن ريشه دوانيده، اعتنا نكرده است . هيدگر به دنبال سرزمين گمگشته مابعدالطبيعه است و به دنبال هر آن چيزى است كه حقيقت مابعدالطبيعه و مايه قوام آن باشد. هيدگر موضوع اصلى فلسفه را نه موجود بل وجود مى داند، وجودى كه ظاهراً به دست فراموشى رفته است. وجودى كه اعرف و اظهر امور است و همه چيز بدان شناخته مى آيد. لذا سرزمين گمگشته مابعدالطبيعه همان خاكى است كه فلسفه در آن ريشه دوانيده است، خاكى كه، هميشه براى ريشه ها، خاك است. «زمين، هميشه براى ريشه ها زمين است، اما ريشه ها زمين را به خاطر درخت فراموش كرده اند. » پس مابعدالطبيعه تا آنجا كه فقط به موجود به ماهو موجود مى انديشد هرگز نه متذكر وجود است و نه پرواى آن را دارد. نزد هيدگر، فلسفه مدرن به سرزمينى كه در آن روييده توجه ندارد. در نظر او اگر هم موجود و حتى من استعلايى اى باشد، اهميت، نه با ايشان، بل به ارتباط آنها با حقيقت وجود است. اين همان كارى است كه ما را به انكشاف يا ناپوشيدگى مى رساند. براى درك اين موضوع بايد به فلسفه پيش از سقراط بازگشت. شايد حقيقت وجود همان عنصر نامتعين آناكسيمندروس باشد، نامتعينى كه تعين هر متعينى از اوست، نامتعينى كه هر آنچه هست، از آن پديدار مى آيد و البته به ناچار در آن ناپيدا مى رود. نزد هيدگر در تفكر فلاسفه پيشا سقراطى، شايد بتوان ارتباط مقارن ترى را با وجود يافت، تا نزد فلاسفه مدرنى كه تمناى تسخير طبيعت را در سر مى پرورانند، ولى چه حاصل كه آنها نه تنها به آن نمى رسند، بل شايد حتى خداى خود را هم در اين راه قربانى مى كنند! براى رسيدن به سرزمين گمشده هيدگرى شايد بايسته است تا هميشه در راه بمانيم، راهى كه شايد هم به جايى نرسد! اما شايد هم بتوان از اين كوره راه، سراغى از وجود را بگيريم تا مگر به شاهراه حقيقت نزديك گرديم. از ديدگاه هيدگر انسان را نبايد سلطان عالم ديد، بلكه بايست بدان به چشم «شبان وجود» نگريسته شود، بنابراين، وظيفه انسان نه سلطه بل پاسدارى از وجود است. هوسرل به دنبال فلسفه اى بود كه در آن، «عقل» گرفتار ابژكتيويسم و ناتوراليسم نباشد. او حتى با عقل خودبنياد دكارتى مخالفت نكرد، بل، اعتراض او به دكارت و كانت در مورد خلط تعاليم عقلى و شناخت طبيعى است. اما با اين همه او با طرحى كه دكارت درانداخته بود، پا به عرصه جديدى گذاشت تا مگر ريشه بحران تاريخ غربى را حل نمايد؛ چرا كه از ديد هوسرل اروپا بيمار مى نمود. بايد اذعان داشت كه پديدارشناسى هوسرل گرچه با اثبات خودآگاهى و رجوع به من استعلايى در حوزه فلسفى دكارت باقى ماند، اما اين مزيت را داشت كه در آن امكان يافتن راه خروج از اين فلسفه هم نهفته بود. چنانكه هيدگر از آن به «تحول فلسفى» يعنى رجوع مستقيم به اشياء نام مى برد. مسأله مهم براى هوسرل و البته هيدگر گذر از دوپارگى سوژه و ابژه است. اصلاً بنياد اين تمايز سوژه و ابژه طرحى بود كه دكارت در انداخته بود. هوسرل نيز كه كار فلسفه را پايان يافته مى ديد بر آن بود كه حكمت عتيق و فلسفه جاويدان را احيا كند، البته او در اين راه به سوبژكتيويته تعرضى نكرد و آن را به جاى خود گذاشت. مسأله فلسفه جديد سوبژكتيويته نيست، بلكه سوبژكتيويته بنياد فلسفه جديد است. دوره اى كه در آن علم، علم به چيزى يا آگاهى از چيزى است. تلاش هاى دكارتى منجر به حل شدن ابژه در سوژه گرديد، راهى كه هگل آن را به وضوح بر عهده مى گيرد و گسترش مى دهد و نه تنها مشكل فلسفه دكارت را حل نكرد، بل آنرا به مرتبه كمال رساند. دكارت در ساختن فلسفه خود چندان كارى با گذشتگان ندارد اما هگل سعى داشت تا با ارجاع به فلسفه يونانى مسأله را حل كند. او سوژه و ابژه را در روان جمع مى كند. شايد هوسرل نيز كه نگران بشر اروپايى بوده، علاج درد ايشان را در خودآگاهى التفاتى هگلى مى جست. نكته جالب توجه اين است كه هوسرل مى دانست كه بحرانى كه شايد فلسفه را به پايان رسانده، همان است كه از دكارت شروع شده، اما با اين همه خود او با تأملاتى دكارتى مى انديشيد. هيدگر فلسفه دكارت را آغاز وضع بشر معاصر مى دانست، چرا كه دكارت با طرح سوبژكتيويته راه تازه اى را پيش چشم بشر نهاده بود. راهى كه هدف آن چيزى نبود جز تسخير طبيعت و اين كه انسان انديشنده بايست در رأس قله هستى قرار گيرد. هوسرل مى خواست با دعوت به درك بى واسطه اشيا و طرح تعلق موجودات به خودآگاهى بشر راهى براى غلبه بر دشوارى بجويد. هيدگر معتقد است هوسرل پديدارشناسى خود را از جايى كه بايد آغاز نكرده است و شايد با يك مرحله تأخير اين كار را انجام داده باشد. البته هيدگر اين اصل هوسرلى كه بايد به خود اشيا پرداخت را قبول دارد؛ اما اين كه بعد از تعليق من انديشنده باقى مى ماند را نمى پذيرد. شايد به نظر هيدگر همه فيلسوفان جديد از دكارت تا هوسرل فلسفه را از جايى كه بايسته است، آغاز نكرده اند. چرا كه فردى چون هوسرل نيز به مانند دكارت، با گونه اى خودآگاهى آغاز مى كند. اين خودآگاهى از نظر فردى چون هيدگر اصل آغازين نيست. هيدگر معتقد است اصل آغازين همانا پرسش از وجودى است كه رفته رفته به دست فراموشى سپرده شده و نسبت آدميان با وجود گسسته شده است. اين نسبت از نظر هيدگر در تمامى جنبه هاى بشرى حتى مسائل دينى، فرهنگى، هنرى و... منقطع گشته است، چرا كه او حتى رابطه خدايان يونانى با بشرى را كه سر در آسمان آنها داشتند را جدا افتاده مى بيند، خدايانى كه روزگارى با آنها مى زيستند و البته مى مردند. از نظر هيدگر اين جدايى از وجود اصيل و آرخه يونانى باعث شده كه حتى ساحت قدسى به روى انسان بسته شود. همه اين ها شايد به دليل جدايى انسان سوژه از وجود اصيل و ساحت قدسى رخ داده باشد. انسانى كه آرزوى چيرگى و احاطه بر طبيعت را همواره در عصر مدرن در خيال خود مى پروراند. لذا مشكل از نظر هيدگر، دكارت و انديشه هاى او يا هوسرل و... نيست، بل مشكل قطع ارتباط با اصل وجود است. اصلى كه هراكليتيان و پارمنيدسيان به خوبى با آن مى زيستند. حال پديدارشناسى از نظر هيدگر بايد از وجود و نه از موجود، چنانكه فلاسفه عصر مدرن آغاز كردند، آغاز گردد. بدين معنى ما نبايد به پديدار، بل بايد به ريشه وجودى پديدار رجوع كنيم و بايد به عين اشيائى كه براى هوسرل در پرانتز قرار مى گرفت، چنگ بيندازيم. البته همانطور كه مسلم است از ديدگاه هيدگرى باز تنها موجودى كه مى تواند پرسش از وجود كند همانا دازين است، دازينى كه شايد تداوم همان من انديشنده هوسرلى باشد. البته هيدگر هرگز داعيه اقامه برهان و ايجاد روشى جديد را ندارد، بلكه او به دنبال باز كردن اذهان است تا مگر نورى از وجود بر آنها تابيدن گيرد و راه تفكر آينده بر ايشان گشايش يابد. عصر ما عصرى است مبتنى بر انسان مدارى. تفكر اومانيستى اى كه با دكارت آغاز مى شود، بشر انديشنده را در رأس قله هستى مى نهد تا بدان وسيله بشر آرمان هاى خود را رنگ و بويى تازه ببخشد. اين انسان مدرك بر آن است كه با انديشه اش دنياى ظلمت زده خويش را به چلچراغى ابدى مبدل نمايد. البته فلاسفه غربى بعد از رنسانس نوعاً به دنبال فلسفه اى بودند كه در آن بتوان بدون پيش فرض فلسفه ورزى كرد؛ اما اين هدف اغلب به گمراهى كشيده مى شد چرا كه بدينسان برخى از خداشناسى وحيانى سنتى به سكولاريسم گراييدند؛ امرى كه بعد ها توسط متفكرى چون هيدگر مورد سرزنش قرار گرفت. به هر حال ما اگر در تفكرانسان مدرن به دنبال حقيقت هستيم، آن حقيقت در جايى جز نزد خود ما (انسان انديشنده) به هيچ وجه قابل حصول نخواهد بود؛ به اين ترتيب حقيقت و معيار حقيقت يك چيز مى شود و آن چيزى نخواهد بود مگر من استعلايى؛ «من»اى كه حقيقت هر امر ديگر و حتى افاده هر امر ديگر همچون جهان نيز، در زندگى آگاهانه او رقم خواهد خورد.
|