دوشنبه ۱۰ دى ۱۳۸۶ - ۲۰ ذيحجه ۱۴۲۸
Mon, Dec 31, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
نگاهى به مجموعه داستان «در گريز گم مى شويم» محمد آصف سلطان زاده
نگاهى به فيلم تسوتسى به انگيزه نمايش عمومى در ايران
نگاهى به مجموعه داستان «در گريز گم مى شويم» محمد آصف سلطان زاده
روايت آتش ، روايت خون
338268.jpg
[يزدان سلحشور[

* يك
«- دريا... دريا، عجب جايى است. من از دريا مى آيم، درياى بيكران. راهى دور و دراز را پيمودم تا رسيدم به رودخانه. چه مواج و خروشان. آمدم و آمدم تا رسيدم به جويبارى كه دوطرفش پربود از سبزه و درخت. آن را هم گذر كردم تا رسيدم به اينجا...
اين را ماهى كوچكى مى گفت كه در روى سنگريزه هاى سفيد كف كاريز شنا مى كرد. ماهى سرخ رنگ بود با خال هاى سفيد ريز كه يك دم آرام و قرار نمى گرفت. مرتب باله هاى خوش رنگش را تكان مى داد و بالا و پائين مى پريد.
همان طورى كه در كنار كاريز دراز كشيده بودم سرم را فرو برده بودم در آب كاريز. ماهى همچنان حرف مى زد. به او گفتم: دريا كه اين قدر زيباست، تو چرا نماندى و از آنجا آمدى
آمد و نوك دماغم را دندان گرفت. سر از آب بيرون آوردم و خنديدم. دريا كنار آب ايستاده بود و نگاهم مى كرد. او هم خنديد. دو سال از من كه هفت سال بيشتر نداشتم، كوچك تر بود.
- بيا اينجا، ماهى قصه دريا را مى گه...»
محمد آصف سلطان زاده در مجموعه داستان «در گريز گم مى شويم» راوى روزگار جنگ است در كشورى همزبان كه سال ها يا به جنگ داخلى گرفتار بوده يا به جنگ خارجى يا به هر دو؛ و از خلال اين جنگ ها، ادبياتى زاده شده كه بسيار متفاوت است با ادبيات پارسى روزگار «ظاهرشاه» و در حوزه ادبيات داستانى، گاه در كيفيت مدعى همسنگى با ادبيات داستانى معاصر و «به روز» ايران است كه البته ادعاى نادرستى نيست.
«... چقدر زندگى در زمين خاكى سخت است. بخصوص كه در جنگ باشى و ناامنى. و چقدر جنگيدن در آنجا دشوار است، آن هم در شرايطى نابرابر. از وقتى كه يادمان مى آيد، دشمن هميشه قوى بوده و تا دندان مسلح و ما ضعيف و با اسلحه ابتدايى. تنها راه چاره اين كار، جنگ است و گريز. بجنگى و بگريزى. كمين بكشى و وقتى ديدى دشمن سرمى رسد و غافل است، آنگاه سر از سنگر برمى دارى و يك حمله و سپس گريز. اگر دشمن با جيپ گزمه بيايد، سرراه كمين مى كشى و وقتى به قتلگاه رسيد، برمى خيزى و يك نارنجك به درون جيپ نظامى پرتاب مى كنى و سپس با مسلسل يك رگبار و گريز. دشمن تا بيايد و حواسش را كه حسابى پريشان شده، جمع كند، خودت را به جايى امن رسانده اى... يا وقتى ديدى دشمن نه گزمه مى فرستد و نه حمله مى كند، مى روى سراغ پايگاه شان و يك حمله مى كنى با راكت انداز، يا الوانداز، يا توپ ،۸۲ هاوان غره نى و سپس فرار... تنها روش مبارزه با دشمن قوى همين است...»
تشريح پشت تشريح، توصيف پشت توصيف، انگار «متن» به توپ بسته شده؛ «توپ و صف» لابد! البته «فضا» ساخته مى شود. «اطلاعات» مثل «دواير كوچك روايى» به متن جذابيت مى دهد. گرچه «مثل» نه «خودش» چرا كه «دواير كوچك روايى» در «وضعيت اوليه» شكل مى گيرند و در «وضعيت ثانويه» پايان مى گيرند. اما «اطلاعات» در «وضعيت اوليه» به سمت تكميل «وضعيت اوليه» حركت مى كنند و اين «كمال» كه درواقع «كمال واقعى» نيست در ذهن خواننده به حيات خود ادامه مى دهد تا جايى در «متن» متصل شود به «اطلاعات» ديگرى كه در عين «وضعيت اوليه» بودن بايد نقش «وضعيت ثانويه» را براى اولى بازى كند؛ اگر چنين نشود چه ! شما با داستان روبه رو نيستيد!
«... ولى وضعيت ما اين طور نبود. اگر اين طورى مى بود عين خوشبختى بود. جنگيدن در منطقه ما كه كوهستانى نبود خيلى سخت بود. سرتاسر منطقه را كه نگاه مى كردى، دشت بود و دشت. فقط دردوردست ها كوه هايى كه مثل رنگ آسمان آبى مى زدند، ديده مى شد. در چنين جايى جنگ واقعاً سخت بود. هيچ جايى نبود كه بشود در آن پناه گرفت. به جز چند تا تك درخت كه حتى براى گنجشك ها هم نمى توانستند پناهگاه خوبى باشند از دست زاغ ها، چه برسد به... پس از فرار هر قدر هم كه از دشمن دور شده باشى، كافى است كه دشمن بنشيند، تفنگ دور زن را روى دست بگذارد و نشانه برود، ماشه را بكشد. تق... تا آخر دشت هم كه گريخته باشى، گلوله مى آيد و مى آيد و تلپ مى خورد به تخته پشت ات و به زمين مى اندازدت...
و من همين حالا به زمين افتاده ام، تفنگم هم چند قدم آن طرف تر. گلوله به پشت شانه ام خورده است. از دردى كه از آنجا شروع مى شود و بعد در سرتاسر بدنم پخش مى شود، مى فهمم. نه، نبايد زخمش كارى باشد. همان طورى كه به پشت افتاده ام، آسمان در چشم من است آبى آبى. و باز مرا به ياد دريا مى اندازد و دنياى زير آب...»
گاهى اطلاعاتى كه در متن مى آيد به قصد «خدعه» است؛ «خدعه»ى نويسنده به خواننده كه همه چيز را مى داند و مى تواند سطور بعدى را حدس بزند، اما نمى زند. چه چيز را بايد حدس بزند چه حقى دارد كه حدس بزند حدس زدن حق خواننده نيست، حق خواننده «حدس نزدن» است. براى ماندن در تعليق و گاه اضطراب و گاه اضطرار. تمام فضاى حاصل از «اطلاعات خدعه» صرف «ضد» خود مى شود يعنى «نشدن»، «نبودن» يعنى تيرى در دشت بيايد و صاف بخورد به شانه ات. نه كمين نه حمله. تنها خاطره هفت سالگى ات بماند و آرزوهايت كه كاش منطقه ات كوهستانى بود.
«... بايد برخيزم. نبايد همين طور افتاده بمانم. اين از هر شكستى افتضاح تر است كه بيايند و زنده آدم را بگيرند. تفنگم را برمى دارم. آن را ستون بدنم مى سازم و به پا مى ايستم. آن دورها يك ستون سرباز به طرف من مى دوند. من هم شروع مى كنم به دويدن... گلوله اى انگار به بازوى راستم مى خورد كه تفنگم را از دستم مى پراند. لگدش آن قدر قوى است كه حتى خودم را نيز چند قدم دورتر مى اندازد. وقتى برمى خيزم، سربازان را مى بينم كه رديف درحالى كه تا زانو درگندمزار هستند، پيش مى آيند. باز شروع مى كنم به دويدن، اين دفعه در وضعيتى نامتعادل، جاى زخم را با دست چپ گرفته ام... مادر به من گفت: برو با بچه ها بازى كن... ديگر نروى پيش ماهى ها... غرق مى شى...»
داستان «دريا... دريا» داستان تيرخوردن يك رزمنده افغان است كه براى جنگيدن نياز به توضيح ندارد. نمى خواهد بگويد چرا بايد بجنگد انگار از بچگى جنگيدن وظيفه اش است و دشمن، دشمن است. دنيا برايش دوطرف دارد: طرف خوب ها كه خودش و مادرش و خانواده اش و همه آنهايى هستند كه با طرف بدها كه سربازها هستند - سربازهاى خارجى، سربازهاى طرف خارجى ها- مى جنگند. اين وضعيت «تعريف نشده» به نظر مى رسد كه ازفرط «تعريف نشدگى» بدل به «دليل اولا» شده است؛ ما آن را مى پذيريم چون همه دلايل ديگر از دل آن زاده مى شوند. هر وضعيتى محصول اين وضعيت است. هر شخصيتى، هر زمانى هر مكانى در آن شكل مى گيرد در آن حيات مى يابد. اين ادبيات همچون ادبيات مقاومت فرانسه در بند توضيح بدى آلمان هاى اشغالگر و دليل جنگ نيست. همين است كه هست! اگر نكشى كشته مى شوى و تنها پشتيبانت خاطره يك ماهى ست.
شخصيت داستان «دريا... دريا» از «آب» خاطراتش، مى رسد به «آب» چاهى كه خودش را مى اندازد آن تو.
«كله ها از دهانه چاه پس مى كشند و سپس دستانى كه با مسلسل پيش مى شوند. خودم را به ديواره چاه مى چسبانم و مى فشارم. رگبارى از گلوله ديواره ها را گل پران مى كند و آب را به اطراف مى پاشاند. اين پشنگ آب است يا گلوله هايى كه به روى شانه هايم مى خورد، كه اين چنين نفس را بند مى آورد ...
آن طرف تر، در ديواره چاه، شكافى مى بينم كه آب در آن جارى است و فقط به اندازه يك كله فضاى خالى روى آب دارد... از شكاف پيش مى خزم. تركيدن نارنجكى در پشت سرم، آب را موج مى دهد... ماهى ها در آب مى زيند، فارغ از هر چيزى در آن بالا. در دنياى جديدى در ته آب... نفس مى كشم و آب ريه هايم را پر مى كند... مى دانم همين طور كه بروم، آب به جويبارى مى ريزد و آن هم به رودخانه اى و رودخانه را كه رد كنم، به دريا مى رسم، آن جايى كه دريا چشم به راه من است. درياى صاف و روشن مرا به خودش مى خواند.»
اتصال «آب» خاطرات به «آب» چاهى كه قتلگاه شخصيت است پيوند ذهنيت با عينيت است؛ گرچه همان «تفنگ» مشهور روى ديوار هم هست كه چخوف مى گفت اگر اول نمايش ديدى اش آخر نمايش بايد شليك شود. سلطان زاده تفنگ را شليك مى كند.
* دو
«زبان» گرچه در داستان هاى سلطان زاده «ويژه» نيست [و اگر «غيرمعمول» است به دليل حالت بينابينى آن است كه در ميانه زبان امروز پارسى ايرانى و زبان پارسى معمول افغان ها در نوسان است] اما «سهل» است و در تداوم بخشى به مسير روايت، ممتنع. «زبان» سد نمى كند مسير روايت را كه بايستى و نظاره كنى كه «به به، چه سرى چه دمى عجب پايى» تا «قالب پنير روايت» رها شود و نويسنده مغبون؛ اشتباهى كه چند دهه اى است به آفت داستان پارسى ايران بدل شده و «زبان محورى» جاى «شخصيت محورى»، «وضعيت محورى» را گرفته است و جذابيت داستانى بدل به كسالت داستانى و گاه بدتر از آن، بدل به «كسالت معمارفتارى زبان» شده است. سلطان زاده نه تنها با «زير و زبر» داستان آشناست كه در كاربرد اين «زير و زبر» خوش دست هم هست؛ گرچه از ساده ترين شگردها بهره مى گيرد كه ازجمله آنها كاشتن يك نشانه يا چند نشانه در مسير شكل گيرى داستان است تا با «نشانه هاى همزاد» ضربه پايانى را شكل مى دهد اما از ياد نبريم كه همين شگردهاى ساده، با كاربرد «درست» شان مسير امروز داستان كوتاه جهان را تعيين مى كند و البته، متأسفانه در ايران، كمتر نويسنده اى [مگر خواص و استخوان خرد كرده ها] بر اين شگردها مسلط است. «بهانه هاى روايت» در اين كتاب، شگفت انگيز نيستند. اما كارسازند مثل همان «ماهى و آب» داستان «دريا... دريا»؛ اما ويژگى مهم «بهانه هاى روايت» سلطان زاده در «رها نشدن» است و تبديل به عنصر حياتى روايت شدن. بهانه هاى روايت، عموماً حكم سلام و احوالپرسى پيش از قرض گرفتن را دارند! مهم سلام و احوالپرسى نيست. مهم قرض گرفتن است! اما اگر كسى كه به شما قرض مى دهد، تصور كند كه شما براى احوالپرسى از مريضى پدرش، به سراغش رفته ايد نه براى قرض گرفتن، شما برنده ايد! نويسنده «درگريز گم مى شويم» اين را دريافته و خواننده را مجاب مى كند كه بهانه روايت اش همان «وضعيت داستانى» ست. اين حركت ايجابى، نه به كرشمه زبان، كه به «خدعه» انجام مى شود. آنقدر اطلاعات متناقض در متن وارد مى شود كه دلايل واقعى، اطلاعات واقعى، انگيزه هاى واقعى، بهانه هاى واقعى چون برگه هاى كاغذ در هم «بر» مى خورند و خواننده بايد پيش از رسيدن به پايان داستان- به شانس و اقبال- به يكى چنگ بزند تا شايد «مدرك مهم كشف» باشد. «دوتايى پشه» چنين عملكردى را داراست و چون بازى مرگبار «رولت روسى» در فيلم «شكارچى گوزن» مايكل چمينو، شما را نيز وارد اين بازى مى كند و در پايان، برنده كيست بازنده كيست
«... نبايد دست خودم را رو كنم. حريف مى خندد: پروا ندارد. اين دو تايى پشه گرچه به درد من نمى خورد ولى من آن را نگه مى دارم.
و مى گذارد لاى پرهايش. سند رهايى من در دستان او است. پرهاى باطله را مرتب مى كند و مى گذارد روى قديفه. بازى را از نو شروع مى كنيم.»
* سه
داستان هاى سلطان زاده، داستان هاى موجزى نيستند اطناب دارند و اين اطناب از نوع «ساختارى» ست نه «ضعف تأليفى»؛ ساختار اين داستان ها بر اطناب بنا شده و لاجرم «حكايتى» كه بايد و مى تواند در يك سوم چنين متنى روايت شود، بى آنكه به كنش داستانى چيزى بيفزايد و بر مفاهيم يگانه، مفاهيم چندگانه را بيارايد، بر هر وصف، وصفى تازه اضافه مى كند كه مى تواند در همان يك وصف هم خلاصه شود كه نمى شود؛ گرچه اين نوع نوشتن، خواننده ايرانى و افغانى را خوش آيد اما به طور مسلم نمى تواند برابر ايجاز لااقل داستان هاى انگليسى زبان چندان دوام بياورد و از اين بار گران برابر «سبك بارى آن داستان ها» برهد.
«... چاره اى ندارم. بايد بروم. اتاق را قفل مى كنم و راه مى افتيم. چقدر قوانين وضع شده در بين خويشان، خشن وظالمانه است. فكر اين را نمى كنند كه حداقل طرف را نبايد اين چنين بى رحمانه و آن هم در شب كه خسته و كوفته از كار برگشته، خبر كشته شدن يا فوت اعضاى خانواده اش را بدهيم. اصلاً به كسى چه مربوط كه چه كسى براى خانواده اش ختم مى گيرد يا نه...»
و نويسنده البته مى تواند به راحتى بگويد به كسى چه مربوط كه موجز است يا نه ! اطناب دارد يا نه ! اكثر كه اين طور مى نويسند و اغلب كه اين طور مى پسندند؛ اما آن كس كه نگاه داستانى اش را به اين پايه مى رساند، اگر نگويد رواتر است؛ و رواتر آن باشد كه به استعداد خود پشت نكند؛ آن را دريابد و به افق هاى دورتر بنگرد. افق هايى كه دورنماى آنها موفقيت به عنوان يك نويسنده افغان مستعد نيست بلكه موفقيت به عنوان نويسنده اى است كه پيش از مليت اش، اثرش مطرح مى شود.
نگاهى به فيلم تسوتسى به انگيزه نمايش عمومى در ايران
مسيح باز مصلوب
338232.jpg
] مهرزاد دانش ]

سينماى آفريقاى سياه، به دليل پيشينه عميق و طولانى كه در امر استعمارگرى آن وجود داشته است،كمتر مواجهه اى با پديده سينما در قياس با بسيارى از ديگر كشورها در آن به چشم مى آيد و از اين حيث، توليد فيلمى مانند تسوتسى كه در سال ۲۰۰۶ برنده اسكار بهترين فيلم غيرانگليسى زبان شده است، اهميت مضاعف پيدا مى كند. البته سابقه حضور سينما در آفريقا به قدمتى نزديك به ۱۰۰ سال مى رسد؛ اما بيشترين فعاليت ها در اين زمينه معطوف به كشورهاى آفريقايى فرانسه زبان نظير سنگال، بوركينافاسو، نيجر، كامرون، ولتاى عليا و مالى (و البته كشورهاى عربى مثل الجزاير و تونس و مراكش) بوده است كه در اين مدت نام هايى از قبيل سمبنه عثمان (از سنگال)، ادريس اوئو رائوگو (از بوركينافاسو)، مرهونرو (از موريتانى)، سليمان سيسه (از مالى) و... سينماى آفريقا مطرح بوده اند. اما برخلاف فرانسه و بلژيك كه در مستعمرات آفريقايى شان از فعاليت هاى فرهنگى همچون سينما حمايت هايى به عمل مى آمد، تشكيلات استعمارى انگلستان تمايلى به حمايت از گسترش صنعت بومى فيلم در اين قاره نداشت و عمدتاً آموزش هايى محدود در ابعاد فنى را در پيش گرفتند و هيچ توجهى به آموزش كارگردان ها و تهيه كنندگان و بازيگران آفريقايى نكردند و از همين رو حتى امروزه نيز آفريقاى انگليسى زبان در توليد فيلم هاى بلند سينمايى، نسبت به آفريقاى فرانسوى زبان بسيار عقب مانده است كه تازه آن نيز عمدتاً در اتيوپى و غنا و كنيا و سومالى متمركز شده بوده اند و در آفريقاى جنوبى شاخص ترين فيلمسازان، آناتت سينگ بوده است كه فيلم بلندش سارا فينا از هر دو جنبه هنرى و گيشه اى به توفيق دست يافته است. تا قبل از برچيده شدن نظام آپارتايد در آفريقاى جنوبى، اين كشور نيز مثل اغلب سرزمين هاى اين قاره به دليل دست و پا زدن در فقرى فراگير، تعامل بسيار كمى با سينما برقرار ساخته بود. اما پس از دهه ۸۰ و ۹۰ نيز پيشرفت بسيار سريع و همه جانبه اى رخ نداد. همان مقدار اندك فيلم ها نيز واجد تقابل هايى تكرار شونده از قبيل سنت در برابر مدرنيته، روستا در برابر شهر، فرهنگ بومى در برابر تحصيلات غربى، ارزش هاى جمع در برابر فردگرايى بودند كه البته بعضاً سنت هاى زيبايى شناسى آفريقايى (مثل قصه گويى شفاهى) را هم در خود مى گنجاندند و يا اشاراتى به اسطوره هاى ملى و بومى به عمل مى آوردند.
در تسوتسى نيز اين تقابل ها جايگاه هايى را به خود اختصاص داده اند. مثلاً فقر فرهنگى و اقتصادى آدم هاى قصه درست در پيش زمينه دورنمايى از شهر ژوهانسبورگ مطرح مى شود كه تداعى بخش همان بحث فقر و غنا از يك سو و حاشيه و مركز از سوى ديگر است و يا تمايل يكى از اعضاى باند تسوتسى به علم آموزى بعد ديگرى از اين دوگانگى را نشانه مى رود: جهل در برابر علم. اما اين مباحث در واقع در حاشيه تسوتسى قرار گرفته اند و متن اصلى كار در فضايى ديگر ترسيم شده است. شايد از همين روست كه برخى از منتقدان گاوين هود را به سبب نپرداختن به محورهاى استعمارى كشورش، مورد انتقاد قرار داده اند و فيلم تسوتسى را در راستاى اهداف سياسى سينماى غرب و تمايلات استعمارجويانه اش مى انگارند. اگرچه با توجه به تغييراتى كه گاوين هود در منبع اقتباسش، يعنى رمان تسوتسى اثر آتول فوگارد (نويسنده سرشناس آفريقاى جنوبى) كه در سال ۱۹۸۰ عرضه شد، انجام داده است و دوران قصه اصلى را كه در سال ۱۹۶۰ مى گذرد به دوران پس از آپارتايد منتقل ساخته است و به همين مناسبت كمتر خبرى از پس زمينه هاى سياسى و اجتماعى در آن به چشم مى خورد (تنها آدم سفيد پوست فيلم، رئيس پليس است كه آن نيز نقشى را در مناسبات اجتماعى اثر ايفا نمى كند)، اين تأويل همه بدبينانه تا حدى متكى به قرائن واقعى انگاشته مى شود؛ اما مى توان تسوتسى را فارغ از اين سياست جويى ها نيز ملاحظه كرد و امتيازهايى را برايش قائل شد. در واقع فيلم تسوتسى بيش از آن كه به روابط بيرونى آدم ها و موقعيت هاى پيرامونى شان نظر داشته باشد، به يك جور درون گرايى شخصيتى نائل آمده است و از سطح جامعه به موضوع فرد خود را منحصر كرده است. اين رهيافتى است كه اتفاقاً در كمتر فيلم آفريقايى مشاهده مى شود و از اين حيث حتى تسوتسى را مى توان فيلمى ممتاز به حساب آورد كه فارغ از هژمونى سياست زده جامعه، رويكردى معناگرايانه را آغاز كرده است.
واژه معناگرايانه عمداً گزينش شده است تا مخاطب اين جايى در برخورد با فيلمى مانند تسوتسى، حس مشترك بيشترى را در تأثيرپذيرى از اله مان ها و عناصر معطوف به زمينه هاى استعلايى اثر در خود شكل بخشد. فيلم تسوتسى حكايت رستگارى يك انسان است و فرآيند اين رستگارى در بسترى شكل مى گيرد كه ناظر به اتفاقات و رويدادهايى خاص است به آن سان كه گويى هر يك از اين حوادث، متكى به اراده اى نامريى و از پيش تعيين شده است. بدين ترتيب اين زنجيره اتفاقات قهرمان قصه را به سوى فرجامى هدايت مى كنند كه در تقابل با موقعيت پيشين اوست و حكايت از يك جور تحول شخصيتى دارد. اگرچه اين تحول در قياس با زمان ۹۴ دقيقه اى فيلم تا حدى سريع رخ مى دهد، اما رو به باسمه اى شدن نمى برد و در زمينه اى از تمهيدات مفهومى و فرمى طريق فيلمساز تكوين پيدا مى كند.
اين روند از همان سكانس نخست فيلم آغاز مى شود، سكانسى كه انگار قرار است به نوعى معرف اوضاع و احوال آدم هاى قصه باشد. دوستان تسوتسى مشغول قمار هستند، اما خود او كنار پنجره به افقى نامعلوم نگاه مى كند. اين تمايز كه به خوبى در ميزانسن نيز جا افتاده است صرفاً گوياى موقعيت رهبرى تسوتسى و زيردست بودن بوستون، باچر و آئپ نيست بلكه نفس پنجره و تابيدن نور بر شخص تسوتسى قرار است شمايلى از آينده او را در تقديرى كه برايش ترسيم شده است پيشگويى كند. اين وضعيت در قبال ديگران نيز جارى است.
مثلاً آئپ در بازى از باچر رودست مى خورد و حرف نادرست او را در مورد حاصل جمع عدد پنج و چهار كه مى شود يازده قبول مى كند و بدين ترتيب تابع بودن شخصيت آئپ و ناراست بودن شخصيت باچر از همان آغاز معرفى مى شود و اين درحالى است كه بوستون با تذكر دادن اين محاسبه نادرست و ذكر حاصل جمع صحيح، شخصيت فرهيخته تر خود را به نمايش مى گذارد، و البته اين فرهيختگى بعداً در تهوع او در قبال قتل مرد ثروتمند در مترو به دست باچر و نيز تعرض كلامى اش به تسوتسى در رستوران و نهايتاً كناره گيرى اش از جمع بزهكاران شكل و شمايل جدى ترى به خود مى گيرد. درواقع اين بوستون است كه نخستين تلنگر را به تسوتسى وارد مى كند و هويت انسانى و پيشينه شخصيتى او را به چالش مى كشد. حاصل اوليه اين چالش، اگرچه ضرب و جرح شديد بوستون به دست تسوتسى است، اما تأثير عميق آن را بايد در اقدامات خلوت جويانه اى جست كه تسوتسى پس از اين واقعه انجام مى دهد. گريز او به وسط دشت در شبى بارانى و تداعى شدن موقعيت بچگى اش در اين ميان، تجلى ابتدايى همين تأثير است. فلاش بكى كه او به لوله هاى بزرگ فلزى و پنهان شدن در آن در ايام كودكى مى زند، يك جور برانگيختگى حس خفته معصوميت انسانى اوست كه در عين حال بعداً زمينه هاى روان شناسانه نيز به خود مى گيرد و بيمارى مادر، بدخلقى پدر و آسيب ديدن سگش را در كنار فقر مالى و وضع نا به سامان اقتصادى خانواده اش از مهمترين شاخص هاى شكل گيرى شخصيت بزهكار كنونى او معرفى مى كند.
استفاده گاوين هود از عناصر طبيعى مثل ماه در آسمان و نيز بارش باران در شبى كه تسوتسى پس از خلوت جويى اندك شبانه اش دست به سرقت اتومبيل زن سياهپوست مى زند، نشان از اراده اى دارد كه قرار است مسير زندگى او را به سمت و سويى ديگر تغييرجهت دهد. بدين ترتيب آسمانى بودن نمادهايى از قبيل ماه و باران، مكمل موقعيت دراماتيكى مى شوند كه تسوتسى را در مواجهه با نوزاد داخل اتومبيل قرار مى دهد و اين روند در واقع آغازگر همان ايده اى است كه از آن تحت عنوان آشناى معناگرايى ياد كرديم. تسوتسى از همين جاست كه اراده معطوف به اختيار و انتخاب خويش را با عناصر آسمانى پيوند مى زند و به جاى آن كه نوزاد را رها كند، با خود مى برد تا شايد بارديگر زندگى خويش را از دوران كودكى اش با خود مرور كند. نخستين شمايل اين بازخوانى زندگى، در رودررويى با مرد فقيرى است كه روى ويلچر نشسته است و گدايى مى كند. تسوتسى، سؤال اساسى زندگى خود را در جلوه اين مرد است كه مطرح مى سازد: چرا در چنين اوضاع و احوال رقت بارى بايد به زندگى ادامه داد و پاسخ مرد افليج قابل تأمل است. براى لذت بردن از تماشاى طلوعى ديگر از خورشيد. اينجاست كه تسوتسى فلسفه زندگى اش را از داروينيسم اجتماعى به سويى ديگر تغيير مسير مى دهد و به جاى عملى كردن ايده برترى فرد قدرتمند بر فرد ضعيف، جلوه هاى ديگرى از زندگى را جست و جو مى كند. مهمترين منبع اين جست و جو، شخصيت مريم است، زنى بيوه كه به فرزند نوزادش شير مى دهد و حضور تصادفى اش (يا بهتر بگوييم: تقديرى) در خيابان مشرف به منزل تسوتسى او را به صرافت مى اندازد تا نوزاد درون اتومبيل را هم به او بسپارد تا شيرش دهد. فيلمساز از اين موقعيت دراماتيك باز مفهومى استعلايى را
باز مى كاود. در نخستين رويارويى تسوتسى با مريم، سطل آبى كه در دستان مريم است به زمين مى افتد و آب روى زمين مى ريزد. جدا از نقش نمادين سقا بودن مريم، همين ريخته شدن آب در مقابل پاى تسوتسى را هم بايد در راستاى نظام مفهومى و معنوى اثر تأويل كرد و آن را هم قرينه با بارش باران در چند فصل
قبل تر - كه بدان اشاره رفت- دانست. انگار مواجهه تسوتسى با اين زن - كه نامش هم به شدت نمادين است - بخش ديگرى از روند تكاملى او را به سوى رستگارى تكميل مى كند. تسوتسى در منزل مريم معصوميت از دست رفته اش را به تدريج بازمى يابد تا آن جا كه از خشونت اوليه اش رفته رفته مى كاهد و سرانجام با رفتارى خواهشمندانه با او مواجه مى شود. شيشه هاى رنگينى كه به عنوان زينت آلات در منزل مريم آويخته شده است قرار است معرف همين دو بعد از شخصيت او باشند و از سمت تيرگى به سوى تلألؤ تغيير شمايل دهند. تسوتسى در منزل مريم، نام كودك را ديويد مى گذارد تا به نوعى كودكى خويش را در او بازجويد و تولد دوباره اى را براى خودش رقم بزند.
اين تولد دوباره در فصل آخر تجلى عينى به خود مى گيرد، زمانى كه ماه دوباره در آسمان مى درخشد و تسوتسى با تسليم كودك به والدينش و تسليم خودش در مقابل پليس، رفتارى ايثارگرانه از خود نشان مى دهد و حتى شمايلى شبيه به عيساى مصلوب -
آن جا كه دستانش را به دو طرف باز كرده است- پيدا مى كند. حالا ديگر نور كاملاً به او مى تابد و در قرينه با فصل ابتدايى فيلم كه تنها شعاعى از نور پشت پنجره فراگرفته بودش، اين جا غرق در نور رستگارى مى شود و غلبه رنگ آبى در فضاى بصرى صحنه در تقابل با رنگ زردى مى شود كه تا پيش از آن محل زندگى تسوتسى را چيره كرده بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |