|
|
|
تماشا
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تماشا
تصادف خوش يمن !
آن سال جوانترهاتصميم گرفتند شب عيد را حسابى جشن بگيرند. مادر دو تا از دخترها از من خواست آنها را با ماشين خودم ببرم، چون از رانندگى در شب مى ترسيد و زمين هم لغزنده بود. من آن شب قول دادم دخترهايش را به جشن ببرم. آن شب موقعى كه به كليسا مى رفتيم، دخترها در كنار من روى صندلى جلو نشسته بودند. از سربالايى جاده نگذشته بوديم كه متوجه شدم روى ريل قطار تصادفى رخ داده و تا آمدم به خود بجنبم و ترمز كنم، ماشين روى زمين لغزنده ليز خورد و با ماشين جلويى تصادف كرد. برگشتم تا ببينم بر سر دخترها چه آمده كه ديدم سر آن يكى كه كنار پنجره نشسته بود به شيشه جلو خورده و خون روى گونه هايش راه افتاده است. منظره هولناك بود. خوشبختانه يكى از رانندگان اطراف در اتومبيلش جعبه كمك هاى اوليه داشت. جلوى خونريزى را گرفتيم و او را به بيمارستان برديم. كارشناس اعلام كرد كه تصادف غير قابل اجتناب بوده است و كسى مقصر نيست، اما من دائم به يك دختر ۱۷ ساله جوان و زيبا فكر مى كردم كه بايد تا آخر عمرش با دو خراش عميق روى صورتش كنار مى آمد و اين حادثه درست موقعى پيش آمده بود كه مادرش او را به دست من سپرده بود. در بيمارستان احساس كردم كار بخيه خيلى طول كشيده است، براى همين علت را از پرستار پرسيدم. او گفت: « جراحى كه بخيه مى زنه، جراح پلاستيكه و داره سعى مى كنه رد زيادى روى صورتش نمونه.» خدا را شكر كردم كه به موقع به دادم رسيده بود. از اين كه با «دونا» در بيمارستان ملاقات كنم مى ترسيدم و گمان مى كردم مرا سرزنش خواهد كرد. چون شب عيد بود، بسيارى از بيماران را موقتاً به خانه هايشان فرستاده بودند و قرار بود جراحى هاى مهم تر را بعداً انجام بدهند، براى همين در بخشى كه دونا بسترى بود، بيماران زيادى حضور نداشتند. از پرستار درباره وضع روحى دونا سؤال كردم و او گفت: «بيمار نازنينى يه. مثل خورشيد، گرم و صميمى يه. او هميشه خوشحاله و درباره معالجه بيمارى ها سؤالات زيادى مى پرسه. حالا هم كه بخش خلوته و پرستارها با حوصله جوابشو مى دن.» به ديدن دونا رفتم و به او گفتم: «من واقعاً متأسفم كه اين حادثه پيش اومد.» دونا خنديد و گفت: «اشكال نداره. چيز مهمى نيست.» و بعد با هيجان درباره پرستارها و كارشان صحبت كرد. او بسيار خوشحال به نظر مى رسيد و با همه پرستارها دوست شده بود. دونا هميشه حادثه آن شب و ماجراى بسترى شدنش را براى همكلاسى هايش تعريف مى كرد. مادر و خواهرش هرگز مرا سرزنش نكردند، اما من از ديدن رد زخم روى صورت او واقعاً احساس گناه مى كردم. يك سال بعد از آن شهر رفتم و ارتباطم با دونا و خانواده اش قطع شد. ۱۵ سال بعد، كليسا از من دعوت كرد به عنوان مهمان ويژه در جلسه اى شركت كنم. در انتهاى جلسه مادر دونا آمد كه با من صحبت كند. بار ديگر خاطره آن شب و صورت پر از خراش دخترش جلوى چشمم مجسم شد. پرسيدم: «دونا چه مى كنه خوبه » از ته دل خنديد و جواب داد: «عالى يه! بعد از اون حادثه، تصميم گرفت پرستارى بخونه. براى همين هم به دانشكده پرستارى رفت و شاگرد ممتاز شد. بعد هم توى بيمارستان مشغول كار شد و با پزشكى ازدواج كرد كه خيلى به او علاقه داره. حالا هم دو تا بچه نازنين دارن و اغلب به من مى گه كه اون شب، بهترين شب زندگى اش بوده !»
|
|
|
|
|
زندگى را زيبا ببين
|
|
|
] لادن خضرى]
مادرم زياد مصيبت ديده بود. هنوز چند سالى از ازدواجش نگذشته بود كه پدر فوت كرد و مادر ناچار شد سال هاى دشوار ركود اقتصادى را به شدت كار كند تا بتواند ازمن و برادرم نگهدارى كند. دست هاى او مثل دست كارگران ساختمانى، خشن و پينه بسته بود، اما هرگز به ياد ندارم كه مادرم بيمار شده باشد. وقتى كه درس ما تمام شد و هر كدام سر خانه و زندگى مان رفتيم، مادر با چند دلخوشى كوچك، وقتش را مى گذراند. يكى از آنها تماشاى برنامه هاى تلويزيونى بود كه من برايش خريده بودم ، يكى هم اين كه من و برادرم، گاهى جمعه ها به او سر مى زديم. من از پوچى و بيهودگى زندگى ام به تنگ آمده بودم و تنها دلخوشى ام اين بود كه ساعات باقى مانده هفته را بشمارم كه كارم تمام شود و تعطيلى برسد. آن روز صبح هم ماشين را جلوى خانه قديمى مادر پارك كردم و ديدم كه او روى ايوان منتظر من نشسته است. مادر، اين خانه قديمى را خيلى دوست داشت. مثل هميشه كفش هايش از تميزى برق مى زد و كت و دامن مشكى و بلوز سفيدش، وقار خاصى به او داده بود. سنجاق سينه اى را هم كه چهل سال قبل روز مادر به او داده بودم، به يقه اش زده بود ؛ يك پرستوى كوچك نيلى رنگ كه روى آن با سيمى طلايى ، كلمه مادر حك شده بود. مادر هيچ وقت فرصت پيدا نكرد با من و برادرم زياد حرف بزند، ولى اگر به رفتار و گفتارش دقت مى كرديم، مى توانستيم اساسى ترين درس هاى زندگى را ياد بگيريم. مى دانستم اين چندساعتى راكه كنار هم هستيم ، براى مادر خيلى مهم است ، ولى هرچه سعى مى كردم اهميت آن را در وجود خودم درك كنم، نمى توانستم. من باور كرده بودم كه دنيا جاى زشتى است كه در آن فقط بايد جان كند. مادر طبق معمول موقعى كه سوارماشين من شد، گفت : «چه ماشين قشنگى دارى. » در حالى كه من به ماشينم، به عنوان يك ماشين قراضه ازكار افتاده نگاه مى كردم كه تازه ۱۲ قسط آن هم باقى مانده بود. كلام مادر سرشار از شادمانى بود، اما من فقط مؤدبانه پاسخش را مى دادم و هيچ دركى از اين شادمانى نداشتم. هنگامى كه به خانه بر مى گشتيم، عجله داشتم كه زودتر مادر را پياده كنم و به دنياى بيهوده خودم برگردم. مادر لابد داشت باز به جمعه اى فكر مى كرد كه تمام مى شود و او بار ديگر به تنهايى خود باز مى گردد من به چاله چوله هاى خيابان و خانه هايى كه احتياج به سفيدكارى و رنگ داشتند ، فكر مى كردم كه ناگهان مادر گفت: «ببين! قشنگ نيست » هرچه فكر كردم در آن خيابان پر از دود و چاله، چيز زيبايى نديدم. سعى كردم لحنم مؤدبانه باشد و پرسيدم: «چه چيزى قشنگ است » او با شادمانى يك كودك گفت: «علف ها ! ببين دخترم ! ببين علف ها چقدر زيبا هستند.» برگشتم تا به مسير انگشت چروكيده او كه تمام آثار ايثار و عشق و كار بر آن نقش بسته بود، نگاه كنم و چشمم به چهره روشن اش افتاد كه انگار پرنورتر و پرنورتر مى شد. در آن لحظه احساس كردم اين زيباترين چهره اى است كه در عمرم ديده ام. او واقعاً مسحور علف هاى كنار خيابان شده بود! ناگهان احساس كردم در مقابل روحى چنين لطيف، چقدر حقير و بدبخت هستم. نگاه شرمسارم را از چهره او برگرفتم و به علف ها خيره شدم. واقعاً زيبا بود. مادرم به من درس بزرگى داده بود. وقتى خداحافظى مى كردم، پرسيد: «انگار سرت خيلى شلوغه. باقى روز رو مى خواى چه كار كنى » و من گفتم: «مى خوام برم علف ها رو تماشا كنم.»
|
|
|
|
|
ولخرجى را ول كنيد
|
|
|
]مريم سادات كاظمى ]
«وقتى پاى خريد در ميان است، نمى توانم جلوى خودم را بگيرم. انگار وسوسه خريد از اراده من قوى تر است و نمى توانم از هر چه مى بينم صرفنظر كنم.» اين جمله اى است كه شايد شما هم تا به حال از بعضى خانم ها شنيده باشيد. اكثر خانم ها و دخترخانم ها بدون اين كه نيازى ضرورى داشته باشند، لباس، جوراب، كيف، دمپايى، زيورآلات مى خرند. علتى كه اغلب ذكر مى كنند هم اين است كه «اين وسيله زيباست، قيمت مناسبى دارد و نبايد از آن گذشت.» يا «بالاخره يك روز به درد مى خورد.» گاه حتى مدت هاى طولانى لباس ها و ساير وسايل استفاده نمى شود و فقط كمدها را پر مى كند، اما وقتى از جلوى ويترين مغازه ها عبور مى كنند، نمى توانند از نگاه كردن صرفنظر كنند و تسليم مى شوند و در اين هنگام حتماً! بايد خريد كنند. اما واقعاً پول خرج كردن چه لذتى دارد كه گاه با وجود اينكه چندان توان مالى بالايى نداريم، باز هم از اين كار دست برنمى داريم زيبايى يا جديد بودن يك وسيله تنها علت تمايل ما نيست بلكه «خريد كردن» گاه براى ما آنقدر خوشايند و شادى آفرين است كه وقتى مشتاقانه وسيله اى را مى خريم، تصور مى كنيم كه هيچ كس ديگرى مشابه آن را ندارد. بعضى از خانم ها براى فرار از ناكامى و سرخوردگى در عشق، يا مشكلات زودگذر و روزمره زندگى، به خريدن كردن روى مى آورند و به اين نحو خود را تسلى مى دهند. ميل به داشتن يك جنس مورد پسند، كشش به خريد را به وجود مى آورد كه در واقع مرهمى براى ناراحتى فرد به حساب مى آيد اما با خريد يك وسيله، شادى مربوط به آن هم تمام مى شود و غم و غصه دوباره به سراغ او مى آيد. حالا بايد دوباره به فكر يك شىء جديد و كاربرد آن بود تا اين شادى و هيجان بار ديگر زنده شود. درواقع اين افراد هيچ وقت از خريد سير نمى شوند! پول جزء لاينفك خريدهاست كه ما را به وسيله مورد علاقه مى رساند. اما گاه همين خريدهاى بى حد و مرز، ما را به سمت مشكلات شديد مالى مى كشاند. به همين علت بهتر است در مورد اين علاقه خود فكر كنيم. ايده «بى حساب خرج كردن براى خود» در واقع منشأ جنون خريد است كه فرد براى خود لذتى را فراهم مى كند. در غالب موارد اين حالت در كسانى ديده مى شود كه در دوران كودكى از داشتن وسايلى كه دوست داشته اند، محروم شده اند و يا خانم هايى كه همسران خسيس آنها بشدت مخارج منزل را كنترل مى كرده اند. به نظر مى رسد كه پول خرج كردن انتقام از گذشته و به علت احساس كمبود محبت از طرف والدين يا همسر است. خريد كردن حتى مى تواند حالتى از اعتياد نيز باشد كه فرد به محض اين كه وسيله اى را مى خرد، در فكر و آرزوى شىء ديگرى است اما براى ترك اين عادت مى توانيد اين توصيه ها را به كار بريد: ـ با دوستان به خريد برويد و نسبت به خريدهاى آنها خود را محدود كنيد و بى تفاوت باشيد. ـ براى اين كه يك شىء شما را وسوسه نكند معايب آن را به خود بگوييد. ـ هر بار كه به خريد مى رويد، تصميم بگيريد نيمى از وسايل انتخاب شده را بخريد و در اختصاص هزينه، تا حد ممكن سختگير باشيد. ـ ديدتان را نسبت به خود تغيير دهيد. دوستان شما متوجه خواهند شد كه به جاى اين كه شما را مظهر زيبايى و شيك پوشى بدانند، به خاطر چيز ديگرى به جز ظاهرتان، دوستتان بدارند.
|
|
|
|
|