دوشنبه ۱۰ دى ۱۳۸۶ - ۲۰ ذيحجه ۱۴۲۸
Mon, Dec 31, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
خاطرات و مخاطرات
۶ماه زندان براى سرقت ۲ هزار تومان
] فاطمه وثوقى [

پسرك دستبند به دست همراه افسر پرونده وارد شعبه ۱۱۸۳ دادگاه جرائم اطفال شد. در حالى كه رنگ صورتش پريده بود ، قاضى دادگاه دقايقى پس از مطالعه پرونده به پسر نوجوان گفت: به چه دليل به اين پيرمرد -اشاره به شاكى پرونده- در پارك حمله كردى شهاب هم در پاسخ گفت: ۱۵ ساله بودم كه پدر و مادرم پس از سال ها زندگى مشترك به علت اختلاف هاى شديد خانوادگى از هم جدا شدند. مادرم هميشه اصرار داشت براى زندگى به خارج از كشور برويم. اما پدر به هيچ عنوان موافق نبود و زير بار حرف مادرم نمى رفت. از همان موقع مشاجره و درگيرى پدر و مادرم شدت گرفت. خانه مان ميدان جنگ شده بود بالاخره پدرم به خاطر اصرار و پافشارى مادرم او را طلاق داد. بدبختى و دربدرى من هم از همان موقع شروع شد.
پدرم پس از سه ماه با منشى شركتش كه دختر جوانى بود ازدواج كرد . همان موقع نامادرى ام كه چشم ديدن مرا نداشت از پدرم خواست تا سرپرستى مرا به مادربزرگم بسپارد. تنهايى، غريبى و اوضاع به هم ريخته زندگى بشدت آزارم مى داد. مادربزرگم كه مادرم را عامل بدبختى همه مى دانست دائم به او ناسزا مى گفت و سر من هم غر مى زد. از تنهايى و بى كسى خسته شده بودم. به همين خاطر هم ميلى براى درس خواندن نداشتم. افسرده و رنجور شده بودم. نه مادرى داشتم كه با او درددل كنم نه پدرى كه بتوانم به او تكيه نمايم. سرانجام به خاطر رفتارهاى بد مادربزرگم -مادر پدر- از خانه اش فرار كردم چند شبى با وحشت و دلهره در پارك مى خوابيدم تا اين كه يك روز با پسر جوانى به نام «سعيد» آشنا شدم. او با چرب زبانى و به بهانه اين كه مى خواهد كمكم كند مرا خام كرد و به خانه اش برد.
طى چند روز متوجه شدم در دام سعيد كه فروشنده مواد مخدر «كراك» بود اسير شده ام. اما جرأت نداشتم به او اعتراض كنم. چون او تهديدم كرده بود كه مرا به جرم حمل مواد مخدر تحويل مأموران خواهد داد. اوايل سعى داشتم خودم را آلوده مواد نكنم اما با اصرارهاى شديد سعيد من هم «كراك» مصرف كردم.
بدين ترتيب سعيد نامرد مرا در دامى كه برايم پهن كرده بود اسير كرد. مدتى بعد هم با زور او و براى پول درآوردن مجبور به فروش مواد مخدر شدم اما كابوس هاى شبانه رهايم نمى كرد. بشدت دچار عذاب وجدان شده بودم. چرا كه دختران و پسران هم سن و سال خودم را آلوده مواد كرده بودم اما چاره اى نداشتم. كم كم مصرف خودم هم بالا رفت و ناخواسته يك معتاد حرفه اى و پرمصرف شدم. از طرف ديگر به خاطر اختلاف هاى مالى پس از جر و بحث، سعيد هم مرا از خانه اش بيرون انداخت. ديگر سرپناهى نداشتم تا به آنجا پناه ببرم. روى بازگشت به خانه مادربزرگم را هم نداشتم. چند روزى با پول هايى كه از قبل پس انداز كرده بودم «كراك» خريدم تا اين كه پس اندازم تمام شد. آن روز حالم خيلى بد بود و نياز شديدى به مواد داشتم، هر طورى بود مى خواستم مواد تهيه كنم، «خمار خمار» بودم.
هيچ كدام از فروشنده ها هم حاضر نبودند جنس نسيه بدهند. همان موقع پيرمردى را از دور در پارك ديدم كه ساعت ها آنجا نشسته بود. اختيارم را از دست داده بودم . براى تأمين مواد حاضر به هر كارى بودم.
به طرف پيرمرد رفتم و روى نيمكت كنارش نشستم. پارك خلوت بود، همان موقع با كاردى كه همراه داشتم او را تهديدكرده خواستم تمامى پول هايش را به من بدهد. او هم دو هزار تومان بيشتر نداشت و براى نجات جانش آن را به من داد. پول مصرف يك وعده ام تهيه شد. با عجله از فروشنده اى كه در پارك بود «كراك» خريدم و مصرف كردم. دوباره به همان پارك برگشتم. شب روى يك نيمكت خوابيده بودم كه توسط مأموران دستگير شدم. همان موقع فهميدم پيرمرد بلافاصله با مراجعه به كلانترى ۱۵۱ يافت آباد از من شكايت كرده است. آن شب پدرم را بعداز چند ماه در كلانترى ديدم. صورتش چروكيده بود، خودش را سرزنش مى كرد اما سرزنش هايش بى فايده بود چون زندگى من تباه شده بود . مادرم هم وقتى فهميد من از خانه مادربزرگم فرار كرده و اسير اعتياد شده ام بلافاصله به ايران بازگشته. اما دوست ندارم او را ببينم چون پدر و مادرم مرا رها كردند و به دنبال زندگى خودشان رفتند.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات متهم و شاكى پرونده، پسر نوجوان را به شش ماه حبس محكوم كرد.
خاطرات و مخاطرات
پاداش شب عيد
338256.jpg
] فرناز قلعه دار [

۲۸ اسفند چند سال قبل در حالى كه به عنوان افسر تحقيق در اداره آگاهى خدمت مى كردم يك دزد خانه را دستگير كرديم. بعد هم او را با خود به اداره آگاهى آورديم. او در جريان بازجويى ها به سرقت از ۵ خانه اعتراف كرد. حس خيلى خوبى داشتم. خوشحال بودم از اين كه با دستگيرى اين قبيل افراد آمار سرقت در ايام تعطيلات نوروز كاهش مى يابد.
پس از ثبت اعتراف هاى دزد تصميم داشتم او را به دادسرا بفرستم اما ناگهان از خود پرسيدم اگر او را به دادسرا بفرستم، با توجه به تعطيلات
چند روزه عيد نوروز به طور قطع وى در جلسات بازجويى منكر سرقت ها مى شود. به همين خاطر تصميم گرفتم تا موضوع هنوز داغ است متهم را براى شناسايى محل هاى سرقت ببرم و با مدرك و سند كافى وى را به دادسرا بفرستم.
پس از مراجعه به سه خانه كه مورد دستبرد قرار گرفته بود براى شناسايى چهارمين خانه به يكى از محله هاى خيابان شريعتى تهران رفتيم. دزد حرفه اى پس از نشان دادن خانه اى ويلايى گفت: از اين خانه هم يك دستگاه ويدئو، مقدارى طلا و لوازم خانگى دزديدم.
براى اطمينان از درستى ادعاى دزد به در خانه مورد نظر رفتم. زنگ زدم و چند لحظه بعد زن جوانى در را باز كرد. بعد از سلام و معرفى خودم از او درباره سرقت از خانه شان سؤال كردم.
او نيز با تأييد موضوع گفت: بله حدود سه ماه قبل از خانه مان دزدى شد و مقدارى لوازم خانه، همراه پول و طلاهايمان سرقت شد.
با خوشحالى به زن جوان گفتم: مى خواهم به شما عيدى بدهم. دزد خانه شما دستگير شده و اعتراف هم كرده است.
با شنيدن اين حرف، زن كه حسابى شوكه و دستپاچه شده بود گفت: كجاست دزد خانه ما كيه
گفتم: آرام باشيد همين جاست داخل خودرو نشسته.
زن بلافاصله با ديدن دزد كنار مأمور داخل خودرو پليس ناگهان به گريه افتاد و با عجله به داخل خانه برگشت.
ديدن اين صحنه آن قدر برايم عجيب بود كه تا چند دقيقه همان جا ايستادم.
بعد دوباره زنگ را به صدا درآوردم. از زن جوان خواستم تا براى پاسخ به چند سؤال به جلوى در بيايد اما او كه هنوز هم در حال گريه بود از ما دعوت كرد تا به داخل خانه برويم.
خانه تقريباً خالى بود. آن زن ما را به اتاقى راهنمايى كرد. به محض ورود با جعبه هاى مقوايى كه تا سقف روى هم چيده شده بود مواجه شديم.
زن جوان گفت: «اين بسته ها را كه مى بينيد جهيزيه من است. همه را بسته بندى كرده ام تا به خانه پدرم برگردم. وقتى دزد به خانه ما زد و پول و طلاهايمان را برد شوهرم شكايت كرد. اما آنجا به او گفتند احتمال دارد دزد خانه يك آشنا باشد.
شوهرم با شنيدن اين حرف مدعى شد كه يكى از بستگان نزديكم دزد خانه است. بنابراين وقتى به خانه برگشت به جانم افتاد و روزگارم را سياه كرد. دائم تهمت مى زد و ما را متهم به سرقت مى كرد. همين موضوع باعث بروز اختلاف هاى شديد خانوادگى شد.
بالاخره هم كار ما به طلاق كشيد. الان هم منتظريم اين چند روز تعطيلى عيد تمام شود تا به محضر برويم و به طور رسمى طلاق بگيريم. اما حالا كه دزد خانه پيدا شده و متوجه شدم كه او يك غريبه است حداقل خيالم راحت شد. حالا مى توانم با سربلندى جلوى همسرم بايستم و حق خود و خانواده ام را به خاطر تهمت هاى ناروايش بگيرم. با شنيدن حرف هاى زن جوان بشدت ناراحت شدم. از طرفى احساس كردم خدا در اين روزهاى آخر سال مرا مأمور كرده تا از ويرانى پايه هاى يك زندگى جلوگيرى كنم. به همين خاطر تأخير را جايز ندانستم. بلافاصله تلفنى با شوهر اين زن تماس گرفتم اما متأسفانه او در محل كارش حضور نداشت. بنابراين پيغام گذاشتم تا ساعت ۲ بعدازظهر خودش را به اداره آگاهى برساند.
حدود ساعت ۳ بعدازظهر وى به آگاهى آمد. هراسان پرسيد چه اتفاقى افتاده
گفتم« خوشحال باش دزد خانه ات پيدا شده.»
ولى او با بى ميلى گفت: مهم نيست كار از اين حرف ها گذشته.
اصلاً رهايش كنيد برويد. ما كارمان در اين مورد تمام شده است.
گفتم: «نمى خواهى بدانى دزد خانه ات چه كسى بوده، شايد اگر بدانى كه او يك غريبه است و هيچ آشنايى و نسبتى با همسرت نداشته از اقدامت پشيمان شوى»
ابتدا قبول نمى كرد و نمى خواست باور كند تا چه حد اشتباه كرده و با تهمت و ندانم كارى دل همسرش را شكسته است.
بالاخره وقتى با دزد خانه اش روبه رو شد و همه جريان را دريافت با عذرخواهى از همسرش خواست تا از گناه او چشم پوشى كند و اين گونه بود كه به لطف خدا آنها از طلاق منصرف شدند.
چند سال بعد در جريان يك جشن همگانى كه مردم به خيابان ها آمده بودند آن مرد را به همراه همسرش و ۲ بچه كوچك ديدم. وقتى مرا ديدند با خوشحالى به طرفم آمدند. مرد در حالى كه همچنان به خاطر آن موضوع تشكر و قدردانى مى كرد گفت: «زندگى و خوشبختى ام را مديون وظيفه شناسى و كمك شما هستم.»
ديدن اين خانواده خوشحال و خوشبخت خستگى تمام سال هاى خدمت را از تنم بيرون كرد. با خودم گفتم نتيجه مثبت بعضى پرونده ها از صدها كشف و دستگيرى شيرين تر و ماندگارتر است.
براساس خاطره اى از سرهنگ حميدرضا جوادى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |