] مترجم: شيلا ساسانى نيا]
|
|
|
پل هاگيس در حال حاضر بيكار است و اين براى كارگردان ـ فيلمنامه نويسى كه ظرف دو سال متوالى دو اسكار گرفت، عجيب و غيرمعمولى است. او براى فيلم هاى عزيز ميليون دلارى (۲۰۰۴) كه فيلمنامه آن را نوشته و Crash (۲۰۰۵) كه هم فيلمنامه آن را نوشت و هم آن را كارگردانى كرد،اسكار گرفته است. اين روز ها يكى از مهم ترين نهادهاى هاليوود يعنى اتحاديه فيلمنامه نويسان كه هاگيس نيز عضو آن است براى نخستين بار در بيست سال گذشته دست به اعتصاب زده و خواهان افزايش دستمزدهاى فيلمنامه نويسان و دريافت سودى عادلانه از فروش فيلم ها و نمايش هاى تلويزيونى حتى بر روى اينترنت از جانب كارفرماها يعنى استوديوهاى بزرگ فيلمسازى شده است. در صورت تداوم اعتصابات و آشفته تر شدن اين اوضاع نابسامان اين احتمال وجود دارد كه هاگيس تا زمان برگزارى مراسم اسكار و رقابت درام ضد جنگش «در دره الا» براى راهيابى به فهرست نامزد ها همچنان بيكار بماند. هاگيس با داشتن ۵۴ سال سن و كوله بارى از تجربه كارى در تلويزيون با چنين مسائل و دغدغه هايى كمتر دست به گريبان بوده است. او سال ها در تلويزيون كار كرده و براى بسيارى از برنامه ها و فيلم هاى محبوب تلويزيونى همچون «قايق عشق»، «حقايق زندگى» و «هربار يك روز» فيلمنامه نوشته است. اما يك روز خسته از يكنواختى كار تصميم گرفت ريسك كند و بخت خود را در عرصه تلويزيون بيازمايد. او سال ها پيش در اوقات فراغتش فيلمنامه اى درباره يك مشتزن حرفه اى نوشته بود و خيلى زود موفق شد كلينت ايستوود را براى كارگردانى و بازى در اين فيلم متقاعد كند و اين ريسك بزرگ او را سربلند كرد و «عزيز ميليون دلارى» با استقبال مخاطبان و منتقدان مواجه شد. هاگيس با فيلم «Crash» كه نگاهى به تنشهاى نژادى و طبقاتى در لس آنجلس داشت اين موفقيت را تداوم بخشيد و اين فيلم اگر چه فروش خوبى در گيشه ها نداشت اما باعث شد هاگيس به عنوان نخستين فيلمنامه نويسى كه فيلم هايش در دو سال متوالى پشت سر هم اسكار بهترين فيلم را گرفتند مطرح شود. او همچنين دو همكارى ديگر با ايستوود داشت و فيلمنامه دو اثر مرتبط با جنگ جهانى دوم را براى او نوشت. «پرچم هاى پدرانمان» نگاهى به بهره كشى تبليغاتى سربازان آمريكايى داشت و نامه هايى از ايووجيما داستان جنگ معروف در اين جزيره از نگاه سربازان ژاپنى بود. البته ايستوود هم متقابلاً به هاگيس در ساخت جديد ترين فيلم ضد جنگش «در دره الا» كه به هيچ وجه راحت نبود، كمك فراوانى كرد. اين فيلم با اقتباس از داستانى واقعى درباره يك سرباز جوان آمريكايى ساخته شده است كه در بازگشت از جنگ عراق و پشت سرگذاشتن فجايع آن جا در صحراى نيومكزيكو كشته مى شود. پدر اين سرباز كه زمانى خود در جنگ ويتنام خدمت كرده بود با كارشكنى مقامات براى تحقيق پيرامون قتل پسر خود روبه رو مى شود تا آن كه سرانجام يك مأمور پليس به او در اين راه كمك مى كند و در ادامه فيلم از حقايق تلخ ديگرى پرده بردارى مى شود. پل هاگيس در اين مصاحبه به گفت وگو درباره انگيزه خود از ساخت اين فيلم و نگاهش به فيلم هاى سياسى و اين نوع فيلمسازى پرداخته است.
* شما از عدم تمايل استوديوهاى بزرگ فيلمسازى در پرداخت بخشى از سود فروش اينترنتى فيلم ها در اينترنت به فيلمنامه نويسان به عنوان مثالى خوب از طمع و فساد ادارى در اين مملكت ياد كرده بوديد. اين طور نيست
دقيقاً همين طور است. من فكر نمى كنم كه مى خواهيم تيشه به ريشه آنها بزنيم. تنها هدفمان شفاف كردن وضعيت موجود است. من برخى از اين مقامات استوديوهاى فيلمسازى را مى شناسم كه ذاتاً آدم هاى خوبى هستند اما اين نظام فاسد ادارى آنها را كور كرده است. در طول همه اين سال ها به ما القا كرده اند كه اين توليد كننده ها ـ حتى آنهايى كه يك كار هنرى، ترانه، فيلم يا كتاب توليد مى كنند- نيستند كه از توليدشان سود مى برند بلكه آنهايى كه براى اين توليد سرمايه گذارى مى كنند و پول خلق يك اثر يا كار را مى دهند بايد سود ببرند. به نظرم در هر نظام ادارى كه سودها عادلانه و درست تقسيم نشوند فساد پيش مى آيد.
* واضح است كه استوديوهاى بزرگ فيلمسازى به اين جريان تازه درآمدزايى چشم طمع دوخته اند اما خيلى از مردم كه از دور ناظر اين اعتصابات هستند مى گويند: «فيلمنامه نويسان هاليوود هم در حال حاضر دستمزد بالايى مى گيرند پس اين همه شكوه و گلايه ديگر براى چيست »
اين يك باور غلط اما رايج است كه ميان مردم جا افتاده. آدم هاى خيلى كمى در اين حرفه مثل من هستند. من پول خوبى درمى آورم البته هميشه اينطور نبوده اما در سه يا چهار سال گذشته پول خوبى گرفته ام. فيلمنامه نويسانى كه در شرايط جارى و براساس نرخ فعلى دستمزدها و پرداخت سودها متضرر مى شوند آنهايى هستند كه در سال ۳۰ يا ۴۰ هزار دلار درآمد دارند و مسلماً خيلى از اعضاى اتحاديه فيلمنامه نويسان همين ها هستند. اگر به شما بگويم چه تعداد بازيگر يا فيلمنامه نويس در هاليوود داريم كه اگر يك چك شان را وصول نكنند به بدبختى مى افتند تعجب مى كنيد. وقتى كه بازيگر يا فيلمنامه نويس هستيد ممكن است در يك سال چهار يا پنج پيشنهاد كار داشته باشيد و بعد براى دو سال بيكار باشيد. ممكن است براى يك ماه به شما وعده كارى را بدهند و بعد متوجه شويد كه از كار خبرى نيست و حتى دستمزدى براى آن يك ماه معطل شدن به شما نمى دهند.
* حالا فكر مى كنيد اين اعتصاب چقدر طول بكشد
از آنجايى كه من آدم بدبينى هستم و اين را در فيلم هايم نيز مى توانيد ببينيد فكر مى كنم متأسفانه به تابستان سال بعد هم بكشد.
* به نظر نمى آيد استوديوها قصد كوتاه آمدن داشته باشند و يا حتى بخواهند از كوچك ترين سود حاصل از فروش دى وى دى فيلم ها به نفع شما فيلمنامه نويسان صرف نظر كنند.
دقيقاً همين طور است. ما از فروش هر دى وى دى تنها چهار سنت نصيبمان مى شود. ما تقاضاى افزايش آن را به هشت سنت كرديم و آنها به ما گفتند اين زياد است و ما ورشكسته مى شويم. آنها در حالى اين حرف را مى زنند كه ميلياردها دلار سود مى كنند. آنها اين حرف را با كمال پررويى به ما زدند و تازه گفتند همين كه فيلم هاى شما (چه تلويزيونى و چه سينمايى) بر روى اينترنت نيز نمايش داده مى شوند بايد كلى خوشحال باشيم و ما هم گفتيم اصلاً خوشحال نيستيم حتى اگر تبليغ كارمان باشد.
* از «در دره الا» صحبت كنيم. شما در سال ۲۰۰۳ شروع به ساخت اين فيلم كرديد و ظاهراً كارتان خيلى سخت بود.
درست پس از آن كه آمريكا به عراق حمله كرد پلاكاردى در حياط چمن خانه ام نصب كردم با اين نوشته كه «جنگ راهگشا نيست». هر هفته اين پلاكارد مخدوش يا شكسته مى شد و يا كلاً آن را مى دزديدند تا جايى كه مجبور شدم ۱۲ بار آن را عوض كنم و پلاكارد نو بگذارم تا آن كه تصميم گرفتم آن را با پلاكارد ديگرى كه مى گفت: «ما از سربازانمان حمايت مى كنيم، آنها را به خانه بازگردانيد» عوض كنم. اين يكى پلاكارد هم ۱۰ بارى ناپديد شد و اين در حالى است كه خانه من در سانتامونيكا، يكى از آزادترين و روشنفكرترين جاهاى آمريكاست! حتى در آن زمان از هر دو ماشين يك ماشين پرچم آمريكا را حمل مى كرد يا برچسب «از سربازانمان حمايت كنيم» بر روى آن ديده مى شد. هيچ كدام آن برچسب ها به معناى واقعى حمايت از سربازان نبود بلكه به معناى «حمايت از جنگ» بود.
* وقتى موضوع و يا طرح فيلم «در دره الا» را به استوديوها گفتيد آنها چه نظرى داشتند
در اين شهر همه با اين «بله» گفتن الكى شان آدم را مى كشند. هيچ كس «نه» نمى گويد. آنها (مقامات استوديوهاى فيلمسازى) دائم در جواب ما مى گويند: «بله اين فيلم خوبى مى شود. خوشحال مى شويم آن را بسازيم. فقط اجازه دهيد آدم مناسب پيدا كنيم تا بتوانيم آن را به مرحله بعد برسانيم». و اين «آدم مناسب» هيچ وقت پيدا نمى شود. آنها اول نمى خواستند به هيچ وجه مرا ناراحت كنند، چون «Crash» فيلم خوب و موفقى بود و اميدوار بودند فيلم بعدى من در بازار فروش بهترى كند، اما ته دلشان نمى خواستند اين فيلم را بسازند و همين طور هم شد. در نتيجه كار را پيش كلينت ايستوود بردم. او آدم باسياست و جالبى است و هيچ وقت نمى شود او را ملزم به انجام كارى كرد. تصميم گرفتم ريسك كنم و اين فيلمنامه را براى او فرستادم و پيش خودم فكر كردم احتمالاً دو جواب به من خواهد گفت. «آدم احمق! ديگر به من زنگ نزن چون نمى خواهم بار ديگر صدايت را بشنوم.» اما او فيلمنامه را خواند و يك روز بعد به من زنگ زد و گفت: «دست روى داستان دشوارى گذاشتى» و من گفتم: «بله، اما فكر مى كردم اين مسائل حقيقت دارند و مردان و زنان بسيارى آن را تجربه كرده اند.» و او متقابلاً گفت: «بله، پس من هم در ساخته شدن اين فيلم به تو كمك مى كنم.» سپس او به آدم سرشناسى از كمپانى برادران وارنر زنگ زد و به او گفت با من خيلى جدى درباره اين فيلم صحبت كند. ما اين فيلم را با بودجه خيلى كمى ساختيم و در حقيقت از بازيگران خواهش كردم دستمزد خود را پائين بياورند، آنها هم بى هيچ ترديدى قبول كردند.
*از اين كه بازيگرى مثل سوزان ساراندن كه از هنرپيشگان مخالف جنگ عراق است به شما پيوست، تعجب نكردم، اما در مورد تامى لى جونز
قبل از اين كه فيلمنامه را بفرستم، از هيچ بازيگرى عقايد سياسى اش را نپرسيدم، چون فكر مى كنم گرايش ها و عقايد سياسى خود من حداقل در خود هاليوود شناخته شده است. من مى خواستم يك فيلم سياسى بسازم كه تا حد امكان غير پارتيزانى باشد، چون مى خواستم يك تراژدى آمريكايى را به تصوير بكشم، يك تراژدى كه دموكرات ها و جمهوريخواهان هر دو در آن سهيم بودند. من مى خواستم اين فيلم را از نگاه مردى بگويم كه يك آمريكايى مغرور است و ما چه با سياست ها و عقايد سياسى او موافق باشيم يا نه، او را به عنوان يك چهره نمادين آمريكايى مى شناسيم، اما غرور بيش از حد، اين كورى را به همراه دارد.مى خواستم محوريت داستان اين مرد نابينايى باشد كه كم كم چشم هايش را باز مى كند و حقيقت را مى بيند و همين حقيقت او را خرد مى كند. حالا دموكرات ها انگشت اتهام خود را به سمت بوش نشانه گرفته اند و مى گويند تقصير اوست. بايد بگويم كه نه! فقط تقصير او نيست. آنها بودند كه به اين جنگ رأى دادند و همچنان بودجه مورد نياز براى پيشبرد آن را مى پردازند. حتى خيلى از آنهايى كه شفاهاً و زباناً ادعاى مخالفت با جنگ دارند، به ادامه تأمين بودجه اين جنگ رأى دادند. در نتيجه مى خواهم بگويم اين جنگ تقصير من و ما هم هست. همانقدر تقصير من است كه تقصير آدم بغل دستى ام، چون حتى اگر مخالف جنگ بودم، كارى نكردم تا متوقف شود.
* منتقدان موضوع فيلم هاى اخير شما را طبقه بندى كرده اند. Crash درباره مسائل نژادى بود، عزيز ميليون دلارى درباره حق مردن يا همان اختيار مرگ خود را داشتن و گفته مى شود اين فيلم «در دره الا» هم درباره عراق است. براى خود شما هم آيا اين فيلم ها در موضوع همين قدر راحت طبقه بندى مى شوند
نه، فكر نمى كنم. در سال ۲۰۰۳ تمام فكرم مشغول عراق بود و خيلى از ما مردم آمريكا نگران اين سلسله حوادثى بوديم كه داشت به نام ما يعنى ملت آمريكا سرنوشت كشور ديگرى را دگرگون مى كرد. به اين فكر مى كردم كه رئيس جمهورمان به ما مى گفت شما به خريد و گردش برويد و فكر كردن درباره مسائل مملكت را به من بسپاريد [مى خندد]. در نتيجه با خودم فكر كردم شايد بشود در اين ميان سؤالاتى را مطرح كرد و از همين رو به سراغ اينترنت رفتم، چون به نظرم رسانه هاى ديگر كه گويى با دولت همدست بودند حقيقت را براى ما بازگو نمى كردند. در اينترنت به فيلم هاى تكان دهنده اى برخورد كردم كه توسط همين سربازان آمريكايى پست شده بود. بمب گذارى ها، مرد جوانى كه يك دست قطع شده را جلوى دوربين گرفته بود و تكان مى داد، سرباز جوانى كه دستش را دور يك جنازه سوخته انداخته بود و با خودم فكر كردم : «خداى من، چه اتفاقى دارد مى افتد.» همان موقع بود كه فهميدم بايد چيزى مى نوشتم. داستانى كه برگرفته از يك حادثه واقعى باشد.
* همان زمان يعنى در سال ۲۰۰۳ خيلى كارگردانان ديگر بودند كه به عراق فكر مى كردند و همزمان با فيلم شما خيلى فيلم هاى ديگر همچون شيرها براى بره ها، Rendition و .... درباره عراق ساخته شدند. آيا از كار فيلمسازان ديگر خبر داشتيد
نه تا آنجا كه مى دانم فيلم من قرار بود با بودجه كمى ساخته شود و داستان خيلى بزرگى نبود به همين خاطر اول از همه كلينت ايستوود را در جريان كار گذاشتم.
* فيلم شما عنوان جالبى دارد كه اشاره به همان دره اى است كه داوود در آنجا با جالوت جنگيد.
در آنجا اين پسر جوان يعنى حضرت داوود به پادشاه پيشنهاد مى كند كه با غولى كه شجاع ترين و جنگجوترين مبارزان نمى توانستند با او مبارزه كنند بجنگد. داوود چيزى در حدود ۱۴ سال داشت و با يك تير و كمان ساده به جنگ جالوت رفت. اين داستان آكنده از رشادت و دلاورى است. ما داستان هاى اين چنينى را مى شنويم و با خودمان فكر مى كنيم: «خداى من! من هم مى خواهم مثل او باشم.» و همين مى شود كه اين سربازان جوان و كم سن و سال آمريكايى به جنگ مى روند چون مى خواهند مثل او قهرمان باشند و فكر مى كنند با اين جنگ به دفاع از آزادى برمى آيند اما وقتى به عراق مى رسند مى فهمند دقيقاً عكس اين موضوع اتفاق افتاده. آنها متوجه مى شوند كه داوود نيستند بلكه همان جالوت اند. چيزهايى مى بينند و كارهايى مى كنند و متوجه مى شوند نمى توانند با وجدان خود كنار بيايند. آنها بايد روزانه آدم هاى بيگناه و شهروندان بسيارى را بكشند و يا از روستايى عبور كنند و شاهد منظره دلخراش مادرى مرده باشند كه كودكش را در آغوش دارد. بسيارى از اين سربازان آدم هاى بدى نيستند چون اگر اين چنين بود متأثر نمى شدند. خيلى از آنها در جهالت محض به سر مى برند ولى به مرورفهميده اند براى اين چيزها نمى جنگند. چشم هايشان ناگفته هاى بسيارى را مى گويد و ما مى فهميم كه از درون چقدر خرد شده اند. مى بينيم كه چطور با اين جنگ جامعه ما از هم پاشيده است و شايد با ديدن اين چيزها، چيزى را عوض كنيم. فيلم من يك داستان جنايى نيست بلكه يك داستان اخلاقى است. فيلم من درباره اين نيست كه چه كسى آن را انجام داد بلكه درباره اين است كه چه كسى مسئول است. وقتى مى خواستم اين فيلم را بسازم با خودم فكر كردم چه جور پادشاهى حاضر است جوانى را به نبرد با غولى بفرستد كه حتى خود حاضر نيست با آن بجنگد. منظورم اين است اين رهبرانى كه اين جوانان را به جنگ مى فرستند در حالى كه آمادگى رويارويى با خيلى از حقايق تلخ را ندارند خود چقدر فاسد و بزدل هستند. اين فقط درباره بوش نيست. اگر به تاريخ و تاريخچه جنگ هاى گذشته آمريكا با ديگر ملت ها نگاه كنيد خيلى چيزها دستگيرتان مى شود. جنگ راهى است كه آنها براى حل اختلافات استفاده مى كنند. با حمله كردن به ديگر انسان ها. كسى بايد شجاعانه بايستد و بگويد: «اين رفتار آمريكايى نيست. اين آمريكايى نيست كه من دوست دارم.»
* شما اصالتاً كانادايى هستيد اما چه چيزى باعث شده است تا آن قدر به فكر آمريكا باشيد
من سى سالى است كه در آمريكا زندگى مى كنم. منظورم اين است كه واقعاً عاشق كانادايى بودنم هستم اما از طرفى سال ها زندگى در آمريكا باعث شده به آن عادت كنم.
* براى دور بعد انتخابات رياست جمهورى به چه كسى رأى خواهيد داد
ما هميشه نگرانيم كه جمهوريخواهان چهار سال ديگر روى كار بمانند. من هم نگرانم اما بيشتر از آن نگرانم كه يك دموكرات بى صلاحيت چهار سال بعدى به قدرت برسد. او لابد خواهد گفت: «عقب نشينى با افتخار». ما جمله هاى اين چنينى را در گذشته شنيده ايم و مى دانيم كه به هزاران هزار مرگ منجر خواهد شد. شخصاً كوسينيچ را دوست دارم. فكر مى كنم آدم خوبى است.
* به نظر شما يك فيلم چقدر مى تواند بر روى برخى مسائل سياسى روز همچون عراق تأثيرگذار باشد و يا باعث تغيير برخى آرا و عقايد سياسى شود
واقعاً نمى دانم يك كار فردى چقدر مى تواند مهم و تأثيرگذار باشد. اخيراً با دانيل الزبرگ حرف زدم. او آدم بزرگى است كه همان يك كار بزرگ انفرادى را انجام داد. اگر بخواهيم به آن لحظه سرنوشت سازى اشاره كنيم كه عقيده ملت آمريكا نسبت به جنگ ويتنام عوض شد بايد به انتشار اسناد پنتاگون از جانب او اشاره كنيم. حال سؤال اين است كه آيا يك فيلم هم مى تواند چنين كارى را انجام دهد نمى دانم. ما فيلم هاى اين چنينى را به همين اميد مى سازيم. اگر بتوانند ذهنيت يك نفر را عوض كنند شايد يك نفر بتواند دنيا را عوض كند.
* درباره فروش فيلم «در دره الا» بگوييد.
فيلم يك كار گيشه اى نبود و فروشش خيلى كم بود. البته در فرانسه خوب فروخت اما نكته اى كه وجود دارد اين است كه من به اين دليل فيلم نمى سازم كه تماشاگران آمادگى ديدن آن را دارند. انگيزه من از فيلمسازى اين است كه چيزى درون مرا تكان مى دهد و تأثير عميقى بر من مى گذارد.
* اما آيا اين فيلم توانست آن تأثير عميق را بر ديگران هم بگذارد و يا ذهن آنها را عوض كند
بله. بخصوص در جنوب و مركز غربى آمريكا چون فكر مى كنم فرزندان آنها درگير اين جنگ بوده اند. از لس آنجلس و نيويورك كه كسى را به جنگ نمى فرستند. اين ايالت هاى محروم هستند كه با جنگ درگيرند. من در يكى از جلسات نمايش اين فيلم كه سربازان و خانواده هاى آنها را هم دعوت كرده بوديم شركت كردم. واقعاً همه دستخوش عواطف مختلف شدند. خيلى ها بعد از تمام شدن فيلم بلند شدند و از تجربيات خود گفتند. زنى پيش من آمد و گفت: «ديدن اين فيلم خيلى دشوار بود. شوهرم از جنگ عراق برگشت و در همان سال اول بازگشتش خود را دار زد.» داستان هاى مشابه بسيارى را در همان جلسه شنيدم كه واقعاً براى خود من هم تكان دهنده بود. وقتى از سينما بيرون آمدم يك زن ديگر با گريه به من گفت: «خوشحالم كه اين فيلم را ساختند. همسر من در جنگ عراق بود و من از خودم بدم مى آيد كه مجبورم اين حرف را بزنم. وقتى برگشت از او مى ترسيدم. حس بدى نسبت به همه چيز داشتم تا آن كه او دو هفته بعد خودكشى كرد.» اين بلايى است كه اين جنگ سر ما آورده. داستان هاى تكان دهنده اين چنينى و تجربه هاى شخصى بسيار تلخ.