سه شنبه ۱۱ دى ۱۳۸۶ - ۲۱ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Jan 1, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
بانو
زنگ اول
شعر
روزهاى نارنجى
از من بپرس
شعر
پس بچه ها كى بزرگ مى شن
338610.jpg
]شل سيلوراستاين ]

گوينده اخبار گفته
در جنگ ها، بچه ها بيشتر مى ميرند
وقتى بيمارى مسرى شايع مى شود، بچه ها بيشتر مى ميرند.
محيط زيست كه آلوده شود، بچه ها بيشتر مى ميرند
اين خيلى بد است كه بچه ها تند و تند مى ميرند
چون اين طورى كه هيچ وقت بزرگ نمى شوند!
ناخداى بى جيره و مواجبى كه زندگى خيلى ها را نجات داد
338604.jpg
] فهيمه فرح خواه ]

يكى از موفق ترين نجات دهندگان زندگى، بنابر شواهد به ثبت رسيده، موجود عجيبى است كه جان هزاران نفر از سرنشينان كشتى ها را نجات داده است. اين موجود قادر به خواندن و نوشتن نيست و در مقابل خدماتى كه انجام داده، هيچ گاه دستمزدى نخواسته است چون اصلاً چيزى در مورد پول نشنيده. شايد بى تناسب نباشد كه او را ناخداى بى جيره و مواجب يا «جك پلوروس» بناميم. خودتان را جاى او بگذاريد. اگر دريانورد ماهر و باتجربه اى بوديد، حاضر مى شديد ۴۰ سال تمام بدون دريافت هيچ مزدى كشتى ها را از ميان آب هاى خطرناك راهنمايى كنيد
اگر يكى از بهترين شناگران بوديد، كارى را قبول مى كرديد كه تنها اجر و پاداش آن شليك يك تير بر پشت تان باشد بايد بدانيد كه ناخداى بى جيره و مواجب، هم يك دريانورد باتجربه و هم يك شناگر قابل بود اما اين شغل را پذيرفته بود و با صداقت تمام در كارى كه خودش آن را قبول كرده بود، انجام وظيفه مى كرد. او ۴۰ سال آزگار كشتى ها را از آب هاى خطرناك و در شرايط آب و هوايى مساعد يا توفانى به سلامت راهنمايى مى كرد. اين موجود عجيب، شايد غيرعادى ترين موجود روى زمين بود، چون «ناخداى بى جيره و مواجب» يك نهنگ بود.
نزديك ساحل «زلاندنو» آبراهى با جريان تند و خروشان وجود دارد كه اين آبراه كه به «گذرگاه فرانسوى» موسوم است، بريدگى كوچك و در عين حال خطرناكى است. جريان هاى دريايى ناگهانى و صخره هاى زيرآبى نوك تيز در كمين نشسته اند تا دريانوردان ناآگاه و كشتى هايشان را به كام خود فروبرند. تا مدت ها اين گذرگاه در بين دريانوردان از شهرت بدى برخوردار بود تا اين كه «ناخداى بى جيره و مواجب» وارد معركه شد. پس از آن اين گذرگاه ۴۰ سال امن شد و آنها اين امنيت را مديون اين نهنگ شجاع بودند. نخستين عمليات جالب توجه اين نهنگ، هدايت كشتى دودكله «بريندل» بود كه يك صبحدم در سال ۱۸۷۱ با محموله اى شامل ماشين آلات و كفش وارد اين آبراه خطرناك شد. خدمه نگران اين كشتى ناگهان متوجه يك نهنگ بزرگ كه به رنگ خاكسترى مايل به آبى بود شدند. بعضى از خدمه كشتى اين نهنگ بزرگ را با يك وال جوان اشتباه گرفتند و مى خواستند او را با نيزه مخصوص شكار وال بزنند. اما همسر ناخدا مانع انجام نقشه آنان شد. كشتى «بريندل» تقريباً كورمال كورمال و در ميان باران و به دنبال نهنگ بازيگوش، به سلامت از راه آبى خطرناك عبور كرد. آن طور كه مى دانيد سفر به همراه كشتى «بريندل»، آغاز كار شگفت انگيز «ناخداى بى جيره و مواجب» بود. از آن پس اين نهنگ در اطراف «پلوروس ساند» منتظر كشتى هايى كه مى خواستند از گذرگاه آبى عبور كنند مى ماند و سپس آنها را به سلامت از ميان اين آبراه خطرناك هدايت مى كرد. چيزى نگذشت كه نام او و ماجراى عمليات حيرت انگيزش در سراسر دنيا پيچيد. حالا ديگر ملوانان با اطمينان به دنبال او روان مى شدند، زيرا مى دانستند كه او امن ترين راه را در ميان آب هاى خطرناك انتخاب مى كند.
۴۰ سال «جك» به محض ديدن كشتى ها ازآب بيرون مى پريد و زمانى كه ظاهر مى شد مسافران و ملوانان او را تماشا مى كردند و با هيجان برايش هورا مى كشيدند تا اين كه در آوريل ۱۹۱۲ همان طور كه به طور ناگهانى ظاهر شده بود، ناپديد شد. ظاهراً سن«جك» زياد شده بود و او بعد از ۴۰ سال رفته بود تا در آرامش به انتظار پايان زندگى اش بماند.
روزهاى نارنجى
برگ هاى پائيزى
338493.jpg
]زرين رستمى وند]

* نخستين روز سومين هفته آبان
صبح با گريه مهتاب بيدار مى شوم. اين گريه يعنى باز مادر رفته خانه پدرش. مادربزرگ با نان داغ سر مى رسد، مهتاب را بغل مى كند و قربان صدقه اش مى رود. پدر رفته، مثل هميشه. اين طور وقت ها سر صبح مى رود سر كار و نصف شب برمى گردد. بار اول كه مادر رفت خانه بابابزرگ، يك هفته نشده پدر رفت و برش گرداند. بار دوم مادر با پا درميانى ريش سفيدها برگشت. اين بار مادر گفت كه ديگر از لجبازى پدر به ستوه آمده و پدر گفت براى مادر همه مرغ ها يك پا دارند. پدر موتور خريده بود و مادر هر كارى كرده بود پدر از خر شيطان پائين نيامده بود كه موتور را بفروشد. مادر گفت كه ديگر نمى تواند هر روز منتظر يك اتفاق باشد.
سر همه چيز دعوا دارند. هميشه دعوا از خريدن خانه شروع مى شود و راه مى كشد به وقتى كه حتى من هم نبودم و چيزى يادم نمى آيد. اما انگار موضوع چيز ديگرى است.
صداى باد از دريچه كولر مى پيچد توى اتاق.
حالا اگر غرغرهاى مادربزرگ و گريه هاى مهتاب - كه بيچاره مان مى كند - بگذارد، تا چند روز خانه ساكت و آرام است و خبرى از دعوا نيست. «بانو، مادام و موسيو قهرند دوباره » از مادربزرگ مى پرسم. «مگه نگفتم درباره پدر و مادرت اين طورى حرف نزن » مادر بزرگ مى گويد.
پرده را كنار مى زنم. تك درخت نارون رنگ رنگ شده است. چند برگ رنگى افتاده توى حوض و باغچه. لابد مهتاب باز گير مى دهد كه برگ جمع كنم. عاشق برگ هاى رنگى است. مى چسباندشان توى دفترش به شكل درخت، كلبه، كوه، منظره و از اين جور چيزها. برگ هاى سالم و خوشرنگ را برايش جمع مى كنم. مهتاب مدرسه نمى رود. توى خانه درس مى خواند. امسال هر كار كرديم حاضر نشد از روى درس به كلاس دوم خوش آمديد مشق بنويسد. مهتاب نمى تواند راه برود. ويلچر دارد.
* نخستين روز چهارمين هفته آبان
ـ ديرم شده.
ـ «صبحانه نمى خورى
مادر بزرگ مى پرسد.
«نه» و از در مى زنم بيرون. گرسنه نيستم. گرسنه نبودم. گرسنه نخواهم بود. قلوه سنگ هميشگى را از كنار ديوار نشان مى كنم و تا دم ايستگاه اتوبوس با خودم مى كشانمش. آخر سر شوتش مى كنم زير صندلى ايستگاه اتوبوس كه وقت برگشتن برش گردانم همان جا كه بود تا دلش تنگ نشود براى بقيه سنگ ها.
مادر برنگشته. پدر گفت كه رفت دنبالش ولى مى دانم كه نرفته. براى دلخوشى مهتاب گفت.
مهتاب درس نمى خواند. برگ رنگى هم نمى خواهد. برگ هايى كه هفته پيش توى دفترش چسبانده بود خشك خشك شده بود. ديروز ماند زير چرخ ويلچر و برگ ها ريز ريز شد. مادربزرگ گفت يك عالمه برگ خوشرنگ برايت جمع مى كنم. همان روز يك عالمه برگ رنگ و وارنگ جمع كرده بود و ريخته بود پر چادرش. ولى مهتاب نخواست شان. از ديروز كه برگ ها ريز ريز شده نه حرفى مى زند، نه چيزى مى خواهد. گريه هم نمى كند. فقط شب ها با ركسانا خانوم حرف مى زند. ركسانا خانم عروسكش است. او فكر مى كند همه چيز تقصير اوست. تقصير اوست كه پدر و مادر دعواى شان مى شود. اين حرف ها را ركسانا خانوم مى شنود و گاهى هم من. دعواهاى پدر و مادر از دو سال پيش بيشتر شد. داشتند مى رفتند عروسى كه تصادف كردند. پدر، مادر و مهتاب. هر سه زخمى شدند ولى وضع مهتاب ازهمه بدتر بود. آخر هم روى ويلچر آمد خانه.
اما من فكر مى كنم اگر آن روز با مهتاب دعوايم نمى شد و بدقلقى نمى كردم، مهتاب را با خودشان نمى بردند.
اگر آن روز بابا دير مى آمد، اگر حال مادربزرگ بد مى شد، اگر ماشين خراب مى شد، اگر عروسى ساعت ديگرى بود، اگر جاى ديگرى از شهر بود، اگر اصلاً يك روز ديگر بود، شايد اصلاً اين اتفاق نمى افتاد. مادر به پدر گفته بود آهسته تر براند ولى پدر طبق معمول لج كرده بود و پا گذاشته بود روى پدال گاز و... اگر من آن روز بدقلقى نمى كردم حالا مهتاب اين طورى نبود.
مادربزرگ به مهتاب مى گويد: «بايد دفترت را سر جايش بگذارى. بايد از آن مراقبت كنى تا برگ هايش كه خشك مى شوند خرد نشوند.» و سعى مى كند برگ ها را همان طور روى دفتر بچسباند كه مهتاب چسبانده بود.
اگر از كسى هم مراقبت نشود، خرد مى شود خيلى وقت است كه تصميم گرفته ام هيچ وقت با مهتاب دعوا نكنم.
* نخستين روز نخستين هفته آذر
ديشب خواب ديدم كه دارم پرواز مى كنم. از روى يك جنگل. احساس غلبه بر جاذبه زمين و بى وزنى خيلى كيف داشت. اول ديدم كه مادربزرگ با يك سينى آمد توى اتاق. من و مهتاب داشتيم مى خنديديم. بعد مادربزرگ اسفند ريخت روى آتشدان و فوت كرد طرف ما و رفت بيرون. بعد من ايستاده بودم روى هره پنجره و بعد هم پرواز كردم.
مادربزرگ در را باز مى كند: «بچه مگه مدرسه ندارى دير شد.»
نه مدرسه دارم، نه درس دارم، نه مشق دارم، نه زندگى. بگذاريد خيال هايم را ببافم.
يك عنكبوت گوشه ديوار نزديك سقف است. دارد تار مى بافد. مهتاب اگر ببيندش پا توى اتاق نمى گذارد. بگذارمش بماند يا از پنجره بيندازمش بيرون مادربزرگ مى گويد كشتن عنكبوت گناه دارد.
عصر، ياد پرواز مى افتم: مهتاب، من خواب ديدم كه پرواز مى كنم. ولى حالا واقعاً پرواز مى كنم. نگاه كن.» و چتر پدر را باز مى كنم و از بالاى رختخواب هاى كوت شده روى هم، مى پرم وسط هال. مهتاب نمى خندد.
صداى مادربزرگ بلند مى شود: «نكن مادر. مى ريزه الآن. كى مى خواد دوباره جمع كنه اينارو من با اين كمردرد »
نه. مزه پرواز توى خواب را نمى دهد. دلم مى گيرد از سكوت مهتاب، نم كشيدن ديوار پشت رختخواب ها، غصه مادربزرگ، سيگار كشيدن پدر، جاى خالى مادر، سرما. فلكه آب را بسته اند شوفاژ سرد است. صاحبخانه با دو تا لوله كش آمده كه ببيند كدام لوله تركيده.
مادربزرگ پتوى گل نارنجى را مى كشد روى مهتاب. بغض مهتاب مى تركد. مى روم توى اتاق و پتو را مى كشم روى سرم تا صداى گريه نشنوم. اما از همه جا صداى گريه مى آيد. حتى از زير پتو.
* نخستين روز دومين هفته آذر
ناظم مدرسه به پدر گفته كه من درس نمى خوانم و هوش و حواسم جاى ديگرى است. پدر فكر مى كند من با اين اخلاق به دخترها مى مانم تا پسرها. احساساتى ام. مادربزرگ فكر مى كند من بچه حساسى ام و از دست كارهاى پدر و مادرم آسيب ديده ام. اما من گاهى مى ترسم از اين كه كارهايم به ديگران صدمه بزند. از اين هم مى ترسم كه آخر تجديدى بياورم و كامپيوترى كه پدر قولش را داده از دستم برود.
هنوز كامپيوتر نيامده، سه سى.دى بازى گرفته ام.
دراز مى كشم روى قالى و به گل هاى قالى نگاه مى كنم. آب كه به آنها بدهى و پرده را كه كنار بكشى تا آفتاب بخورند، رشد مى كنند و بالا مى روند و هال و پذيرايى مى شود مثل يك باغ پر از گل هاى رنگ و وارنگ و من دنبال پروانه ها مى دوم و مهتاب هم دنبال من مى دود. بعد سر و كله يك بشقاب پرنده و يك آدم فضايى پيدا مى شود. بايد از مهتاب دفاع كنم. دارم نقشه مى كشم كه پدر داد مى زند: «بس كن ديگه مادر» و مادربزرگ سكوت مى كند. گوش هايم را تيز مى كنم. كسى چيزى نمى گويد. بوى سيگار از آشپزخانه راه گرفته و پيچيده توى هال. پنجره را باز مى كنم. گلدان هاى توى بالكن خشك شده اند. آنها را يادمان رفته. مادر هيچ وقت يادش نمى رفت كه به اين گلدان ها آب بدهد. پدر دوباره شروع كرده به سيگار كشيدن. چقدر تشنه ام.
* نخستين روز سومين هفته آذر
با صداى زنگ تلفن از خواب مى پرم. مادر است. مهتاب مگر گوشى را ول مى كند. مادر از مادربزرگ مى خواهد كه نگذارد پدر با موتور برود سركار. مى گويد خواب بد ديده. پدر اما رفته. مادربزرگ هم دلشوره مى گيرد.
* نخستين روز چهارمين هفته آذر
«سينا، ابن يعنى چى » مهتاب مى پرسد. «يعنى پسر» من مى گويم.
مهتاب مى خندد: «ابن سينا يعنى پسر سينا يعنى پسر تو مى شه ابن سينا » و باز مى خندد.
شب است. مهتاب همه جا را روشن كرده. ياد درس كلاس اول مى افتم. شب بود. ماه پشت ابر بود. امين و اكرم به آسمان نگاه مى كردند. پدر و مادر توى هال حرف مى زنند. پدر پايش توى گچ است. تا ماه بعد كه بازش كنند بايد با عصا راه برود.
«هيچ چيز ارزشمندتر از يك زندگى نيست.» مادر مى گويد.
حالا با هم خوب شده اند. مادربزرگ وارد اتاق مى شود. سينى دستش است. فوت مى كند. دود اسفند از روى سينى مى پيچد توى اتاق: «چشم نخوريد ايشاءالله مادر.» و مى رود سراغ پدر و مادر. انگار من اين تصوير را جايى ديده ام. خواب ديده ام. يادم مى آيد. پرواز كردم. پنجره را باز مى كنم. به به چه شب قشنگى، مهتاب همه جا را روشن كرده است.
«ابن سينا!» مهتاب همچنان مى خندد.
* نخستين روز نخستين هفته دى ماه
از در مى زنم بيرون. زمستان فصل خوبى است. خانه گرم و صبحانه با پدر و مادر و مادربزرگ و مهتاب. قلوه سنگ هميشگى كنار ديوار است. نه. ديگر اين قلوه سنگ را از جايش تكان نخواهم داد.
از من بپرس
نوشيدن آب به همراه غذا ممنوع
338520.jpg
بچه ها دقت كنيد.
از همين امروز نوشيدن آب و مايعات به مقدار زياد قبل يا همراه غذا ممنوع است.
مى دانيد چرا چون شما در سن رشد هستيد و بايد تغذيه مناسبى داشته باشيد تا خوب رشد كنيد اما نوشيدن زياد آب قبل يا همراه غذا باعث پرشدن معده و كم شدن اشتها مى شود و شما غذاى كافى مصرف نمى كنيد. علاوه بر آن مصرف مايعات به مقدار زياد باعث رقيق شدن شيره هاى گوارشى مى شود و شيره هاى رقيق نمى توانند موادغذايى را به خوبى هضم كنند. در نتيجه مواد مغذى جذب نمى شود و نيازهاى تغذيه اى بدنتان به خوبى تأمين نمى شود. اين موضوع باعث كاهش مقاومت بدن در برابر بيمارى ها و ايجاد اختلال در رشد بدن مى شود.

داستان گوگل

گوگل سابقه زيادى در دنياى رايانه ندارد. اين شركت كه امروز موتور جست وجوى آن حرف اول را در اينترنت مى زند، درسال ۱۹۹۶ به وجود آمد. در اين سال دو دانشجوى فارغ التحصيل، به طور اتفاقى همديگر را ملاقات كردند : «لارى پيچ» و «سرگئى برين». پس از آن در گفت وگويى كوتاه فهميدند موضوع فكرى مشتركى دارند؛ آنها دنبال راهى بودند تا ببينند چگونه مى توان اطلاعات مربوط به هم را از ميان انبوه اطلاعات موجود در رايانه استخراج كنند.
آنان در سال ۱۹۹۶ ساخت يك موتور جست وجوى كوچك شخصى به نام «بك راب» را اعلام كردند. دوسال بعد يك هارد ديسك يك ترابايتى (يعنى ده به توان دوازده بايت) را به طور دست دوم از حراجى قطعات رايانه تهيه كردند. اين هارد ديسك را به اتاق «پيچ» در دانشگاه بردند و رايانه موردنظرشان را ساختند كه مى توانست مطالب مرتبط را شناسايى كند. اين اتاق مركز جمع آورى اطلاعات براى گوگل به حساب مى آمد. پس از چند هفته اين دو نفر شركت گوگل را به ثبت رساندند.
واژه گوگل (Google) نزديك به واژه (Googol) است كه شخصى به نام «سيروتا اكورا » ابداع كرد. منظور از اين واژه عدد يك است كه به دنبال آن صدتا صفر قرار گرفته و نشانه بى پايان بودن و انبوه اطلاعات رايانه اى است. امروزه گوگل يكى از مهم ترين شركت هاى فناورى اطلاعات در دنيا محسوب مى شود كه درآمد بسيار بالايى دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |