|
توقف زمان روى عقربه هاى اعدام
|
|
|
[نسرين محمدى]
آخرين آرزويش ديدن فرزندانش است. كمتر حرف مى زند و حاضر به گفت وگو نيست. دلش مى خواهد گوشه اى بنشيند تا رسيدن زمان اجراى حكم تنها باشد. شايد دلش مى خواهد به كشف خودش برسد يا اين كه در تنهايى تا بلنداى خاطره اش پرواز كند و يك بار ديگر حساب و كتاب زندگى اش را مرور كند. شايد هم مى خواهد به دور از هياهوى روزمره تا آينده اى كه ارتفاعى از آن باقى نمانده صعود كرده و در اندك لحظات باقيمانده ظهور و افول خود را مرور كند. به راستى فرشيد در لابه لاى اين همه خمودگى به دنبال چيست چرا در پيچ و خم هاى جاده زندگى خسته از تكرارها، به بى رنگ ترين لحظه ها رسيده است. مى گويند كسى به ملاقاتش نمى آيد. نمى دانم چند بار چشم به راه خانواده اش بوده و نگرانى هايش را روى ديوارهاى آمدن ها و نيامدن هاى آنهايى كه دوستشان مى داشته و دوستش مى داشتند نقش زده است اما مى دانم كه يك سال است نگرانى و بغض هايش را در ترس و تنهايى زمزمه كرده و به همين خاطر هم سكوت را برگزيده است. سرانجام آن روز جهنمى را به ياد مى آورد. آخرين ديوار شهرك كه تمام شد دست هايش را به اطراف چرخاند. اما چيزى حس نكرد. انگار داشت در آن هواى سرد ورزش مى كرد. خش خش برگ هاى خشك زير پايش و زمزمه جوى آب كه از كنارش مى گذشت تنها صداهايى است كه به خاطرش مانده. همين كه سر به سوى آسمان بلند كرد تنها صداى كلاغ ها را شنيد. نوك انگشتانش تير مى كشيد. دستانش را روى صورت تب دارش گذاشت تا براى پوست سرمازده دستانش مرهمى باشد. به ياد ديروز افتاد كه پدرو مادر و زن و فرزندانش را با چه شور و اشتياقى روانه راه آهن كرد تا همگى به پابوس امام رضا(ع) بروند. سرش را پائين آورد. بايد به خواسته اش مى رسيد. داخل ماشين كنار خيابان به انتظار نشست. اين تصميم را از مدت ها قبل گرفته بود. مى خواست او را به هر قيمتى شده به دست بياورد. شايد به اين وسيله آرام مى شد. شايد زندگى اش رنگ ديگرى مى گرفت. اين خيالات شوم بارها و بارها از ذهنش گذشتند. ناگهان از دور دست او را ديد. با همان لباس ساده كلاسورش را به خود چسبانده بود. مقصدش را مى دانست «ايستگاه اتوبوس». خانواده متدين و آبرومندى داشت. همه اهالى محل احترام ويژه اى براى پدر و مادرش قائل بودند. اما با اين حال يك لحظه هم از تيررس نگاه فرشيد دور نمى شد. دوباره همان افكار شيطانى از ذهنش گذشت. پا را روى گاز گذاشت صداى بوق ماشين هاى عبورى به نشانه اعتراض در خيابان پيچيد. لحظاتى بعد مقابل پاى دختر جوان ترمز كرد. نگار دختر همسايه ديوار به ديوارشان بود كه با درخواست پدرش براى رفع اشكالات درسى اش به خانه آنها رفت و آمد داشت. صورت فرشيد از شدت التهاب درونى به سرخى مى زد به سرعت از ماشين پياده شد. ـ نگار خانم كجا مى رويد ـ دانشگاه ـ بيا بالا تا برسونمت. ـ نه مزاحم نمى شوم با اتوبوس مى روم. ـ اختيار داريد مسيرم همان جاست. در طول مسير نگار مرتب از دانشگاه، دوستان و اشكالات درسى اش مى گفت. اما فرشيد فقط به خواسته شيطانى اش فكر مى كرد. لحظه اى بعد هم تغيير مسير داد. دختر جوان پرسيد: مشكلى پيش آمده! ـ نه! چيزى را در خانه جا گذاشتم زياد وقت نمى گيره الان برمى گردم. ـ پس اجازه بدهيد من پياده بشم! ـ نه! اصلاً مشكلى نيست مطمئن باشيد به موقع مى رسيد! دقايقى بعد فرشيد ماشين را مقابل در خانه پارك كرد. هنوز آفتاب كاملاً بالا نيامده بود. فرشيد سبكبال تر از هميشه انگار كه به مقصود خود رسيده به سرعت قفل در را گشود و به بهانه اى نگار را به داخل خانه كشاند. سكوت مرگبارى در خانه حكمفرما بود. دختر جوان ناگهان مضطرب و پريشان برگشت تا از در خارج شود كه خود را اسير دستان فرشيد ديد. او فقط فرياد مى كشيد. فريادى از سر كمك اما هيچ كس صدايش را نشنيد. چهره رنگ باخته، نگاه وحشت زده، پيكر لرزان و دهان باز نگار با اصابت ضربه اى به سرش بى جان نقش زمين شد. فرشيد برگشت. نگاهش به قاب عكس عروسى اش كه در تمام اين مدت نظاره گر اعمالش بود خيره ماند. بشدت پشيمان شده و ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. لحظات قبل مثل صحنه هاى فيلم يك به يك از مقابل چشمانش مى گذشتند اما اتفاقى كه نبايد رخ داده بود. حالا او مانده بود با يك جنازه. پرده اتاق را كنار زد. لحظاتى را در خود غرق شد، چه بايد مى كرد. چيزى به ذهنش نمى رسيد اما بايد مى رفت احساس خفگى مى كرد. پالتوى چرمى اش را به دوش گرفت و جنازه را در پتويى پيچيد. ترس و دلهره اش هر لحظه بيشتر مى شد. در پاركينگ را باز كرد و پرايد مشكى رنگش را به داخل آورد. با خود فكر مى كرد نبايد نشانه اى از خودش باقى بگذارد. وسط اتاق ميز و صندلى هاى چوبى دوره اش كرده بودند. پشت پيشخوان آشپزخانه جرعه اى آب نوشيد. قدم هايش را بلند كرد. جنازه را به دوش گرفت و آن را به سرعت در صندوق عقب ماشين جاى داد. بعد هم دوباره به خانه برگشت. كيف نگار را برداشت و صحنه جرم را بارها و بارها مرور كرد تا اثرى از خود برجا نگذاشته باشد. صداى تند نفس هايش را مى شنيد. نگاهى به داخل كيف نگار انداخت. جامدادى و كيف پول و كارت دانشجويى و قرآن جيبى كوچك، تمام محتويات كيفش بودند. حالت تهوع داشت. بلافاصله صورت تب آلودش را زير شير آب حياط گرفت. انگار چيزى بر گلويش چنگ انداخته بود. مقصدش نامعلوم بود و ذهنش يارى نمى كرد. به پشتى صندلى تكيه زد و پا را روى گاز گذاشت و ... زنگ مجدد تلفن باز هم افكارش را به هم ريخت هراسان در آينه ماشين به صورت رنگ پريده خود خيره شد. عرق سرد روى صورتش نشسته بود. شقيقه هايش مى كوبيد و نفس در سينه اش سنگينى مى كرد. لب هايش از بغض و گريه به رعشه افتاده بود. با صداى بلند مى گريست. به معصوميت و نجابت دختر بيچاره و بى رحمى خودش. با خود گفت: نگار امروز امتحان شيمى داشت و حالا بايد جسم ضعيفش را به گور بسپارد. به رودخانه اى خارج از شهر نزديك مى شد. تصميمش را گرفت بايد رها مى شد جنازه مچاله شده را به رودخانه خروشان سپرد و كيف و محتوياتش را چند فرسنگ آن طرف تر مدفون كرد. حالا همه چيز تمام شده بود. سيگارى آتش زد و راهى محل كار شد. خانواده نگار كه تا غروب از غيبتش نگران شده بودند با همه جا تماس گرفتند اما اثرى از او نبود. سپس با ارائه عكسش به كلانترى در انتظار نشستند. چند روز بعد همزمان با بى خبرى هاى عذاب آور براى خانواده دختر گمشده سرانجام پرونده به اداره آگاهى رفت. گروهى از كارآگاهان خبره نيز تلاش گسترده اى براى پيدا كردن او به كار بستند. بلافاصله تمامى افرادى كه به نوعى با نگار و خانواده اش در ارتباط بودند تحت بازجويى قرار گرفتند. فرشيد چند روزى به بهانه مأموريت كارى از تهران خارج شد اما عذاب وجدان لحظه اى رهايش نمى كرد. در مدت يك هفته از بيشتر شهرهاى كشور گذشت و سرانجام بعد از بازگشت خانواده اش به تهران او هم به خانه برگشت. اما حالت طبيعى نداشت. در بازجويى مأمورين از او و خانواده اش اظهارات ضد و نقيضى مطرح شد. بدين ترتيب كارآگاهان سرنخ هايى به دست آوردند. سرانجام با كشف جسد نگار روند پيگيرى پرونده وارد مرحله جدى ترى شد. كارآگاهان در بازرسى از خانه فرشيد به لكه خون خشك شده اى در اتاق خواب برخوردند كه آزمايش DNA ثابت كرد اين آثار متعلق به نگار است و فرشيد كه ديگر راهى جز بازگويى حقيقت نمى ديد به گناه نابخشودنى اش اعتراف كرد. جلسات محاكمه و رسيدگى به پرونده تمام شده و او به جرم قتل عمد به اعدام محكوم شده است. خانواده نگار حاضر به اعلام رضايت نيستند. فرشيد از طرف خانواده اش طرد شده است. همسرش حتى يك نوبت هم به ملاقاتش نيامده و پدرش مجبور به فروش خانه و ترك آن محل شده است. او روزى صدبار از خدا طلب مغفرت مى كند. قاب عكس كوچكى از فرزندانش را كنار سلولش آويخته. او ديگر نه گذشته اى دارد نه آينده اى...!!! به انتظار نشسته تا لحظه پايان فرا برسد. با مادر خداحافظى مى كند و قبل از خروج بسته اى را كه براى همسرش آماده كرده به امانت به دستش مى سپارد. از ديدنش به ياد مادرانى مى افتم كه همه آنچه از پسرانشان برايشان مانده يك كيسه سياه لباس و لوازم شخصى و ساعت مچى است كه روى دقيقه هاى اعدام از حركت ايستاده است. ياد زنانى كه هيچ نويسنده صاحب قلمى از اين پا و آن پاكردنشان در نوبت انتظار همسرانشان پشت اين درهاى آهنى در سرما و گرما چيزى ننوشته است. ياد فرزندانى كه مهر پدر را به فراموشى سپرده و نگاهشان به سنگ مزار او خشكيده و به كشتى آرزوى دخترانى همچون نگار كه زير خروارها خاك به گل نشسته و ...
|