سه شنبه ۱۱ دى ۱۳۸۶ - ۲۱ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Jan 1, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
بانو
زنگ اول
توقف زمان روى عقربه هاى اعدام
338547.jpg
[نسرين محمدى]

آخرين آرزويش ديدن فرزندانش است. كمتر حرف مى زند و حاضر به گفت وگو نيست. دلش مى خواهد گوشه اى بنشيند تا رسيدن زمان اجراى حكم تنها باشد. شايد دلش مى خواهد به كشف خودش برسد يا اين كه در تنهايى تا بلنداى خاطره اش پرواز كند و يك بار ديگر حساب و كتاب زندگى اش را مرور كند.
شايد هم مى خواهد به دور از هياهوى روزمره تا آينده اى كه ارتفاعى از آن باقى نمانده صعود كرده و در اندك لحظات باقيمانده ظهور و افول خود را مرور كند. به راستى فرشيد در لابه لاى اين همه خمودگى به دنبال چيست
چرا در پيچ و خم هاى جاده زندگى خسته از تكرارها، به بى رنگ ترين لحظه ها رسيده است. مى گويند كسى به ملاقاتش نمى آيد.
نمى دانم چند بار چشم به راه خانواده اش بوده و نگرانى هايش را روى ديوارهاى آمدن ها و نيامدن هاى آنهايى كه دوستشان مى داشته و دوستش مى داشتند نقش زده است اما مى دانم كه يك سال است نگرانى و بغض هايش را در ترس و تنهايى زمزمه كرده و به همين خاطر هم سكوت را برگزيده است. سرانجام آن روز جهنمى را به ياد مى آورد.
آخرين ديوار شهرك كه تمام شد دست هايش را به اطراف چرخاند. اما چيزى حس نكرد. انگار داشت در آن هواى سرد ورزش مى كرد. خش خش برگ هاى خشك زير پايش و زمزمه جوى آب كه از كنارش مى گذشت تنها صداهايى است كه به خاطرش مانده. همين كه سر به سوى آسمان بلند كرد تنها صداى كلاغ ها را شنيد. نوك انگشتانش تير مى كشيد. دستانش را روى صورت تب دارش گذاشت تا براى پوست سرمازده دستانش مرهمى باشد.
به ياد ديروز افتاد كه پدرو مادر و زن و فرزندانش را با چه شور و اشتياقى روانه راه آهن كرد تا همگى به پابوس امام رضا(ع) بروند. سرش را پائين آورد. بايد به خواسته اش مى رسيد. داخل ماشين كنار خيابان به انتظار نشست. اين تصميم را از مدت ها قبل گرفته بود. مى خواست او را به هر قيمتى شده به دست بياورد. شايد به اين وسيله آرام مى شد. شايد زندگى اش رنگ ديگرى مى گرفت. اين خيالات شوم بارها و بارها از ذهنش گذشتند. ناگهان از دور دست او را ديد. با همان لباس ساده كلاسورش را به خود چسبانده بود. مقصدش را مى دانست «ايستگاه اتوبوس». خانواده متدين و آبرومندى داشت. همه اهالى محل احترام ويژه اى براى پدر و مادرش قائل بودند.
اما با اين حال يك لحظه هم از تيررس نگاه فرشيد دور نمى شد. دوباره همان افكار شيطانى از ذهنش گذشت. پا را روى گاز گذاشت صداى بوق ماشين هاى عبورى به نشانه اعتراض در خيابان پيچيد. لحظاتى بعد مقابل پاى دختر جوان ترمز كرد.
نگار دختر همسايه ديوار به ديوارشان بود كه با درخواست پدرش براى رفع اشكالات درسى اش به خانه آنها رفت و آمد داشت.
صورت فرشيد از شدت التهاب درونى به سرخى مى زد به سرعت از ماشين پياده شد.
ـ نگار خانم كجا مى رويد
ـ دانشگاه
ـ بيا بالا تا برسونمت.
ـ نه مزاحم نمى شوم با اتوبوس مى روم.
ـ اختيار داريد مسيرم همان جاست.
در طول مسير نگار مرتب از دانشگاه، دوستان و اشكالات درسى اش مى گفت. اما فرشيد فقط به خواسته شيطانى اش فكر مى كرد. لحظه اى بعد هم تغيير مسير داد. دختر جوان پرسيد: مشكلى پيش آمده!
ـ نه! چيزى را در خانه جا گذاشتم زياد وقت نمى گيره الان برمى گردم.
ـ پس اجازه بدهيد من پياده بشم!
ـ نه! اصلاً مشكلى نيست مطمئن باشيد به موقع مى رسيد!
دقايقى بعد فرشيد ماشين را مقابل در خانه پارك كرد. هنوز آفتاب كاملاً بالا نيامده بود.
فرشيد سبكبال تر از هميشه انگار كه به مقصود خود رسيده به سرعت قفل در را گشود و به بهانه اى نگار را به داخل خانه كشاند.
سكوت مرگبارى در خانه حكمفرما بود. دختر جوان ناگهان مضطرب و پريشان برگشت تا از در خارج شود كه خود را اسير دستان فرشيد ديد. او فقط فرياد مى كشيد. فريادى از سر كمك اما هيچ كس صدايش را نشنيد. چهره رنگ باخته، نگاه وحشت زده، پيكر لرزان و دهان باز نگار با اصابت ضربه اى به سرش بى جان نقش زمين شد.
فرشيد برگشت. نگاهش به قاب عكس عروسى اش كه در تمام اين مدت نظاره گر اعمالش بود خيره ماند. بشدت پشيمان شده و ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. لحظات قبل مثل صحنه هاى فيلم يك به يك از مقابل چشمانش مى گذشتند اما اتفاقى كه نبايد رخ داده بود. حالا او مانده بود با يك جنازه.
پرده اتاق را كنار زد. لحظاتى را در خود غرق شد، چه بايد مى كرد. چيزى به ذهنش نمى رسيد اما بايد مى رفت احساس خفگى مى كرد. پالتوى چرمى اش را به دوش گرفت و جنازه را در پتويى پيچيد. ترس و دلهره اش هر لحظه بيشتر مى شد. در پاركينگ را باز كرد و پرايد مشكى رنگش را به داخل آورد. با خود فكر مى كرد نبايد نشانه اى از خودش باقى بگذارد. وسط اتاق ميز و صندلى هاى چوبى دوره اش كرده بودند. پشت پيشخوان آشپزخانه جرعه اى آب نوشيد. قدم هايش را بلند كرد. جنازه را به دوش گرفت و آن را به سرعت در صندوق عقب ماشين جاى داد. بعد هم دوباره به خانه برگشت. كيف نگار را برداشت و صحنه جرم را بارها و بارها مرور كرد تا اثرى از خود برجا نگذاشته باشد.
صداى تند نفس هايش را مى شنيد. نگاهى به داخل كيف نگار انداخت. جامدادى و كيف پول و كارت دانشجويى و قرآن جيبى كوچك، تمام محتويات كيفش بودند.
حالت تهوع داشت. بلافاصله صورت تب آلودش را زير شير آب حياط گرفت. انگار چيزى بر گلويش چنگ انداخته بود. مقصدش نامعلوم بود و ذهنش يارى نمى كرد. به پشتى صندلى تكيه زد و پا را روى گاز گذاشت و ...
زنگ مجدد تلفن باز هم افكارش را به هم ريخت هراسان در آينه ماشين به صورت رنگ پريده خود خيره شد. عرق سرد روى صورتش نشسته بود. شقيقه هايش مى كوبيد و نفس در سينه اش سنگينى مى كرد. لب هايش از بغض و گريه به رعشه افتاده بود.
با صداى بلند مى گريست. به معصوميت و نجابت دختر بيچاره و بى رحمى خودش.
با خود گفت: نگار امروز امتحان شيمى داشت و حالا بايد جسم ضعيفش را به گور بسپارد. به رودخانه اى خارج از شهر نزديك مى شد. تصميمش را گرفت بايد رها مى شد جنازه مچاله شده را به رودخانه خروشان سپرد و كيف و محتوياتش را چند فرسنگ آن طرف تر مدفون كرد. حالا همه چيز تمام شده بود. سيگارى آتش زد و راهى محل كار شد.
خانواده نگار كه تا غروب از غيبتش نگران شده بودند با همه جا تماس گرفتند اما اثرى از او نبود. سپس با ارائه عكسش به كلانترى در انتظار نشستند. چند روز بعد همزمان با بى خبرى هاى عذاب آور براى خانواده دختر گمشده سرانجام پرونده به اداره آگاهى رفت. گروهى از كارآگاهان خبره نيز تلاش گسترده اى براى پيدا كردن او به كار بستند. بلافاصله تمامى افرادى كه به نوعى با نگار و خانواده اش در ارتباط بودند تحت بازجويى قرار گرفتند.
فرشيد چند روزى به بهانه مأموريت كارى از تهران خارج شد اما عذاب وجدان لحظه اى رهايش نمى كرد. در مدت يك هفته از بيشتر شهرهاى كشور گذشت و سرانجام بعد از بازگشت خانواده اش به تهران او هم به خانه برگشت. اما حالت طبيعى نداشت. در بازجويى مأمورين از او و خانواده اش اظهارات ضد و نقيضى مطرح شد. بدين ترتيب كارآگاهان سرنخ هايى به دست آوردند. سرانجام با كشف جسد نگار روند پيگيرى پرونده وارد مرحله جدى ترى شد.
كارآگاهان در بازرسى از خانه فرشيد به لكه خون خشك شده اى در اتاق خواب برخوردند كه آزمايش DNA ثابت كرد اين آثار متعلق به نگار است و فرشيد كه ديگر راهى جز بازگويى حقيقت نمى ديد به گناه نابخشودنى اش اعتراف كرد.
جلسات محاكمه و رسيدگى به پرونده تمام شده و او به جرم قتل عمد به اعدام محكوم شده است. خانواده نگار حاضر به اعلام رضايت نيستند. فرشيد از طرف خانواده اش طرد شده است. همسرش حتى يك نوبت هم به ملاقاتش نيامده و پدرش مجبور به فروش خانه و ترك آن محل شده است. او روزى صدبار از خدا طلب مغفرت مى كند. قاب عكس كوچكى از فرزندانش را كنار سلولش آويخته. او ديگر نه گذشته اى دارد نه آينده اى...!!!
به انتظار نشسته تا لحظه پايان فرا برسد. با مادر خداحافظى مى كند و قبل از خروج بسته اى را كه براى همسرش آماده كرده به امانت به دستش مى سپارد.
از ديدنش به ياد مادرانى مى افتم كه همه آنچه از پسرانشان برايشان مانده يك كيسه سياه لباس و لوازم شخصى و ساعت مچى است كه روى دقيقه هاى اعدام از حركت ايستاده است. ياد زنانى كه هيچ نويسنده صاحب قلمى از اين پا و آن پاكردنشان در نوبت انتظار همسرانشان پشت اين درهاى آهنى در سرما و گرما چيزى ننوشته است. ياد فرزندانى كه مهر پدر را به فراموشى سپرده و نگاهشان به سنگ مزار او خشكيده و به كشتى آرزوى دخترانى همچون نگار كه زير خروارها خاك به گل نشسته و ...
رمزهاى نامرئى
338553.jpg
[مهدى كشاورزى ‎/ حقوقدان و وكيل پايه يك دادگسترى]

بررسى آمار جرم و جنايت در حوزه هاى مختلف اجتماعى نشان مى دهد ميان افزايش جمعيت با آمارو ميزان جرائم رخ داده ارتباط مستقيم وجود دارد. به طورى كه همزمان با افزايش جمعيت شهرى جرائم آن حوزه هم بيشتر مى شود.
در نگاه اول ممكن است ارتباط مستقيم بين افزايش جمعيت و آمار جرائم موضوعى طبيعى و عادى باشد. منظور از اين افزايش به اين معنا نيست كه به عنوان نمونه اگر در ابتدا جمعيت شهرى صدهزار نفر بوده آن شهر ده مجرم داشته و حالا كه جمعيت همان شهر به دويست هزار نفر رسيده مجرمين شهر هم دوبرابر شده اند. بلكه منظور اين است كه با افزايش درصدى از جمعيت تعداد مجرمين شهر به همان نسبت افزايش پيدا نمى كند. بلكه اين افزايش در مجرمين يك نسبت تصاعدى دارد. به طور مثال اگر جمعيت شهرى دوبرابر مى شود آمار مجرمين بيش از دوبرابر مى شوند. محور بحث ما هم درباره مقدار تصاعدى آمارمجرمين است.
بررسى هاى علمى نشان مى دهد افزايش تصاعدى آمار مجرمين شهرى،خاص يك كشور نيست بلكه در تمام شهرها و كشورها اين افزايش تصاعدى ديده مى شود. شايد بتوان گفت افزايش تصاعدى تعداد مجرمين با گذشت زمان و پيشرفت هاى تكنولوژى و دخالت صنعت در شهرها و خانواده ها كه در كشورهاى مختلف متفاوت است يكسان نباشد اما در هرصورت رشد تصاعدى تعداد مجرمين در همه كشورها وجود دارد.
نگاهى جامعه شناسانه به شيوه زندگى شهرى و روستايى (منظور از روستايى جمعيت پائين يك حوزه اجتماعى است) تا حدودى علل رشد تصاعدى آمار جرائم را در شهرهاى بزرگ نشان مى دهند.
قبل از بيان اين نگاه بايد خاطرنشان كنم كه از نظر بعضى جامعه شناسان و جرم شناسان مهاجرت به عنوان علت بزهكارى است. بنابراين واقعيت اين است كه مهاجرت به خودى خود نه تنها نمى تواند علت بزهكارى باشد بلكه حلال بسيارى از مشكلات و چاره رفع مشكلات مردم هم محسوب مى شود. افرادى كه براى تحصيل علم، تجارت توليد و موارد مشابه مهاجرت مى كنند، هيچ وقت عامل افزايش آمار جرائم در شهر مهاجرپذير نمى شوند.
براى شناخت علل افزايش تصاعدى بزهكارى بايد به شيوه و حوزه بزهكارى آنان در شهرهاى بزرگ توجه كرد تا از اين طريق به شناخت موضوع و انديشه بزهكاران دست يافت.
از دقت عمل بزهكاران در مى يابيم تمام بزهكاران اعم از مهاجر و يا ساكن و متولد همان شهر، داراى يك نقطه مشترك هستند و اين موضوع مشترك راهنماى ما در پيدا كردن آمار فزاينده جرائم ارتكابى بزهكاران است . فصل مشترك آنها اين است كه بزهكاران تقريباً و هميشه در حوزه اى كه ساكن هستند مرتكب جرم نمى شوند. محل فعاليت بزهكارانه آنها، محل سكونت شان نيست. آنها در نقطه ديگرى و در حوزه شهرى ديگرى مرتكب عمل هاى خلاف قانون و مجرمانه مى شوند. اين افراد حوزه سكونت خود را از محل فعاليت مجرمانه شان جدا كرده اند.
امروزه مجرمين ماهيت شهرهاى بزرگ را به درستى درك كرده اند. اين شهرها از نگاه آنها و از ديد يك بزهكار از چندين شهر كوچك جدا و مستقل تشكيل شده است. از نگاه مجرمين، شهرهاى بزرگ از حوزه هاى جداگانه اى تشكيل شده است كه اين حوزه ها همديگر را نمى شناسند . وقتى خلافكارى از حوزه سكونت خود خارج و به يك حوزه شهرى جديد وارد مى شود فرد ناشناخته اى به حساب مى آيد و فردى گمنام به لحاظ هويتى و شخصيتى مى شود و اين بى هويت شدن خيلى سريع و راحت رخ مى دهد. يعنى اين كه شخص حوزه وارد شده را مى شناسد اما حوزه و محل جديد اين شخص را نمى شناسد. به طور مثال وقتى يك ايرانى خلافكار وارد كشور ديگرى مى شود اگر همان طور كه اين كشور شخص را نمى شناسد اين فرد هم آن كشور را نمى شناسد . بنابراين او نمى تواند به راحتى با شهر رابطه برقرار كند. اما در شهرى مثل تهران و براى ساكنينش اين طور نيست.
عبور از حوزه سكونت و ورود به حوزه ديگرى از شهر بزرگ، بزهكار را وارد يك مجموعه شهرى مى كند كه شناخت او نيازمند رمزى است كه در اختيار هيچ كسى قرار ندارد.
مهاجرت از روستا يا شهرهاى كوچك به شهرهاى بزرگ هم همين حالت را دارد. در حوزه هاى كوچك اجتماعى افراد قدرت اختفاى شخصيت و هويت خود را ندارند. در حوزه هاى كوچك اجتماعى تمام حركات، فعاليت ها و اوضاع مالى افراد تحت نظر و حسابرسى مردم شهر و يا روستا قرار دارد.
حال آن كه بايد به اين نكته هم توجه داشت خود شهر به مردمانش آموزش بزهكارى نمى دهد. بلكه به اين خاطر فرد مهاجر مرتكب جرم مى شود كه درمى يابد ديگر آن نظارت ها و حسابرسى هاى مردمى وجود ندارد و با اين اختفا كه شهر براى هويتش ايجاد كرده او مى تواند شخصيت واقعى اش را - كه اگر بزهكارى باشد - بدون نگرانى يا كمترين نگرانى از جانب مردم بروز دهد.
بنابراين بايد گفت شهرهاى بزرگ حكم فايل هاى يك رايانه هستند كه هر فايلى بى خبر از محتواى فايل ديگر است. وقتى پاكتى از يك فايل به فايل ديگر منتقل مى شود ديگر كسى از محل آن و محتوايش اطلاعى نخواهد داشت. رمز آن پاكت هم فقط در اختيار يك نفر است. بنابراين پيدا كردن رمز آن هم براى پليس مستلزم صرف وقت زياد است.
اين رمز مخفى كننده هويت كه تا چندى قبل فقط در شهرهاى بزرگ وجود داشت به تدريج با افزايش جمعيت و زندگى پردغدغه و ماشينى و آشفتگى فكرى مردم به ساير شهرهاى كوچك هم سرايت كرده است.
در يكى، دو دهه اخير اين رمزهاى مخفى كننده هويت با ورود وفراوانى سيستم هاى الكترونيكى وارد خانه ها هم شده است.
در حال حاضر كم نيستند خانواده هايى كه هر يك از اعضاى آن داراى تلفن همراه مستقل شخصى هستند كه هيچ يك از اعضاى خانواده حق دست زدن به تلفن همراه همديگر را هم ندارند. از اين رو اعضاى خانواده، يا پدر و مادر حتى نمى دانند كه فرزندشان با چه كسانى ارتباط دارد. همچنين كم نيستند خانواده هايى كه هر يك از اعضاى آن از رايانه شخصى انحصارى استفاده مى كنند و همه اطلاعات و علايق خود را به دور از چشم ساير اعضاى خانواده در آن حفظ و ذخيره مى نمايند.
بنابراين درون خانواده ها هم مرزبندى هاى زيادى شكل گرفته و در حال گسترش است. اعضاى يك خانواده از هويت، شخصيت و علايق همديگر بى اطلاع هستند. در اين ميان كدها و رمزها مانع و سدى در مقابل يكديگر شده اند.
ادامه اين روند نيز خبر از يك بى هويتى پوشيده در جامعه مى دهد كه در اين بى خبرى و بى اطلاعى از هويت افراد وقايع زيادى رخ مى دهد و خواهد داد كه قطعاً نمى تواند خوشايند جامعه و مفيد براى سلامت اخلاق مردم باشد.
حال براى مقابله با اين روند و جلوگيرى از شيوع اين رمزها راه حلى كه مى توان ارائه كرد اين است كه در شهرهاى بزرگ براى جلوگيرى يا كاهش رمزهاى اجتماعى بايد سعى شود تا حد ممكن از توسعه و تراكم جمعيت در شهرها جلوگيرى گردد و به جاى بزرگ كردن عرضى يا طولى شهر، شهرهاى كوچك با همه امكانات ساخته شود تا اين كه يك شهر، بى حساب و كتاب بزرگ شود. به عبارت ديگر از نگاه جرم شناسى هم گسترش شهرها توصيه نمى شود. در عين حال بايد دستگاه هاى نظارتى و پليس به امكانات و تكنولوژى بهتر و بيشترى مجهز شوند. اگر در گذشته مردم يك شهر همديگر را مى شناختند حالا كه با گسترش شهرها اين امكان وجود ندارد، بايد امكانات و تكنولوژى در اختيار پليس و دستگاه هاى نظارتى باشد تا به مدد آنها بتوان به جاى استفاده از حافظه مأموران همه مجرمين سابقه دار را به سهولت و فوريت از افراد سالم و به هنجار جامعه تفكيك كرد.
در مقابل رمزهاى خانوادگى هم تنها راه ممكن، توسعه و تحكيم صداقت بين اعضاى خانواده است كه اين صداقت را هم والدين بايد از خودشان شروع كنند تا فرزندان شان با چنين الگويى آشنا شوند و از آن پيروى نمايند. به خاطر داشته باشيم كه فرزندان از رفتار و كردار والدين حتى هر چند كوچك و جزيى و گذرا الگو مى گيرند نه از بيان و گفتار و نصيحت پدرانه و يا دلسوزى مادرانه آنها. به عبارت ديگر فرزندان از شخصيت واقعى والدين شان كه در رفتار آنها تجلى مى يابد و آشكار مى گردد تأثير مى پذيرند نه از شخصيت ثانوى و ظاهرى آنها. بنابراين اگر مى بينيم كه بچه ها غير از آنى شده اند كه ما والدين مى خواستيم بايد بدانيم كه آنها چهره واقعى ما را نمايان مى كنند چرا كه بچه ها آئينه والدين شان هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |