پنجشنبه ۱۳ دى ۱۳۸۶ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۸
Thu, Jan 3, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
سلامت
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
جسدى در چمدان
338994.jpg
[خسرو مبشر]

بعد از ظهر ۱۹ تير در يك روز گرم و طاقت فرساى تابستانى، محمد كارگر راهدارى در كيلومتر ۱۰ جاده آبعلى مشغول كار بود كه متوجه بوى تعفن شد. اين بوى تعفن از گودالى كه در حاشيه جاده قرار داشت به مشام مى رسيد. پس از چند دقيقه جست وجو بالاخره محل انتشار بو را پيدا كرد. بو از داخل يك چمدان بزرگ بود. او به خودش جرأت داد و آرام در چمدان را باز كرد. براى چند لحظه نفسش بند آمد. محمد داخل چمدان جسد مچاله مردى را ديد كه تقريباً متلاشى شده بود. با عجله و اضطراب خود را به اتاقك راهدارى رساند. جرعه آبى نوشيد و آن چه را ديده بود براى همكارانش تعريف كرد.
دقايقى بعد موضوع كشف جسد به مأموران پاسگاه منطقه اطلاع داده شد. مأموران پس از حضور در محل كشف جسد موضوع را به بازپرس كشيك قتل اطلاع دادند. لحظاتى بعد سروان على اشترى همراه بازپرس جنايى براى بررسى ماجرا در محل حادثه حضور يافته و تحقيقات خود را آغاز كردند.
داخل گودال چمدان بزرگ خاك آلود به چشم مى خورد. بوى آزار دهنده تعفن از چند مترى به مشام مى رسيد. سروان اشترى دستور داد تا چند تن از مأموران در چمدان را به طور كامل باز كنند. جسد متعلق به مرد جوانى بود، قربانى لاغر اندام و ۳۵ ساله بود كه گرمكن به تن داشت اما جوراب و كفش در پاهايش ديده نمى شد. آثارى روى گلويش ديده مى شد كه نشان مى داد وى احتمالاً مورد حمله غافلگيرانه قرار گرفته و خفه شده است. آثار ضرب و شتم در بدن مقتول به چشم نمى خورد. سروان به دقت جسد را بررسى كرد. شواهد نشان مى داد كه چند روزى از مرگ او مى گذرد. هيچ مدركى هم براى شناسايى هويت او به دست نيامد. سروان در بازرسى چمدان كه نو به نظر مى رسيد ، كارت ضمانتى را پيدا كرد. اين كارت كه زمان فروش صادر شده بود تاريخ ۱۵ تير را نشان مى داد. اما مهر فروش مغازه از كارت جدا شده و معلوم نبود كه چمدان از كجا خريدارى شده است.
بدين ترتيب پس از بررسى دقيق جسد و چمدان، با دستور بازپرس جنايى پيكر مقتول به پزشكى قانونى منتقل شد.
ساعاتى بعد سروان و گروه مأموران به اداره آگاهى باز گشتند. او براى شناسايى مقتول بررسى پرونده افراد گمشده در يك هفته گذشته را در دستور كار قرار داد. پس از ساعت ها تلاش بالاخره موفق شد در بين فهرست اسامى افراد گمشده، پرونده يكى از آنها را كه با مشخصات جسد كشف شده كاملاً مطابق داشت پيدا كند.
سروان اشترى بلافاصله تلفنى با رضا كه خبر گم شدن پسرش «پوريا» را به پليس اطلاع داده بود، تماس گرفت و از او درباره پسرش پرسيد. وى بدون اين كه بداند براى پسرش چه اتفاقى افتاده به سروان گفت: ما در آبادان زندگى مى كنيم و پسرم كارشناس تجارت است كه با شركت هاى بزرگ داخلى و خارجى كار مى كند. البته به خاطر كارش مجبور است، هميشه در سفر باشد و به تازگى براى عقد يك قرارداد بزرگ و مهم به دانمارك سفر كرده بود كه پس از ۴۰ روز به تهران بازگشت وقرار بود چند روز بعد هم به آبادان باز گردد. او آخرين بار ۱۲ تير از محل اقامتش كه هتل آپارتمان در شمال تهران بود با ما تماس گرفت و گفت: فردا ۱۳ تير به آبادان باز مى گردد، حتى ساعت پروازش را هم اعلام كرد. اما وقتى از او خبرى نشد با محل اقامتش تلفنى تماس گرفتم. مدير هتل به من گفت كه ساعت دو بعداز ظهر ۱۳ تير هتل را ترك كرده است. سپس با دفتر فروش بليت هواپيمايى و فرودگاه تماس گرفتم اما هيچ كدام تأييد نكردند كه پوريا با پرواز ساعت شش عصر به آبادان آمده باشد. در نتيجه از طريق پليس آگاهى آبادان موضوع گم شدن پوريا را به مراكز انتظامى سراسر كشور خبر داديم.
همزمان با شناسايى نسبى هويت مقتول از سوى سروان اشترى، او از پدر پوريا خواست خيلى سريع به تهران بيايد، بدين ترتيب او با ديدن جسد، آن را شناسايى كرد.
سپس سروان به طور مفصل از پدر پوريا تحقيق نمود اما نتيجه مطلوب به دست نيامد. بنابراين براى ادامه تحقيقات به هتل محل اقامت پوريا رفت.
سروان در هتل به بازجويى از كارمندان پرداخت. چنگيز، مدير هتل به سروان اشترى گفت: پوريا ساعت ۱۰ شب ۱۱ تير وارد هتل شد و در اتاق شماره شش اقامت كرد. او به ما گفت: حدود يك هفته در اينجا خواهد بود. من زياد او را نمى ديدم، چرا كه ساعت ۸ صبح از هتل بيرون مى رفت و شب هم دير بر مى گشت.
وى در ادامه گفت: اين روزها نيز به علت شلوغى هتل خيلى متوجه رفت و آمد هايش نبودم تا اين كه ناگهان متوجه شدم پوريا روز ۱۶ تير بدون تسويه حساب هتل را ترك كرده است. چند بار با تلفن همراه او تماس گرفتيم اما جوابى نشنيديم. چند روزى اتاقش دست نخورده باقى ماند. سپس به پليس ۱۱۰ خبر داديم. مأموران كلانترى پس از بازكردن در اتاقش وتنظيم صورتجلسه اتاق را تحويل مان دادند.
مدير هتل در پاسخ به سؤال سروان اشترى كه پرسيد، پوريا درهتل با چه كسانى رفت و آمد داشت، پاسخ داد: من كسى را نديدم كه به اتاق پوريا برود و با اونشست و برخاست داشته باشد. اما بيژنى مسئول كاركنان هتل مدعى است كه يك زن و مرد جوان چند بار با پوريا ملاقات كرده اند اما من شخصاً چيزى نديده ام.
سروان سپس به بازجويى از خانم شهلا، مسئول رزرو هتل پرداخت. او نيز اظهارات مدير هتل را تأييد كرد در عين حال يادآور شد، پوريا جوانى بسيار مؤدب و مهربان بود و با كسى رفت و آمد نداشت. بيشتر مواقع هم سرش به كار خودش بود. البته او يك كيف سامسونت مشكى نيز همراه داشت و آن را هرگز از خودش جدا نمى كرد، فكر كنم اسناد مهمى در داخل آن بود و آخرين بار هم او را ساعت ۸ شب ۱۶ تير ديدم كه به تنهايى در رستوران هتل بود. اما پس از آن هرگز او را نديدم.
سروان در ادامه تحقيقات درهتل به سراغ بيژنى مسئول كاركنان هتل رفت. كسى كه مدعى بود، پوريا را چندين بار با يك زن و مرد جوان ديده است. بيژنى مردى قوى هيكل و ميانسال بود. او به سروان گفت: پوريا مردى بسيار مهربان و متين بود. او بيشتر اوقات بيرون از هتل به سر مى برد. يعنى ساعت ۸ صبح مى رفت و شب باز مى گشت. البته به ما مى گفت شام را در اتاقش مى خورد. بنابراين ما هم شام را به اتاقش مى برديم و انعام خوبى هم مى گرفتيم. وى در ادامه گفت: اما روز آخر اقامتش در هتل چند بار، شايد چهار الى پنج بار زوج جوانى را ديدم كه در لابى هتل با او سرگرم صحبت بودند، حتى يك بار نيز به اتاقش رفته و آخرين بار ساعت ۶ عصر روز ۱۶ تير او را در لابى هتل با همان زن و مرد در حال نوشيدن چاى ديدم. سپس با كيف سامسونت مشكى رنگى كه هميشه همراهش بود با ميهمانانش به اتاقش رفت. فكر مى كنم قصد انجام معامله اى داشت. پس از حدود يك ساعت و ۵۰ دقيقه آن زن و مرد با يك چمدان بزرگ از هتل بيرون رفتند. من هم حدود ساعت ۸ شب به رستوران هتل رفتم و شام خوردم چون خسته بودم به اتاقم رفتم و خوابيدم. ديگر متوجه چيزى نشدم. روز بعد هم به تصور اين كه پوريا مثل ساير روز ها براى انجام كارهايش هتل را ترك كرده، به محل كارم بازگشتم تا اين كه موضوع ناپديد شدن او را از طريق مأموران پليس كه براى تحقيق به اينجا آمده بودند، شنيدم.
بيژنى درباره مشخصات زن و مرد جوان هم گفت: مرد در حدود ۲۷ تا ۳۰ ساله بود، با قد بلند و بسيار شيك پوش و زن شيك پوش فكر مى كنم ۲۵ تا ۲۷ سال به نظر مى رسيد اما عينك دودى به چشم داشت. جناب سروان آن زوج جوان طورى رفتار مى كردند كه مشكوك به نظر مى رسيدند. به خاطر اين كه مراقب اطراف خود بودند.
سروان: آن شب زن و مرد جوان وارد اتاق پوريا- مقتول- شدند. آيا چمدان بزرگ در دست داشتند بيژنى با صراحت پاسخ داد: اصلاً نفهميدم چه چيزى همراه شان بود.
سروان چند سؤال ديگر از او كرد. سپس وارد اتاق شماره شش شد. اتاق مقتول نسبتاً بزرگ بود. اما اثرى از به هم ريختگى ديده نمى شد. سروان به دقت زواياى اتاق را از نظر گذراند، كيف سامسونت پوريا كنار تخت بود. تخت پوريا هم به هم ريخته نبود، لباس هاى پوريا هم مرتب داخل كمد آويزان بود. روى ميز كوچك اتاق چند تكه نان، قوطى نوشابه و يك فندك نقره اى و يك پاكت سيگار ديده مى شد.
سروان اشترى پس از بازرسى محتويات داخل كيف سامسونت پوريا، متوجه شد مقتول طى چند روز گذشته چند قرار داد مهم با دو شركت داخلى و يك شركت عربى در كشور امارات متحده عربى منعقد كرده بود. به همين خاطر هم يك ميليون دلار به صورت على الحساب دريافت كرده بود.
پس از استعلام از چند بانك پى برد كه پوريا پول ها را به حساب شركت و يا به حساب خودش واريز نكرده است و از پول ها خبرى نبود. كه اين موضوع نشان مى داد عامل يا عاملان جنايت پس از قتل وى، پول هايش را به سرقت برده اند.
سروان سپس يك بار ديگر مسائل و اتفاقاتى كه براى پوريا رخ داده بود را مرور كرد و به بررسى دقيق اظهارات و بازجويى ها كاركنان هتل پرداخت و با لبخند رضايت بخشى پى به راز اين جنايت برد و دستور بازداشت عامل يا عاملان جنايت را صادر كرد. خوانندگان محترم مى توانند با بيان سه دليل عامل يا عاملان اين جنايت را معرفى كنند و بنويسند سروان اشترى از كجا راز اين جنايت را كشف كرده است. لطفاً روى پاكت بنويسيد پاسخ مربوط به كدام معماى پليسى است.
پاسخ معماى پليسى
خانه وحشت
بنا به دلايل زير الناز (دختر مقتوله)، پيمان (داماد خانواده) و محمدعلى (سرايدار) با همكارى هم، آسيه را به قتل رسانده اند تا اموال او را تصاحب كنند.
۱- سرايدار در بازجويى به سروان اشترى گفته بود: نمى دانم آسيه خانم را با چه وسيله اى كشته اند اما الناز- دختر مقتوله- در بازجويى ها اشاره داشته كه محمدعلى- سرايدار- در تماسى به او گفته است- آسيه خانم- را با ضربه هاى كارد به قتل رسانده اند.
۲- پيمان- داماد خانواده- در تماس با همسرش- الناز- مرگ آسيه- مادرزنش- را تأييد كرده اما وى در بازجويى به سروان اشترى گفته بود كه از الناز- همسرم- شنيدم كه مادرزنم- آسيه- كشته شده است در حالى كه او قبلاً مرگ مادرزنش را تأييد كرده بود.
۳- پيمان از كجا مى دانست كه عامل جنايت براى سرقت اشياى گرانقيمت آسيه را كشته است.
۴- در گزارش پليس آمده بود كه آسيه- مقتوله ـ با ضربه هاى كارد از پشت به كمر؛ گردن و پهلو كشته شده است در حالى كه سرايدار- محمدعلى- دربازجويى به سروان اشترى گفته بود؛ مقتوله به صورت طاق باز و با چشم باز به قتل رسيده است. اگر آسيه- مقتوله- طاق باز خوابيده باشد، سرايدار از كجا فهميده كه او با ضربه هاى كارد كه به گردن و پهلويش وارد شده به قتل رسيده است.
۵- سرايدار ساعت ۲‎/۲۵ دقيقه قتل آسيه را به پليس گزارش داد. در حالى كه در بازجويى به افسر پرونده گفته بود كه ساعت ۲‎/۳۵ دقيقه پيمان- داماد خانواده- با من تماس گرفت كه آسيه خانم را از خواب بيدار كنم. چون قرار است يك مشترى براى خريد خانه بيايد.
تناقض گويى الناز، پيمان و محمدعلى حكايت از آن دارد كه هر سه نفر آنان در قتل آسيه خانم نقش داشته اند.
اسامى خوانندگان معماى پليسى
بهمن دل شب از رامسر، خاطره مختارى نژاد از كرج (جاده ملارد)، على باقرى از تهران، ناصر كرباسى فر از بابل، هوشنگ بختيارى از شهريار، حميد رضا حسين نژاد از آستارا، پيمان موسوى از كرج، بنفشه شكرى از چالوس، فاطمه خسروى از قزوين، مجيد عبدى از شاهرود، حسين عبدى از شاهرود، ابراهيم سنايى از تهران، ايرج غلامى از سمنان، ليلا آفتاب پور از كرمان، محسن خوش آمدگو از تهران، مريم بيگى زاده از تهران، عليرضا جابتى از تهران، محمدهاشم مير عينى عارفينى از تهران، فريدون غفلندى از چالوس، محمدحسين قديم خانى از سلماس، مختار منوچهرى از شهررى، عيسى يار پناه از اسلامشهر، خسرو پناهنده از مشهد، احمد شريفى از مشهد، الهام زندى از تنكابن، ايمان ابراهيمى از رشت، رمضان على نژادى از فومن، محمدرضا مشتاق از اراك، جمشيد طاووسى اصل از كرج، اكرم افشارى از تهران، سيد محمود سيارى بيدگلى از آران و بيدگل، داود عباسيان از ابهر، حسن احسانى از تنكابن، رضا مختاريان از شهركرد، پوريا درويش از مشهد، محمود حسامى كرمانى از كرمان، احترام حاجى خانى فرد از تهران، يوسف امروز از شهررى، حليمه اكبرزاده از كرج، پريسا مختارى نژاد از كرج، ناهيد شجاعى باغينى از مهرشهر كرج، سيد محسن سجاد از اصفهان، سهيل تيمورى نسب از تهران، ناصر داروگر كرمانى از تهران، حيدر فخرى از آمل، رضا على پور از گرگان، تقى آتش خيز از تجريش، سحر راد منش از تهران، سوسن ياسينى از كرج، فاطمه گوهرى از بهشهر، نادره و نادر پورعيسايى از ورامين، فهيمه خمارلو از بندر انزلى، حسين فتاحى از بابلسر، هنگامه اديب از شيراز، جمشيد روشنى از تهران، عبدالله چشم انداز از شهررى، قلى مرتضوى از اسلامشهر، بهاره لاله پور از كرمان.
سرانجام شوم دوستى هاى خيابانى
338982.jpg
[سرهنگ عبدالله قاسمى‎/ رئيس اداره اجتماعى پليس آگاهى]

سروان جليلى دست گذاشت روى شانه شاكى و آهسته گفت: چرا همان موقع شكايت نكردى. خليل سرش را پائين انداخت و طورى كه شرم در چشمانش موج مى زد، گفت:
- از ترس آبرو قربان. اگر زنم بفهمه روزگارم سياه ميشه. بدبختم مى كنه. زندگى ام از هم مى پاشه و...
سروان نگاهى به او انداخت و گفت: اگر مى خواهى سر نخى پيدا كنيم و ماشينت برگردد، بايد همه ماجرا را موبه مو برايمان تعريف كنى. از اول بدون كم و كاست. بعد هم بايد بروى اتاق چهره نگارى تا بلكه بتوانيم ردى از آنها به دست بياوريم.
چشمان خليل راه كشيد به دورتر. دو هفته پيش جلو چشمانش تداعى شد.
نزديكى ميدان آرژانتين در حالى كه بخارى ماشين را تازه روشن كرده بود ناگهان با يك دختر جوان كه كنار خيابان ايستاده بود مواجه شد. مكث كوتاهى كرد. دختر جوان آرام گفت: مستقيم و دستگيره در جلو را گرفت و سريع سوار شد.
- سلام. متشكرم.
خليل كه شوكه شده بود جواب داد:
- خواهش مى كنم. كجا تشريف مى بريد.
- اگر مسيرتان مى خورد و مزاحم نيستم تا خيابان كريمخان.
مرد لبخندى از رضايت زد و قبل از اين كه حرف دختر جوان تمام شود گفت:
خواهش مى كنم. چه مزاحمتى. اين طورى من هم در طول مسير يك هم صحبت دارم.
زمان پياده شدن در حاشيه خيابان دختر قد بلند و خوش قامت لبخندى زد و شماره تلفن همراهش را به خليل داد.
- منتظر تماستان هستم. مى توانيم دوست هاى خوبى براى هم باشيم.
- ببخشيد، راستى شغل شما چيست
- من من دانشجوى دندانپزشكى ام. اگر خواستى، مى توانم همه دندان هايت را بكشم. بعد هم خنديد و رفت.
خليل از شدت خنده پشت فرمان غش كرد.
-حتماً زنگ مى زنم.
دختر جوان كه رفت، خليل بلافاصله براى اطمينان با شماره دختر جوان تماس گرفت، شماره مربوط به يك خط اعتبارى بود، به محض برقرارى ارتباط، دختر جوان پرسيد:
- بفرماييد.
- سحر خانم
- امرتان
- من خليلم. راننده خودروى زانتيا هستم.
- خواهش مى كنم. اين قدر زود دلت تنگ شد
- مى خواستم شماره تان را تو گوشى تلفنم ذخيره كنم. گفتم شما هم شماره من را داشته باشيد. راستى كى مى توانيم همديگر را ببينيم.
- پنجشنبه خوبه
- چه ساعتى
- پنج عصر، همان جايى كه پياده شدم.
- مرسى پس تا پنجشنبه.
خليل دوباره رفت تو فكر كه سؤال سروان رشته افكارش را پاره كرد.
- چند بار همديگر را ديديد
ـ ۳ ، ۴ مرتبه. خيلى مؤدب بود و لفظ قلم حرف مى زد.
- در آخرين ملاقات چه اتفاقى افتاد
ـ سه شنبه دو هفته قبل، ساعت ۱۱ صبح، همان جاى هميشگى قرار گذاشتيم. خواست او را به خانه يكى از دوستانش در حوالى راه آهن برسانم. وقتى پيچيدم در يك خيابان فرعى، يك موتور كه دو نفر ترك آن بودند، پيچيدند جلوى من. بعد هم شدند چهار نفر، يكى شان با لگد محكم كوبيد توى آينه بغل ماشين. هول شده بودم. زبانم بند آمده بود. سحر كه جيغ مى كشيد، گفت: «نامزدمه».
با ديدن اين صحنه گلويم از ترس خشكيد و نفس هايم به شماره افتاده بود. دست و پايم مى لرزيد. قمه داشتند. فرار بى فايده بود. مرگ را جلوى چشمانم ديدم. حسابى كتكم زدند. لباسم را پاره كردند. وقتى به خودم آمدم، گيج بودم. نه اثرى از سحر بود و نه ماشينم. همه چيز در چند ثانيه رخ داد.
سروان گفت:
- چرا بعد از دو هفته شكايت كردى
خليل خسته تر از هر وقت، آهى كشيد و زير لب گفت:
ـ من زن و بچه دارم و...
- نشانى خانه، دانشگاه يا شماره تلفن ثابتى از دختر جوان ندارى
ـ نه، فقط همان شماره اعتبارى.
- پس چطور اطمينان كرديد با كسى كه نمى شناسيدش، به تفريح برويد و بدتر از همه به او اعتماد كنيد
مرد جوان از شرمندگى سرش را پائين انداخته و هيچ پاسخى نداشت. چند ماه بعد سحر و همدستانش كه شبكه بزرگ سرقت را هدايت مى كردند، با تلاش مأموران آگاهى دستگير شدند. با پيگيرى هاى كارآگاهان خودروى خليل به او برگردانده شد. اما همسر خليل متوجه ماجرا شد و هنوز پس از مدت ها اين لكه سياه از ذهنش پاك نشده است.
از آن حادثه ماه ها گذشته اما رد كارد شبكه تبهكاران روى چهره و و بازوى راست او به يادگار مانده است و سيماى او به عنوان مردى فريب خورده در جمع خانواده نمايان است.

نظريه كارشناسى

دكتر ابهرى، آسيب شناس اجتماعى مى گويد: اساس روابط خيابانى همواره پر از سؤال بوده و همين سؤالات بى پاسخ همواره باعث شكل گيرى و بروز جرم هاى متعدد بوده است. در بسيارى از پرونده ها و خبرهاى منتشر شده در روزنامه ها مى بينيم و مى خوانيم كه همواره روابط و دوستى هاى خيابانى فرجام خوشايندى نداشته اند. چطور ممكن است فرد يا افرادى بدون در نظر گرفتن سوابق زندگى يك شخص با او رابطه صميمى و حتى عاطفى برقرار كنند. بى شك چنين رفتارى كه از روى درايت و تعقل نيست، تبعاتى دربر خواهد داشت كه اصل آن اعتماد كردن بى مورد به افراد ناشناس است. در بسيارى موارد وقتى جرمى رخ مى دهد دختر يا پسر، هيچ نشانى از طرف مقابل ندارند كه اين موارد قطعاً انرژى زيادى از پليس و دستگاه قضايى مى گيرد تا فردى موهوم و ناشناخته را با سرنخ هاى ضعيف دستگير كنند.
با اين وجود رسانه ها بهترين ابزار اطلاع رسانى هستند كه مى توانند درباره جلوگيرى از بزهكارى ها و جرم هاى مختلف اجتماعى همواره اطلاع رسانى و فرهنگ سازى كنند. اين موضوع را نبايد فراموش كرد كه تا مردم آگاهى نداشته باشند، اگر روزانه بيش از صدها پرونده هم در دادسرا مختومه شود باز هم شاهد تكرار جرم خواهيم بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |