شنبه ۱۵ دى ۱۳۸۶ - ۲۵ ذيحجه ۱۴۲۸
Sat, Jan 5, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
نگاهى به گزيده شعر «آتش تلخ» از هوشنگ باديه نشين
«دنزل واشينگتن» از خودش و دومين تجربه اش در مقام كارگردان مى گويد
نگاهى به گزيده شعر «آتش تلخ» از هوشنگ باديه نشين
مسافر دهه هاى خسته
339294.jpg
] يزدان سلحشور[

* يك
«مرد ماهيگير با نجواى بسم الله
قايق خود را بسان قايق خورشيد
روى ناهموار موج آهسته مى راند.
دست هايش مى سرايد آية الكرسى به هر آمد شد پارو
و نگاهش مى دهد پرواز صدها مرغ سبز يادها را در فضاى قصرهاى موج
آفتاب گرم را با جلوه هر ياد مى خواند.
آفتاب اما نمى داند كه مردى هست و موجى از توكلت على الله در سرش سرشار ماهى ها وينك آيا در درون تور ماهيگير
حسرت صد ماهى چالاك مى ماند »
اين شعرى است مشترك از اسماعيل شاهرودى، هوشنگ باديه نشين و رويا كه در ۱۳۴۰ سروده شده است با نام «توكلت على الله» كه تازگى زبان آن، مضمون آئينى كه بعدها در محدوده همين زبان بارها در شعرهاى پس از انقلاب تكرار شد- و ارائه تصويرى بكر- كه هنوز پس از گذشت ۴۶ سال درياد ماندنى است- حاصل ذهن برگزيدگان نسلى است كه مى خواستند جهان را تغيير دهند اما جهان تغييرشان داد. در ميان سه اسم ياد شده تنها رويا به شهرت بسزايى رسيد و مريد گرد آورد و حركت شعرى بنياد نهاد و سپس از آثارى كه معطوف طبيعت بشر بود به نوعى شعر آئينى رو آورد و در همان شعر ماندگار شد. [البته شعر آئينى رويا به نخبگان توجه دارد نه عامه مردم و درك آن چندان ساده نيست تا به كرشمه لفظى، عروس معنا رخ نشان دهد.] اسماعيل شاهرودى گرچه تا سال هاى نخست پس از انقلاب نيز، هنوز داراى اسم و رسمى بود و شاعران انقلاب البته بهره ها از آثار نيمايى اش بردند [و بخشى از بيان آئينى پس از سال ۵۷ مديون شعر اوست.] اما مانند ديگر شاگردان نيما - اكثر و اغلب شان- گرد زمان بر شعرهايش نشست و بعدها جز در تذكره ها يافت نشد. هوشنگ باديه نشين - كه «آتش تلخ» در واقع گزيده اشعار اوست- كم اشتهارترين شاعر اين گروه سه نفره بود و به روايتى يا روايت هايى با استعدادترين شان. نخستين كتابش را در ۲۰ سالگى منتشر كرد كه مجموعه شعرهايى بود سروده شده در ۱۷ ، ۱۸ سالگى.
باديه نشين هم كه متولد ۱۳۱۴ بود، تمام شعرهايش را در عرض ۱۵ سال گفت و خاموش شد و اين خاموشى البته مرگ نبود، مرگ استعداد بود لاجرم.
باديه نشين پيش از انتشار «آتش تلخ» به كوشش احمدرضا احمدى و كاظم سادات اشكورى در هاله اى از اسطوره و خاطره به ياد مى آمد و با توجه به شهرتى كه در ميان شاعران برگزيده نسل خود داشت، هميشه با عنوان «او مى توانست بزرگترين شاعر معاصر باشد» ياد مى شد اما اسطوره و خاطره، زير ذره بين واقعيت طور ديگرى ديده مى شوند. بى گمان «باديه نشين» پيشنهادهاى جديدى را به شعر پارسى عرضه كرد اما عرضه پيشنهاد- به خودى خود- نمى تواند شاعرى را از عمق تاريخچه كوتاه شعر نو بيرون بكشد و تاج «موفقيت» بر سرش نهد. غير از «باديه نشين»، چند شاعر ديگر هم بودند كه سرنوشتى مشترك داشتند با وى؛ از جمله «منوچهر نيكو» كه بسيار سخن رفت از استعدادش در محافل خصوصى شعرى و البته شعرهاى او تا سال ها، به شكل كتاب منتشر نشد. «باديه نشين» اما در ميان همعصرانش آن قدر ارج و قرب ديد كه نگوييم مورد بايكوت قرار گرفته بود مثلاً مانند سپهرى كه بعدها توسط جامعه از نو كشف شد. احمدرضا احمدى مى گويد: «در انتشارات روزن با «هوشنگ باديه نشين» آشنا شدم. هيچ وقت ندانستم كه فاميل اصلى او چيست. در آغاز نام مستعارش برايم خنده آور بود، اما بعدها كه بيشتر با او دوست و رفيق شدم آن نام مستعار گم شد. در جوانى قامت افراخته، با چشمان آبى پر از هوش و خرد بود. اما آن روزها ديگر قامت افراخته نبود و چشمان اش ديگر آن تجلى جوان را نداشت. اثر خشم روزگار و بلايايى كه خودش و زندگى بر سر او آورده بود ديده مى شد. حوصله سخن گفتن نداشت. لباس هايى كه مى پوشيد اگرچه ژنده اما يادگارى از دوران اشرافى بود. من تبار و خانواده او را نمى شناختم اما رفتار و منش اش اصيل و اثرى از تبارى والا داشت. گاهى شعرهاى او را خوانده بودم. همه خصوصيت يك شاعر ابداع گر را در خود داشت. زبان نو، جهانى كه تازه بود و او رمزگشاى آن جهان بود. در آن روزهاى سال ،۴۷ دفترى از منتخبات اشعارش را به من سپرده بود كه به چاپ برسانم. به دنبال ناشر بوديم. كسى را نيافتيم تا بعدها خبر خاموشى او را شنيدم. با آن زندگى كولى وارش، هميشه منتظر مرگ نابهنگامش بودم.»
باديه نشين به روايت روزنامه كيهان ۲۶ اسفند ۱۳۵۸ ، بايد در ۲۵ اسفندماه همان سال درگذشته باشد شايد هم تاريخى زودتر اما در اسفند. كيهان نوشت: «باديه نشين از جمله شاعرانى بود كه در زمان رژيم پهلوى بارها مورد خشم و شتم دژخيمان ساواك قرار گرفته بود و چندين بار نيز بازداشت و زندانى شده بود.» آيا واقعاً همين طور بود يا به سبك و سياق آن دوران كه هركس انتقادى كرده بود مبارزش مى خواندند اين خبر، چنين شكل گرفت در دو مقدمه كتاب اشاره مستقيمى به صحت و سقم اين خبر نشده. شعرهاى باديه نشين نيز گرچه از اشارات اجتماعى و سياسى آن دوران خالى نيست اما اين اشارات مختص شعر وى هم نيست و تسرى دارد به شعر آن دوران و در واقع شعر آن دوران بدون اين اشارات، چون اسكلت ساختمانى است كه نه ديوار دارد نه در، تنها آهن ها را مى توان ديد و كارگرانى كه در كار ساخت خانه اند!
با اين همه نمى توان از اشارات آئينى شعر باديه نشين به راحتى گذشت زيرا شعر دهه هاى سى و چهل، كمتر جايگاه اين گونه اشارات است و بيشتر به «انسان» و وضعيت وى در جهان مدرن نظر دارد تا به «انسان» در جهان ازلى و ابدى.
«و چشم رودخانه ها
هزار آينه در آفتاب‎/ سرود ماهيان
حرير فلس ها و نور‎/ و باد رقص نقره ها
و ابرو خنجر طلاى آذرخش‎/ درخت ها و دوستى سبز
ترانه زبرجد پرندگان‎/ و اشتران باديه كه شرق من
به كوهه هايشان ‎/ جوانه مى زند
بلند تر زسقف آهنى ‎/ وسيع تر ز ميز و صندلى
همه .... همه ‎/ طبيعت اى وسيع كلمه خدا!»
رسيدن از «طبيعت» كه سمبل و پرچم جهان مدرن است به آفريننده آن كه بايد پر كند خلوت خلأ روحى انسان مدرن را، سيرى ست كه به طور معمول در شعرهاى آن دوره در معادله «طبيعت» و «انسان» گم شده است. نگرش شاعر در شعر «فضاى باز» عميقاً درگير تفكر شرقى نهفته در گذشته سنتى شعر پارسى است.
شايد يكى از دلايلى كه معاصران وى، اين همه از استعداد او سخن گفته اند همين تفكر نو باشد در آن سال ها كه در ميان انبوه يأس ها و نوميدى هاى اجتماعى و فردى تازه بود.
* دو
محمد حقوقى درباره وى مى گويد: «هوشنگ باديه نشين كه از نظر بيان هاى غيرمستقيم و ديد شاعرانه و متخيل از مستعد ترين شاعران آن روزگار به شمار مى رفت، شاعرى پرسه زن در رمز درون و برون خويش، اندوهگين و بى تاب....»
شعر او، اكنون ديگر مگر در برخى بخش ها يا يكى - دو شعر، تازگى ندارد. زبان اش كهنه است و كلماتى در آن به چشم مى خورد كه سد راه ارتباط خواننده امروز با فضاى شعر است:
«چو شد رشته لب به هم بافته
نفسى مى تند سرب، چون عنكبوت
گلوحرف ها را گره مى زند
و ليكن نگه بازگو مى كند
كه فانوس ناگشته خامش منم.»
زبان «باديه نشين» در بعضى شعرها ياد آور زبان نيماست و اگر شعر نيما متكى به ذات خود است و در واپسين سال هاى دهه سى، به نرمى مى گرايد و چند اثر درخشان به يادگار مى گذارد، در شعرهاى مورد بحث اتفاقاً سد راه «ارتباط خلاقه» است و دليل اش هم مشخص است؛ كپى هيچ وقت برابر اصل نيست:
«در مكوبيد مرا
ردِ پايم را اندر همه جا گم سازيد
بگذاريد كه من
با سكوتى كه چو زنگار تنم مى كاهد
پنجه درآويزم!»
كه ياد آور شعر «ول كنيد اسب مرا‎/ راه توشه سفرم را‎/ نمد زينم را‎/ كه خيالى سركش‎/ به درخانه كشانده است مرا» است؛ گر چه فضاى شعر باديه نشين در تضاد با فضاى شعر نيماست اما «رديه» نيست تا با اتكاى به آن، اين شباهت زبانى قابل توجيه باشد. شايد يكى از دلايل زبان زمخت شاعر در سابقه وى در قصيده سرايى باشد اما نمونه قصايد وى اين معنى را مى رساند كه زبان شعر كلاسيك وى نرم تر از زبان شعر نوى اوست!
«جان زتن برگردد اما دوست از جان برنگردد
دشتِ جان را گوش بر باران و باران برنگردد
آسمان را بشكند گلدان خورشيدِ بلورين
رنگ و بوى دوست از گل هاى گلدان برنگردد
در مسير باد بايد شعله برخيزد زهر برگ
از مسير شعله ها باد ِ شتابان برنگردد
سقف و ديوار مغستان پاى مى كوبد در آتش
موكب زردشت از راه مغستان برنگردد
من به كوه بيستون فرهادوش با تيشه ى خويش
با سرِ من صد هزاران سر زپيمان برنگردد...»
* سه
«هر شامگاه سرخ
آن دم كه آفتاب
با قاره هاى سوخته و زرد آسمان
درياچه ها و قايق و توفان است
هر شامگاه سرخ
آن دم كه بى كرانگى نرم ابرها
با خيمه هاى نقره و فيروزه
تصوير يادها و خدايان است
آه، اى برادرم
هابيل!
از ماوراى كنگره ى روزگار دور
افسانه ى تو بال گشايد
اسرار كاخ هاى طلايى كهكشان
خون تو و سرود شهيدان است
هر شامگاهِ سرخ
آن دم كه آفتاب عقابى ست آتشين
بر جاده ها و بر پل بدعت
تا بى كران محو كه آن جا فرشتگان
بر پلك هايشان
الماس هاى اشك شكوفان است
قابيل
آوخ، برادرم
بر پيكر شهيد برادرم
با اسب زردِ خشم روان است
آرى
از شامگاه «آدم» ، تا شامگاهِ ما
آلوده، رد پاى جهان است.»
شعر «هابيل» هنوز هم حرف هايى براى گفتن دارد و شايد اگر دقيق تر بنگريم زبانى را در آن بجوييم كه در شعر پس از انقلاب و در شعرهاى جنگ، زبانى متداول شد؛ گيرم نه به تمامى در اين سياق اما شاخه اى از اين زبان است يحتمل و اين، نشانگر آن است كه نمى توان باديه نشين را صرفاً در برخى رونويسى هايش از نيما خلاصه ديد و نمى توان او را «ابتر» ناميد چرا كه شعرش دنباله دارد و دنباله رو. يك شاعر و منتقد مى گويد: «از مهاجرانى بود كه در دهه سى به تهران كوچ كرده بود. هر تازه واردى فرهنگ ولايت خود را آورده بود تا آن را غنا بخشد و پربارتر كند، اما فرهنگ ولايت كه با طبيعت زندگى سنتى انس و الفتى ديرينه داشت، در شهر بزرگ با دود اتومبيل ها در مى آميخت و رنگ مى باخت ... باديه نشين يكى از آنان بود كه از شمال آمده بود تا طراوت جنگل هاى گيلان را به رخ مركزنشينان بكشد، اما به تدريج طراوت خود را نيز از دست داد.»
روزگار خوبى نبود. استعداد هايى كه روانه تهران مى شدند در آلودگى آن روزها، آنچه داشتند از كف مى نهادند و آنچه مى ستاندند چيزى نبود مگر هيچ.
«او، به روايتى، در اسفند ،۱۳۵۸ از قهوه خانه اى در خيابان نادرى، كه پاتوقش بود، بيرون آمد و درخت حاشيه خيابان را بغل گرفت و خشك شد، يا به تعبيرى درخت شد.»
«ايست!
قطار مى رسد
مسافرانِ شب سوار مى شوند
ايست!
قطار مى بَرد
مسافران روز را
ايست!
ايست !
راهِ دو ايستگاه را
هزار سال رفته اند
(هزار ها)
يكى از اين سفر ثمر گرفت
دلم دگر از اين سفر گرفت...»
«دنزل واشينگتن» از خودش و دومين تجربه اش در مقام كارگردان مى گويد
ايستادن مقابل سفيدهاى زورگو
339279.jpg
] وصال روحانى]

دنزل واشينگتن كه فيلم جديدش به نام «The great debaters» (مذاكره كنندگان عالى يا مذاكره كنندگان ماهر) اخيراً در آمريكا و كانادا و بخشى از اروپا اكران شده، مى گويد: گرايش او به سمت كارگردانى و رفتن به پشت دوربين، بسيار بيشتر از تمايل وى به قرارگرفتن در مقابل آن و بازيگرى است و دراين ارتباط نفرات ديگرى را هم مثال مى آورد كه در سال هاى اخير رويكردى همچون وى يافته اند و شون پن، جورج كلونى و بن افلك بارزترين آنها هستند.
واشينگتن ۵۴ ساله كه سابقه دوبار فتح جايزه اسكار برترين بازيگر مرد (نقش اول و رل دوم) را دارد و در فيلم هاى متعدد ديگرى هم در مقام بازيگر درخشيده است، مى گويد: «تعداد قابل توجهى از بازيگران نسل من و همتاهايم در همين راه حركت مى كنند و گرايش شان به كارگردانى فزونى گرفته است و اين از نظر من جاى هيچ تعجبى ندارد، زيرا ناشى از بيشتر شدن قوه تشخيص و علم جامعه شناسى در ما است.»
«The great debaters» دومين تجربه واشينگتن در مقام كارگردان فيلم هاى بلند است و اولى فيلم «آنتوان فيشر» محصول سال ۲۰۰۲ بوده و در هر دو مورد وى اضافه بر كارگردانى يكى از رل هاى اصلى را نيز بازى كرده است. با اين حال او در اوايل سال ۲۰۰۸ مدعى است كه آن قدرها هم دوست ندارد كه اين و ظايف را ادغام كند و اين دو كار را به طور توأمان انجام بدهد و ترجيح مى دهد در فيلمى كه كارگردانى مى كند، فقط همين سمت را عهده دار باشد ولى در عين حال عجله اى هم براى اين كار ندارد . واشينگتن براى فيلم جديدش نيز همين طرح و برنامه را داشت، اما هاروى وين اشتاين تهيه كننده مشهور فيلم كه در توليد فيلم باكمپانى هارپو (متعلق به اوپرا وينفرى)شريك بوده است، مايل بود كه در چنين فيلمى حتماً نام يك بازيگر بلندآوازه نيز به چشم و گوش بخورد و با آن اسم بتوان به فيلم اعتبار داد و تجارت كرد و چه كسى بهتر از خود دنزل واشينگتن براى اين كار به اين ترتيب وين اشتاين پول بيشترى را پرداخت تا واشينگتن ۱‎/۸۸ مترى رضايت دهد علاوه بر هدايت پروژه روبه روى دوربين هم بايستد و ستاره آن هم باشد.
اين بازيگر مسلط و سياهپوست مى گويد: «فلسفه و دلايل اين كار را درك مى كنم و بنابراين با پيشنهاد آنها موافقت كردم. سعى كردم رل خودم را خوب و منطقى بنويسم و قالب درستى را براى خودم فراهم آورم و فكر مى كنم كه موفق بوده ام.»
واشينگتن در فيلم جديد و خبرساز ريدلى اسكات يعنى «گنگستر آمريكايى» هم بازى كرده و براى آن كانديداى جايزه گولدن گلاب (كره طلايى ) برترين بازيگر دراماتيك مرد سال شده، ولى از آن هم براى او راضى كننده تر، كانديداشدن فيلم «The great debaters» براى جايزه گولدن گلاب بهترين فيلم دراماتيك سال است و اگر بخواهيم به حرف هاى خود واشينگتن رجوع كنيم اين توفيق همان قدر براى او شادى بخش است كه نامزدشدن وى براى اسكار برترين بازيگر مرد سال براى نخستين بار جهت بازى اش در فيلم «فرياد آزادى» (۱۹۸۶) خوشحال كننده بوده است.
وى مى گويد: «واقعاً به هيجان آمده ام و مثل اين مى ماند كه وارد يك حرفه جديد شده ام. البته فكر نكنيد كه آسان است زيرا آدم از آن احساس ترس مى كند.از همه بدتر و سخت تر اين كه شما در حرفه بازيگرى كسب تخصص كنيد و سپس آن را رها نماييد و به سمت حرفه اى ديگر (كارگردانى) برويد. اين امر به مثابه قراردادن خودتان در معرض خطرات ناشناخته و حركت به سمت و سوى نامعلوم است . همه مى پرسند آيا من از عهده كار برآمده ام و بايدجواب اين ابهام را بدهم و اين ، كار سختى است. بنابراين فقط بايد صبر كرد و ديد.»
حتى اگر بحث دومين فيلم او در مقام كارگردان را ناديده بگيريم، صحبت از احتمال كانديداشدن واشينگتن براى جايزه اسكار برترين بازيگر سال بابت بازى در فيلم «گنگستر آمريكايى» درميان است. باز جواب و توضيح دنزل دراين خصوص با قدرى ابهام همراه است. «بديهى است كه كانديداشدن براى اسكار فوق العاده باشد و بخصوص دراين مقطع كه هنوز چندهفته تا اسامى كانديداها مانده و بحث و صحبت ديگران دراين باره، موضوع را شيرين تر مى كند. با اين حال هركس بگويد كه حتماً برنده يا بازنده مى شود و جايزه را مى برد يا خير، حرف بدون پشتوانه اى زده است.»
واشينگتن ابتدا در سال ۱۹۸۹ براى بازى در فيلم نيمه وسترن «افتخار» ، اسكارنقش دوم مرد را برد و سپس در سال ۲۰۰۱ در حالى كه در بدو عرضه فيلم پليسى «روز تمرين» به نظر نمى رسيد كه او بخت دار اصلى تصاحب اسكار نقش اول مرد سال باشد، به اين جايزه دسترسى پيدا كرد و پرونده اش را كاملتر ساخت. با اين حال براى او فيلم جديد و تجربه كارگردانى اش درحال حاضر وجد و هيجان بيشترى را بر مى انگيزد. «The great debaters» درباره گروهى از دانشجويان و محققان جوان سياهپوست است كه در سال ۱۹۳۵ در رقابت هاى دانشگاهى روبه روى گروههاو تيم هاى سفيدپوست ساير دانشگاهها و يا بهتر بگوييم محققان دانشگاه هاى عمدتاً سفيد قرار گرفتند و درعالم بحث و جدل بر اين رقبا پيروز و صاحب بردهايى غيرمنتظره شدند.
اين فيلم مانند تعدادى ديگر از كارهاى قبلى واشينگتن باعث افزايش قوه ديد و وسعت حيطه كارى وى و تجربه كردن مسائلى تازه توسط وى شده و همين مسأله فراتر از هر چيزى او را به هيجان آورده است. با اين حال تم و روال فيلم آن قدرها كه موضوع بنيادين آن نشان مى دهد، ملايم و فاقد تندى نيست و برعكس مى توان صحنه هاى پرخاشگرى، برخوردهاى برخاسته از تبعيض نژادى و جداسازى اجبارى نژادها و بهتر بگوييم سفيدها از سياه ها را ديد. واشينگتن كه رل مربى و راهنماى تيم مباحثه (همانند فيلم «تايتان ها را به خاطر بسپريد») را بازى مى كند، مى گويد: «اين فقط يك فيلم درباره تبعيض نژادى در ايالات جنوبى آمريكا نيست و در عين پرداختن به اين سوژه بحث دشوارى زندگى براى جوانان و بخصوص سياهپوستان را در اين كشور مطرح مى كند و از ظلمى مى گويد كه بر اين نژاد رفته است و همچنان مى رود.
هنرى لوييس گيتس جونيور مدير انستيتوى مطالعات سياهان آمريكا و آفريقا مستقر در دانشگاه هاروارد مى گويد فيلم جديد واشينگتن را نبايد فقط نبرد سنتى ديويد وگوليات (كوچك و غول) تلقى كرد، بلكه نمايانگر ستيزى اجتماعى و ظلم به سياهان است كه اين روزها در جوامع مختلف و بخصوص آمريكا جريان دارد. براى واشينگتن فيلم هايى از اين دست نشانگر و دربردارنده ارزش هاى قديمى صنعت سينما و سوژه هاى آن است كه در كارهاى دو دهه اخير به تدريج كم رنگ تر و كم پيداتر شده است و به علاوه از اين نكته حكايت مى كند كه در دنياى مدرن و زندگى كنونى چيزى به اسم راحتى خيال و سلوك آسان وجود خارجى ندارد و برعكس هرچه هست دغدغه و ظلم در جامعه آمريكا و بخش هايى ديگر از جوامع غربى است. واشينگتن در توضيح و توصيف اين مسأله مى گويد: «در دنياى كنونى بايد تلاش هاى فراوانى را به كار گيريد و از راه هاى مختلف وارد شويد تا بتوانيد به آنچه مى خواهيد، برسيد ودر آن جايى قرار گيريد كه حق تان است و در هر حال كار، آسان نيست. به سمت مشكلات تان برويد و به آن يورش ببريد، حال هر مشكلى كه هست، چه تبعيض و چه فشارهاى ديگر اجتماعى و موادمخدر و ازدياد جنايت در اجتماع. آنها را انتخاب و شناسايى و براى حذف شان تلاش كنيد.»
«مذاكره كنندگان عالى» از يك ديدگاه چنين فيلمى با اين مضمون است، زيرااز تفاوت طبقاتى در آمريكا و بهتر بگوييم رجحان تحميل شده سفيدها بر سياهان و تلاش يك گروه دانشگاهى مركب از سياهپوست ها براى برچيدن چنين وضعيتى سخن مى گويد. باز به حرف هاى خالق آن رجعت مى كنيم كه مى گويد: «من يكى دو خط خاص را به سناريوها و ديالوگ فيلم افزودم و اين خطوط از شعارها و حرف هايى شكل مى گيرد كه در خانواده ما رايج است و دائماً از آن ياد مى كنيم و اگر بخواهم آن را به طور خلاصه به شما بگويم به اين معنا است: اگر لازم است كارى را انجام بدهى، حتماً انجام بده تا به چيزى برسى كه سزاوار تصاحب آن هستى. توصيه من به نسل جوان هميشه اين نكته بوده است كه با تمام وجود به دروس و تحصيلات و سپس كنكاش اجتماعى خود بپردازد زيرا اگر در پى اين مسائل نباشيد، به بيراهه كشيده خواهيد شد. اگر مى خواهيد در امتحان مدرسه قبول شويد، بايد به جاى تماشاى تلويزيون درس تان را بخوانيد و قضيه به همين سادگى و سرراستى است و نمى توانيد به ماجرا به شكلى ديگر نگاه كنيد و انتظار داشته باشيد كه به همه چيز برسيد.»
اينها را كسى مى گويد كه صاحب ۴ فرزند است كه دو تاى آنها دوقلو هستند و يكى شان دخترى ۱۹ ساله و ديگرى پسرى ۲۳ ساله و آخرى از كالج مورهاوس فارغ التحصيل شده است، ولى به ورزش و رشته «فوتبال آمريكايى» علاقه زيادى دارد و مى خواهد در مسابقات حرفه اى اين رشته شركت كند. پدر او (دنزل واشينگتن) به دشوارى هاى زندگى، در زمان رشد در منطقه مونت ورنون واقع در شمال شهر نيويورك پى برد و البته با تكيه بر ضوابط و ديدگاهى كه در آن زمان (بيش از ۳۵ سال پيش) در جوامع تحصيلى غرب باب بود. خودش مى گويد: «درس هايى كه در آن زمان گرفتم بسيار مهم بود و مهمترين آن، لزوم داشتن تداوم و استمرار و تسليم نشدن در برابر فشارها بود. از طرف ديگر كمك به نسل جوان و تلاش براى حل مشكلات شان اهميت زيادى دارد. آنچه در مورد سال ۱۹۳۵ طى فيلم جديد خود گفته ام، عين حقيقت است و چه در آن زمان و چه در حال حاضر ظلم به سياهان در آمريكا رواج داشته است و بنابراين ما وظيفه داريم در اين خصوص تلاش و اظهارنظر كنيم و راه حلى را بر مشكلات بيابيم.»
مسأله بحث و مناظره و مباحثه، چه در محيط هاى دانشگاهى و چه در ساير جوامع تا حدى به فراموشى سپرده شده واين، بسيار بد است زيرا در جريان همين صحبت ها است كه بسيارى از حقايق روشن مى شود و «مذاكره كنندگان عالى» همين را مى گويد. يك فاكتور كه نقش مهمى در از بين رفتن اين سنت داشته، رواج چشمگير تلويزيون و اينترنت و بازى هاى ويدئويى است و آدم ها چه مسن ها و چه جوانان به جاى اين كه بنشينند و تبادل آرا كنند، وقت شان را با بازى هايى از اين قبيل و روى خطوط اينترنت و اطلاعات مى گذرانند. با اين حال من هنوز هم نااميد نيستم و هنوز هم مى توان جاها و وسايلى را براى بحث هاى سازنده يافت و به نتيجه رسيد و خوشبختانه مى بينيم كه حتى در نمايش هاى هنرى و كنسرت هاى موسيقى نيزگاهى اين امر فراهم مى آيد.»
جالب تر اين كه دنزل واشينگتن اخيراً يك ميليون دلار به كالج وايلى واقع در ايالت تگزاس آمريكا كمك كرده تا اين واحد تحصيلى بتواند تيم مباحثه و استدلال خود را از نو تشكيل دهد و واقعه ۱۹۳۵ را پس از گذشت ۷۳ سال به گونه اى ديگر تكرار كند. خودش به عنوان حرف آخر مى گويد: «هيچ چيز براى من لذت بخش تر از اين نيست كه اين گروه بحث و مباحثه بتواند در سال هاى آتى همچنان مطرح و موفق بماند. توانايى زيادى را در آنها ديده ام. حداقل حسن آنها اين است كه مقابل سفيدهاى زورگو خواهند ايستاد. اين خودش يك نوع پيروزى است.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |