شنبه ۱۵ دى ۱۳۸۶ - ۲۵ ذيحجه ۱۴۲۸
Sat, Jan 5, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
ادبيات وهنرمتعهد در لحظه هاى خطير جنگ
] كاوه بهمن [

بحث ادبيات و هنر متعهد را قصد ندارم مطرح كنم. چراكه فى نفسه در تعهد و مسئوليت اين دو مقوله اجبارى نمى بينم و بر التزام ذاتى نويسنده و هنرمند نيز ماهيتاً هيچ اصرارى ندارم. وانگهى اين بحث كه ادبيات و هنر اساساً و ذاتاً نسبت به اجتماع پيرامون و پديده هاى بيرون از خود تعهد و مسئوليتى را مى بايد بر گرده بگيرد و موضوع ديرينه و تكرارى هنر براى هنر و مواضع و آراى مخالف آن، مشخصاً بحث محورى اين يادداشت كوتاه روزنامه اى نيست. زيرا مباحثى از اين دست، ديگر سال هاست كه نخ نما شده و به شكلى حتى مى توان گفت كه فيصله يافته است. نه البته به اين معنا كه به سود يكى از دو طرف آن مجادله طولانى مغلوبه شده باشد. در واقع، هنوز هم از پى اين همه سال، هيچ يك از دو طرف مباحثه ياد شده نمى توانند در اثبات آرا و ادعاهاى خود استدلال و مدرك محكمه پسندى ارائه دهند. تنها چنين به نظر مى رسد كه جدل كنندگان سال ها پيش از آن مجادله درازمدت به ستوه آمده و ترك مخاصمه را به پى گرفتن آن جدال كسالت آور ترجيح داده اند.بارى، همان گونه كه رفت، در اين اشارت كوتاه ، نگارنده بر آن است تا نه از وظيفه ذاتى هنر و ادبيات، كه در اصل، در باب مواضع اين دومقوله در وضعيت ها و موقعيت هاى خاص و خطير اجتماعى سخن به ميان آورد. موقعيت هاى ويژه اى همچون بروز تحولات اجتماعى و انقلاب ها و از همه مهمتر و خطيرتر وقوع جنگ هاى طولانى مدت و ويرانگر، از جمله جنگ هاى جهانگير اول و دوم و نيز نمونه آشناتر آن براى ما، ايرانى ها، يعنى جنگ تحميلى هشت ساله عراق عليه ايران.در حقيقت پرسش اين است كه در شرايط خطير و خاصى از اين دست، ادبيات و هنر چه مسئوليت و چه وظيفه اى برعهده دارد و چگونه مى بايد كاركرد اجتماعى خويش را نشان دهد. بسيارى از نويسندگان و هنرمندان و همچنين منتقدان و نظريه پردازان عالم ادبيات و هنر، متن ادبى و اثر هنرى را در شرايط ياد شده به بى طرفى و در واقع بى اعتنايى فرا مى خوانند و بر آنند كه ارزش و اعتبار و در نهايت خلوص زيبايى شناسانه آثار خلاقه ادبى و هنرى با جهتگيرى و جانبدارى در قبال اين قبيل وقايع دچار خدشه خواهد شد. به تعبير ساده تر، نويسندگان و هنرمندانى بوده اند كه آفرينش هرگونه اثرى را در خصوص وقايع جنگ تحميلى، به نوعى معادل با آلوده دامنى هنر و ادبيات و در غلتيدن نويسنده و هنرمند به ورطه هولناك تبليغات سياسى تلقى كرده و در تمام سال هاى جنگ از خلق هرگونه متن و يا اثرى در اين زمينه اجتناب ورزيده اند. البته صرف نظر از هر بحثى در اين خصوص، به گمانم هيچ كس، نه منتقدان و نه مسئولان و مجريان فرهنگى، به هيچ عنوان نمى توانند نويسنده يا هنرمندى را به نگارش و آفرينش هيچ متن و هيچ اثرى ملزم و ناگزير كنند. با اين همه، امروزه نمونه هاى بسيارى را از ميان آثار ادبى و هنرى در عرصه جهان مى توان ذكر كرد كه در نهايت قدرت و استحكام تكنيكى و ساختارى و خلوص زيبايى شناسانه خلق شده اند و در عين حال مواضع جانبدارانه اى را نيز در قبال برخى از جنگ هاى بزرگ مطرح كرده اند. آثار ادبى و هنرى ناب و ارزشمندى كه نويسندگان و هنرمندان بزرگ جهان با آفرينش آنها در نهايت صداقت مراتب همراهى و همدلى شان را با رزمندگان جان بر كف سنگرها و ميدان هاى نبرد آشكار ساخته اند. چارلز اسپنسر چاپلين، نويسنده، آهنگساز، بازيگر و فيلمساز بزرگ انگليسى از جمله همين هنرمندان است. اين فيلمساز و بازيگر پرآوازه كه همه مردم جهان با آثار او آشنا هستند و هم عوام و هم خواص به عظمت و خلوص هنرى آثارش باور دارند، در طول سال هاى وقوع جنگ جهانى دوم، چه با ساخت فيلم زيبا و تأثيرگذار «ديكتاتور بزرگ» و چه حتى از طريق حضور مستقيم و مستمر در ميان سربازان و رزمندگان و اجراى برنامه هاى مفرح نمايشى براى آنان، همواره نقش بسيار مهمى در افزايش توان روحى - روانى مبارزان ضد فاشيسم و تحقير و تمسخر نازى هاى بى رحم و جنگ افروز ايفا مى كرد، آن چنان كه وزير فرهنگ آلمان هيتلرى، چاپلين را يكى از بزرگترين و تأثيرگذارترين دشمنان فاشيسم و نازيسم در طى سال هاى جنگ جهانى دوم خوانده بود.آرى، هنر و مهمتر از آن، رفتار مسئولانه چاپلين بزرگ نشان مى دهد كه هنر ناب نيز مى تواند در شرايط خطير جنگ از پوسته بى طرفى و بى تحركى عافيت طلبانه خارج شود و به يارى رزم آوران دلير ميهن در سنگرهاى پايدارى در برابر دشمنان بشتابد.
آن مرد مشهور
339315.jpg
] ادوارد پلانكت(۱) ترجمه كتايون حدادى [

زمستان گذشته شخص مشهورى در بيهاگنيز قدم مى زد. سربازان از قرارگاه موقت شان در پائين جاده آراز، از ارويلرز، از ساپيگنى و ارواحى از دهكده هاى پشت جاده- كه روزگارى دهكده به حساب مى آمدند اما اكنون تنها نامى از آنها باقى بود- به ديدن او آمده بودند. آنها بايد سه، چهار مايلى راه آمده باشند، آنها نمى توانستند كاميون بگيرند، زيرا او يكى از نام هايى بود كه همه مى شناختند، نه از آن نام هايى كه مثلاً يك سرباز يا شاعر ممكن بود كسب كند، بلكه نامى كه همه مى شناختند. آنها عادت داشتند هر شب به آن جا بروند.
چهار مايل دورتر در سمت چپ، از ارويلرز كه بيرون مى رفتى، برفراز تپه ها توپ ها مى غريدند. تپه هاى پستى كه «خيلى ها» سرهاى شان را از سنگرها بلند مى كردند و به اطراف شان مى نگريستند- سرهاى سبز فام و زردفامى كه پر كسالت به آسمان رو مى كردند و ابرها آنها را روشن مى كردند و در تمام طول شب بار ديگر خاكسترى مى شدند. به بيهاگنيز كه نزديك مى شدى، رؤيت اين «خيلى ها» ديگر ممكن نبود، اما توپ ها همچنان مى غريدند. قطارى كوچك هميشه در حالى كه با صداى بلند سوت مى كشيد، نابخردانه از سمت چپ يكى از تپه ها مى گذشت و اگر چه خود را در معرض بمباران قرار مى داد، ولى هيچ گاه نديده بودم كه در سر راهش آن را بمباران كنند. شايد مى دانستند كه توپچى هاى آلمانى نمى توانند تصور كنند كه قطارى تا اين اندازه آرام حركت كند. قطار در انتهاى بيهاگنيز جاده را قطع مى كرد.
اگر از كنار گورهاى دو، سه سرباز آلمانى كه نام هاى شان بر صليب هاى چوبى سفيد حك شده بود- كشته شدگان سال ۱۹۱۴- عبور مى كردى، بعد از گورستان كوچكى از هنگ سواره نظام فرانسويان كه صليب بزرگى در ميانه آن قد برافراشته بود و تاج گل و نشان پرچم سه رنگ و اسامى مردان برآن نصب شده بود، درختان را مى توانستى ببينى؛ و اين، هميشه حيرت انگيز بود. اين كه آيا اشكال تاريك شان را در شب ديده بودى يا در روز و آيا از تماشاى برگ هاى شان آمد و رفت ديگر باره پاييز را مى توانستى دريابى. در زمستان، شب ها تنها تنه تيره شان رامى شد ديد، اما ديدن آنها در زمستان كم تر از ديدن سبزى شان در تابستان حيرت انگيز بود. درختان كنار جاده آراز- با پاوم، درختان وسط صحرا در منطقه وحشتناك سام.(۲) تعداد زيادى از آنها باقى نمانده بود. فقط يك دسته، كمتر از نخل هاى خرما در واحه اى در دل صحرا. (۳)اما يك واحه، يك واحه است. هر كجا كه بشود آن را يافت و براى ساختن آن نيز تنها اندكى درخت كافى است. اينجا و آنجا مكان هاى اندكى هست؛ و آنچنان كه عرب ها مى گويند همين تعداد اندك نيز كفايت مى كند. آن شن هاى مرگبار صحرا هم هرگز نتوانستند ويران شان كنند؛ حتى در سام نيز مكان هايى هست كه آلمانى هاى كينه توز ـ كه همچون شن هاى صحرا كه از باد گرم پيروى مى كنند، پيرو قيصرشان هستند ـ كاملاً قادر به نابود كردن شان نبوده اند. آن دسته اندك درختان در بيهاگنيز يكى از اينهاست؛ مركز فرماندهى كل عادت داشت پشت آنها پناه بگيرد؛ و نزديك آنها روى چمنزار تمثالى بود كه يحتمل با تكيه بر پنجره هاى بعضى از خانه هاى فاخر قد برافراشته بود، اگرچه اكنون ديگر هيچ نشانى از خانه ها نيست مگر چمنزار و آن تمثال.
و بر فراز راه، در سمت چپ، قدرى دورتر، درست بعد از باشگاه افسران، تالار بزرگى بود كه آنجا آن چهره مشهور را مى شد ديد. چهره اى كه افسران و مردانى يك شكل براى ديدن او تا به اينجا مى آمدند.
تالار شايد ۵۰۰-۴۰۰ صندلى در جلوى صحنه داشت كه با پارچه هاى سرخ و سفيد و آبى به سادگى آراسته شده بودند، اما ين كار را كسى انجام داده بود كه اين حرفه را مى فهميد و در پشت صحنه در آن غروب هاى زمستان، روى پاهاى پهنش گام برمى داشت؛ آن چهره مشهور و جهانى چارلى چاپلين بود.
وقتى هواپيماها براى بمباران آمدند، ژنراتورها براى نور دادن به جايى ديگر در كنار سينما متوقف شدند و سايه چارلى چاپلين محو شد. اما مردان تا زمانى كه هواپيماها رفتند، منتظر ماندند و آن چهره مشهور با گام هايى شبيه به راه رفتن اردك به صحنه با زگشت و آنجا او مردان خسته اى را كه اخيراً از سنگرها آمده بودند سرگرم كرده و براى مدتى بيشتر از ۱۲ روز ـ از زمانى كه از خط مقدم بازگشته بودند ـ برايشان خنده به ارمغان آورده بود.
اكنون او از بيهاگنيز رفته است. او جدا از گروه سربازان به پناهگاه نرفت، با سرى خم شده به جلو و دستى فشرده بر جليقه همچون ناپلئونى پاپهن؛ با اين وجود او رفته است. زيرا هيچ كس چيزى بسيار ارزشمند همچون فيلمى از چارلى چاپلين براى دشمن باقى نگذاشته است. او رفته است، اما باز خواهد گشت. روزى خواهد آمد، با چوب دستى اش در طول جاده آراز به كلبه قديمى در بيهاگنيز؛ و مردانى كه جامه قهوه اى به تن دارند ديگر بار به او خيرمقدم خواهند گفت.
او خواهد گذشت از دورترها، در سرتاسر آن دشت ويرانه و بر فراز تپه هايى كه دورتر از آنهاست، دورتر از باپاوم. دهكده هاى دورى در شرق، هيئت حيرت انگيز و غريب او را خواهند شناخت.
و يك روز بى شك در جامه مندرس آشنايش، بدون جامه رسمى، بدون برداشتن كلاهش، با آن عصاى انعطاف پذيرش تكيه داده به بازو، بر چهره هاى گارد آلمانى گام خواهد برداشت. يقه قيصر را خواهد گرفت و بلندش خواهد كرد، در نهايت بى قيدى با انگشت شست، آراسته و مرتب بر زمين اش خواهد خواباند و با تشريفات كامل بر سينه اش خواهد نشست.
۱- Edward plunkett
۲- Somme منطقه نبرد در جنگ جهانى اول (سال ۱۹۱۶) و جنگ جهانى دوم (۱۹۴۴).
۳- Sahara بيابانى وسيع در شمال آفريقا (پهناورترين بيابان جهان)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |