شنبه ۱۵ دى ۱۳۸۶ - ۲۵ ذيحجه ۱۴۲۸
Sat, Jan 5, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
من بيگناهم
[فهيمه صابرى ]

«كز بيانچى» ناراحت و غمگين در سلول خود در حالى دوران محكوميتش را سپرى مى كند كه همچنان مدعى بى گناهى و خواستار آزادى است. او يكى از
دو قاتل منطقه «هيل سايد» بود كه در دهه ۱۹۷۰ به اتهام قتل ۱۴ نفر در سواحل غربى آمريكا دستگير و محكوم شده بودند.
۲۵ سال قبل پليس شهر «بلينگهام» واشنگتن با جمع آورى مدارك و شواهد او را به اتهام قتل دو دانشجو و همدستى در قتل ۱۲ نفر ديگر در لس آنجلس دستگير كرد. اما «بيانچى» مدعى بود كه بى گناه است و بايد آزاد شود. او قبل از دستگيرى فيلمى به نام «سايبيل» (Sybil) را ديده بود كه در آن بازيگر فيلم نقش يك بيمار «شيزوفرنيك» را ايفا مى كرد. او به دليل اين كه از كودكى مورد سوءاستفاده جنسى قرار گرفته بود شخصيت چندگانه اى داشت. اكثر اوقات هنرپيشه فيلم «سالى» خانمى با شخصيت، مؤدب، مهربان و خجالتى بود، اما وقتى تحت فشار قرار مى گرفت و عصبانى مى شد، شخصيت ديگرى از خود بروز مى داد. در اين لحظه او به فردى كينه توز با رفتارهاى شيطانى تبديل مى شد و در پى احساس ضعف و ناتوانى تصميم مى گرفت با انجام يك كار بزرگ بر ضعف خود غلبه كند. بيانچى نيز پس از دستگيرى به اتهام قتل «كارن موزيك» و «داين وايلدر» سعى كرد به تقليد از بازيگر فيلم، نقش بازى كند بلكه به آزادى اش منجر شود.
او در تماس هايش با وكيل خود «وين برت» در زندان وانمود كرد كه دچار فراموشى شده و گرفتار ناهنجارى هاى روانى است. با اين رفتار «بيانچى»، وكيل وى از دكتر «جان وايگنز» پزشك قانونى خواست تا موكلش را تحت معاينه قرار دهد. متهم در معاينات پزشكى يكى از نقش هايى كه براى خودش انتخاب كرده بود را بازى كرد و در قالب يك شخصيت شيطانى فرورفت. در حالى كه با خشم و عصبانيت و غرور صحبت مى كرد، خود را «استيو واكر» معرفى و اقرار كرد كه دو دختر جوان را به قتل رسانده و يكى از اعضاى گروه قاتلان «هيل سايد» است. او در پى اين اعتراف ها، بلافاصله آرام شد و بسيار راحت و مهربان و با ادب به صحبت درباره خانواده اش پرداخت. «بيانچى» اين دو نقش را چنان ماهرانه بازى كرد كه پزشك ابتلاى وى به «شيزوفرنى» را قطعى تشخيص داد. اما او موفق به متقاعد كردن همگان نشد و بازپرس پرونده همچنان «بيانچى» را دروغگو دانست و در دادگاه نيز سعى كرد اتهام او را ثابت كند. او تنها دنبال دريافت حكم اعدام براى متهم پرونده بود. از سوى ديگر دادگاه براى اطمينان از بيمارى يا سلامت متهم دو روانپزشك ديگر را براى معاينه وى فراخواند. سرانجام سومين پزشك به نام «مارتين اورن» توانست پى به حيله هاى وى ببرد و راز او را فاش كند. بيانچى در گفت وگو با سومين پزشك شخصيت سومى از خود ارائه داد و خود را به گونه ديگرى معرفى كرد. او گفت كه در تابستان سال ۱۹۷۷ از نيويورك به كاليفرنيا آمده و به خانه پسرعمويش «آنجلو» رفته است. «نبو آنجلو» روكش صندلى ماشين مى دوخت، اما در كنار آن مرتكب اعمال خلاف قانون نيز مى شد و بعدها مشخص شد كه دچار انحراف و «ساديسم» جنسى است. اعترافات اين دو نشان داد كه در ۱۶ اكتبر ۱۹۷۷ نخستين قربانى خود، يك زن خيابانى به نام «يولاندا واشينگتن» را به طرز فجيعى به قتل رسانده اند. پليس يك روز بعد جسد اين زن را در «هيل سايد» نزديك قبرستان «فورست لمان» لس آنجلس پيدا كرد. آنها زن هاى خيابانى منطقه را كه ۹ نفر بودند هدف گرفتند. بنابراين ۸ هفته بعد دومين قربانى را از ميان ۹ زن انتخاب كردند و هنگام اجراى جنايت هاى خود براى گمراه كردن پليس تعدادى از قربانيان را از بين افراد عادى انتخاب مى كردند. پليس دو ماه بعد جسد دو دختر را در سطل زباله كنار خيابان پيدا كرد كه هر دو نفر دانش آموز مدرسه بودند. پس از اين دو قتل بود كه قتل هاى سريالى «هيل سايد» تيتر اول روزنامه ها شد. انتشار اين خبر رعب و وحشت شديدى در ميان مردم منطقه ايجاد كرد. تحقيقات نشان مى داد كه تا پيش از روشن شدن واقعيت پليس پى برد كه قتل ها حداكثر از سوى دو نفر صورت گرفته است. حال آن كه دو قاتل احتمالى مى كوشيدند اعمال خود را حاصل فعاليت يك باند بزرگ قلمداد كنند. «بيانچى» در زندان اعتراف كرد كه با پسرعمويش زن ها و دخترها را فريب داده و پس از بيهوشى آنها را به قتل مى رساند. آثار جنايت روى اجساد نيز نشان مى داد كه حتى بعضى از آنها قبل از قتل، شكنجه شده بودند. از ماه مه سال ۱۹۷۸ «بيانچى» با نامزد خود در شهر «بلينگهام» اقامت گزيد. آن دو صاحب فرزندى شدند. مرور پرونده قتل هاى «هيل سايد» نشان مى داد كه اگر «بيانچى» در اين زمان مرتكب قتل ديگرى نمى شد، شايد براى هميشه اين پرونده بسته مى شد و پليس نيز نمى توانست عاملان جنايت را دستگير كند. اما «بيانچى» به قتل و كشتار عادت كرده بود. او وقتى با يك دختر دانش آموز به نام «كارن» برخورد كرد، نتوانست از كشتن او صرف نظر كند. بنابراين پس از قتل او دوست وى را نيز كشت. او اگرچه سعى كرد تا آثار قتل را از روى ديوار خانه و انبار پاك و اجساد را نيز با ماشين ازمحل جنايت دور كند، اما پليس از روى آثار انگشت به جا مانده در خانه، او را شناسايى و دستگير كرد. سال ۱۹۸۱ پليس پسرعموى او را نيز به دام انداخت. قاضى دادگاه آنها را در سال ۱۹۸۲ به جرم ۱۴ فقره قتل به حبس ابد محكوم كرد. «آنجلو» در ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۲ در سن ۶۷ سالگى در سلولش در زندان «كاليپاتريبا» در اثر سكته قلبى جان سپرد. اما «بيانچى» هنوز در حالى كه مدعى بى گناهى است در زندان به سر مى برد.
سه ساعت دلهره درآسمان
339306.jpg
[ هليا خرم]

پس از بسته شدن درهاى هواپيما همه مسافران پرواز شماره ۲۹۲ آماده پرواز بودند تا اين كه دقايقى بعد پرنده آهنين از زمين برخاست، هنوز دقايقى نگذشته بود كه ناگهان خلبان به آرامى گفت: متأسفانه چرخ هاى جلوى هواپيما دچار مشكل شده و بايد فرود اضطرارى داشته باشيم. با شنيدن اين حرف ترس و وحشت مسافران را
فرا گرفت و نفس ها در سينه حبس شد.
۲۱ سپتامبر، هواپيمايى غول پيكر كه عازم نيويورك بود نگاه هاى حيرت زده ميليون ها نفر را در سراسر جهان به خود جلب كرد.
۱۴۰ مسافر و خدمه هواپيما وقتى متوجه وضع اضطرارى شدند، مرگ را جلوى چشمان شان ديدند. وحشت آنها زمانى شدت گرفت كه تصوير هواپيما را از صفحه تلويزيون هاى بالاى سرشان ديدند. شبكه هاى مختلف تلويزيونى از اين هواپيما و فرود اضطرارى آن گزارش مى دادند . برخى از كارشناسان معتقد بودند فرود آنها با يك برخورد شديد وكشته و زخمى شدن مسافران همراه خواهد بود. ۱۵ دقيقه از برخاستن هواپيما گذشته بود كه «اسكات بورك» ـ خلبان ـ اعلام كرد: «ممكن است برخى از شما علاقه مند باشيد مطالبى درباره اشكال پيش آمده بدانيد. ما در يك مسير دايره اى پرواز مى كنيم، متأسفانه چرخ هاى جلويى مخصوص فرود هواپيما دچار مشكل شده است. اما زياد نگران نباشيد. كارشناسان و متخصصين مربوطه در فرودگاه «لانگ بيچ» مشغول بررسى موضوع هستند، اميدواريم بتوانيم بدون مشكل و حادثه فرود بياييم . از سوى ديگر مسافران مضطرب كه همان موقع از پنجره هواپيما پائين را نگاه
مى كردند متوجه شدند اوضاع وخيم تر از چيزى است كه خلبان مى گويد. زيرپاى آنها چندين خودروى آتش نشانى و آمبولانس به چشم مى خورد.
دقايقى بعد، زنى كه نزديك كابين خلبان نشسته بود، فرياد زد: نگاه كنيد «ما در تلويزيون هستيم». خبرنگارى در تلويزيون گزارش مى داد كه فرود هواپيما با مشكل زيادى همراه خواهد بود. به نظر مى رسد هنگام فرود هواپيما بلغزد
و ... مسافران با شنيدن اين خبر، وحشت زده تر شدند. برخى از آنها به گريه افتادند. گروهى نيز كتاب هاى دعا را بيرون آورده و به دعا پرداختند. در ميان مسافران اين پرواز، فردى به نام «زاخارى مستون» بود كه با خود فكر مى كرد ترس از مرگ در او از بين رفته است چرا كه طى چند سال گذشته عزيزترين نزديكانش از جمله مادر خود را از دست داده بود. در دسامبر سال ۲۰۰۴ كه سونامى در جنوب آسيا جان ۲۰۰ هزار نفر را گرفت او در تايلند بود اما به طور اتفاقى روز قبل از زلزله به يكى ديگر از شهرها رفته بود. او با خود فكر مى كرد وقتى زمان مرگ فرا برسد، من آن را مى پذيرم، چون همه چيز دست خداوند است اما وقتى از تلويزيون شرايط خودشان را ديد، چشمانش پر از اشك شد. با اين حال بلافاصله بر اعصاب و رفتارش مسلط شد و به همسفر كنارى اش گفت: دو نوع راه در برخورد با چنين وضعيتى وجود دارد. نخست اين كه مى توانى بسيار وحشت زده و نااميد باشى دوم اين كه به خود بگويى «اين شرايط كاملاً از كنترل من خارج است.» من نمى خواهم ساعت هاى آخر زندگى ام را تنها به جويدن ناخن هايم و تماشاى اخبار بگذرانم. بنابراين «مستون» دوربين عكاسى خود را از كيفش بيرون آورد و چند عكس از داخل هواپيما و چند عكس هم از تلويزيون كه در حال پخش تصاوير مربوط به هواپيما بود گرفت ، سپس كانال را عوض كرد و مشغول تماشاى برنامه طنز تلويزيونى شد. در كابين مهمانداران، «ليزا اسچيف» ـ ۳۴ ساله ـ وحشت زده و پريشان سعى مى كرد از طريق تلفن همراه با مادرش تماس بگيرد. اما اين امكان وجود نداشت. او دائم با گريه مى گفت: مى خواهم صداى مادرم را بشنوم، بعد هم پيام هايى براى مادر، پدر، برادر و نامزدش فرستاد. نمى توانست اشك نريزد. صندلى كنارى اش خالى بود و به همين خاطر او بيشتر احساس تنهايى مى كرد. همان موقع يكى از همكارانش كنار وى نشست. در حالى كه لبخندى به لب داشت به او گفت: «همه چيز درست مى شود، نگران نباش» . اسچيف از او پرسيد: « واقعاً اين طور فكر مى كنى يا مى خواهى فقط مرا آرام كنى »
«لاند» او را به آرامى و مهربانى در آغوش گرفت و گفت: «به خدا توكل كن، خدا هميشه به بنده هايش كمك مى كند.» در رديف ۲۲
هواپيما « سم » و « جنل » درباره گذشته خود با هم صحبت مى كردند. آنها ۳۵ سال پيش ازدواج كرده و حاصل آن هم سه فرزند بود. هردو نفرشان ۵۶ ساله و از پيشوايان روحانى كليسا در «تپه هاى ميشن» كاليفرنيا بودند. همان موقع «سم» رو به همسرش گفت: «اگر در طول اين سال هاى زندگى كارى انجام داده ام كه از دست من ناراحت شدى، خواهش مى كنم مرا ببخش.» «جنل» هم دست او را گرفت و گفت: «هرگز اين حرف را نزن تو بهترين همسر و پدر دنيا بودى.» سپس هر دو خيلى آرام از پنجره هواپيما مشغول تماشاى بيرون شدند. اعصاب و روان مسافران به قدرى بد بود كه هاله هاى دودى كه به وسيله حركت چرخشى (دايره اى) هواپيما در هوا ايجاد شده بود را به شكل فرشته مى ديدند و با خود مى گفتند: « فرشته هاى مرگ اطراف هواپيما پرواز مى كنند و زمان مرگ مان فرا رسيده است.» با اين حال اغلب مسافران دست هاى خود را رو به آسمان بلند كرده و از خداوند كمك مى خواستند. دقايقى بعد خلبان پشت بلندگو اعلام كرد: قصد دارد فرود اضطرارى انجام دهد. مهمانداران سريع همه مسافران را جلوى هواپيما كنار هم جمع كردند. «كريستينا لاند» كنار زوج مسنى نشست كه ۴۴ سال پيش نيز فرود اضطرارى را تجربه كرده بودند. آنها به لاند گفتند: « اگر از آن پرواز جان سالم به در بردند، مطمئناً از اين يكى نيز به سلامت بيرون خواهند آمد.»
همان موقع پدر «كريستينا» عكاس مشهور تلويزيون و سينما مشغول رانندگى بود كه خبر حادثه هواپيما را شنيد بنابراين وحشت زده به تهيه كننده برنامه اش تلفن زد و گفت كه حالت روحى مناسبى براى كار ندارد. بعد هم به ياد فرود اضطرارى ژانويه سال ۲۰۰۰ افتاد كه با يك تصادف شديد همراه بود و تمامى مسافران و خدمه نيز جان باخته بودند. بغض شديدى راه گلويش را بسته بود. با خود فكر مى كرد: «راستى زندگى بدون كريستينا چگونه خواهد بود» او حتى شب قبل از پرواز او ديروقت به خانه آمده بود. به همين خاطر دخترش را نديده بود. بلافاصله با تلفن همراه پيغامى برايش فرستاد. «نمى دانم پيام مرا مى گيرى يا نه، اما فقط مى خواهم بگويم كه هميشه دوستت دارم» سپس با سرعت به طرف فرودگاه تغيير مسير داد.
داخل هواپيما، مهمانداران دستورهاى نهايى براى فرود اضطرارى را به مسافران دادند. از زنان خواسته شد كفش هاى پاشنه بلند خود را دربياورند و كارت ها و مدارك شناسايى خود را هم داخل جيب پيراهن يا كت خود قرار دهند. البته آنها دليل اين توصيه را به مسافران نگفتند كه در صورت بروز حادثه، شناسايى آنها بهتر و راحت تر صورت خواهد گرفت. بعد هم به آنها ياد دادند كه سر خود را بين پاهايشان نگه دارند و با دستان خود پاهاى خود را محكم نگه دارند و روى زمين بنشينند.
خلبان هنگام فرود تمام مهارت خود را به كار گرفت تا با چرخ هاى عقب فرود آيد. سپس آرام آرام جلوى هواپيما را روى زمين نشاند مثل مادرى كه نوزاد را روى گهواره مى گذارد.
۲ دستگاه آمبولانس و ده ها خودروى آتش نشانى و پليس در محل مستقر بودند. بسيارى از آنها از فاصله ۱۱ هزار فوتى (۳۴۱۰ مترى) هواپيما را دنبال مى كردند. چرخ هاى جلو در اثر اصابت با زمين دود زيادى ايجاد كرد. اما در كمال ناباورى همگان، فرود موفقيت آميز بود. وقتى هواپيما به سلامت روى زمين نشست سكوت مرگبارى همه جا را فرا گرفته بود، مسافران ساكت و بى حركت نشسته و از بيرون خبر نداشتند. بالاخره كاپيتان «بودك» اعلام كرد: « خوشبختانه هيچ آتشى ديده نمى شود.» همان موقع هم فريادى از خوشحالى كشيد. به دنبال آن صداى فرياد و گريه شوق مسافران در هوا پيچيد. همه از شادى يكديگر را در آغوش گرفته و گريه مى كردند. كريستينا بلافاصله با پدر و مادرش تماس گرفت و خبر سلامتى اش را به آنها داد. صحنه خروج مسافران از سرسره هاى نجات هواپيما ديدنى بود. هر يك از بستگان و آشنايان مسافران به سوى اعضاى خانواده مى دويد و آنها او را در آغوش مى گرفتند. خلبان پس از پياده شدن مسافران مدتى در كابين خود نشست، اشك ريخت و از خداوند به خاطر لطف بزرگش و كمك در نجات مسافران تشكر كرد.
مسافران پرواز ۲۹۲ بلافاصله پس از انتقال به سالن فرودگاه روزهاى باور نكردنى را پشت سر گذاشتند. شبكه هاى مختلف راديو، تلويزيون و خبرگزارى ها چندين بار با آنها مصاحبه كردند و از وضعيت آنها در هواپيما، فرصت زندگى دوباره و نجات معجزه آسايشان پرسيدند . اكثر آنها مى گفتند نگاهشان به زندگى كاملاً تغيير كرده و اصلاً حاضر نيستند به همين خاطر فرصت هاى خود را بيهوده از دست بدهند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |