يكشنبه ۱۶ دى ۱۳۸۶ - ۲۶ ذيحجه ۱۴۲۸
Sun, Jan 6, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
نماز
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
گفت وگو با پوران درخشنده كارگردان فيلم بچه هاى ابدى
نگاهى به روند ترجمه ادبى در ايران در گفت وگو با شهريار اقبال زاده- منتقد ترجمه، مترجم و ويراستار
] يزدان سلحشور[
آگاهى و تفكر عامه
] دكتر شرارد رجيم ويل‎/ مترجم: شهريار اقبال زاده[

علاقه به فرهنگى كه به آگاهى و تفكر انسان عوام شكل مى داد الهام بخش اثر ريموند ويليامز با سرنمون «فرهنگ و اجتماع» (۱۹۵۸) گرديد. اين نخستين گام براى دست كشيدن از موقعيت كوته نظرانه و خودبينانه اى بود كه نظريه پردازان فرهنگ نخبه گرا براى خود ساخته بودند و قالب هاى عاميانه فرهنگ را در سطوح پائين تر حذف و نسبت به ساير جلوه هاى فرهنگ توده مانند راديو، آهنگ هاى پاپ، پوسترها، آگهى هاى تبليغاتى، سينما، ادبيات سطحى، مجله ها و امثال آن نگرشى انتقادى اتخاذ كرده بودند.
جى. هيليس ميلر در مورد ارائه ايده هاى انقلابى نهفته در پديده مطالعات فرهنگى كاملاً توجيه است، وقتى مى گويد كه قالب جديدى از فرهنگ در خلال ربع آخر سده بيستم پديدار شده است كه ديگر قابل چشم پوشى نيست. اين فرهنگى است كه تحت «تأثير فزاينده فناورى هاى جديد ارتباطى» ايجاد شده و پيشرفت كرده است، ادبيات را به عنوان يك آگاهى بالقوه به حاشيه رانده و نفوذگذارى بر نسل جوان را شكل داده است. پيدايش نيروى جديد تكنولوژيك به دگرگونى هاى عمده زير منجر شده است:
۱- كتاب ها و متون مكتوب اهميت كمترى يافته اند.
۲- بزرگ نوشتار و اطلاعات مبتنى بر كامپيوتر گستردگى بيشترى پيدا كرده است.
۳- اذهان مردم از قبل تحت تأثير اين تحولات قرار گرفته است.
۴- «تهاجم» از سوى جهان بيرونى به دنياى درونى و خصوصى ما جريان دارد.
۵- ديوارى كه زندگى خصوصى و عمومى ما را جدا مى كند، تضعيف شده و در بعضى موارد فروپاشيده است.
۶- منتقدان ادبى قادر به ناديده گرفتن اين دگرگونى ها نيستند. آنان ناچارند دريافت ارزشى خود را عوض كنند و به بررسى و شناخت آثارى بپردازند كه توده عوام مى خوانند و تحسين مى كنند.
۷- اصطلاح فرهنگ اكنون توأماً شامل فرم هاى والا و عاميانه فرهنگ مى شود.
۸- منتقدان نسل جديد تا حدود زيادى توسط يك فرهنگ شنيدارى و ديدارى جديد شكل گرفته اند.
۹- اين فرهنگ جديد الكترونيك به سرعت جايگزين فرهنگ كتاب مى شود.
در ارزيابى ميلر نوعى شتاب زدگى به چشم مى خورد، زيرا او خيلى راحت با جملات خود كتاب ها را به كنارى مى نهد و رسانه الكترونيك را به جاى آن قرار مى دهد. در پيشبرد نظريه نقد، ميلر تحت تأثير شديد موج جهانى شدنى قرار مى گيرد كه عمدتاً توسط روندهاى نوآورانه تكنولوژيك برانگيخته شده اند و در برابر نظريه هاى پيشين ادبيات و فرهنگ كتاب، نگاه خرده گيرانه و نقادانه جدى اتخاذ مى كند.
«ادبيات (در مفهوم رايج قديمى آن رمان ها، اشعار و نمايشنامه ها) زمانى در شكل دهى به شهروندان ما نقش محورى ايفا مى كرد. ويژگى شگفت آموزش در ايالات متحده اين بود كه ابزار اصلى اين فرم خاص شكل دهى، ادبيات يك كشور خارجى بود، بويژه كشورى كه ما دويست سال پيش در جنگ انقلابى استقلال شكست داديم. اكنون همه آن چيزها بسرعت دگرگون شده است...»
و در همان مقاله او اعلام مى كند «... به نظر من نقش اجتماعى تداوم يافته ادبيات در اين روزها بويژه دچار مشكل شده است. چرا بايد باز هم ادبيات را بخوانيم و مطالعه كنيم آيا ادبيات هم اكنون به گذشته تعلق ندارد »
اين گونه اظهارات نشان مى دهند كه ميلر به عنوان منتقد با شتاب زدگى و بدون تعمق، تمامى ادبيات و نقش عظيم آن را در زندگى مردم با يك ضربه منتفى مى سازد. در شيوه برخورد ميلر با ادبيات ميزانى از كج خلقى و هيجان غير منطقى يك نوجوان كه تى شرت ها و كميك ها را در حد آثار ميلتون و وردزورث قرار مى دهد، ديده مى شود. انگيزه اصلى پشت سر رشد مطالعات فرهنگى عبارت است از ضديت با سلطه و هژمونى كه با توجه به روحيه پست مدرنيستى زمانه ما امرى طبيعى محسوب مى شود. در بنياد و اساس فرهنگ عامه كه بشدت فعال و عمدتاً ناديده گرفته شده است، همواره انگيزه تمرد و طغيان گرى وجود داشته است، چيزى كه ميخائيل باختين با تلاش فراوان سعى در نشان دادن آن داشت. بصيرت و آگاهى او دنيايى جديد از حقيقت و واقعيات را براى ما آشكار مى سازد و به ما مى آموزد تا به شيوه اى جديد به ادبيات بنگريم. با نگاهى دقيق به شكسپير، ديكنز، ماكسيم گوركى و ولاديمير ماياكوفسكى يا ويكتور هوگو و بالزاك، متوجه مى شويم كه آنها به ندرت نخبه گرا (در مفهوم ميلرى آن) بوده اند. اين داورى از روى تأثير فوق العاده اى كه بر عموم خوانندگان گذاشته اند (بويژه ديكنز و شكسپير)، صورت مى گيرد. اشتياق به كتاب امروزه هم زايل نشده است و در واقع شاهد نمايشگاه هاى متعدد كتاب و چاپ هاى بيشترى از كلاسيك هاى كهن و آثار جديد مى باشيم. گويى شكل هاى جديد هنر عاميانه دل و دين از منتقدانى چون هيليس ميلر ربوده اند.
درست است كه خطوط جدا كننده آثار «نخبه گرا» از آثار عوام گرا سست شده است و منتقدان امروز تمايل بيشترى به بررسى آثار عوام گرا دارند، اما موج نسبتاً جديدى را شاهديم كه در پرتو پيدايش نظريه هاى مطالعات فرهنگى به جاى حذف كامل يا به حاشيه راندن ادبيات، كارى كه ظاهراً ميلر مى كند، به بازتفسير ادبيات مى پردازد: «گواه روشن نيروى تضعيف كننده ادبيات در ايالات متحده شيوه اى است كه بسيارى از دانشوران جوان مطالعه ادبى با آن تربيت شده اند و اكنون مطالعه فرهنگ عاميانه را به دليل كنار گذاشتن ادبيات متعارف فراخوانى بزرگ مى دانند.»...
گفت وگو با پوران درخشنده كارگردان فيلم بچه هاى ابدى
كلاه سر تماشاگر نمى گذارم
339516.jpg
] اميد بى نياز [

اين روز ها پوران درخشنده، سينماگر رئاليسم اجتماعى ايران، فيلم بچه هاى ابدى را بر پرده سينماها دارد، فيلمى كه بچه هاى سندروم دان را دستمايه قصه خود قرار داده است و بين دنياى آنها و دنياى آدم هاى ديگر پلى ارتباطى بر قرار مى كند. پوران درخشنده در خاطره مردم كشور با فيلم هايى همچون «رابطه» و «پرنده كوچك خوشبختى» به اوج رسيد؛ فيلم هايى مخاطب پرور و پرفروش كه طيف هاى اجتماعى كشور را به تماشاگر خود تبديل مى كرد. اين كارگردان بعدها، عبور از غبار، زمان از دست رفته، عشق بدون مرز، شمعى درباد و روياى خيس را ساخت؛ فيلم هايى كه هر كدام نوعى دغدغه هاى انسانى و اجتماعى را مطرح مى كرد. در خشنده، هم اكنون به بررسى آثار جشنواره بيست و ششم فيلم فجر مى پردازد و جزو هيأت انتخاب جشنواره امسال است. با اين حال او از فراز و فرودهاى فيلم بچه هاى ابدى مى گويد.

* از فروش بچه هاى ابدى راضى هستيد
به هيچ عنوان از فروش فيلم راضى نيستم؛ از شرايط اكران سينما ناراحت هستم. نمى دانم كه چطور اتفاقى نمى افتد. چرا فكرى نمى شود.
* بچه هاى ابدى به طور ميانگين روزى يك ميليون و ۸۰۰ هزار تومان فروخته است. اين طور نيست
بله. ميانگين فروش فيلم هاى من هيچ وقت به اين شكل نبوده است. شايد كم فروش ترين فيلم من «روياى خيس» بود كه در شرايط بدى اكران شد. موقعيت خوب اكران به آن تعلق نگرفت. اما بااين حال ۱۱۰ ميليون تومان فروش كرد. روياى خيس سينماهاى بيشترى را در اختيار داشت اما بچه هاى ابدى در سينماهاى كمى به روى پرده مى رود. متأسفانه گروه هاى سينمايى در يك چارچوب مشخص حركت نمى كنند و هر كس ساز خودش را مى زند. مثل اين كه آنها تعيين كننده سرنوشت فيلم هستند. اتفاق هاى ديگرى هم هست: اما سخن من برسر اكران است نه كليت سينما.
* يك موج فروش به گيشه سينماهاى امروز آمده است. بسيارى از فيلم ها مثل «توفيق اجبارى» فروش خيره كننده دارند. استفاده از بازيگران چهره از عواملى است كه اين روزها مردم را به سينما مى كشاند. چرا شما از اين چهره ها استفاده نمى كنيد
براى من استفاده كردن از چهره يا فيلمنامه اى «دو دو تا چهارتايى» كه سرمايه را چندين برابر برمى گرداند، راحت است.
اما زمانى كه من به سينما آمدم با خود پيمان بستم كه به آدم هايى بپردازم كه دغدغه هاى فكرى ام هستند؛ آدم هايى كه در نوعى مظلوميت قرار دارند. اگر من اين سوژه ها را كارنكم، خيلى راحت مى توانم دنبال سوژه هاى پر فروش و سوپر استارها بروم. اما وقتى من درباره يك بچه نابينا، سندروم دان، بيمار كليوى، زن نازا، بچه هاى طلاق و ... فيلم مى سازم، حيطه كارى ام را مشخص مى كنم. زيرا به اين طيف ها خيلى توجه نشده است. بنابراين من از آدم هاى واقعى استفاده مى كنم تا خودشان را نشان دهند. اگر من از يك بچه سندروم دان به عنوان شخصيت اول فيلم استفاده مى كنم، مسأله من است. بحث من اين است كه چرا اين بچه ها نبايد وارد جامعه شوند. بچه هايى كه با تمام مظلوميت و پاكى خود فراموش مى شوند. من وقتى درباره موضوع سندروم دان كار مى كنم، از بچه اى به عنوان بازيگر استفاده مى كنم كه سندروم دان دارد. و اين امر طبيعى است.
* ذهنيت ما از شما به سينمايى شريف بر مى گردد؛ سينمايى كه دغدغه اش از جنس آدم هاى جامعه اش است. اين سينما از ابتدا موج ساز بوده است و مخاطب پرور، بحث برانگيز و حتى پر فروش. به نظر من شما بايد مؤلفه هايش را حفظ كنيد.
فيلم شمعى درباد يك ميليارد و ۳۰۰ ميليون تومان فروخت. يا عشق بدون مرز كه اصلاً بازيگر ايرانى نداشت، ۵۶۰ ميليون تومان فروخت. اين فيلم در جدول فروش سال رتبه هشتم داشت. همينطور شمعى در باد كه عنوان چهارمين فيلم جدول فروش را در سال اكرانش به خود اختصاص داد؛ آن هم در كنار فيلم هايى مانند دوئل و ميهمان مامان كه بسيار پر فروش بوده اند.
بنابراين من هميشه به مخاطب فكر كرده ام. اما اين كه مخاطب را با چه قيمتى وارد سينما كنم، برايم خيلى اهميت داشته است. هيچگاه سعى نكرده ام كه سر مخاطب كلاه بگذارم يا او را به بيراهه بكشانم. يا اين كه جورى او را سرگرم كنم كه چرايى آمدن به سينما را فراموش كند. بنابراين نيت من براى ساخت فيلم از ابتدا تاكنون يكى بوده است. فيلم رابطه در زمان موشك باران تهران به روى پرده رفت. اما مخاطب را جذب كرد و فروش خوبى هم داشت. من بيشتر به مؤلفه هاى عينى و واقعيت هاى اجتماعى وفادارم. بنابراين دنبال فيلم هايى نمى روم كه تنها جنبه سرگرم كنندگى دارند. البته من منكر آن نوع سينما در جامعه نمى شوم. آن سينما هست و آن نوع سينما روها هم وجود دارند. اما آدم هايى هم وجود دارند كه به من ايميل مى زنند، يا در حاشيه روزنامه مطلب مى نويسند كه سرانجام درباره بچه هاى ما هم فيلمى ساخته شد، آدم هايى كه خيلى جدى تر به مسائل پيرامون نگاه مى كنند. مثل پيامى كه اين روزها براى من آمد و در آن قيد شده بود كه خوشحالم در كنار فيلم هاى روى پرده، يك فيلم فرهنگى هم وجود دارد. من در جوابش گفتم؛ اين فيلم در شرايطى اكران شده كه فروشى نداشته باشد؛ در شرايطى كه فيلم هاى گيشه اى و عامه پسند روى پرده اند. به نظر من اين دور از نگاه كارشناسى است. من درباره سينماى ايران صحبت مى كنم؛ سينمايى كه با يك هدف ديگرى دوباره مشغول به كار شد، يك نگاه انسانى دارد و در كنار مردم قرار مى گيرد.
* از «هم كنارى» بچه هاى ابدى با فيلم هاى روى پرده گفتيد. عنوان فيلم ها مانند تيترهايى مفهومى بر پيشانى شهر قرار گرفته اند و نگاه را به سوى سردر سينماها مى برند. شايد بچه هاى ابدى در ميان تيترها به لحاظ لايه هاى مفهومى و زبان شناختى حس غريبى را به انسان مى بخشد. اين طور نيست
بالاخره يك سرى فيلمساز روى سينماى كودك و نوجوان كار كرده اند. يك سرى هم كنار رفتند. شايد به دليل اين كه گيشه نمى توانست آنها را حمايت كند. دو، سه نفرى هنوز كار مى كنند. اما آيا بايد كارى كنيم كه اين دو، سه نفر را هم پس بزنيم. البته من پرروتر از اين هستم كه چنين ماجراهايى مرا كنار بزند. چون تا وقتى قادر به كار كردن هستم، درباره بچه ها، فراموش شده ها، سالمندان و ... فيلم مى سازم. زيرا اهميت معنوى آن براى من از حساب و كتاب ها و بده بستان ها بسيار بيشتر است.
* شايد آن نوع سينما، پويا و ديناميكى نيست و ميوه اى نخواهد داشت. اما يك بحث مرتبط با آن وجود دارد كه به مخاطب سازى برمى گردد؛ به ساخت ذهنيت آدم هايى كه براى ديدن فيلم بليت مى خرند. اين سينماى چهره گرا هم اكنون در حال وسعت دادن به خود است. حتى شنيده ام آميتاپاچان، سوپراستار هندى براى بازى در يكى از فيلم ها ابراز تمايل كرده است. شما از زاويه مخاطب سازى چه نگاهى به اين آثار داريد
به نظر من هر نوع توسعه فرهنگى خوب است؛ اين كه ما با كشورهاى ديگر فيلم بسازيم و ارتباط فرهنگى داشته باشيم. اما اين كار بايد در جهت ساخت فيلم هايى با مضامين انسانى باشد. اين كار بدون شك تأثير گذار است و مخاطب را جذب خود مى كند؛ به شرط اين كه تنها دليل استفاده از آميتاپاچان رسيدن به فروشى بالا باشد. بايد آميتا پاچان را بياوريم و در يك سينماى ناب ايرانى از او استفاده كنيم. نه اين كه از او همان استفاده اى را بكنيم كه در فيلم هاى هندى انجام مى گيرد. استفاده از بازى آميتاپاچان در سينماى معنوى كه به انسانيت مى پردازد، ارزش دارد. طورى كه خود او هم احساس كند وارد سينماى ديگرى شده است. نه اين كه دوباره حس كند در فيلم هاى هندى با مضمون ديگرى بازى مى كند. البته سينماى هند مورد علاقه ايرانى هاست.
مدت هاست كه به من هم ساخت فيلم در هند پيشنهاد شده است. منتهى تهيه كننده هندى مى گويد كه بايد دو ورسيون بسازيد. يكى براى ايران و ديگرى براى هند. اما من نمى توانم چنين فيلمى بسازم. من يك نسخه فيلم مى سازم و آنهم چيزى است كه هم در ايران و هم در هند قابل نمايش باشد.
* به بچه هاى ابدى برگرديم. چقدر هزينه دربرداشت
چيزى در حدود ۲۶۰ ميليون تومان.
* قصه اين فيلم واقعى است
بله، من هيچ كارى را بدون تحقيق آغاز نمى كنم. من با تحقيق و مطالعه به موضوع نزديك مى شوم و هميشه قصه فيلم از اين تحقيق و مطالعه شكل مى گيرد. بنابراين قصه فيلم، قصه آدم هايى است كه وجود دارند. اين كه خانمى تلاش مى كند، برادر شوهر خود را از يك دنياى فراموش شده به بستر جامعه بياورد، واقعى است و آدم اين قصه هم وجود دارد.
* بچه هاى ابدى از دو جنس قصه شكل گرفته است. اول يك قصه عشقى و خانوادگى و دوم قصه اى شخصيت محور كه پرده از دنياى شخصى فردى غريب برمى دارد و...
به نظر من اين دو قصه نيست، يك آقايى مى خواهد ازدواج كند. او يك برادر سندروم دان دارد. از طرفى مادرش مريض و پدرش فوت كرده است. بنابراين او مسئول مراقبت از اين برادر سندروم دان است. در اين ميان مى خواهد از علاقه همسر آينده اش نسبت به خود آگاه شود، اين كه فرد مورد علاقه اش مى تواند با تمام چيزهاى زندگى او كنار بيايد.
به همين دليل قصه دوپاره نيست. قصه يك زندگى است كه در حال آغاز شدن است. در كنار اين زندگى برادرى هم وجود دارد كه سندروم دان است.
* بحث شخصيت پردازى اين قصه نيز جاى تأمل دارد اما بيشتر از همه نگار (شخصيت محورى زن) سؤال برانگيز است. نگار شخصيتى جوان و شايد نسل سومى است. ايثار او در فيلم براى كمك به برادر شوهر خود كه سندروم دان دارد؛ تا حدودى باورپذير نيست و...
به نظر من نسل جديد خيلى جسورانه عمل مى كند. نسل جديد در انتخاب خود كارهايى انجام مى دهد كه براى ما بعيد به نظر مى رسد. گاهى به طور ناگهانى خود را با موضوعى درگير مى كند و جلو مى رود و تا بى نهايت مى رسد. ما بعيد مى دانيم كه اين اتفاق بيفتد اما اتفاق رخ مى دهد. نگار (الهام حميدى) دخترى هنرمند و بازيگر است. تئاتر خوانده است و به راحتى مى داند كه يك بازيگر چگونه در زندگى ارتباط برقرار مى كند و پيش مى رود. تئاتر، سينما و هنر بازيگرى بيش از هر چيزى به ارتباط مى پردازد. بنابراين چون اين شخصيت بازيگر است، سعى در ارتباط با برادر سندروم دان همسرش دارد. از اين رو وارد بازى مى شود، يك بازى كه بسيار سخت است ومشكلات خودش را دارد. اما او مى داند كه بالاخره بايد در اين بازى شركت كند و با مخاطب خود همراه شود. براى همراه شدن هم نياز به اين از خودگذشتگى دارد. من شخصيت بازيگر را به اين دليل وارد قصه كردم كه شخصيت وارسته اى دارد.
* پس شما از آن زاويه نگار را ديده ايد
به نظر من نگار از شدت عشق و علاقه به شوهر، ناچار به پذيرش برادر سندروم دان او مى شود. از اين رو تصور مى كردم كه چنين عاشقى با اين همه ايثار وجود ندارد و...
او با اين كار مى خواهد به اطرافيان خود ثابت كند كه مى توان با افراد سندروم دان ارتباط برقرار كرد.
او كسى است كه نمره رياضى دبيرستانش ۱۹‎/۵ بوده اما رشته تئاتر را در دانشگاه انتخاب كرده است. بنابراين ارتباط او با على شخصيت سندروم دان نوعى پاسخ دادن به نيازهاى روحى و درونى خود نيز هست. بنابراين او بى دليل تئاتر نخوانده است، بى دليل به دنبال على نيامده و همين طور بدون دليل هم ايمان را انتخاب نكرده است. او مى خواهد مقاومت را بياموزد.
* يعنى ايثارهايش صرفاً به دليل عشق به ايمان نيست
بله. نگار ابعاد مختلفى دارد. يكى از آنها علاقه به ايمان است. بخش ديگر حرفه اوست.
* پس ذهنيت ما از نگار به معنى يك شخصيت عاشق منتفى مى شود
بله.
* خانم درخشنده، اصلاً شما به چيزى به عنوان عشق زمينى اعتقاد داريد
در هر حال انسان از عشق زمينى به عشق آسمانى مى رسد. شما وقتى آدم هاى دورو برخود را دوست داشته باشيد، وقتى يك انسان فراموش شده را درك و با او ارتباط برقرار كنيد، مى توانيد به خدا برسيد. براى نگار اين اهميت دارد كه خدا گفته است همه انسان ها را يكسان آفريده است. در خلقت آدم ها هيچ تفاوتى وجود ندارد. خدا انديشه را در تمام آدم ها خلق كرده است. بنابراين عشق زمينى مى تواند مقدمه اى براى رسيدن به عشق آسمانى باشد.
* از سه طيف بازيگران استفاده كرده ايد. طيف سينمايى و تلويزيونى، تئاترى ها و نابازيگر. در دسته اول بازى الهام حميدى تقريباً خوب است، اما شهاب حسينى بازى خوبى ندارد. در دسته دوم پانته آ بهرام بازى درخشانى را ارائه مى دهد. مهدى ميامى هم خيلى خوب است، اما بازى هادى مرزبان و فرزانه كابلى در دسته تئاترى هم چيزى ندارد. سوم، على احمدى فر را داريم كه سندروم دان و شخصيت محورى است. بازى او بى نظير است. چطور از اين شخصيت بازى گرفتيد و در كل اين تركيب بازيگر را شكل داديد
اول اين كه من بازيگران تئاترى را انتخاب كردم، چون با عشق وارد حرفه بازيگرى مى شوند. آنها به محض اين كه به تئاتر وارد مى شوند، خود را در مكان با ارزشى حس مى كنند. از ابتداى شكل گيرى تئاتر ايران، اين ذهنيت بوده است. وقتى آقاى نصيريان يا انتظامى به تئاتر مى آمدند، در ميان خاك كار كردند. آنها در بازيگرى حماسه آفريدند و كارهاى به يادماندنى از خود به يادبود گذاشتند. بنابراين آنها عاشق اند. من يادم هست كه به يك بازيگر سينمايى پيشنهاد بازى در اين فيلم را دادم و امكان حضور او در فيلم فراهم نشد. بعدها گفته بود به دليل حضور بازيگر مقابل (سندروم دان) حاضر به بازى در فيلم نبوده ام، زيرا امكان دارد چند ماه طول بكشد و به كارهاى ديگرم نرسم. بنابراين او اصلاً فكر نكرده است كه بايد براى يك آدم فراموش شده وقت گذاشت، اما اين اتفاق در خيلى ها نمى افتد. آنها فكر مى كنند يك فيلم بازى كنند، دستمزد بگيرند و به سراغ فيلم بعدى بروند، اما بازيگر تئاتر اين طور نيست. مهدى ميامى براى ايفاى نقش معتاد در فيلم مدت ها كنار ميز گريم مى ماند، بينى اش پر مى شد تا صداى فرد معتاد را توليد كند. بنابراين مهدى ميامى تئاترى براى من خيلى قابل احترام است.
خانم پانته آ بهرام چگونه بود
* من وقتى پانته آ بهرام را انتخاب كردم، به توانايى هايش واقف بودم. حتى وقتى با هم نشستيم تا در مورد بازى وى صحبت كنيم، به ايشان دو نقش پيشنهاد دادم. من گفتم هر كدام از اين نقش ها را مى توانيد بازى كنيد.
* كدام نقش ها
هر دو نقش را پيشنهاد دادم. هم نقش نگار و هم نقش خودش را. البته من به ايشان براى نقش خودش فكر كرده بودم و توانايى او را هم ديديد، اما فكر كردم كه شايد دوست داشتند زمان بيشترى را براى ايفاى نقش انتخاب كنند، اما وقتى با هم صحبت كرديم، نقش ماهى را انتخاب كرديم و در اين شخصيت به نتايج خوبى رسيديم. ايشان هم وقت گذاشت، بويژه در سكانس آن شب سردى كه على را از خانه بيرون مى كنند. يادم هست خود من سه كاپشن پوشيده بودم و باز از سرما مى لرزيدم.
* لوكيشن اين سكانس در تهران بود
بله، در كن بود.
* از شهاب حسينى بگوييد.
شهاب براى ايفاى نقش برادر سندروم دان بسيار باورپذير بود، كسى دلش نمى آيد برادر خود را رها كند و اتفاقاً شخصيت شهاب در واقعيت هم همين طور است. همه ما مى خواستيم كه على بيشتر در فيلم ديده شود و شهاب و همه بازيگران هم موافق بودند.
* از على احمدى فر چگونه بازى گرفتيد
در صحنه لحظه به لحظه همراه على بودم. بازى مى كردم و به او مى گفتم كه اجرا كند، اما چون تجربه متفاوتى با رابطه يا پرنده كوچك خوشبختى بود، لحظه اى نمى توانستم على را رها كنم، زيرا يك بچه سندروم دان توان هوشى اش در حدى نيست كه بتواند اين كارها را به راحتى انجام دهد. بنابراين از صدابردار خواهش كردم كه من بايد حرف بزنم و ديالوگ ها را براى على تكرار كنم و صدابردار هم با سعه صدر پذيرفت. على توانست به راستى از عهده نقش خود برآيد. او آن موقع آنقدر عاشق كار شده بود كه در پلان هايى هم كه حضور نداشت، سر صحنه مى آمد. ما چيزى را كه در پيام فيلم مى خواستيم به مخاطب القا كنيم، در طول پروسه فيلم در كنار على كسب كرديم.
على كه بچه اى خجالتى بود، اعتماد به نفس عجيبى پيدا كرد و خود را كشف نمود. وقتى براى گرفتن جايزه بهترين بازيگر بخش بين الملل جشنواره فجر به روى صحنه رفت، مدت ها روى سن ماند و انگار داشت نمايش مى داد. اين صحنه براى من بزرگترين ارزش است و از هزاران عدد و رقم فروش بالاتر است.
* چطورى با على آشنا شديد
من در اين پروسه تحقيق با بسيارى از بچه هاى سندروم دان آشنا شدم و با خانواده هاى آنها ارتباط پيدا كردم. تا اين كه به سه الى چهار نفر رسيديم. حامد يكى از آنها بود كه كمى رفتار پرخاشگر داشت كه براى بعضى از قسمت هاى تربيت پذير فيلم من مناسب نبود. سپهر هم خيلى جذاب بود. بسيار حرف مى زد و مى خنديد. اما على احمدى فر بشدت خجالتى بود، حركات راه رفتنش كند مى نمود. اما قيافه خوبى داشت. او ابتدا پرخاشگر مى شد بعد كند و آرام ارتباطى مى شد. و بالاخره همه باهم به تماشاى بازى اين سه نفر نشستيم و بالاخره على انتخاب شد، بنابراين حركات بدنى ، ديدن فيلم، داد زدن و ... را به على ياد داديم، اما على به آدمى تبديل شده كه به راحتى پنج دقيقه صحبت مى كند و اين امر سينما درمانى است.
* سكانسى كه خيلى شيطنت كرد و حسابى شلوغ كرد هم آموزشى بود
بله، لحظه هايى بود كه من خيلى دچار هيجان مى شدم و اين هيجان را به على منتقل مى كردم. بنابراين در آن سكانس هم وضع به همين منوال بود. اما به نظر من على نقش را آفريد.
* بحث ريتم فيلم هم هست. نمى خواستيد زمان فيلم را كمتر كنيد
بله، مى خواستم زمان آن را كم كنم. اما مؤسسه خيريه اى كه تهيه كننده آن بود، دوست داشتند روابط على و معلول فيلم در اين زمان به وقوع بپيوندد و اين امر براى آنها و خانواده هاى بچه هاى سندروم دان مسأله بود.
* البته به جهت استقبال طيف كثيرى از مخاطبان اين بحث را مطرح مى كنم. آيا فكر نمى كرديد اين سوژه براى يك توليد تلويزيونى بهتر بود
اين يك فيلم سينمايى است كه موضوع آن قابل پخش از تلويزيون است. اما نگاه تلويزيونى در آن وجود ندارد.
* بعضى از منتقدان از تركيب رنگ در فيلم شما مى گويند، اين كه تركيب و رنگ با جنس شخصيت ها و لحظات روحى و روانى آنها در تقابل است؛ اگرچه خود من تركيب رنگ را در سكانس گفت وگوى ايمان با پدرنگار عالى مى دانم. ديالوگ دو مرد در ماشين در حالى كه پشت سر ايمان رنگ هاى گرم و پشت سر پدر نگار رنگ هاى سرد را مى بينيم. اين در حالى است كه قطرات زلال باران به آرامى بر رنگ ها فرود مى آيد، بى آن كه رنگ هاى پشت سر آدم ها را پاك كند
گاهى رنگ ها از يك عمد روانى پيروى مى كنند. مثلاً شما امروز خوشحال هستيد اما لباس سياه پوشيده ايد. به هر حال از اين عمد روانى در خيلى جاها استفاده كرده اند. سكانسى كه شما اسم برديد، زمان زيادى را دربرگرفت. من براى دو عامل اهميت زيادى قائلم، اول رنگ و دوم نور. بنابراين لحظات در فضاى رنگ و نور سكانس ديالوگ ايمان و پدر اهميت خاصى پيدا مى كنند. همچنين در سكانسى كه ماهى و على كنار آتش هستند و بعد ماهى، على را فرارى مى دهد، پى بردن به درونيات شخصيت از طريق عامل رنگ مدنظر است.
* خانم درخشنده من چند سؤال آخرم را در يك سؤال كلى جمع بندى مى كنم و شايد جواب آن در وهله اول تأييد يا رد است. اول اين كه آيا فيلم شما متأثر از فيلم «روز هشتم» است
خير به هيچ وجه.
* پايان بندى بچه هاى ابدى و حركت دوربين به سمت آسمان اين را به ذهن متبادر مى سازد
خير. پايان بندى آن فيلم با غم و اندوه گره مى خورد. اما هميشه كورسويى از اميد وجود دارد. به همين دليل سكانس پايانى فيلم را جور ديگرى مى بندم. چون مى خواستم به خانواده بچه هاى سندروم دان اميد دهم.
* شما اين اواخر آثار ميشل فوكو را خوانده ايد، مثلاً كتاب عقل و جنون را
بله مطالعه كرده ام.
* اين بحث شباهت فيلم هاى «بچه هاى ابدى» و «بخاطر خواهرم» چيست
سال گذشته ۱۰ روزى بخاطر فيلم روياى خيس به واحد آگهى بازرگانى تلويزيون رفتم. اين روز در دى ماه بود. بچه هاى ابدى هم ساخته شده بود. روياى خيس هم به نمايش درمى آمد. در واحد آگهى و بازرگانى صدا و سيما آقاى سيفى را ديدم. گفتم چه كار مى كنيد و ايشان هم گفت: فيلمى با مضمون شخصيت دخترى و برادرش كه سندرم دان دارد، مى سازم. من هم گفتم؛ چه خوب. من هم فيلمى در اين باره دارم و به جشنواره فجر نيز راه يافته است.
همين صحبت ها انجام شد و آن روز گذشت. اما چندى پيش خبرى منتشر شد و آقاى سيفى گفته بود كه من فيلمنامه را براى خانم درخشنده تعريف كرده ام. اما من آقاى سيفى را يكبار ديدم؛ آن هم در دى ماه كه بچه هاى ابدى ساخته شده و به جشنواره راه يافته بود. اما در ضمن هرچه درباره بچه هاى سندروم دان فيلم ساخته شود، نگاه هاى متفاوتى را نشان خواهد داد. اما طرح اوليه اين فيلم از طريق فرهاد توحيدى به مؤسسه خيريه سرمايه گذار سپرده شده بود و من ابتدا مى خواستم روى آن كار كنم. اما بعد تصميم گرفته شد كه وارد ماجرا شويم و به تحقيقات و ... بپردازيم كه نتيجه آن فيلمنامه اى بود كه بعداً نوشته شد. همه فرآيندى كه ما طى كرديم مستند است. يعنى همان خانمى كه برادرشوهرش چنين مشكلى داشت، در فيلم بازى كردند. بنابراين ربطى به آقاى سيفى ندارد. ايشان قبلاً چيزى براى من تعريف نكرده است.
* و براى پايان بندى اين گفت وگو از آخرين كارهايتان بگوييد اين بار به كدام طيف اجتماعى مى پردازيد
من يك دغدغه دارم كه سالمندان است. اگر فرصتى داشته باشم، آن را كار مى كنم. و كارهاى ديگرى مثل فيلم گنجشك.
نگاهى به روند ترجمه ادبى در ايران در گفت وگو با شهريار اقبال زاده- منتقد ترجمه، مترجم و ويراستار
رصد صحت و دقت در ترجمه
] يزدان سلحشور[
339549.jpg
چكيده نظرات شهريار اقبال زاده:
*براى ترجمه در هر رشته اى سه شرط پايه اى هست شرط اول آن است كه زبان خودت را درست بشناسى و احاطه داشته باشى بر آن، دوم در آن رشته اى كه ترجمه مى كنى مطالعه گسترده داشته باشى، سوم زبان كشور مبدأ را كه مى خواهى به زبان خودت برگردانى به درستى و دقت بشناسى.
* منتقد ترجمه بايد با زبان شناسى آشنا باشد اگر اين آشنايى نباشد نقد ترجمه صرفاً خلاصه مى شود در مچ گيرى كه فلان لغت را مترجم از قلم انداخته يا ترجمه فلان جمله چندان درست نيست.
* هر ترجمه خود يك تفسير است. چرا شما منطبق بر فهم خودت، دانش خودت، استنباطى كه از متن «مبدأ» مى كنى حتى از يك متن كلاسيك به ظاهر روشن، نوعى برداشت داريد.
* ترجمه دانش مى خواهد. بعد براى مسلط شدن، شما بايد استمرار و تمرين داشته باشيد، خودش مى شود يك فن. خلاقيت مى خواهد، وقتى خلاقيت مى خواهد هنر است.

شهريار اقبال زاده متولد ۱۳۳۳ كرمانشاه است. وى احتمالاً تنها منتقد ترجمه در حوزه ادبيات كودك و نوجوان است كه بامقابله نسخه ترجمه با نسخه اصلى كتاب، در اين حوزه قلم مى زند. آثار او را در كتاب ماه كودك و نوجوان و پژوهشنامه ادبيات كودك و نوجوان خوانده ايم. او ويراستار و مترجم نيز هست، گرچه در ترجمه بيشتر متمايل به ترجمه آثار نظرى است مثل «نظريه پردازان ادبى جريان ساز قرن بيستم.» [كار مشترك با دكتر پرويز علوى كه به زودى منتشر مى شود.] مجموعه نقدهاى وى نيز در دست انتشار است. [ترجمه ادبى: از نظريه تا عمل] و در جشنواره نقد «هفته كتاب» امسال نيز مقاله وى با عنوان «ديگر طالبى نمى خورم!»- درباره ترجمه هاى شازده كوچولو- جايزه نخست را دريافت كرد. او ويراستارى است كه نامش روى جلد مى آيد. [روانشناسى خواندن و ترويج كتابخوانى‎/ دكتر اكرم پدرام نيا‎/ ‎/۸۶ ] و البته وقتى مى خواهد براى نوجوانان ترجمه كند اين كار را به طور مشترك به اتفاق دخترش انجام مى دهد [ زندگى و افكار گاندى‎/ با همكارى پگاه اقبال زاده] ياگاهى به سراغ حوزه فلسفه سياسى مى رود.
[ بى نظمى نوين جهانى‎/ تزوتان تودورف‎/ كار مشترك با دكتر پرويز اقبال زاده‎/ ‎/۸۶ ] با اين همه دلمشغولى اصلى او نقد ترجمه است. به هر حال هر كسى براى كارى ساخته شده اگر امكانات جامعه اجازه دهد!


* نقد ترجمه در ايران پديده تازه اى است گرچه نويسندگانى بوده اند كه بر رويكردهاى زيباشناختى برخى متون ترجمه در زبان مقصد- پارسى- نقد نوشته اند اما اين نقد ها، در حوزه زبان مقصد متوقف مانده و به زبان مبدأ تسرى نيافته اند. البته در حوزه نقد شفاهى در برخى نشست هاى تخصصى «نقد ترجمه» به شكل تطابق ارزش هاى زيباشناختى در دو زبان مبدأ و مقصد مطرح شده است كه مستدام نبوده و گستره مخاطبان اين نوع نقد هم محدود بوده. نقد ترجمه در حوزه كودك و نوجوان حتى در همين حد هم مطرح نبوده چه برسد به گسترش آن در روايت هاى مكتوب. چطور شد شما كه وارد چنين حوزه اى شديد در حالى كه حتى نقد ادبيات خلاقه كودك و نوجوان- در محدوده زبان پارسى- هم به شكل جدى تاكنون خودى نشان نداده
اگر بگويم به نوعى اتفاقى بود بى ربط نگفته ام! زمانى بود كه تب ترجمه از آثار رولد دال بالا گرفته بود. كتاب «غول بزرگ مهربان» را خوانده بودم و باز هم برحسب اتفاق اصل كتاب را هم ديده بودم و يك فصل آن را با اصل كتاب مقايسه كردم.
در گروه نقد شوراى كتاب كودك اين نقد تطبيقى خوانده شد. دوستان گفتند حيف است كه منتشر نشود! منتشر شد و خيلى با استقبال مواجه شد. البته نقد ترجمه مسبوق به سابقه هست. من خودم اولين نقد را پيش از انقلاب از آقاى كريم امامى ديدم كه بر «ناطور دشت» نوشته بودند البته قبل از آن آقاى كريمى نقدى بر يكى از آثار آقاى امامى نوشته بودند...
* «ناطور دشت» مورد بحث ترجمه چه كسى بود
ترجمه آقاى احمد كريمى. آقاى امامى اعتقاد داشت كه مترجم در اين كتاب از زبان «سلينجر» دور شده. پس از انقلاب آقاى نجفى هم اين كتاب را ترجمه كرد كه آن هم ترجمه خوبى است اما اگر اصل كتاب را ديده باشيد به هر حال راوى از زبان «شبه لمپنى» استفاده مى كند؛ زبانى كه اين روزها- متأسفانه- دارد بين نوجوان هاى ما رايج مى شود. زبانى كه روزگارى به زبان مخفى مشهور بود و حالا ديگر مخفى نيست علنى است. اين زبان، حالا ديگر زبان روزمره بچه ها شده است...
* فقط كافى است وارد يك اتوبوس شركت واحد شويد و گوش تيز كنيد كه نوجوان ها چطور حرف مى زنند!
در «چت »هاى شبانه روزى اصلاً زبانشان همين است. اين هم الزاماً زبان خانواده هاى كم درآمد نيست در سطوح مختلف جامعه، ميان بچه ها گسترش پيدا كرده است براى اين كه بتوانند وارد جمع هم سن و سال هاشان شوند؛ كه بحث آن مفصل است و پديده اى قابل بررسى است هم از لحاظ جامعه شناسى، هم روان شناسى و هم زبان شناسى؛ گرچه تاكنون چند جلسه پس از انتشار كتاب «فرهنگ لغات زبان مخفى» دكتر سماعى تشكيل شده است اما اين جلسات براى بررسى اين پديده كافى نيستند.
برگرديم بر سر مقوله نقد ترجمه؛ ببينيد ترجمه در ايران، باز خودش هم اتفاقى است! يعنى الزاماً كسانى كه ترجمه را به شكل دانشگاهى آموخته باشند طرف ترجمه نرفته اند؛ و حتى برخى از بهترين مترجمان ما تحصيلات دانشگاهى نداشته اند. اين مقدمه را داشته باشيد كه بگويم نقد ترجمه هم مثل همه نقدها در ايران نهادينه نشده و البته كار بسيار مشكلى است مخصوصاً در اين حوزه كه به شكل تطبيقى و تخصصى است خيلى كم صورت گرفته است. گرچه نشريه وزينى مثل «مترجم» چند سالى است كه آن را پيگيرى مى كند و آقاى كريم امامى در آنجا بخشى را به نقد ترجمه اختصاص داده بودند. خود دكتر خزاعى هم گاهى نقد ترجمه مى نويسند اما در هيچ نشريه اى به صورت مستمر، در اين چند سال نقد ترجمه پيگيرى نشده؛ به اين دليل كه هم كار دشوارى است هم كار وقت گيرى است و نه نان توش هست نه نام!...
* همكارها هم با آدم بد مى شوند!
معمولاً اين طورى است! بد نيست كمى درباره اين معضل صحبت شود. تا موقعى كه دوستان خودشان مورد نقد واقع نمى شدند استقبال عجيب و غريبى مى كردند كه چقدر راه گشاست! چقدر مؤثر است. اين دقت هايى كه مى كنيد و عين جمله انگليسى را در متن مى آوريد و تطبيق مى دهيد با ترجمه فارسى! يكى از دوستان كه درواقع يكى از علاقه مندان اين ستون بود ـ با عنوان كارگاه ترجمه و ويرايش در كتاب ماه كودك و نوجوان ـ بعد از اين كه نقدى بر كتاب خودش منتشر شد گفت: «مگر بيكارى ! اين چه كارى است ! برو ترجمه كن! ترجمه كار سختى است شما مى آييد افراد را خراب مى كنيد!» بنده تا آنجا كه توانسته ام اسم افراد را نياورده ام اسم كتاب ها را هم نياورده ام حتى؛ به خاطر اين كه موضوع، شخصى نشود. هميشه هم گفته ام كه هيچ حرفى، حرف نهايى نيست البته اين به مفهوم پست مدرنيستى اش نيست! بعضى از اشتباهات آنقدر آشكار است كه مو، لاى درزش نمى رود! يعنى آنجا با قطعيت مى شود گفت اشتباه است.
* به هر حال نقد ترجمه با نقد ادبيات خلاقه در همان زبان متفاوت است ...
همين طور است! براى ترجمه در هر رشته اى سه شرط پايه اى هست شرط اول آن است كه زبان خودت را درست بشناسى و احاطه داشته باشى بر آن ـ اين تازه براى ترجمه است نه نقد ترجمه ـ دوم در آن رشته اى كه ترجمه مى كنى مطالعه گسترده داشته باشى. سوم زبان كشور مبدأ را كه مى خواهى به زبان خودت برگردانى به درستى و دقت بشناسى.
* البته زبان ادبى اش را بشناسى...
بله! زبان ادبى اش متفاوت است. سبك و زبان يك نويسنده هم با نويسنده ديگر متفاوت است. در ترجمه بدون سبك شناسى، بدون شناخت اصطلاحات، بدون احاطه به سبك آن نويسنده دست شما خالى مى ماند و شما كارى نمى توانيد بكنيد. وقتى شما داريد از يك نويسنده مشهور كتاب ترجمه مى كنيد اگر نگوييم كه بايد همه آثارش را خوانده باشيد دست كم بايد بر بيشتر آنها اشراف داشته باشيد. اگر برگرديم به آثار نويسنده هاى خودمان، اين بريده نويسى، كوتاه نويسى، عصبى نويسى جزو سبك جدايى ناپذير آل احمد است. شما اگر بخواهيد جملات بلند، رسمى و بدون انعطاف بنويسيد ديگر زبان آل احمد نيست. از اين مثال ها در زبان پارسى بسيار است...
* سهل و ممتنع نويسى بهرام صادقى مثلاً...
بله! يا راحت نويسى مرادى كرمانى يا... در ترجمه درآوردن اين مشخصه ها فوق العاده مشكل است. مرز خوبى يا بدى ترجمه، رصد صحت و دقت ترجمه است. من نمى گويم كه منتقد ترجمه دانشى الزاماً وسيع تر از همه مترجمان دارد اما دانشى در خور در همه زمينه ها بايد داشته باشد علاوه بر آن بايد با زبان شناسى آشنا باشد اگراين آشنايى نباشد نقد ترجمه صرفاًً خلاصه مى شود در مچ گيرى كه فلان لغت را مترجم از قلم انداخته يا ترجمه فلان جمله چندان درست نيست.
حالا كه صحبت به اينجا رسيد به نكته اى اشاره كنم. بعضى از متن هاى داستانى در زبان مبدأ، داراى خصوصيت ساختارى توليد چند معنا در تعريف يك وضعيت اند كه اين معناها در خدمت گسترش فضاى داستانى اند اما در ترجمه فارسى معمولاً اين معناها خودشان را نشان نمى دهند. من يك بار داستانى از كارور را -كه داراى زبان شسته و رفته و سهل و ممتنعى است- در چهار ترجمه فارسى با هم مقايسه كردم ودر آخر به اين نتيجه رسيدم كه چهار داستان مختلف را خوانده ام! تنها در يكى از آن ترجمه ها بخشى از آن مفاهيم چندگانه خودشان را نشان داده بودند.
* اين مشكل را چطور بايد حل كرد
به هر حال ادبيات همراه با صناعت ادبى ا ست. نه تنها در داستان هاى چند معنايى كه تابع تفسيرهاى هرمنوتيكى هستند و در زبان مبدأ -منطبق با نظرات بارت و دريدا- تفسيرهاى گوناگونى را شكل مى دهند كه در داستان هاى تك معنايى هم به دليل عملكرد «زبان» ممكن است معناهاى مختلف نه براساس وضعيت داستانى كه بر محور همنشينى و جانشينى كلمات توليد شوند. در ترجمه، هر ترجمه خود يك تفسير است. چرا شما منطبق بر فهم خودت، دانش خودت، استنباطى كه از متن مبدأ مى كنى حتى از يك متن كلاسيك به ظاهر روشن، نوعى برداشت داريد. گرچه، چه در نقد ترجمه چه در ترجمه مى گويند مى شود به معناى اصلى رسيد اگر معناى اصلى وجود داشته باشد! كه در نگاه دريدايى معناى اصلى وجود ندارد و دريدا مى گويد هر نوع خوانشى بدخوانى است! غلط خوانى است! اما اگر اين برداشت هاى افراطى را بگذاريم كنار كه من خيلى با آنها همدل نيستم...
* فلسفه را از حوزه ادبيات و زبان شناسى بيرون بكشيم!
گرچه اجتناب ناپذير است! پشت هر نگاه فلسفه هست، اما برگرديم به اين كه در شعر خودمان «ابهام» و «ايهام» هست و بعضى از جملات در بعضى داستان ها واقعاً تابع برداشت هاى مختلف هستند. مترجم توانا كسى است كه بتواند آن «ابهام» و «ايهام» را با حداكثر نزديكى به متن اصلى، برگرداند. كار بسيار دشوارى است. به خاطر همين در بحث هاى نظرى كه درباره ترجمه هست سؤال اين است كه ترجمه علم است يا هنر است يا فن است من به عنوان يك علاقه مند به ترجمه مى گويم كه ترجمه هر سه است؛ ترجمه دانش مى خواهد. بعد براى مسلط شدن، شما بايد استمرار و تمرين داشته باشيد خودش مى شود يك فن. خلاقيت مى خواهد وقتى خلاقيت مى خواهد هنر است. ترجمه ادبى خوب حتماً هنر است. «كلاوچه» مى گويد: «ترجمه يا لااقل ترجمه اى كه با قريحه هنرى انجام شود ايجاد يك كار هنرى تازه است.» بعد اضافه مى كند: «يك ترجمه زيبا به اندازه تأليف ارزشمند است.» چرا وقتى بحث ترجمه پيش مى آيد چند نفر به عنوان سرآمد مطرح مى شوند به خاطر توانايى شان در بازگردانى همين ظرايف و دقايقى كه در متن اصلى هست. گرچه هرگز هيچ ترجمه اى عين متن اصلى نيست. به خاطر اين كه يك زبان و يك نوع نحو نگارش جانشين يك زبان و يك نوع نحو نگارش ديگر مى شود. به هر حال جابه جايى فعل و فاعل و از اين دست، وجود دارد...
* مثال معروفش در پيرمرد و درياى آقاى نجف دريابندرى؛ صحنه اى كه همينگوى همه اش از it استفاده مى كند اما مترجم جاى it، آفتاب و دريا و از اين قبيل را به كار مى برد؛ و اگر مى خواست it را استفاده كند لذت زيباشناختى متن در پارسى از دست مى رفت...
بله از دست مى رفت. اينجاست كه دريابندرى مى شود مترجم زبردست و توانا. يا استاد سيدحسينى يا ديگران. اين نكات و ظرايفى است كه خلاقيت و قريحه مى خواهد. تنها دانش كافى نيست. اين جا مترجم يك پا نويسنده است؛ و دانش ادبى و خلاقيت ادبى حتماً لازم دارد. به هر حال از اينجا پل بزنيم به...
* حوزه تخصصى خودتان كه ترجمه ادبيات كودك و نوجوان است...
اين كه مدتى است من كنار گذاشته ام نقد ترجمه را به اين دليل است كه كار بسيار سختى است؛ و وقت بسيار مى خواهد و نهايتاً شما اگر جايى هم دستمزدى بگيريد دستمزد يك مقاله معمولى است. صفحه اى به مطلب شما پول خواهند داد و فرقى نمى كند كه نقد تطبيقى كرده ايد يا يك مطلب ساده نوشته ايد. اين هم تقصير كسى نيست نيندازم گردن اين مديرمسئول يا آن مديرمسئول.
مسأله اين است كه يك، نقد نهادينه نشده دو، اصلاً ما نقد ترجمه نداريم به عنوان يك جريان. چرا شما بايد صاحب «ستون» باشى و از طريق آن ستون بتوانى «ممر معاش»ات را تأمين كنى و با فراغ بال بروى سراغ متن اصلى. حالا بماند كه شما متن اصلى را بايد به قيمت دلارى تهيه كنى؛ يعنى اينجا يك سوبسيد بابت نقد ترجمه هم بايد بدهى. اگر جايى - كتابخانه اى - متن اصلى را داشته باشد كه اجازه دهند استفاده بكنى مستلزم وقت گذاشتن و از اين سر شهر به آن سر شهر رفتن و يك روند وقت گير است كه كمترين وقت اش همان پنج ، شش ساعتى است كه در راهى ...
* كتابخانه ها هم معمولاً كتاب هاى جديد را ندارند...
بله! چون آنها بايد اين كتاب ها را خريدارى كنند و اين كار بودجه مى خواهد. البته در حوزه كودك و نوجوان، تا موقعى كه زنده ياد حسين ابراهيمى بود- كه كار بزرگى با تأسيس خانه ترجمه براى كودكان و نوجوانان انجام داد- يكى از منابع دسترسى ام براى نقد ترجمه همان بود چون كتاب اصلى در اختيار مترجم گذاشته مى شد و بعد برمى گشت به كتابخانه...
* شما در شكل گيرى خانه ترجمه چقدر دخيل بوديد
در شكل گيرى خانه ترجمه من نقشى نداشتم اما در فعاليت هاى بعدى اش مخصوصاً در بخش شناسايى كتاب هاى نظرى همكارى داشتم؛ و كسى كه دوشادوش حسين ابراهيمى به شكل گيرى خانه ترجمه كمك كرد پيروز قاسمى بود. ببينيد! يك نهاد چند تأثير همزمان داشت يكى انتخاب بهترين رمان ها به صورت تخصصى، انتخاب بهترين كتاب هاى نظرى به صورت تخصصى، توزيع اين كتاب ها در ميان مترجمان خوب و حرفه اى كه بعضى از آنها، پيش از شكل گيرى خانه ترجمه حرفه اى نبودند و بعد از استفاده از اين امكان، به عنوان مترجمان حرفه اى مطرح شدند. چند سال قبل كه من داور جشنواره دوسالانه ترجمه در كانون پرورش فكرى بودم در بيانيه پايانى از اين حركت به عنوان نهضت نوين ترجمه ياد شد البته ذكرى از خانه ترجمه نيامد چون ما كتاب ها را بررسى مى كرديم نه نهادها را! اما امسال بعد از فوت حسين ابراهيمى نوشتم كه ما يك نقطه عطف تاريخى داريم كه شاهد تحول كمى و كيفى در ترجمه هستيم. تعداد شمارگان بالا مى رود تعداد عنوان ها بالا مى رود و تعداد مترجمان و تعداد ترجمه هاى خوب هم،...
* عملكرد خانه ترجمه مشمول كتاب هاى چه گروه سنى مى شود
در واقع اين كتاب ها از پيش دبستانى شروع مى شود تا رده سنى نوجوان...
* به رده سنى بزرگسال نمى رسد
حسين ابراهيمى براى مترجمان حرفه اى اگر كار سفارش مى دادند برايشان تهيه مى كرد اما حوزه تخصصى خانه ترجمه، آثار كودكان و نوجوانان بود...
* مى گوييد: «بود» يعنى حالا نيست
خانه ترجمه دچار مشكل تأمين بودجه شد و بعد هم كه قائم به شخصيت حسين ابراهيمى و با اتكا به روابط گسترده او، به شكلى كاملاً محدود به كارش ادامه داد با مرگ وى اين بخش هم متوقف ماند. الان همان كارى را كه زنده ياد ابراهيمى انجام مى داد يك تيم چهار، پنج نفره بايد انجام دهند. ابراهيمى به لحاظ اين كه با نويسندگان كودك و نوجوان خارجى و ايرانى، آشنايى زيادى داشت خيلى از مشكلات را به كمك ارتباط دوستانه حل مى كرد و كمتر كسى را مى شناسم كه تا اين ميزان داراى ارتباط باشد كه لااقل اين بخش كار را بتواند ادامه دهد.
* پس الان با اين وضع، كار خيلى از مترجمان لنگ مانده
بله! «خانه ترجمه براى كودكان و نوجوانان» كمك بزرگى بود براى رفع خيلى از مشكلات، اما جدا از خانه ترجمه كه نياز راه اندازى دوباره اش بشدت احساس مى شود ما نيازمند نهادى هستيم كه به شكلى تخصصى به امر ترجمه بپردازد؛ البته انجمن زبان شناسان تشكيل شده اما من نديده ام به جز دو نشريه كه يكى «مطالعات ترجمه» است كه به طور پراكنده منتشر مى شود و «مترجم» كه از ماهنامه به فصل نامه، از فصل نامه هم به نيم سالانه دارد تغيير زمان انتشار مى دهد جاى ديگرى به اين مسأله بپردازد. اين هم البته سرنوشت نشريات تخصصى در ايران است كه به دليل نبود پشتوانه مالى مستمر، به اين سرنوشت دچار مى آيند. ما به يك «خانه نقد» نياز داريم و به يك «خانه نقد ترجمه» يا لااقل به عنوان شاخه اى از اين انجمن زبان شناسى لازم است كه چنين نگاهى شكل بگيرد و اجرايى شود. يكى از مشكلات ما اين است كه ما نه بخش فرهيخته فرهنگى خصوصى داريم كه حاضر باشد براى چنين نشرياتى سرمايه گذارى كند- كه البته بازگشت اقتصادى هم ندارد - نه بخش دولتى توان اقتصادى اش را صرف اين حوزه مى كند؛ يعنى كسى كه وقت اش، عمرش را مى گذارد براى اين كار، هم شرمنده خانواده است هم به نوعى در جامعه جايگاه و پايگاه بايسته و شايسته خودش را پيدا نمى كند؛ به نظر من براى بهبود وضعيت ترجمه چند عامل بايد نهادينه شود اول، ناشرها بايد ويراستار حرفه اى داشته باشند در حالى كه حالا در بيش از ۹۰% انتشاراتى ها اصلاً كار ويرايش انجام نمى شود و البته بيشتر مترجمان هم به كار ويرايش اعتقاد ندارند. كار ويراستار با كار مترجم متفاوت است. ويراستار، چشم دوم است اگر به شكل تطبيقى كار انجام شود. دوم، تيراژ بالا برود يعنى استقبال مردم از خريد كتاب بالا برود تا مترجم خوب بتواند با ترجمه امرار معاش كند و در نتيجه اگر امروز سالى چهار كتاب با دقت پائين منتشر مى كند، فردا بتواند سالى يك كتاب با دقت بالا بيرون بدهد و سوم اين كه نقد ترجمه به شكل امرى مستمر درآيد تا پلى باشد ميان مترجمان و خوانندگان و از اين رهگذر، تأثير مستقيم بگذارد بر بازار خريد كتاب و افزايش كيفيت ترجمه؛ اين امر هم در گرو شرايطى مساعد است كه تا به حال از نياز جامعه به آن صحبت شد. از دريچه ترجمه، فرهنگ هاى ديگر وارد فرهنگ و زبان ما مى شوند و اگر اين دريچه دچار مشكل باشد آن فرهنگ ها در شكلى غيرطبيعى و مسخ شده، فرهنگ و زبان ما را تحت تأثير قرار مى دهند و آسيب هاى ترجمه هاى بد، فقط در كتاب ها محدود نمى ماند بلكه به كوچه و خيابان هم مى رسد و ناگهان چشم باز مى كنيد و مى بينيد در دنيايى ناشناخته زندگى مى كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |