|
گفت وگو با پوران درخشنده كارگردان فيلم بچه هاى ابدى
كلاه سر تماشاگر نمى گذارم
|
|
|
] اميد بى نياز [
اين روز ها پوران درخشنده، سينماگر رئاليسم اجتماعى ايران، فيلم بچه هاى ابدى را بر پرده سينماها دارد، فيلمى كه بچه هاى سندروم دان را دستمايه قصه خود قرار داده است و بين دنياى آنها و دنياى آدم هاى ديگر پلى ارتباطى بر قرار مى كند. پوران درخشنده در خاطره مردم كشور با فيلم هايى همچون «رابطه» و «پرنده كوچك خوشبختى» به اوج رسيد؛ فيلم هايى مخاطب پرور و پرفروش كه طيف هاى اجتماعى كشور را به تماشاگر خود تبديل مى كرد. اين كارگردان بعدها، عبور از غبار، زمان از دست رفته، عشق بدون مرز، شمعى درباد و روياى خيس را ساخت؛ فيلم هايى كه هر كدام نوعى دغدغه هاى انسانى و اجتماعى را مطرح مى كرد. در خشنده، هم اكنون به بررسى آثار جشنواره بيست و ششم فيلم فجر مى پردازد و جزو هيأت انتخاب جشنواره امسال است. با اين حال او از فراز و فرودهاى فيلم بچه هاى ابدى مى گويد.
* از فروش بچه هاى ابدى راضى هستيد به هيچ عنوان از فروش فيلم راضى نيستم؛ از شرايط اكران سينما ناراحت هستم. نمى دانم كه چطور اتفاقى نمى افتد. چرا فكرى نمى شود. * بچه هاى ابدى به طور ميانگين روزى يك ميليون و ۸۰۰ هزار تومان فروخته است. اين طور نيست بله. ميانگين فروش فيلم هاى من هيچ وقت به اين شكل نبوده است. شايد كم فروش ترين فيلم من «روياى خيس» بود كه در شرايط بدى اكران شد. موقعيت خوب اكران به آن تعلق نگرفت. اما بااين حال ۱۱۰ ميليون تومان فروش كرد. روياى خيس سينماهاى بيشترى را در اختيار داشت اما بچه هاى ابدى در سينماهاى كمى به روى پرده مى رود. متأسفانه گروه هاى سينمايى در يك چارچوب مشخص حركت نمى كنند و هر كس ساز خودش را مى زند. مثل اين كه آنها تعيين كننده سرنوشت فيلم هستند. اتفاق هاى ديگرى هم هست: اما سخن من برسر اكران است نه كليت سينما. * يك موج فروش به گيشه سينماهاى امروز آمده است. بسيارى از فيلم ها مثل «توفيق اجبارى» فروش خيره كننده دارند. استفاده از بازيگران چهره از عواملى است كه اين روزها مردم را به سينما مى كشاند. چرا شما از اين چهره ها استفاده نمى كنيد براى من استفاده كردن از چهره يا فيلمنامه اى «دو دو تا چهارتايى» كه سرمايه را چندين برابر برمى گرداند، راحت است. اما زمانى كه من به سينما آمدم با خود پيمان بستم كه به آدم هايى بپردازم كه دغدغه هاى فكرى ام هستند؛ آدم هايى كه در نوعى مظلوميت قرار دارند. اگر من اين سوژه ها را كارنكم، خيلى راحت مى توانم دنبال سوژه هاى پر فروش و سوپر استارها بروم. اما وقتى من درباره يك بچه نابينا، سندروم دان، بيمار كليوى، زن نازا، بچه هاى طلاق و ... فيلم مى سازم، حيطه كارى ام را مشخص مى كنم. زيرا به اين طيف ها خيلى توجه نشده است. بنابراين من از آدم هاى واقعى استفاده مى كنم تا خودشان را نشان دهند. اگر من از يك بچه سندروم دان به عنوان شخصيت اول فيلم استفاده مى كنم، مسأله من است. بحث من اين است كه چرا اين بچه ها نبايد وارد جامعه شوند. بچه هايى كه با تمام مظلوميت و پاكى خود فراموش مى شوند. من وقتى درباره موضوع سندروم دان كار مى كنم، از بچه اى به عنوان بازيگر استفاده مى كنم كه سندروم دان دارد. و اين امر طبيعى است. * ذهنيت ما از شما به سينمايى شريف بر مى گردد؛ سينمايى كه دغدغه اش از جنس آدم هاى جامعه اش است. اين سينما از ابتدا موج ساز بوده است و مخاطب پرور، بحث برانگيز و حتى پر فروش. به نظر من شما بايد مؤلفه هايش را حفظ كنيد. فيلم شمعى درباد يك ميليارد و ۳۰۰ ميليون تومان فروخت. يا عشق بدون مرز كه اصلاً بازيگر ايرانى نداشت، ۵۶۰ ميليون تومان فروخت. اين فيلم در جدول فروش سال رتبه هشتم داشت. همينطور شمعى در باد كه عنوان چهارمين فيلم جدول فروش را در سال اكرانش به خود اختصاص داد؛ آن هم در كنار فيلم هايى مانند دوئل و ميهمان مامان كه بسيار پر فروش بوده اند. بنابراين من هميشه به مخاطب فكر كرده ام. اما اين كه مخاطب را با چه قيمتى وارد سينما كنم، برايم خيلى اهميت داشته است. هيچگاه سعى نكرده ام كه سر مخاطب كلاه بگذارم يا او را به بيراهه بكشانم. يا اين كه جورى او را سرگرم كنم كه چرايى آمدن به سينما را فراموش كند. بنابراين نيت من براى ساخت فيلم از ابتدا تاكنون يكى بوده است. فيلم رابطه در زمان موشك باران تهران به روى پرده رفت. اما مخاطب را جذب كرد و فروش خوبى هم داشت. من بيشتر به مؤلفه هاى عينى و واقعيت هاى اجتماعى وفادارم. بنابراين دنبال فيلم هايى نمى روم كه تنها جنبه سرگرم كنندگى دارند. البته من منكر آن نوع سينما در جامعه نمى شوم. آن سينما هست و آن نوع سينما روها هم وجود دارند. اما آدم هايى هم وجود دارند كه به من ايميل مى زنند، يا در حاشيه روزنامه مطلب مى نويسند كه سرانجام درباره بچه هاى ما هم فيلمى ساخته شد، آدم هايى كه خيلى جدى تر به مسائل پيرامون نگاه مى كنند. مثل پيامى كه اين روزها براى من آمد و در آن قيد شده بود كه خوشحالم در كنار فيلم هاى روى پرده، يك فيلم فرهنگى هم وجود دارد. من در جوابش گفتم؛ اين فيلم در شرايطى اكران شده كه فروشى نداشته باشد؛ در شرايطى كه فيلم هاى گيشه اى و عامه پسند روى پرده اند. به نظر من اين دور از نگاه كارشناسى است. من درباره سينماى ايران صحبت مى كنم؛ سينمايى كه با يك هدف ديگرى دوباره مشغول به كار شد، يك نگاه انسانى دارد و در كنار مردم قرار مى گيرد. * از «هم كنارى» بچه هاى ابدى با فيلم هاى روى پرده گفتيد. عنوان فيلم ها مانند تيترهايى مفهومى بر پيشانى شهر قرار گرفته اند و نگاه را به سوى سردر سينماها مى برند. شايد بچه هاى ابدى در ميان تيترها به لحاظ لايه هاى مفهومى و زبان شناختى حس غريبى را به انسان مى بخشد. اين طور نيست بالاخره يك سرى فيلمساز روى سينماى كودك و نوجوان كار كرده اند. يك سرى هم كنار رفتند. شايد به دليل اين كه گيشه نمى توانست آنها را حمايت كند. دو، سه نفرى هنوز كار مى كنند. اما آيا بايد كارى كنيم كه اين دو، سه نفر را هم پس بزنيم. البته من پرروتر از اين هستم كه چنين ماجراهايى مرا كنار بزند. چون تا وقتى قادر به كار كردن هستم، درباره بچه ها، فراموش شده ها، سالمندان و ... فيلم مى سازم. زيرا اهميت معنوى آن براى من از حساب و كتاب ها و بده بستان ها بسيار بيشتر است. * شايد آن نوع سينما، پويا و ديناميكى نيست و ميوه اى نخواهد داشت. اما يك بحث مرتبط با آن وجود دارد كه به مخاطب سازى برمى گردد؛ به ساخت ذهنيت آدم هايى كه براى ديدن فيلم بليت مى خرند. اين سينماى چهره گرا هم اكنون در حال وسعت دادن به خود است. حتى شنيده ام آميتاپاچان، سوپراستار هندى براى بازى در يكى از فيلم ها ابراز تمايل كرده است. شما از زاويه مخاطب سازى چه نگاهى به اين آثار داريد به نظر من هر نوع توسعه فرهنگى خوب است؛ اين كه ما با كشورهاى ديگر فيلم بسازيم و ارتباط فرهنگى داشته باشيم. اما اين كار بايد در جهت ساخت فيلم هايى با مضامين انسانى باشد. اين كار بدون شك تأثير گذار است و مخاطب را جذب خود مى كند؛ به شرط اين كه تنها دليل استفاده از آميتاپاچان رسيدن به فروشى بالا باشد. بايد آميتا پاچان را بياوريم و در يك سينماى ناب ايرانى از او استفاده كنيم. نه اين كه از او همان استفاده اى را بكنيم كه در فيلم هاى هندى انجام مى گيرد. استفاده از بازى آميتاپاچان در سينماى معنوى كه به انسانيت مى پردازد، ارزش دارد. طورى كه خود او هم احساس كند وارد سينماى ديگرى شده است. نه اين كه دوباره حس كند در فيلم هاى هندى با مضمون ديگرى بازى مى كند. البته سينماى هند مورد علاقه ايرانى هاست. مدت هاست كه به من هم ساخت فيلم در هند پيشنهاد شده است. منتهى تهيه كننده هندى مى گويد كه بايد دو ورسيون بسازيد. يكى براى ايران و ديگرى براى هند. اما من نمى توانم چنين فيلمى بسازم. من يك نسخه فيلم مى سازم و آنهم چيزى است كه هم در ايران و هم در هند قابل نمايش باشد. * به بچه هاى ابدى برگرديم. چقدر هزينه دربرداشت چيزى در حدود ۲۶۰ ميليون تومان. * قصه اين فيلم واقعى است بله، من هيچ كارى را بدون تحقيق آغاز نمى كنم. من با تحقيق و مطالعه به موضوع نزديك مى شوم و هميشه قصه فيلم از اين تحقيق و مطالعه شكل مى گيرد. بنابراين قصه فيلم، قصه آدم هايى است كه وجود دارند. اين كه خانمى تلاش مى كند، برادر شوهر خود را از يك دنياى فراموش شده به بستر جامعه بياورد، واقعى است و آدم اين قصه هم وجود دارد. * بچه هاى ابدى از دو جنس قصه شكل گرفته است. اول يك قصه عشقى و خانوادگى و دوم قصه اى شخصيت محور كه پرده از دنياى شخصى فردى غريب برمى دارد و... به نظر من اين دو قصه نيست، يك آقايى مى خواهد ازدواج كند. او يك برادر سندروم دان دارد. از طرفى مادرش مريض و پدرش فوت كرده است. بنابراين او مسئول مراقبت از اين برادر سندروم دان است. در اين ميان مى خواهد از علاقه همسر آينده اش نسبت به خود آگاه شود، اين كه فرد مورد علاقه اش مى تواند با تمام چيزهاى زندگى او كنار بيايد. به همين دليل قصه دوپاره نيست. قصه يك زندگى است كه در حال آغاز شدن است. در كنار اين زندگى برادرى هم وجود دارد كه سندروم دان است. * بحث شخصيت پردازى اين قصه نيز جاى تأمل دارد اما بيشتر از همه نگار (شخصيت محورى زن) سؤال برانگيز است. نگار شخصيتى جوان و شايد نسل سومى است. ايثار او در فيلم براى كمك به برادر شوهر خود كه سندروم دان دارد؛ تا حدودى باورپذير نيست و... به نظر من نسل جديد خيلى جسورانه عمل مى كند. نسل جديد در انتخاب خود كارهايى انجام مى دهد كه براى ما بعيد به نظر مى رسد. گاهى به طور ناگهانى خود را با موضوعى درگير مى كند و جلو مى رود و تا بى نهايت مى رسد. ما بعيد مى دانيم كه اين اتفاق بيفتد اما اتفاق رخ مى دهد. نگار (الهام حميدى) دخترى هنرمند و بازيگر است. تئاتر خوانده است و به راحتى مى داند كه يك بازيگر چگونه در زندگى ارتباط برقرار مى كند و پيش مى رود. تئاتر، سينما و هنر بازيگرى بيش از هر چيزى به ارتباط مى پردازد. بنابراين چون اين شخصيت بازيگر است، سعى در ارتباط با برادر سندروم دان همسرش دارد. از اين رو وارد بازى مى شود، يك بازى كه بسيار سخت است ومشكلات خودش را دارد. اما او مى داند كه بالاخره بايد در اين بازى شركت كند و با مخاطب خود همراه شود. براى همراه شدن هم نياز به اين از خودگذشتگى دارد. من شخصيت بازيگر را به اين دليل وارد قصه كردم كه شخصيت وارسته اى دارد. * پس شما از آن زاويه نگار را ديده ايد به نظر من نگار از شدت عشق و علاقه به شوهر، ناچار به پذيرش برادر سندروم دان او مى شود. از اين رو تصور مى كردم كه چنين عاشقى با اين همه ايثار وجود ندارد و... او با اين كار مى خواهد به اطرافيان خود ثابت كند كه مى توان با افراد سندروم دان ارتباط برقرار كرد. او كسى است كه نمره رياضى دبيرستانش ۱۹/۵ بوده اما رشته تئاتر را در دانشگاه انتخاب كرده است. بنابراين ارتباط او با على شخصيت سندروم دان نوعى پاسخ دادن به نيازهاى روحى و درونى خود نيز هست. بنابراين او بى دليل تئاتر نخوانده است، بى دليل به دنبال على نيامده و همين طور بدون دليل هم ايمان را انتخاب نكرده است. او مى خواهد مقاومت را بياموزد. * يعنى ايثارهايش صرفاً به دليل عشق به ايمان نيست بله. نگار ابعاد مختلفى دارد. يكى از آنها علاقه به ايمان است. بخش ديگر حرفه اوست. * پس ذهنيت ما از نگار به معنى يك شخصيت عاشق منتفى مى شود بله. * خانم درخشنده، اصلاً شما به چيزى به عنوان عشق زمينى اعتقاد داريد در هر حال انسان از عشق زمينى به عشق آسمانى مى رسد. شما وقتى آدم هاى دورو برخود را دوست داشته باشيد، وقتى يك انسان فراموش شده را درك و با او ارتباط برقرار كنيد، مى توانيد به خدا برسيد. براى نگار اين اهميت دارد كه خدا گفته است همه انسان ها را يكسان آفريده است. در خلقت آدم ها هيچ تفاوتى وجود ندارد. خدا انديشه را در تمام آدم ها خلق كرده است. بنابراين عشق زمينى مى تواند مقدمه اى براى رسيدن به عشق آسمانى باشد. * از سه طيف بازيگران استفاده كرده ايد. طيف سينمايى و تلويزيونى، تئاترى ها و نابازيگر. در دسته اول بازى الهام حميدى تقريباً خوب است، اما شهاب حسينى بازى خوبى ندارد. در دسته دوم پانته آ بهرام بازى درخشانى را ارائه مى دهد. مهدى ميامى هم خيلى خوب است، اما بازى هادى مرزبان و فرزانه كابلى در دسته تئاترى هم چيزى ندارد. سوم، على احمدى فر را داريم كه سندروم دان و شخصيت محورى است. بازى او بى نظير است. چطور از اين شخصيت بازى گرفتيد و در كل اين تركيب بازيگر را شكل داديد اول اين كه من بازيگران تئاترى را انتخاب كردم، چون با عشق وارد حرفه بازيگرى مى شوند. آنها به محض اين كه به تئاتر وارد مى شوند، خود را در مكان با ارزشى حس مى كنند. از ابتداى شكل گيرى تئاتر ايران، اين ذهنيت بوده است. وقتى آقاى نصيريان يا انتظامى به تئاتر مى آمدند، در ميان خاك كار كردند. آنها در بازيگرى حماسه آفريدند و كارهاى به يادماندنى از خود به يادبود گذاشتند. بنابراين آنها عاشق اند. من يادم هست كه به يك بازيگر سينمايى پيشنهاد بازى در اين فيلم را دادم و امكان حضور او در فيلم فراهم نشد. بعدها گفته بود به دليل حضور بازيگر مقابل (سندروم دان) حاضر به بازى در فيلم نبوده ام، زيرا امكان دارد چند ماه طول بكشد و به كارهاى ديگرم نرسم. بنابراين او اصلاً فكر نكرده است كه بايد براى يك آدم فراموش شده وقت گذاشت، اما اين اتفاق در خيلى ها نمى افتد. آنها فكر مى كنند يك فيلم بازى كنند، دستمزد بگيرند و به سراغ فيلم بعدى بروند، اما بازيگر تئاتر اين طور نيست. مهدى ميامى براى ايفاى نقش معتاد در فيلم مدت ها كنار ميز گريم مى ماند، بينى اش پر مى شد تا صداى فرد معتاد را توليد كند. بنابراين مهدى ميامى تئاترى براى من خيلى قابل احترام است. خانم پانته آ بهرام چگونه بود * من وقتى پانته آ بهرام را انتخاب كردم، به توانايى هايش واقف بودم. حتى وقتى با هم نشستيم تا در مورد بازى وى صحبت كنيم، به ايشان دو نقش پيشنهاد دادم. من گفتم هر كدام از اين نقش ها را مى توانيد بازى كنيد. * كدام نقش ها هر دو نقش را پيشنهاد دادم. هم نقش نگار و هم نقش خودش را. البته من به ايشان براى نقش خودش فكر كرده بودم و توانايى او را هم ديديد، اما فكر كردم كه شايد دوست داشتند زمان بيشترى را براى ايفاى نقش انتخاب كنند، اما وقتى با هم صحبت كرديم، نقش ماهى را انتخاب كرديم و در اين شخصيت به نتايج خوبى رسيديم. ايشان هم وقت گذاشت، بويژه در سكانس آن شب سردى كه على را از خانه بيرون مى كنند. يادم هست خود من سه كاپشن پوشيده بودم و باز از سرما مى لرزيدم. * لوكيشن اين سكانس در تهران بود بله، در كن بود. * از شهاب حسينى بگوييد. شهاب براى ايفاى نقش برادر سندروم دان بسيار باورپذير بود، كسى دلش نمى آيد برادر خود را رها كند و اتفاقاً شخصيت شهاب در واقعيت هم همين طور است. همه ما مى خواستيم كه على بيشتر در فيلم ديده شود و شهاب و همه بازيگران هم موافق بودند. * از على احمدى فر چگونه بازى گرفتيد در صحنه لحظه به لحظه همراه على بودم. بازى مى كردم و به او مى گفتم كه اجرا كند، اما چون تجربه متفاوتى با رابطه يا پرنده كوچك خوشبختى بود، لحظه اى نمى توانستم على را رها كنم، زيرا يك بچه سندروم دان توان هوشى اش در حدى نيست كه بتواند اين كارها را به راحتى انجام دهد. بنابراين از صدابردار خواهش كردم كه من بايد حرف بزنم و ديالوگ ها را براى على تكرار كنم و صدابردار هم با سعه صدر پذيرفت. على توانست به راستى از عهده نقش خود برآيد. او آن موقع آنقدر عاشق كار شده بود كه در پلان هايى هم كه حضور نداشت، سر صحنه مى آمد. ما چيزى را كه در پيام فيلم مى خواستيم به مخاطب القا كنيم، در طول پروسه فيلم در كنار على كسب كرديم. على كه بچه اى خجالتى بود، اعتماد به نفس عجيبى پيدا كرد و خود را كشف نمود. وقتى براى گرفتن جايزه بهترين بازيگر بخش بين الملل جشنواره فجر به روى صحنه رفت، مدت ها روى سن ماند و انگار داشت نمايش مى داد. اين صحنه براى من بزرگترين ارزش است و از هزاران عدد و رقم فروش بالاتر است. * چطورى با على آشنا شديد من در اين پروسه تحقيق با بسيارى از بچه هاى سندروم دان آشنا شدم و با خانواده هاى آنها ارتباط پيدا كردم. تا اين كه به سه الى چهار نفر رسيديم. حامد يكى از آنها بود كه كمى رفتار پرخاشگر داشت كه براى بعضى از قسمت هاى تربيت پذير فيلم من مناسب نبود. سپهر هم خيلى جذاب بود. بسيار حرف مى زد و مى خنديد. اما على احمدى فر بشدت خجالتى بود، حركات راه رفتنش كند مى نمود. اما قيافه خوبى داشت. او ابتدا پرخاشگر مى شد بعد كند و آرام ارتباطى مى شد. و بالاخره همه باهم به تماشاى بازى اين سه نفر نشستيم و بالاخره على انتخاب شد، بنابراين حركات بدنى ، ديدن فيلم، داد زدن و ... را به على ياد داديم، اما على به آدمى تبديل شده كه به راحتى پنج دقيقه صحبت مى كند و اين امر سينما درمانى است. * سكانسى كه خيلى شيطنت كرد و حسابى شلوغ كرد هم آموزشى بود بله، لحظه هايى بود كه من خيلى دچار هيجان مى شدم و اين هيجان را به على منتقل مى كردم. بنابراين در آن سكانس هم وضع به همين منوال بود. اما به نظر من على نقش را آفريد. * بحث ريتم فيلم هم هست. نمى خواستيد زمان فيلم را كمتر كنيد بله، مى خواستم زمان آن را كم كنم. اما مؤسسه خيريه اى كه تهيه كننده آن بود، دوست داشتند روابط على و معلول فيلم در اين زمان به وقوع بپيوندد و اين امر براى آنها و خانواده هاى بچه هاى سندروم دان مسأله بود. * البته به جهت استقبال طيف كثيرى از مخاطبان اين بحث را مطرح مى كنم. آيا فكر نمى كرديد اين سوژه براى يك توليد تلويزيونى بهتر بود اين يك فيلم سينمايى است كه موضوع آن قابل پخش از تلويزيون است. اما نگاه تلويزيونى در آن وجود ندارد. * بعضى از منتقدان از تركيب رنگ در فيلم شما مى گويند، اين كه تركيب و رنگ با جنس شخصيت ها و لحظات روحى و روانى آنها در تقابل است؛ اگرچه خود من تركيب رنگ را در سكانس گفت وگوى ايمان با پدرنگار عالى مى دانم. ديالوگ دو مرد در ماشين در حالى كه پشت سر ايمان رنگ هاى گرم و پشت سر پدر نگار رنگ هاى سرد را مى بينيم. اين در حالى است كه قطرات زلال باران به آرامى بر رنگ ها فرود مى آيد، بى آن كه رنگ هاى پشت سر آدم ها را پاك كند گاهى رنگ ها از يك عمد روانى پيروى مى كنند. مثلاً شما امروز خوشحال هستيد اما لباس سياه پوشيده ايد. به هر حال از اين عمد روانى در خيلى جاها استفاده كرده اند. سكانسى كه شما اسم برديد، زمان زيادى را دربرگرفت. من براى دو عامل اهميت زيادى قائلم، اول رنگ و دوم نور. بنابراين لحظات در فضاى رنگ و نور سكانس ديالوگ ايمان و پدر اهميت خاصى پيدا مى كنند. همچنين در سكانسى كه ماهى و على كنار آتش هستند و بعد ماهى، على را فرارى مى دهد، پى بردن به درونيات شخصيت از طريق عامل رنگ مدنظر است. * خانم درخشنده من چند سؤال آخرم را در يك سؤال كلى جمع بندى مى كنم و شايد جواب آن در وهله اول تأييد يا رد است. اول اين كه آيا فيلم شما متأثر از فيلم «روز هشتم» است خير به هيچ وجه. * پايان بندى بچه هاى ابدى و حركت دوربين به سمت آسمان اين را به ذهن متبادر مى سازد خير. پايان بندى آن فيلم با غم و اندوه گره مى خورد. اما هميشه كورسويى از اميد وجود دارد. به همين دليل سكانس پايانى فيلم را جور ديگرى مى بندم. چون مى خواستم به خانواده بچه هاى سندروم دان اميد دهم. * شما اين اواخر آثار ميشل فوكو را خوانده ايد، مثلاً كتاب عقل و جنون را بله مطالعه كرده ام. * اين بحث شباهت فيلم هاى «بچه هاى ابدى» و «بخاطر خواهرم» چيست سال گذشته ۱۰ روزى بخاطر فيلم روياى خيس به واحد آگهى بازرگانى تلويزيون رفتم. اين روز در دى ماه بود. بچه هاى ابدى هم ساخته شده بود. روياى خيس هم به نمايش درمى آمد. در واحد آگهى و بازرگانى صدا و سيما آقاى سيفى را ديدم. گفتم چه كار مى كنيد و ايشان هم گفت: فيلمى با مضمون شخصيت دخترى و برادرش كه سندرم دان دارد، مى سازم. من هم گفتم؛ چه خوب. من هم فيلمى در اين باره دارم و به جشنواره فجر نيز راه يافته است. همين صحبت ها انجام شد و آن روز گذشت. اما چندى پيش خبرى منتشر شد و آقاى سيفى گفته بود كه من فيلمنامه را براى خانم درخشنده تعريف كرده ام. اما من آقاى سيفى را يكبار ديدم؛ آن هم در دى ماه كه بچه هاى ابدى ساخته شده و به جشنواره راه يافته بود. اما در ضمن هرچه درباره بچه هاى سندروم دان فيلم ساخته شود، نگاه هاى متفاوتى را نشان خواهد داد. اما طرح اوليه اين فيلم از طريق فرهاد توحيدى به مؤسسه خيريه سرمايه گذار سپرده شده بود و من ابتدا مى خواستم روى آن كار كنم. اما بعد تصميم گرفته شد كه وارد ماجرا شويم و به تحقيقات و ... بپردازيم كه نتيجه آن فيلمنامه اى بود كه بعداً نوشته شد. همه فرآيندى كه ما طى كرديم مستند است. يعنى همان خانمى كه برادرشوهرش چنين مشكلى داشت، در فيلم بازى كردند. بنابراين ربطى به آقاى سيفى ندارد. ايشان قبلاً چيزى براى من تعريف نكرده است. * و براى پايان بندى اين گفت وگو از آخرين كارهايتان بگوييد اين بار به كدام طيف اجتماعى مى پردازيد من يك دغدغه دارم كه سالمندان است. اگر فرصتى داشته باشم، آن را كار مى كنم. و كارهاى ديگرى مثل فيلم گنجشك.
|