يكشنبه ۱۶ دى ۱۳۸۶ - ۲۶ ذيحجه ۱۴۲۸
Sun, Jan 6, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
نماز
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خاطرات و مخاطرات
فرياد در سكوت
339540.jpg
[نسرين محمدى]

مدت ها بود به خودم قول داده بودم بنويسم. از ابتدا تا انتهايش را. اما نياز به خلوتى داشتم. خلوتى كه هيچ مزاحمى در آن نباشد اما موجود كوچكى در وجودم خلوتم را به هم ريخته است. از بودنش حس خوبى دارم اما آرام نمى گيرم. همين كه قصه زندگى ام را شروع مى كنم درست وسط جمله نقطه مى گذارم. نمى خواهم كلام تمام شود. نمى خواهم جمله معنا پيدا كند. نمى دانم در خيالاتم سرنوشت اين طفل معصوم را چگونه بايد ترسيم كنم. نيمه شب بود كه احساس كردم دوباره به سراغم آمده است. همان افكار قديمى و فشارهاى روحى. اما آمدنشان اجتناب ناپذير بود بايد مى آمدند. آنها يك لحظه هم مرا به حال خود وانمى گذارند. نقطه را گذاشته بودم وسط كلمه. حتى فرصت تمام شدن كلمه را هم نداده بودم. چه رسد به تمام شدن جمله. جمله ها را با همه زشتى ها و زيبايى هايشان رها مى كنم. چرا كه حس مى كنم دارم سر مى خورم در خاطراتى كه خوشايند نيستند.
مى روم استراحت كنم شايد اين كوچولو هم آرام بگيرد. تنهايى آزارم مى دهد. تصميم مى گيرم صبح اول وقت سرى به دوستم مريم بزنم و كمى پياده روى كنيم. به توصيه هاى دكتر براى ايام باردارى اصلاً توجهى نكرده ام. معلوم نيست وضعيت بچه چه خواهد شد. ترس عجيبى سراسر وجودم را گرفته. از دو يا سه ساعت قبل از بيدار شدن مرتب زير نور چراغ خواب ساعتم را كنترل مى كنم تا مبادا خواب بمانم.
بالاخره روشنايى صبح از پشت پرده هاى تورى سفيد خودنمايى مى كند. جسم خسته ام طبق روال هر روز از جا كنده مى شود. هدفى ندارم. با اين كه جمعه است اما ميلى براى استراحت ندارم.
عرض خيابان را پياده مى پيمايم. هوا سرد شده و اين سرما وجود سرد مرا بيش از پيش آزار مى دهد. حالا ساعت ۸ صبح است. راننده تاكسى به آخر كوچه به جايى كه آدرس داده بودم رسيده است.
اينجا به جز دوستم مريم كه بعضى وقت ها، اگر حالش مساعد باشد براى گربه ها غذا مى گذارد كسى به بود و نبودشان اهميتى نمى دهد. اينجا محله قديمى ما است. من در همين كوچه به دنيا آمدم و در همين جا ازدواج كردم. در همين جا پدر و مادرم مرحوم شدند. اين كوچه براى من يادآور خاطرات تلخ و شيرينى به اندازه تمام سال هاى عمرم است.
وقتى در باز مى شود بوى تند قهوه و هواى اتاق به مشامم مى رسد. مريم رفته تا لباسش را عوض كند با صداى بلند دعوتم مى كند. خيلى زود خودش را به من مى رساند و با گرمى به استقبالم مى آيد. روزنامه را پرت مى كنم كنار ميز كنار شومينه. كيف هم ناخودآگاه از دستم مى افتد و به سرعت كنار شومينه مى نشينم. روى ميز پذيرايى يك فنجان را وارونه گذاشته است. روى نعلبكى كوچك انگار ديشب براى خودش فال گرفته است. حال بچه را مى پرسد. اما از مهدى چيزى نمى پرسد. هميشه رفتارش طورى است كه نمى شود فهميد در سرش چه مى گذرد.
انگار به ته خط رسيده بودم. شب گذشته بى قرار آمدن بودم و حالا پشيمانم كه چرا اين موقع صبح آمده ام.
مريم به سرعت خانه را جمع و جور مى كند و مى گويد مادرش هم قرار بوده ظهر ميهمان او باشد اما با آمدن من ترجيح داده تا دو تايى تنها باشيم و با هم درددل كنيم. ناگهان ساكت مى شود. شايد منتظر است خودم شروع كنم و چيزى بگويم. بطرى نيمه خالى آب را از دستم مى گيرد و پاكت آبميوه را از يخچال مى آورد بيرون و ميز صبحانه را مى چيند. انگار خودش متوجه شده كه چقدر گرسنه ام. به او مى گويم مشغول نوشتن داستان جديدى هستم. داستانى راجع به تنهايى آدم ها!
مريم بلافاصله سر صحبت را باز مى كند و مى گويد: راستى نامزدى الهام و حميد - دو تن از دوستان - هم به هم خورده است. مريم مى گويد: «از روز اول هم برايم مثل روز روشن بود كه اين دو به درد هم نمى خورند و رابطه آنها بيش از يك نامزدى موقت دوام نمى آورد.»
من بى توجه به حرف هايش ادامه مى دهم: در داستان جديدم به دنبال آدم هايى رفته ام كه هر يك گرفتار سكوت اند. آدم هايى كه انگار با تنهايى بزرگ شده اند و بهترين لحظه هاى زندگى شان در همان دايره تنهايى كوچكى مى گذرد كه روز به روز بزرگتر مى شود.
او بالاخره رودربايستى را كنار مى گذارد و مى گويد: از مهدى چه خبر
با ترديد مى گويم: نمى دانم. حتماً دنبال موقعيتى است كه زودتر از دست من و اين بچه دست و پاگير خلاص شود.
مى گويد: تو چه تصميمى گرفته اى
مى گويم: باقى بماند براى بعد. يعنى زمانى كه داستانم را تمام كرده باشم. مريم دختر زرنگى است. خيلى زود موضوع را عوض مى كند. چرا كه او دوباره خاطراتى را به ياد من آورده كه تازه خود را به نبودن شان عادت داده ام.
صبحانه را تمام كرده ايم. مريم براى تغيير روحيه ام قهوه اى درست مى كند تا به اصطلاح برايم فال بگيرد.
احساس سرما مى كردم. به فنجان سفيد قهوه خيره شده بودم. چيز زيادى در آن نبود. مريم بلافاصله دسته فنجان را گرفت و مايع غليظ را درون آن چرخاند. قهوه در ته فنجان چرخيد و در امتداد آن دايره هايى لرزان و پياپى در ادامه هم. بعد هم هوس كرد براى خودش فالى بگيرد. فنجان را وارونه كرد. اما پشيمان شد و بلافاصله آن را برگرداند.
رگه هاى تيره لغزانى بر ديواره فنجان نقش هاى گوناگونى زده بود كه در بازگشت به عمق، پهن تر و بزرگتر مى شدند. در هم مى آميختند و در ته فنجان به هم مى پيوستند. به قول معروف فالگيرها با آن سرنوشت ها و آينده و گذشته ما را محك مى زنند.
مريم در ته فنجان زندگى شيرينى را از پس سختى هاى زياد مى ديد. زندگى اى كه در آن به اتفاق اين طفل معصوم به سفرهاى دور و دراز مى رفتيم و از همه غصه ها فارغ مى شديم.
ماه ها بود كه از رفتن مهدى مى گذشت. درست از زمانى كه فهميده بودم در ازدواج فريب خورده ام و او قبل از ازدواج با من ازدواج ديگرى داشته و زن و فرزندش را به حال خود رها كرده است. حالا من سرنوشتى همچون زن اول او پيدا كرده بودم.
او تصميم گرفته بود تا زندگى جديدى را در آن سوى آب ها براى خودش رقم بزند و به قول خودش از همه تعلقاتش آزاد شود. نمى دانستم چه بايد بكنم. تكليف بچه مشخص نبود. در ماه هشتم باردارى بودم و تحمل آن همه تنهايى و مشغله زندگى عرصه را برايم تنگ كرده و آرام و قرار نداشتم.
مريم مرتب سعى مى كرد به وسيله اى مرا از سكوت و غمى كه تمام وجودم را گرفته بود جدا كند تا براى چند لحظه اى از بودن با او لذت ببرم.
من و مريم تقريباً همزمان با هم ازدواج كرده بوديم. او حالا صاحب يك زندگى ايده آل و شوهر سر به راه بود كه به اتفاق دوره فوق ليسانس را مى گذراندند. مريم پرده هاى خانه را كنار كشيد و با گذاشتن موزيك ملايمى سكوت حاكم بر فضاى خانه را شكست.
او به من مى گفت: تا هر جا كه لازم باشد همراهى ام خواهد كرد.
با اين كه مدتى پيش شكايتى مبنى بر فريب در ازدواج از شوهرم مطرح كرده بودم اما هنوز نتيجه اى نگرفته بودم. مريم شماره تماس از يكى از دوستان همسرش كه وكيل دادگسترى بود را در اختيارم گذاشت. من كارمند بودم و مى بايست در ساعات ادارى در محل كارم حاضر باشم. از طرف ديگر رفت و آمدهاى مكرر براى پيگيرى پرونده ام با شرايط جسمى كه داشتم واقعاً طاقت فرسا بود.
چون دستى در نوشتن داشتم گاه و بيگاه داستان هايى براى كودكان و نوجوانان مى نوشتم و اين بار قصه زندگى خودم را شروع كرده بودم.
در انتخاب مهدى نمى توانستم هيچ كس را مقصر بدانم و يا از كسى گله كنم. من در ميهمانى يكى از دوستانم با او آشنا شدم و بعد از مرگ پدر و مادرم حس كردم ازدواج با او مى تواند پشتوانه اى براى زندگى ام باشد. اما حالا به بن بست رسيده بودم.
فرداى آن روز با آقاى احمدى وكيلى كه مريم معرفى كرده بود تماس گرفتم و قرار ملاقاتى براى بعد از ساعت ادارى با او گذاشتم. او در نخستين جلسه ملاقات يكى از مشكلات زوج هاى جوان را نبود صداقت و فريب خوردن يكى از طرفين بيان كرد و گفت: تا به حال پرونده هاى زيادى در اين موضوعات داشته است. بعد هم با تشريح ماده ۶۴۸ قانون مجازات اسلامى دو راهكار پيش رويم قرار داد كه براساس آن مى توانستم از طريق شكايت كيفرى از شوهرم او را روانه زندان كنم و يا با اقدام حقوقى تقاضاى حق فسخ نكاح كنم.
اما از آنجا كه نشانى محل اقامت او را نداشتم تقاضا كردم تا اقدام هاى قانونى براى فسخ نكاح را انجام دهد.
آقاى احمدى بدون هيچ گونه چشمداشتى مسئوليت پيگيرى پرونده ام را به عهده گرفت و بعد از يك سال مرا از آن بحران روحى نجات داد.
حالا كه اين ماجرا را مى نويسم پسر يك ساله اى دارم و خدا را شكر مى كنم كه حس زنده بودن بار ديگر در من جوانه زده است.
خاطرات و مخاطرات
كليد يك معما
339525.jpg
[فرناز قلعه دار]

ساعت ۳ بعد از ظهر يكى از آخرين روزهاى سال، خودروى پژو ۴۰۵ مقابل يكى از شعبه هاى بانك در جاده مخصوص كرج ايستاد. بلافاصله ۴ مرد نقابدار مسلح پياده شده و وارد بانك شدند.
دزدان مسلح به محض ورود نگهبان مسلح را هدف گلوله قرار داده و او را به قتل رساندند. آنها پس از برداشتن اسلحه كلاشينكف نگهبان، تمام افرادى كه در بانك حاضر بودند را در گوشه اى از سالن جمع كردند.
همان موقع ۲ نفر از دزدان سراغ گاوصندوق رفتند. اما هرچه تلاش كردند موفق به بازكردن در گاوصندوق نشدند. بنابراين باتهديد از رئيس بانك خواستند تا خيلى سريع در آن را باز كند. اما وقتى با مخالفت وى روبه رو شدند با شليك يك گلوله به پاى رئيس بانك او را مجروح كردند. سپس حدود ۲۰ ميليون تومان پول نقد كه روى پيشخوان و همراه مشتريان بود را داخل كت يكى از كارمندان ريخته و از آنجا گريختند. بلافاصله پس از فرار دزدان مسلح، موضوع به مأموران پليس گزارش شد. چند دقيقه بعد اكيپى از كارآگاهان پليس آگاهى تهران در محل حادثه حاضر شدند.
نخستين تحقيقات از شاهدان ماجرا نشان مى داد كه دزدان حرفه اى و با نقشه قبلى سناريوى سرقت را اجرا كرده اند. با توجه به اين كه بانك مجهز به دوربين مداربسته بود به سرعت فيلم ضبط شده از ماجراى دزدى را مورد بازبينى قرار داديم اما تصاوير به قدرى بى كيفيت و ضعيف بود كه به هيچ عنوان نتوانستيم چهره شفاف دزدان را تهيه كنيم.
در اين ميان تنها سرنخى كه از تصاوير به دست آمد اين بود كه دزدان درشت هيكل بودند. با استفاده از همين سرنخ به سراغ تك تك باشگاه هاى بدنسازى غرب تهران رفتيم اما هرچه بيشتر مى گشتيم كمتر به نتيجه مى رسيديم.
پس از اين كه نتيجه مثبتى از اين جست و جو ها به دست نيامد تجسس ها را در شاخه ديگرى متمركز كرديم. بنابراين پس از مقايسه سرقت هاى مسلحانه بانك ها متوجه شديم سرقت انجام شده شباهت زيادى با سرقت مسلحانه از يك بانك در سال قبل از اين سرقت دارد.
بلافاصله به بانك مورد نظر رفته و تصاوير موجود از دزدان را براى شناسايى به كارمندان و مسئولان شعبه نشان داديم. اما هيچ يك از آنها نتوانستند دزدان را شناسايى كنند. با توجه به اين كه مطمئن بودم سرقت از اين دو شعبه كار يك شبكه است. تحقيقات خود را روى سرقت بانك اول متمركز كرديم. بررسى ها نشان مى داد كه حدود ۲۱ فقره از تراول چك هاى مسروقه كه مهر شعبه نيز داشت در شهرستان ها وصول شده است.
پيگيريهاى پليسى در اين باره ما را به اين نتيجه رساند كه دو فقره از چك ها به ارزش يك ميليون تومان در شهرستان نهاوند وصول شده است وشخصى كه چك ها را نقد كرده در يك روز به دو بانك مراجعه كرده است اما دو نشانى جداگانه پشت چك ها نوشته است.
با اقدام هاى سريع و همه جانبه موفق به شناسايى اين فرد شديم. او كه از دزدان سابقه دار بود منكر اطلاع از سرقت ها شد و ادعا كرد: مداركش از مدتى قبل ناپديد شده است. با اين حال تصاوير دزدان بانك را به او نشان داديم. اميدوار بوديم بتواند آنها را شناسايى كند. اما وى با مشاهده تصاوير مدعى شد اين افراد را نمى شناسد. اما در آخرين لحظه با ديدن طريقه راه رفتن يكى از دزدان گفت: فكر مى كنم او را بشناسم! بدين ترتيب شيوه راه رفتن اين دزد بالاخره او را لو داد و با دريافت مشخصات وى بلافاصله به سراغش رفتيم.
سرانجام وى را در يكى از شهرك هاى اطراف تهران شناسايى و دستگير كرديم. وى در بازجويى هاى فنى، پليسى مدعى شد كه با همدستى پسرخاله اش- رئيس شبكه- به بانك هاى تهران دستبرد مى زدند.
با راهنمايى هاى وى، شبانه به خانه رئيس شبكه رفتيم و او را همراه همسرش در حال مصرف مواد مخدر دستگير كرديم.
وى هنگام دستگيرى چهار قبضه اسلحه درخانه داشت كه يكى از آنها متعلق به نگهبان بانك بود كه به دست دزدان به شهادت رسيده بود.
وى و همدستانش پس از دستگيرى به پنج فقره سرقت مسلحانه از بانك ها و خودروها اعتراف كردند.
متهمان پس از محاكمه در دادگاه به اعدام محكوم شدند.
براساس خاطره اى از سروان حميد نجفى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |