روشنفكرى دينى يكى از موضوعات مهم وپرجاذبه جامعه ما است اما اين مفهوم به شدت دچار ابهام است. مفهوم روشنفكرى چيست آيا جريان هاى اجتماعى توانسته جريان روشنفكرى دينى را راه اندازى كند آيا روشنفكرى دينى عمدتاً منتقد وضع موجود است يا مدل و پيشنهادى هم براى كارايى محاسبات اجتماعى و مناسبات كلان جامعه دارد آيا روشنفكرى دينى در توليد فكر دينى سهمى دارد يا نه اساساً آيا روشنفكر دينى همان آزادى انديشى است و يا مقوله اى جداى از آن است محورهاى اصلى روشنفكرى دينى چيست روشنفكرى دينى خود را با جامعه چگونه تعريف مى كند با احزاب خود را چگونه تعريف و تحليل مى كند روشنفكر دينى نسبت خود را با تشكل هاى مذهبى چگونه تعريف مى كند چه نسبتى با مسجد دارد احياگرى دين چه نسبتى با روشنفكرى دينى دارد اساساً روشنفكران جريان ساز و تأثيرگذارى كه در جامعه ما توليد فكر و توليد نظرى كردند و جريان هاى اجتماعى را هدايت و مديريت و كنترل مى كردند چه نسبت هايى با هم دارند آنها مصاديقى هستند كه ما آنها را گاهى در نقطه مقابل و دقيق تر متضاد با هم مى بينيم. چگونه اين نسبت ها بايدتعريف شود كه هم يك تعريف قابل قبول باشد و هم در جامعه بتواند بازخورد مؤثر و كارآمد خودش را داشته باشد. در همايش سه روزه روشنفكرى دينى به جز سخنرانى هاى ارائه شده مناظره اى هم ميان دكتر آزاد ارمكى و حجت الاسلام دكتر خسرو پناه برگزار شد و طرفين سعى كردند تا به برخى از سؤالات بالا پاسخ هايى در خور بدهند. متن اين مناظره در زير تقديم مى شود.
|
|
|
آزاد : اساساً چالش هاى روشنفكرى در ايران دو گونه است: چالش هاى راستين و چالش هاى ساختگى و دروغين. به نظر مى آيد قبل از پاسخ دادن به پرسش هاى اساسى در رابطه با روشنفكرى، لازم است مشخص شود كه كدام چالش و بحث، اساسى و معطوف به واقعيتى به نام روشنفكرى دينى در ايران است از نظر من طرح اينكه آيا روشنفكرى دينى يك امر توهمى و تخيلى است يا خير، بيش از آن كه ما را به فهم جريان روشنفكرى دينى و تحولات اجتماعى ايران برساند، موجبات شكل گيرى مناقشه اى بنيادين در باب اين كه آيا اساساً ما در زمان معاصر زيست مى كنيم يا خير را فراهم مى كند . در صورت عدم گذر از مناقشه، تاريخ معاصر ايران اساساً زيرسؤال رفته و تلاش هايى كه در اين عرصه انجام شده است را مورد ترديد قرار مى دهد.از نظر من تجربه زيستى كسانى كه در ايران به نام اسلام انقلاب كردند و نظام تشكيل دادند حكايت از نوعى گذر از حداقل هايى در باب تناسب علم و دين، عقل و وحى، دموكراسى و دين و... است و رجوع مجدد به اين بحث ما را به بيراهه مى كشاند.
به عقيده من، معيار فهم جريان روشنفكرى دينى در ايران و در عين حال فهم مناقشات و تعارضات و نارسايى هاى آن، تجربه زيسته مردمان مسلمان ايرانى است كه براساس آن انقلاب را شكل دادند. چراكه انقلاب ايران انقلابى دينى است و اگر به اين تجربه زيسته بهاى بيشترى بدهيم بسيارى از سؤالاتى كه مطرح مى شوند، پاسخ خواهند يافت.
ممكن است برخوردهاى صرفاً سياسى ما با انقلاب موجب دور شدن آن از تجربه زيسته امروزى مان شده باشد و تجربه اى كه از جريان تلاش هاى روشنفكرى دينى ايرانى منتج شده است، بسيار تاريخى تر جلوه كند. چنانچه مواجهه ما با انقلاب اسلامى، كمتر طرفدارانه يا ايدئولوژيك باشد، ممكن است راحت تر بتوانيم به تناسبى ميان وضعيتى به نام انقلاب اسلامى و تجربه ايرانيان معاصر دست يازيم كه در عين حال مدلى بديع از سازگارى بين علم گرايى، عمل گرايى و وحى گرايى ارائه خواهد شد.
اين نكته كه انقلاب اسلامى در اوج منازعات جهان مدرن در منطقه و جهان رخ داده است ما را به پيوستگى ميان آن و مدرنيته و جهان روشنفكرى دينى متوجه مى سازد. از اين منظر مى توان مناقشات مرتبط با روشنفكرى را در واقعيتى به نام انقلاب اسلامى جست و جو كرد و اساساً تناسب ميان انقلاب اسلامى و مدرنيته را بررسى نمود. از نظر بسيارى از روشنفكران سكولار، انقلاب اسلامى امرى ضدمدرنيته است، به اين معنا كه اين حركت، نتيجه ناخواسته جريان مدرنيزاسيون پهلوى اول و پهلوى دوم بوده است. از نظر من، انقلاب اسلامى، فرآيندى است جهت پيوند جهان دينى ايرانى وجهان مدرن ايرانى، به عبارت ديگر پيوند ميان مدرنيته ايرانى و ديندارى ايرانى كه كانون سامان دهنده و پيونددهنده آن روشنفكرى دينى است. از اين منظر انقلاب اسلامى محصول تلاش آگاهانه، هوشمندانه و حسابگرانه روشنفكران دينى جامعه ايرانى است.
در اينجا با رجوع به انقلاب اسلامى به عنوان «تجربه معاصر ايرانى» مى توان پاسخ پرسشى كه بعضاً متناقض به نظر مى رسد را يافت. اين كه آيا روشنفكران دينى مى توانند آزادى خواه باشند مى توانند عقل گرا باشند روشنفكرى دينى مى تواند عدالت گرا باشد اصولاً روشنفكران دينى مى توانند در جهت تحقق مجموعه اى از اهداف برنامه ريزى نمايند يا اين كه لزوماً بازيچه دست اقتضائات اجتماعى هستند به نظر من اين مناقشات و منازعات با مراجعه به حادثه نزديك انقلاب اسلامى كه بسيار دور جلوه مى كند، قابل بحث و بررسى است.
خسروپناه : ۱- در كشورى مثل ايران، جريان هاى مختلف اجتماعى و دينى مانند جريان سنتى، جريان سنت گرايى، جريان تجددستيزى، جريان تصوف گرايى و جريان روشنفكرى وجود دارد. اين جريان ها ممكن است در برخى وجوه و عناصر و مؤلفه ها مشترك باشند اما وجوه تمايزى نيز دارند .
۲- در بحث از روشنفكرى، گاهى روشنفكرى به مثابه جريان و نهاد اجتماعى مورد بررسى قرار مى گيرد و گاهى به عنوان جريان دين پژوهى و دين شناسى .توجه به اين نكته كه محقق كدام رويكرد را براى كار خود انتخاب كرده است حائز اهميت خاصى است. در اينجا رويكرد من با توجه به حوزه تخصصى خودم، رويكرد دين پژوهى است .
۳-روشنفكرى اصولاً جريانى غربى است و بايد به پيدايش آن در كشورهاى اسلامى همانند ايران، همچون ساير مقوله ها و مفاهيم مشابه به مثابه امرى وارداتى نگريسته شود . لذا جهت بررسى اين پديده لازم است كه به يك معنا جريان دين پژوهى در غرب و در ايران مطالعه گردد. توضيح مطلب اين كه: در قرن ۱۸ گروهى از فلاسفه فرانسوى نهضت روشنگرى را شكل دادند و اين جريان بعدها در انگلستان و آمريكا و مستعمره هاى انگلستان و آمريكا توسعه پيدا كرد. به نظر من چندين نكته كليدى در جريان روشنفكرى در فرانسه حائز اهميت است:
جريان روشنگرى بر اين باور بود كه طبيعت چونان دستگاهى است كه مكانيك وار حركت مى كند و اگر هم فرضاً خالقى داشته باشد اين خالق نقش تدبيركننده ندارد. «باربور» در كتاب «علم و دين» قرن ۱۸ را عصر عقل معرفى كرده و در توضيح جريان روشنفكرى بيان مى دارد كه در اين تفكر طبيعت چونان دستگاهى جبرى و خود استوار تلقى مى شود و كار و كردارش هم بايد برحسب نيروهاى طبيعى تبيين شود. در اين ديدگاه يا خداوند به حاشيه رانده مى شد و يا در حد خالقى كه مديريت و تدبيرى نسبت به عالم طبيعت ندارد، مورد بررسى قرار مى گرفت. بنابر اين دراروپاى قرن ،۱۸ نهضت روشنفكرى در نقطه مقابل كليسا قرار گرفته و به نقد و تخطئه آن مى پرداخت.
۴- هنگامى كه روشنفكرى وارد ايران شد، به تبع كشورهاى غير اسلامى به روشنفكرى سكولار ودينى و روشنفكرى سكولار به روشنفكرى سوسياليستى وروشنفكرى ليبراليستى تقسيم شد.
۵- با ورود جريان روشنفكرى به كشورهاى اسلامى، على رغم گونه هاى متفاوت روشنفكرى، دو پرسش اصلى مشترك مطرح گشت. به اين معنا كه به عنوان مثال ملكم خان و آخوندزاده و اسدآبادى و... در اين دو پرسش اصلى مشترك اند، پرسش اول: چرا مسلمانان گرفتار عقب ماندگى و انحطاط شدند يعنى وضع موجود را مطلوب ندانسته و به دنبال كشف علت نابسامانى آن بودند؛ پرسش دوم: رابطه بين دين و دنياى جديد، علم جديد، عقل جديد، نظام ها و مكاتب فكرى جديد، چيست آيا دينى مانند اسلام را مى توان با دنياى جديد ودنياى مدرنيته جمع كرد يا خير از نظر من، پرسش از رابطه علم و دين، پرسشى جدى و حياتى در دنياى معاصر است و هنوز نمى توان ادعا كرد كه اين پرسش كهنه شده و بايد با جديت دنبال گردد.
در پاسخ به اين دو پرسش، روشنفكرى در جهان اسلام به دوگروه روشنفكرى «سكولار» و «دينى» تقسيم شد.از نظر روشنفكران سكولار علل انحطاط مسلمين، ديندارى آنها است. چنانچه دين و ديندارى به حاشيه برود و عقل گرايى غربى ها مورد توجه بيشتر قرار گيرد، مى توان در برابر انحطاط و عقب ماندگى مسلمانان مقاومت كرد ودر غير اين صورت، اين عقب ماندگى جبران ناپذير خواهد بود. در برابر سؤال دوم هم اين گروه معتقد بودند كه اصولاً دين و دنياى جديد قابل جمع نيستند و يكى از اين دوگزينه را بايد انتخاب كرد كه از نظر ايشان، دنياى جديد گزينه قابل قبول تر بود . روشنفكران دينى در برابر پرسش اول، عمل نكردن به دين وآموزه هاى دينى را از عوامل انحطاط مى دانستند و در برابر پرسش دوم معتقد به جمع دين و دنياى جديد بودند. ايشان ميان دين و عقل جديد و مكاتب جديد قائل به وحدت و انسجام بودند وليكن گونه هاى مختلفى كه براى اين انسجام مطرح نمودند موجب نضج گرفتن گونه هاى مختلفى از روشنفكرى دينى شد. بنابر اين از نظر من ما يك روشنفكرى دينى نداريم بلكه روشنفكرى هاى دينى داريم. من چهارگونه اصلى روشنفكرى دينى، از زمان مشروطيت تا به امروز را ذكر مى كنم:
گونه اول : ابتدا روشنفكرى مشروطه است كه بيشتر تابع جامعه مدرن بوده و درصدد است تا مفاهيم دينى را با مفاهيم جديد تطبيق دهد. به عنوان مثال مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادى مى گويد علمى كه دنياى مدرن تا اين حد مدعى آن است، شديداً مورد تأكيد قرآن نيز هست. در روايت آمده كه علم را تحصيل كنيد حتى اگر در چين باشد. در اينجا سيد جمال علم مؤكد قرآن را با علم دنياى مدرن مترادف معنا مى كند. دقيقاً برخلاف سيدحسين نصر كه مرتب در نوشته هاى خود بر تفاوت اين دو تأكيد كرده و يكى دانستن آنها را از خطاهاى روشنفكرى دينى مى داند .
گونه دوم : روشنفكرى دينى كه در اواخر پهلوى اول و اوايل پهلوى دوم اتفاق افتاد و جريانى در مقابل ناسيوناليسم افراطى و ماركسيسم بود .به اين معنا كه با ماركسيسم كه كاملاً بين دين و علم مدرن تمايز قائل مى شد و يا ملى گرايى افراطى كه دين و مليت را متعارض مى دانست، به مقابله بر خاسته و مدعى اجتماع ميان علم و دين بود.
گونه سوم : روشنفكرى دينى دهه ۴۰ ، ۵۰ كه نماينده برجسته آن، در وهله اول، مهندس بازرگان بوده و بعدها اين جريان توسط دكتر شريعتى بسط داده شده است. به بيانى اين گونه از روشنفكرى دينى، «روشنفكرى دينى ايدئولوژى گراى حداكثرى» بود به اين معنا كه مى خواست مفاهيم علمى و نيازهاى جديد را از دين استخراج كند، نگاهى ايدئولوژيكى به دنيا داشته باشد و دين حداكثرى را ارائه دهد.
گونه چهارم : روشنفكرى دينى دهه دوم پس از انقلاب كه «روشنفكرى دينى ايدئولوژى ستيز و طرفدار دين حداقلى» است.
از نظر من روشنفكرى دينى دو دهه اخير را بايد بيشتر «روشنفكرى هاى دينى» دانست چراكه اين جريان، ايدئولوژى ستيز بوده و دين را حداقلى فرض مى كند. بر مبناى آموزه هاى هرمنوتيكى، اولاً متن دين را متن صامت و ساكت مى داند كه تنها با پيش فرض هاى خودمان مى توانيم آن را، تفسير كنيم، ثانياً دين يك دين حداقلى است نه حداكثرى، ثالثاً بيش از ۹۹ درصد آموزه هاى آن عرضى است و نه ذاتى، به اين معنا كه مختص زمان پيامبر و اهل بيت بوده و به درد امروز ما نمى خورد. اين مبناى هرمنوتيكى اى كه روشنفكرى دينى معاصر دارد، در نهايت به روشنفكرى سكولار عصر مشروطيت منتج خواهد شد.
گفتيم كه به بيان ايشان متن دين صامت است و هركسى با پيش فرض هاى خود- كه لزوماً علمى نبوده و حتى سليقه اى است - به تفسير آن مى پردازد، بنابر اين در اين نگاه ما ديگر با يك جريان روشنفكرى دينى مواجه نيستيم، بلكه به تعداد روشنفكران، روشنفكرى دينى وجود خواهد داشت. در اين معنا روشنفكرى دينى دو دهه اخير نه تنها جريان ساز نيست بلكه قطعاً مفهومى متناقض و خودشكن خواهد بود كه به هيچ وجه با دين قابل جمع نيست.
مجرى : بنابر اين از نظر شما روشنفكرى دينى در تقابل و تضاد با دين است. هر كجا با دين همگرايى داشته باشد آن را حفظ مى كند و چنانچه مانعى از جانب دين بر راهش نمودار شود، دين را حذف مى كند.
مباحث جديدى كه در نتيجه تعاملات روشنفكرى در مجامع روشنفكرى به وجود آمده، نتيجه تقابل است يا تعامل و تفاهم
آزاد : در بحث آسيب شناسى روشنفكرى دينى مؤلفه هاى بسيارى قابل ارائه است. به طور كلى دو نگاه در رابطه با طبيعت روشن فكرى وجود دارد. يكى اين كه روشنفكرى جريانى هماهنگ و تعريف شده است كه در گذر زمان دچار نوعى ضعف گشته و در حال فروپاشى است. در اين نگاه اصلاً روشنفكرى در جهان معاصر تقريباً تمام شده است. من با اين نگاه موافق نيستم چنانچه مى بينيم روشنفكرى پيش از انقلاب مشروطه به لحاظ استدلالات، مسائل، منابع و بحث هايى كه صورت گرفته و حتى حجم نيروى انسانى، از روشنفكرى پس از انقلاب مشروطه ضعيف تر است و اين سير قهقرايى در اين جا نقض مى شود. از طرف ديگر، اين ادعا كه روشنفكرى دينى فضايى سالم براى انديشه فراهم كرده ومى تواند اصلى ترين شبهاتى كه در زمينه زندگى مدرن براى ما ايجاد مى شود را پاسخ دهد چندان صحيح به نظر نمى رسد . نكته حائز اهميتى كه موجب مى شود همه بحث ها به نفع روشنفكرى سكولار تمام شود، توجه به حوزه ها و كانون هايى است كه بحث هاى روشنفكرى در آنها رخ مى دهد. از نظر من، چالش هاى اساسى روشنفكرى دينى در ايران، اتفاقا در خودِ حوزه دين روى مى دهند يعنى جايى كه مطهرى، شريعتى، سيدجمال الدين اسدآبادى و .... زيست مى كرده اند.
اين مسأله كه چرا اماكنى نظير دانشگاه، پاتوق هاى مطبوعاتى، هنرى و ادبى نتوانستند و نمى توانند كانون چنين بحث هايى شوند بيشتر به رابطه دانشگاه و دولت باز مى گردد به اين معنا كه نظارت تام و تمامى كه دولت بر دانشگاه دارد مانع از شكل گيرى چنين انديشه هايى مى گردد. بنابر اين از نظر من روشنفكرى دينى به پايان نرسيده و نقش آن را در انقلاب مؤثر مى دانم.
ما در آن جايى مى توانيم از روشنفكرى دينى به طور مشخص سخن بگوييم كه سؤالات جهان مدرن را به بحث مى گذارد و مورد چالش قرار مى دهد.به عنوان مثال، مطهرى در كتاب اقتصاد اسلامى مسأله سرمايه دارى را طرح مى كند و عناصر اساسى سرمايه دارى را، كار، ثروت و سوداندوزى معرفى مى نمايد. مشاهده مى شود كه در اينجا، مطهرى به عنوان روشنفكرى دينى و ديندار و فعال در حوزه دين، انديشه ماركس را در قالب مسأله اى محورى، اساسى و قابل تأمل مطرح مى كند . بنابراين از نظر من ما با پايان روشنفكرى دينى مواجه نيستيم، بلكه به بيان آقاى خسروپناه گونه هاى متعدد روشنفكرى دينى داريم كه البته بايد آنها را در عرصه و حوزه دين جست و جو كرده و ببينيم.
خسروپناه : بحث من راجع به روشنفكرى با رويكرد دين پژوهى بود و كاركرد مثبت يا منفى آن را بايد از اين زاويه مورد بررسى قرار دهم. در قبال روشنفكرى دينى دو رويكرد موجود است؛ برخى آن را در قالب جريانى كه در خارج تحقق پيدا كرده است مطالعه مى كنند و برخى در قالب منطقى و با تأكيد بر اين پرسش كه اصلاً روشنفكرى دينى معنا دار است يا معنادار نيست.
رويكرد من در اينجا، رويكرد منطقى است .دغدغه روشنفكرى دينى عقلانيت است، سؤال من اين است كه در اينجا كدام مدل از عقلانيت و كدام مدل از دين مدنظراست واقعاً نمى توان به اين سؤال پاسخ قطعى داد چرا كه همه مدل هاى مختلف از عقلانيت و همه مدل هاى مختلف از دين در اين جريان وجود دارد . وقتى مى گوييم دين، مرادمان كدام دين است آيا دينى است كه از امام باقر و امام صادق آموخته ايم يا دينى است كه از ابن تيميه و احمد بن حنبل ياد گرفته ايم وقتى مى گوييم دغدغه روشنفكرى، عقلانيت است، منظورمان عقلانيت رئاليستى است كه حكيمان ما مثل فارابى و بوعلى، شيخ اشراق و ملاصدرا دغدغه آن را داشتند و مى خواستند گزاره هاى نظرى را به بديهيات منتهى كنند يا عقلانيت پوزيتيويستى است عقلانيت تحليل زبانى است يا عقلانيت اگزيستانسياليستى كدام مورد توجه است اگر بخواهيم عقلانيت اگزيستانسياليستى را با دين امام باقر و امام صادق جمع كنيم، به اعتقاد من جمع نمى شود و به اين معنا روشنفكرى دينى، پارادوكسيكال خواهد بود. اگر بخواهيم عقلانيت پوزيتيويستى و تحليل زبانى را با ديندارى امام باقر و صادق جمع كنيم، اين را هم پارادوكسيكال مى دانم. اصولاً اشكال اصلى روشنفكرى دينى دو دهه اخير و جمعى كه معتقد به كثرت گرايى دينى هستند، اين است كه نظرات شان بر عقلانيت اگزيستانسياليستى و عقلانيت تحليل زبانى مبتنى است.
|
|
|
اين دو مدل عقلانيت با دين نبوى وعلوى و جعفرى جمع نمى شود، مگر اين كه يكى فداى ديگرى شود و مى بينيم كه روشنفكران دينى اخير، دين امام باقر و امام صادق را فدا كردند، به اين معنا كه گفتند تمام فرمايشات و آموزه هاى اعتقادى و اخلاقى و فقهى امام باقر و امام صادق، صدف و پوست دين است، نه گوهر و ذاتى دين و تنها گوهر دين عبارت از حال معنوى است. بنابر اين سؤال اصلى در بحث روشنفكرى دينى اين است: كدام عقلانيت با كدام دين مد نظر است اگر منظور عقلانيت رئاليستى است، يعنى عقلانيتى كه معتقد به بديهيات مستقل از دين است، چنين عقلانيتى قطعاً با دين امام باقر و امام صادق جمع مى شود. كافى است احتجاجات امام رضا با زنادقه و دهرى ها را مورد بررسى قرار دهيم . بنابراين بديهياتى نظير «اصل تناقض» و «اصل عليت» و بديهيات ديگر، قابل جمع با دين هستند كما اين كه بوعلى، فارابى و ملاصدرا اين عقلانيت را در دين اسلام جمع كردند، اما عقلانيت پوزيتيويستى با دين جمع نمى شود. عقلانيت ماركسيستى، روان شناسى فرويدى به بار مى آورد و قطعاً جامعه شناسى ماركسيستى و روانكاوى فرويدى با دين اسلام جمع نمى شود.
همان گونه كه دكتر آزاد اشاره كرده اند، برخى هم چون خانم نيكى كدى تفاسير نادرستى از انقلاب اسلامى ارائه مى دهند كه از عقلانيت خاص تجددگرايى ناشى شده است. بنابراين كدام عقلانيت و كدام دين اگر بخواهيم بحث كنيم كه آيا منطقاً روشنفكرى دينى مفهوم معنا دارى است يانه بايد روشن كنيم كه كدام روشنفكرى و كدام دين مد نظر ما است اگر منظور از روشنفكرى، روشنفكرى عقل گراى رئاليستى است، اين روشنفكرى با دين امام باقر و امام صادق قابل جمع است و من نيز به شدت به آن معتقدم. در اين معنا، علامه طباطبايى، استاد مطهرى و بسيارى از اساتيد بزرگوار معاصر نظير استاد مصباح يزدى، استاد جوادى آملى و... را روشنفكر دينى مى دانم. البته با در نظر گرفتن عقلانيت تحليل زبانى و عقلانيت پوزيتيويستى قطعاً اينها روشنفكر دينى نخواهند بود و روشنفكرى نيز با ديندارى قابل جمع نخواهد بود . روشنفكرى دينى در اين معناى اخير پارادوكسيكال است و به پايان خود رسيده است. از نظر من روشنفكرى دينى معاصر در دو دهه اخير تبديل به روشنفكرى سكولارشده و در واقع با مبانى خودش، موجبات مرگ روشنفكرى دينى را فراهم نموده است .
دكتر آزاد : از نظر من اين نوع نگاه بنيادگرايانه و تخصيص گرايانه به مفهوم روشنفكرى دينى صحيح نيست . تأكيد من بر اين است كه ما با تجربه زيسته ارزشمندى در جامعه ايران مواجه هستيم كه در انقلاب اسلامى متبلور شده است و تجربه زيسته ديگرى نيز به نام روشنفكرى دينى داريم. در اين معنا كسانى كه در ساختن فهم معاصر از دين مؤثر بودند، تحت عنوان روشنفكر دينى قابل معرفى اند. اين تصور باطل كه ما در حال حاضر در موضع تأسيس روشنفكرى دينى قرار گرفته ايم، همان گونه كه در موضع تأسيس علم جديد قرار گرفته ايم، بى اعتنايى به واقعيات دنياى معاصر بوده و تبعات غير قابل جبرانى دارد. در پايان بار ديگر بر بازگشت به انقلاب اسلامى، كه من آن را محصول تجربه روشنفكرى دينى مى دانم، تأكيد مى كنم. از نظر من، روشنفكرى دينى معنايى عام است كه تنها بر شخصيتى خاصى نظير دكتر شريعتى و ...قابل اطلاق نيست .بلكه بحث هاى متضاد و متعارضى كه در قالب روشنفكرى دينى مجال ظهور و بروز يافتند، انقلاب اسلامى را توليد كرده است. البته در كنار روشنفكرى دينى به معناى عام مى توان تعبير خاصى نيز در جهت تأسيس روشنفكرى دينى در نظر گرفت.
خسروپناه : ماحصل سخن من اين شد كه ما روشنفكرى دينى نداريم، بلكه روشنفكرى هاى دينى داريم، يعنى گونه هاى مختلف روشنفكرى دينى كه به نظر من معناى مشتركى نيز ندارند. لذا بر خلاف دكتر آزاد براى من معناى عام روشنفكرى دينى قابل تصور نيست چراكه گونه هاى مختلف روشنفكرى در جامعه، اصول و مبادى مشتركى نداشته و كاملاً متفاوت و متمايز داورى مى كنند و پيش مى روند.بنابر اين از نظر من تنها نكته مشترك ميان همه جريان هاى روشنفكرى، دو دغدغه پيشگفته است: علل انحطاط مسلمين و رابطه دين و دنياى جديد.
اما اين دو سؤال مشترك، پاسخ هاى مشتركى نداشتند و لذا با توجه به گوناگونى انواع روشنفكرى دينى و دين واحدى كه وجود دارد، به اين نتيجه مى رسيم كه ما با روشنفكرى دينداران يا روشنفكرى هاى دينداران مواجه هستيم كه از دين و عقلانيت تفسيرهاى مختلفى ارائه مى كنند.
مجرى: با توجه به تعريف شما مبنى بر عدم اجماع ميان عقلانيت اگزيستانسيال با دين و جمع پذيرى عقلانيت رئاليستى با دين، سؤال من اين است آيا لازم است كه سعى كنيم جريان هاى اجتماعى را به گونه اى به سوى تلقى رئاليستى هدايت كنيم
خسروپناه : از نظر من عقلانيت رئاليستى كه مبتنى بر بديهيات است مى تواند مشكلات مادى را تا حدودى حل كند اما اين عقلانيت هرگز نمى تواند همه مشكلات راحل كند.به تعبير مولوى، چنانچه اين عقل بخواهد گسترده تر و فراتر از حد خود قدم بردارد، عقل بوالفضول نام مى گيرد .گاهى همين عقلانيت رئاليستى ادعا مى كند كه بشر نياز به وحى دارد و بشر را به وحى مى سپارد تا بتواند حقايق ديگر را نيز بشناسد. در اينجا ما با معرفت شناسى جامعى مواجه هستيم كه علاوه بر حس و تجربه وعقل از ابزار و منبع معرفت ديگرى به نام وحى نيز برخورداراست. از نظر من، چنين مدلى از عقلانيت رئاليستى، قابليت جمع با دين را دارد و مى توان تأثير آن را هم در درون دين مشاهده نمود و هم بيرون دين. نكته آخر اين كه از نظر من، على رغم نقدهايى كه بر جريان هاى مختلف روشنفكر وارد است، در صورت برخوردارى از نگاه جامعه شناختى، مى توان وجود همه اين جريان ها را براى جامعه ميمون و مبارك دانست .در اين معنا نبايد اين جريان ها را حذف كرد، بلكه بايد به ايشان اجازه بحث داد . چنانچه تكليف دين و عقل در يك مدل ديندارى و عقلانيت حل شود، لازم است تا مدل عقلانيت دينى را با مصاديقش درگير كنيم.به عبارت ديگر جريان هاى روشنفكرى دينى بايد در مورد مسائل مختلفى كه علم و دنياى جديد براى ما به وجود آورده است پاسخگو باشند .در صورت وجود جريان هاى مختلف روشنفكرى دينى مى توان به پاسخ هاى متعدد دست يافت كه نتيجه گفت وگو ميان آنها، دستيابى به پاسخ هايى متقن تر است .