|
نگاهى به روند ترجمه ادبى در ايران در گفت وگو با موسى بيدج-مترجم، شاعر و نويسنده
باد خانه من است گنجشك بهانه
|
|
|
] يزدان سلحشور]
چكيده نظرات موسى بيدج:
- ترجمه تاريخ مشخصى ندارد و هيچ كس به طور قطع نمى تواند بگويد كه اولين ترجمه چه زمانى اتفاق افتاده است. - ترجمه جاى ترجمه را مى گيرد و تأليف جاى تأليف را. اگر اين دو نسبت به طور محسوس به هم بخورد، اختلال محسوب مى شود. - به نظر من ترجمه آزاد معنا ندارد. يا متن ترجمه است يا متن مبتنى بر اقتباس. يعنى شما يك معنايى را مى گيريد و متن را با توجه به آن معنا پديد مى آوريد. - بعضى ها امانتدارى را با خيانت دارى اشتباه مى گيرند. فكر مى كنند هرچه كلمه در متن مبدأ هست، بايد در متن مقصد بيايد. اين درحالى است كه در هر زبانى رفتارها، باورها، نشانه ها و اصول حاكم بر فرهنگ جامعه مى تواند مختص آن جامعه باشد و با جوامع ديگر تفاوت كند. - اگر زيبايى صورت با زيبايى سيرت توأمان باشد، گيرايى مطلب به اوج مى رسد. - اگر صورت كلام چنان زيبا باشد كه معنا را در لفافه خود بپيچاند، هيچ خدمتى نمى كند.
از كتاب زير چاپ «صد سال شعر عرب» / مترجم: موسى بيدج وطنى براى تو حسين حبش - سوريه چوب را كه مى بينم درخت را به ياد مى آورم گنجشك را پرواز. آسمان را كه مى بينم باران را به ياد مى آورم قطار را سفر. تو را كه مى بينم درخت و پرواز و باران و سفر را به ياد مى آورم آنگاه از چوب برايت تختى مى سازم از گنجشك بالى از آسمان رواندازى و از قطار وطنى.
نابينا و سگش زكريا محمد - فلسطين هر كسى سگى دارد و روزى كه نابينا مى شود؛ و هدف زندگى به هم رساندن اين دوست كسانى هستند كه سگ هايشان را جلوى پا زنجير كرده اند اما كورى شان نمى آيد. كسانى هستند كه روز كورى شان بعد رفتن سگشان فرا مى رسد خوشا به حال كسى كه سگش براى روز كور شدنش باشد و روز كور شدنش براى سگش و او ميان اين دو بازيچه اى ميان تاريكى و پارس
گريه سيف الرحبى - عمان نذر كرده گريه دائم اند زنان غرق در سياهى در ده در شهر و كوچه و خيابان چشم به بالا دارند به آسمانى كه از گوزن و ستاره تهى ست آسمانى كه صداى گريه بر غايبى كه بر نمى گردد را نمى شنود.
موسى بيدج يكى از چهره هاى مطرح «ترجمه» در دو دهه اخير است كه تاكنون از وى ۲۵ كتاب شعر و نثر - برگردان از زبان عربى - منتشر شده است: بلقيس و عاشقانه هاى ديگر/ نزار قبانى؛ گنجشكان در الجليل مى ميرند/ محمود درويش؛ براى مردن وقت نداريم/ سميع القاسم؛ شادى حرفه من نيست/ محمد الماغوط؛ باد خانه من است گنجشك بهانه/ گزيده شعر فلسطين؛ سمفونى پنجم جنوب/ شعر سرزمين شام؛ ناگهان باران/ شاعران عراقى در تبعيد؛ گفت وگوى تندر و آذرخش/ شعر شمال آفريقا؛... وى هم اكنون سردبيرى فصلنامه «شيراز» - ويژه ادبيات ايران به زبان عربى - را به عهده دارد. بيدج همچنان در حوزه ادبيات خلاقه - شعر و داستان - نيز فعال است و كتاب هاى «دنيا چقدر دير است»، «شعرهايى كه در كوچه مى دوند»، «آسمان زعفرانى»، «عاشق ناشى»، «من از قبيله مجنون و ...» از وى منتشر شده است. از آثار در دست انتشار او نيز مى توان به شعر امروز ايران (زير چاپ در كويت)؛ گزيده شعرهاى طاهره صفارزاده، قيصر امين پور، موسى بيدج، (زير چاپ در بيروت)، بالش ها سر به جنون برداشته اند (از آدونيس) و ... اشاره كرد.
* تاريخچه ترجمه در ايران به پيش از اسلام مى رسد اما آنچه به نهضت ترجمه معروف شد موجد تجدد در ايران بود. به نظر مى رسد كه ترجمه در دوره اى از تاريخ ما جاى فلسفه، جامعه شناسى، نهضت هاى آرمانگرايانه و ... را گرفته است، نظرتان درباره اين نقش ترجمه چيست در واقع ترجمه تاريخ تولد مشخصى ندارد، و هيچ كس به طور قطع نمى تواند بگويد كه اولين ترجمه در چه زمانى اتفاق افتاده است. آدم و حوا به چه زبانى حرف مى زند عرب ها كه مى گويند به زبان عربى و از زبان حضرت آدم قصيده اى هم نقل مى كنند. اما اگر به نص قرآن برگرديم، مى فرمايد ما شما را اقوام و مللى قرار داديم تا با هم آشنا شويد. براى آشنا شدن ملل مختلف به ترجمه نياز پيدا مى كنيم. با اين حساب مى توانيم بگوييم كه ترجمه با انسان متولد شده. اما از اين معنا كه بگذريم اصلاً ترجمه براى نقل همين علومى كه فرموديد پديد آمده است. در روزگار مأمون دارالحكمه به همين منظور تأسيس شد. مى خواستند علوم و فنون ملل ديگر را بخصوص ايرانى ها و يونانى ها را به زبان عربى ترجمه كنند و مورد استفاده قرار دهند. اين نهضت ترجمه در تاريخ جهان اسلام تا به حال بى نظير بوده است. صدها كتاب در اين پروژه تعريف و برگردان شده بود. و جالب اين كه نقش دانشمندان ايرانى در اين طرح ملى ـ اسلامى كاملاً محسوس است. ابن النديم در كتاب «فهرست» از تعدادى از اين مترجمان نام مى برد. كه ما الآن آن در مراودات يوميه فقط ابن مقفع را مى شناسيم... در حالى كه نام هاى درخشان ديگرى هم وجود دارند. * اين طرح ملى - اسلامى كه گفتيد به چه معناست ببينيد ايرانى ها پانزده قرن است كه دو مليتى هستند. هم بر ملت حضرت محمد (ص) و هم بر ملت ايرانى. كلمه ملت در عربى به معناى دين است و در فارسى به معناى مليت. همين زوجيت را در زندگى روزمره هم شاهد هستيم. در خانواده ها چه بسيارند افرادى كه دو نام دارند. مثلاً در شناسنامه سيروس است ولى رضا صدايش مى كنند يا كوروش است و على مى گويند. اين طرح ملى - اسلامى را من اين طور نگاه مى كنم كه دانشمندان ايرانى هم سربلندى ملت ايران را خواهان بودند و هم گسترش علوم اسلامى را. به آثار دانشمندان ايرانى نگاه كنيد: فارابى، بيرونى، خوارزمى، ابوعلى سينا و طيف وسيعى از اين بزرگان مؤلفات خودشان را به عربى پديد آورده اند. آنها البته مى توانستند به فارسى بنويسند. هيچ زمانى زبان فارسى براى اداى انديشه قاصر نبوده است. اگر هم از كمبود منابع در يكى دو قرن اوليه اسلام صحبت مى شود دليلش اين است كه نياكان ما در حفظ گنجينه آثار كوشا نبوده اند نه اين كه آثار نبوده است. همين الانش هم كوشا نيستيم. همين يكى دو ماه اخير مى خواستم از ترجمه هاى ادبيات نوين عرب به فارسى پژوهشى آمارى فراهم كنم، منبع مطمئن پيدا نكردم. * به نظرم از بحث «عربى نويسى» گستردگى طيف مخاطبان را منظور داريد. آيا «فارسى نويسى» در آن دوران، طيف مخاطبان را محدود مى كرد اجازه دهيد براى گستردگى طيف مخاطبان مثالى بزنم. بيهقى با نوشتن تاريخ خودش يك مكتب استخوان دار نثر فارسى تأسيس كرده است. همين كار را يك ايرانى ديگر يعنى ابن مقفع هم در نثر عربى انجام داده. اما به دليل گستردگى جغرافيايى زبان عربى ابن مقفع برد بيشترى دارد. علاوه بر اين كه اصولاً عرب ها بيهقى را نمى شناسند... * بگذاريد برگرديم به سؤال نخست؛ آيا ترجمه مى تواند جاى فلسفه و جامعه شناسى و ادبيات و كلاً جاى ابداع و تأليف را بگيرد عرض مى كنم! اولاً اين كه ترجمه جاى ترجمه را مى گيرد و تأليف جاى تأليف را. اگر اين دو نسبت به طور محسوس به هم بخورد، اختلاف ايجاد مى شود. ولى يادمان نرود كه تاريخ، نشان مى دهد نقش ملت ها در ادوار مختلف متفاوت بوده است. هر ملتى فراز و نشيبى دارد. بخصوص مللى كه عمرى دراز داشته اند. ايرانى ها، مصرى ها، چينى ها، يونانى ها و... در جايى مى خواندم كه در كنار رود نيل سنگ نوشته خشايارشاه پيدا شده، پس روزگارى امپراتورى ايران در آنجا مرز داشته، يا آندلس اسپانيا در حيطه جهان اسلام محسوب مى شده و از اين اخبار الطوال فراوان! در دايره فرهنگ هم اين اتفاقات فراوان افتاده است. تأثير و تأثر يا تعاطل و تعامل يا به زبان زيباى خودمان داد وستد فرهنگى هميشه برقرار بوده است. زبان شناسان معتقدند كه بيش از يك صد واژه فارسى در قرآن كريم وجود دارد. چرا براى اين كه اين كلمات پيش از نزول قرآن از فارسى به زبان عربى راه يافته بود و قرآن كه براى راهنمايى مردم نازل شد، زبانى را به كار گرفت كه مردم با آن بيگانه نبودند و در وسع دركشان مى گنجيد. در دوره بعد هم شعر عرب با حضور فرهنگ و انديشه ايرانى تحول يافت. شاعرانى مثل بشارو ابونواس و نظير آنها در شعر عرب طرحى نو درانداختند زيرا در پس زمينه ذهنشان فرهنگى متفاوت از فرهنگ عربى داشتند. حالا از اينها كه بگذريم به روزگار صدور صنعت غرب به شرق مى رسيم. البته در اوايل اسلام صدور فكر يونان به شرق را هم شاهد بوده ايم. مى گويند كه احتياج مادر اختراع است. غربى ها احتياج داشتند، نشستند فكر كردند و بعد اختراع كردند. اين فكر كردن عجيب كارآمد است. به نظرم مى رسد كه منظور شما اين است كه كفه ترجمه در روزگار ما سنگين تر است يا اين طور به نظر مى رسد. خب علت چيست فكر، توليد نمى شود يا فكر توليد شده ارائه نمى شود يا فكر ارائه شده بستر درست خود را پيدا نمى كند همه اينها هست. ولى بايد به دنبال علت العلل بود. به هر حال يادمان نرود كه ابزار مدرن، كارها را آسان كرده و در مقابل ذهن ها را تنبل بار آورده. اين عارضه در جوامعى كه به تقليد دچار هستند كار را مشكل تر كرده است. در اين جوامع مشكل معيشت هم بار ديگرى بر دوش افرادى از اين دست مى گذارد و فرصت هاى طلايى را از آنها سلب مى كند. به هر حال اگر اكنون در جامعه ما توليد فكر هست، مسلماً شولاى آن برازنده قامت و بلنداى شكوه ديرينه ايرانيان نيست و بيش از اينها بايد سعى كرد اما اين كه ترجمه دارد جور تأليف را مى كشد باز هم خوب است چرا كه ملل مختلف نقاط اشتراك فراوان دارند و انديشه اى كه ديگران توليد كرده اند با عبور از صافى فكر ايرانى خيلى مى تواند به درد ما بخورد. * مشكل اساسى ترجمه هاى ما از آغاز (پيش از اسلام) تاكنون شايد اين باشد كه هيچ گاه خواننده نمى تواند مطمئن باشد كه با متن واقعى رو به رو ست، شما به عنوان يك مترجم به چه ميزان در رفع اين سوءتفاهم فرهنگى كوشيده ايد البته اين حرف خيلى دقيق نيست. ما بايد شاهد بياوريم اگر هم آورديم، هيچ وقت نمى توانيم بگوييم كه مشت نمونه خروار است. ما به همه ترجمه ها دسترسى نداريم و همه ترجمه ها را از نظر نگذرانده ايم. اگر هم سوءتفاهمى پيش آمده نمى توانيم همه را متهم كنيم! البته من هم مثل شما به وجود اختلال در روند ترجمه به فارسى اعتراض دارم. اولاً اين كه ما از سه چهار زبان بيشتر ترجمه نمى كنيم. در حالى كه در دنيا ده ها زبان مهم وجود دارد. يك پنجم جمعيت جهان چينى حرف مى زند، يك ششم جمعيت آن هندى اند، ما چند مترجم از چينى و هندى داريم در ثانى به فرهنگ هاى محلى (داخلى ايران) و فرهنگ هاى منطقه اى و حتى قاره اى هم توجه نداريم. چقدر درباره ادبيات پاكستان اطلاع داريم از ويتنام و كره و كامبوج و بنگلادش چقدر بگذريم از آفريقا و اقيانوسيه و آن دور دورها! وانگهى وضعيت ترجمه همين سه چهار زبان هم خودش به سوءتفاهم مورد اشاره شما دامن مى زند. سوءتفاهم از سوءفهم ناشى مى شود. وقتى هم بپرسيد چرا اينطور گفته مى شود كه آزاد ترجمه كرده ايم! به نظر من ترجمه آزاد معنا ندارد. يا متن، ترجمه است يا تأليف مبتنى بر اقتباس. يعنى شما يك معنايى را مى گيريد و متنى را با رويكرد به آن معنا پديد مى آوريد. اين كه جايى را ترجمه كنيد و جايى را ناديده بگيريد، بحث امانتدارى را پيش مى كشد. البته اين بحث با چكيده نويسى فرق مى كند. * بحث امانتدارى را پيش كشيديد. شما اصولاً چقدر به تطابق متن مبدأ ومتن مقصد معتقديد من به تطابق كامل اعتقاد دارم با رعايت شرايط حاكم بر دو زبان و دو فرهنگ و موضوع مورد ترجمه. البته تطابق در معنا نه در كلمه، آن هم با رعايت چم و خم و شدت و ضعف عبارت. بعضى ها امانتدارى را با خيانت دارى اشتباه مى گيرند! فكر مى كنند هر چه كلمه در متن مبدأ هست بايد در متن مقصد بيايد. اين در حالى است كه در هر زبانى، رفتارها، باورها، نشانه ها و اصول حاكم بر فرهنگ جامعه مى تواند مختص آن جامعه باشد و با جوامع ديگر تفاوت داشته باشد. پس، تطابق به معناى رعايت همه اين مسائل است نه قالب بندى كلمات. البته، بحث من اينجا در مورد مترجم كاركشته زباندان است؛ يعنى كسى كه به راحتى درك مطلب مى كند و «درستى» معنا را مى گيرد وگرنه، مشكل دوچندان مى شود. گفتم درك مطلب نه درك كلمه. براى اين كه در هر زبانى ممكن است يك كلمه چند تا معنا داشته باشد. كلمه شير در فارسى سه معناى متفاوت دارد. كلمه مرد مى تواند فصل گذشته مردن هم باشد و البته اينها جداى از فرهنگ بومى است كه خودآگاه و ناخودآگاه در هر متنى سرك مى كشد. * با اين حساب، وجوه زيباشناسانه متون، چه صورتى به خودش مى گيرد ببينيد! «زيبايى» اول و آخر هر كلام است. شما بهترين آموزه ها را اگر در لباس زيبايى نريزيد، هيچ مشترى نخواهيد يافت! اما زيبايى با بزك كردن تفاوت دارد. يعنى اگر زيبايى صورت با زيبايى سيرت توأمان باشد، گيرايى مطلب به اوج مى رسد. بزك كردن يعنى شما صورت مسأله را دستكارى كنيد. نتيجه اين كار هم گاهى فريبنده است و گاهى مضحك؛ با اين همه، رعايت تناسب خيلى كارگشاست. * تناسب به چه معنا به اين معنا كه حق كلام را رعايت كنيم. اگر صورت كلام چنان زيبا باشد كه معنا را در لفافه خود بپيچاند، هيچ خدمتى نمى كند و درست مثل اين است كه معنايى را در صورتى زيبا ارائه كنيم. اين تناسب در سه مرحله بايد مشهود باشد: - درستى برداشت از معناى متن - رسايى مفهومى كه به مخاطب القا مى كنيم - و سرانجام زيبايى مطلب كه پاداشى است به مخاطب براى پيگيرى موضوع مورد علاقه مؤلف و مترجم و خودش. * چرا ترجمه اين همه بى در و پيكر شده كه هر كس در حد سال اول دانشگاه با زبان مبدأ آشناست دست به ترجمه شاهكارهاى ادبى مى زند براى اين كه وقتى در حين رانندگى خلاف كنيد، جريمه مى شويد و هر چه خلافت خطرناك تر باشد، مبلغ بيشترى مى پردازيد. اما در خلاف هاى فرهنگى، هيچ مؤاخذه اى صورت نمى گيرد و در هيچ سطحى كنترل كيفى وجود ندارد. شما مى توانيد بدون در نظر گرفتن حقوق مؤلف خارجى هر كتابى را برداريد و به عنوان اين كه ترجمه مى كنيد هر بلايى سر كتاب بياوريد. ناشران ابن الوقت هم فراوانند. بخصوص وقتى كه ناشر بداند كاغذ و امكانات هم به او مى دهند! كم نيستند اين نوع كتاب ها و ناشرها و مترجم ها... * خودم يك بار يك فاجعه ادبى را در مورد سعادالصباح شاعر كويتى شاهد بوده ام... بله... روزگارى داشتم نقد ترجمه مى نوشتم، بعد ديدم زخم ها عميق تر از پانسمان هاى موضعى است و نياز به جراحى دارد. رها كردم. اصلاً ما كه بخيل نيستيم. وكيل وصى كار ترجمه هم نيستيم. مسئوليت اين كار با نهادهاى فرهنگى است. درستى ترجمه بايد متولى داشته باشد به شرطى كه اين متولى پسرخاله بنده نباشد وگرنه من صد كتاب ادبيات عرب را شبانه ترجمه مى كنم! البته چند وقتى است مى شنويم اماكنى مى خواهند كار ترجمه را ساماندهى كنند. خب اين كار لازم است اما چگونگى كار مهم تر است. روزگار ما روزگار ديجيتال است. در اين روزگار ديگر نمى توان به تعارف گذراند. من كه بيست و اندى سال است در كار ترجمه ادبيات ايران و عرب «وول» مى خورم، هميشه با اين سؤال شاعران و نويسندگان عرب روبه رو بوده ام كه ادبيات نوين شما كجاست هميشه پاسخ من هم به اندازه يك نفر بوده، نه يك وزارتخانه! * بله. اين هم معضل ديگرى است. ما فقط ترجمه به فارسى را مى بينيم. ترجمه از مبدأ فارسى به زبان هاى ديگر چه وضعيتى دارد من درباره زبان هاى ديگر اطلاع كافى ندارم. اما ترجمه از فارسى به عربى - كه همسايه و هم فرهنگ و هم دين ما هستند - وضعيت خوبى ندارد. بى سامانى هم در چند صورت رخ داده است. اول اين كه روندى ندارد كه مثلاً بگوييم سالى اين تعداد كتاب ادبيات فارسى به عربى ترجمه مى شود. حالا يكى يا بيست تا. فرقى نمى كند؛ و چون روند منظمى ندارد اصلاً ديده نمى شود. دوم همين اندك نامنظم هم از نظر درك مطلب با بحران روبروست. مترجم اگر زبانى را زندگى نكرده باشد، نمى تواند با آن تعاملى درست داشته باشد. يادگيرى زبان فقط همان خطوط كلى كه در دانشگاه ها تدريس مى شود نيست. يك بچه هفت ساله زبان مادرى را بسيار بهتر حرف مى زند تا يك ليسانسيه، زبان غير مادرى را. در زمينه زبان فارسى و عربى مشكل ديگرى هم وجود دارد به اين معنا كه اين دو زبان درهم تنيده اند. فارسى در عربى كمتر و عربى در فارسى بيشتر. اين در هم تنيدگى اتفاقاتى را به وجود مى آورد كه اگر مترجم با زبان نزيسته باشد، نمى تواند نكته را دريابد. * اگر مثالى بزنيد شايد مطلب براى خواننده روشن تر شود. بله. اجازه دهيد اول مثال هاى دم دستى بزنم تا برسم به ادبيات. من در طول اين سال ها كه در حيطه ادبيات عربى كار كرده ام، با شاعران و نويسندگان عرب بسيارى كه به ايران آمده اند ملاقات داشته ام. يك بار كه با يك نويسنده فلسطينى از كنار ساختمان نيمه كاره اى مى گذشتيم، به تابلويى كه جلوى ساختمان نصب شده بود، اشاره كرد و گفت: «خطر سقوط مصالح» بعد با تعجب اضافه كرد «مصالح من » اين عبارت كه تمام كلماتش عربى است معناى ديگرى به خود گرفته است. مصالح در عربى معناى آجر پاره و اين ها نمى دهد و به معناى منافع است و ايشان داشت مى پرسيد در اين ساختمان نيمه كاره منافع چه كسى به خطر مى افتد ! يك اتفاق با مزه تر اين بود كه روزى با شاعرى عرب از خيابانى مى گذشتيم به تابلو بزرگ «مخابرات» اشاره كرد و گفت: شما ايرانى ها آدم هاى عجيبى هستيد. در كشورهاى عربى مخابرات هيچ كجا تابلو ندارد. و البته معناى مخابرات براى او اطلاعات و امنيت بود نه تلفن و تلگراف! اين در هم تنيدگى ها براى مترجمى كه زبان را نزيسته باشد، مشكل مى آفريند. در رمانى كه به فارسى ترجمه شده ديدم نوشته است شغل فلانى مهندس اتصالات است. مترجم همان عنوان شغلى را كه در عربى بوده در فارسى آورده است. در حالى كه مهندس اتصالات عربى يعنى مهندس مخابرات و در فارسى يعنى مهندس پيچ و مهره و لوله و غيره! حالا اگر بدانيم كه ايرانى ها بيشتر عربى مى دانند تا عرب ها فارسى، اين معضل در ترجمه فارسى به عربى بيشتر به چشم مى خورد. بد نيست به چند مورد اشكال در ترجمه شعر امروز ايران به زبان عربى اشاره كنم. كتاب دكتر ياحقى و كتاب دكتر اسماعيل حاكمى درباره ادبيات فارسى در دمشق و بيروت ترجمه و منتشر شده است. براى مثال ديدم در شعر معروف «مى تراود مهتاب/ مى درخشد شبتاب» نيما شب تاب به عنوان مصابيح الليل (چراغ هاى شب) ترجمه شده است يا در شعر «اسب سفيد وحشى/ بر آخور/ ايستاده گرانسر» از مرحوم آتشى كلمه گرانسر، رأس الثمين (داراى سرگران قيمت) ترجمه شده است. يا در جايى ديگر در شعر معروف قيصر امين پور با عنوان «شعرى براى جنگ» ديدم اشكالات فراوانى وجود دارد. مثلاً «لختى دگر» را مترجم با ضمه خوانده و (عريان آخر) گذاشته است. با عبارت «رود رود» كه اصطلاحى محلى است و در چند شعر قيصر تكرار شده و معمولاً در حسرت عزيز از دست رفته بر زبان مى آورند، مترجم به (النهر النهر) يا رودخانه رودخانه ترجمه كرده است. از خودش هم نپرسيده كه درگير و دار عزادارى، رودخانه چه نقشى مى تواند داشته باشد! * اين ها كه اشاره كرديد به قصور در زباندانى مترجم بر مى گردد. خب! اصولاً مترجم به چه ميزان حق دخل و تصرف در متن را دارد ببينيد! مترجم يك «مديوم» است. مديومى كه روح متن را احضار مى كند نه روح آدم را. اين واسطه، بى نام و نشان نيست و بايد براى روح متن قالبى فراهم كند. اين قالب بدون شك متأثر از وجود مترجم است. پس، خواه ناخواه مترجم اثر انگشت خود را در ترجمه نشان مى دهد. در ترجمه هاى علمى كه معنا مد نظر است، مترجم فقط در پى معنا مى رود اما در ترجمه هاى ادبى چگونگى بيان معنا هم مد نظر است؛ يعنى سبك نوشتار؛ ولى بايد بدانيم كه هر زبانى ويژگى هاى خودش را دارد، و دو زبان هر قدر هم كه نزديك باشند نمى توانند بر يكديگر منطبق شوند و كسى كه مى گويد من سبك فلان نويسنده و شاعر را رعايت كرده ام بر اين گمان است كه اگر مؤلف مورد نظر به فارسى مى نوشت، شايد متن خود را در چنين سبكى مى ريخت. به هر حال، مترجم ادبيات بدون بروبرگرد بايد يك نويسنده بالفعل يا حداقل بالقوه باشد. يعنى حس نويسندگى در وجودش باشد. دخل و تصرف اگر به معناى منفى عبارت است كه به ذهن متبادر مى شود، مترجم هيچ حقى ندارد. اما اگر به منظور گويا تر شدن متن است كه اين ديگر دخل و تصرف نيست بلكه وظيفه مترجم است كه متن را طورى ترجمه كند كه براى خواننده گنگ نباشد. اگر هم نظرى در باره متن داشته باشد، در حاشيه بياورد نه در متن. چون كه قواعد ترجمه به مترجم اجازه نمى دهد بارى را سنگين تر از متن بر دوش آن بگذارد. * از قواعد ترجمه گفتيد. آيا اين قواعد همه جا يكسان است و قاعده ترجمه يك متن با ديگرى هيچ تفاوتى ندارد چه خوب شد اين سؤال را پرسيديد. چون كه يك نكته به ذهنم آمد كه بد نيست بگويم. اولاً كه قاعده ترجمه متون علمى با متون ادبى فرق مى كند. اين را شما مى دانيد و همه قبول دارند. ولى نكته مهم در ترجمه نثر و شعر است. در بعضى كتاب ها ديده ام كه برخى از مترجمان- كه انصافاً كارهاى ارزنده اى هم در زمينه ترجمه نثر دارند- شعر را با همان معيار ترجمه مى كنند. در حالى كه شعر غير از نثر است و براى همين گفته اند كه شعر ترجمه ناپذير است. * شما كه معتقد به ترجمه ناپذيرى شعر نيستيد نه. ما شعر داريم تا شعر. اين حرف ترجمه ناپذيرى هم مال امروز نيست. «جاحظ» اديب بزرگ عرب در هزار و دويست سال پيش گفته كه شعر ترجمه ناپذير است. خب بله! شعرى كه مبتنى بر قالب هاى كلاسيك است - و منظور جاحظ همين بوده- به دليل فقدان بسيارى از خصوصيات دچار ضعف مى شود و همان بهتر كه به زبان اصلى خوانده شود؛ البته در بعضى موارد راه چاره هم دارد. مثل ترجمه هايى كه از رباعيات خيام صورت گرفته و اين شاعر بزرگ در زبان هاى ديگر حقش ادا شده است. مترجمان اين شاعر، روح كلام خيام را ترجمه كرده اند نه جسم كلامش را. اما درباره حافظ اين حق مطلب ادا نشده است و ترجمه هاى متعدد حافظ چه به نظم و چه به نثر به اعتقاد من نتوانسته است حتى يك سوم كار اين شاعر شگفت انگيز را نمايش دهد. و با اين حال حافظ هم شهره جهان است اما نه به اندازه خيام. به طورى كه در جهان عرب، در هر شهرى يك سينما يا يك كافه تريا و گاهى هتل به نام خيام وجود دارد، بگذريم از اين كه فقط جنبه دم غنيمت است خيام را ديده اند. اما برگرديم به امروز. شعر امروز حوصله صنايع بديعى ديروز را ندارد. لازم هم نمى بيند. روزگار قصيده هاى مطنطن سپرى شده است. البته كار غزل فرق مى كند و به دليل صميميتى كه در آن هست، هنوز هم در دل ها جاى دارد. در شعر امروز قالب به نفع مضمون امتياز از دست داده و همين كار شعر را ترجمه پذير كرده است. اگر شعر امروز، ترجمه نمى پذيرفت كه شعر جهان اين همه طرفدار نداشت. كى مى توانستيم با ترجمه شعرهاى لوركا، نرودا، اليوت، ريتسوس، ناظم حكمت، آدونيس و نزارقبانى ارتباط برقرار كنيم ! همين كتاب بلقيس و عاشقانه هاى ديگر از قبانى به ترجمه من سه چهار چاپ خورده است... اما نكته اى كه مى خواستم بگويم اين است كه ترجمه شعر سلوك ديگرى مى طلبد و نبايد با معيارى كه براى نثر داريم كار كنيم. در ترجمه شعر نخستين اتفاقى كه مى افتد اين است كه صورت شعر هم، به هم مى ريزد. يعنى ممكن است در متن اصلى چهار خط باشد و در ترجمه شش خط شود. اين را هنوز بعضى ها نمى پذيرند و مى گويند چشم در برابر چشم! در ترجمه شعر ظرايف و لطايفى نهفته است كه مترجم آن را بيشتر «احساس مى كند» تا «ببيند» و مترجمى كه شاعرى در درونش پنهان نباشد، نمى تواند اين نهفتگى ها را آشكار كند. * ترجمه از ادبيات معاصر تا چه ميزان بر روند رشد ادبيات معاصر ما در چند دهه اخير تأثيرگذار بوده است با آغاز قرن بيستم همه دستاوردهاى جهان مشترك شده است. ما «پا جامه» داشتيم و ديگران پوشيدند و گفتند پيژامه! ما اسب داشتيم و ديگران اسب بخار ساختند و ما هم سوار شديم! ادبيات هم كه حالتى انسانى را بازگو مى كند، هيچ اشكالى ندارد كه انسان هاى همه جاى گستره زمين از آن بهره ببرند. ما هم از ادبيات جهان ظرف هايى را گرفته ايم و مظروف خودمان را در آن ريخته ايم. اين ظرف ها، قالب هاى شعر، داستان و رمان، تئورى نقد ادبى و غيره بوده است. هرچند كه اگر خوب كاوش كنيم مى بينيم كه همين قالب هاى نو شعر و داستان، در جاى جاى ادبيات قديم ما سرك مى كشد. ببينيد چقدر از متون عرفانى ما شعر محض اند و چقدر از حكايات ما داستانند، اما پديده اى كه اتفاق افتاده اين است كه ما از ادبيات جهان و مشخصاً غرب، به طور سيستماتيك و ساماندهى شده اين ظرف هاى نو را گرفته ايم. پس نكته خوب اين قضيه آنجاست كه ما بدون از دست دادن زمان از تجربيات ديگران براى روزآمد شدن خودمان بهره مى جوييم، اما نكته بد زمانى رخ مى دهد كه نوشتار پديد آمده رنگ و رايحه تجربيات خودمان را نداشته باشد. در زمينه ادبيات عرب كه شغل و مشغوليت ذهنى من است، در روزگار قديم بهره گيرى ايرانى ها فراوان بود و به رشد ادبيات ما كمك مى كرد اما در روزگار جديد مى توانم بگويم در گستره داستان به نقطه صفر مرزى رسيده است! با اين همه گاهى رگه هايى در شعر برخى شاعران ما ديده مى شود كه مى توان شبيه آن را در شعر شاعران عرب سراغ گرفت. * تيراژ ترجمه هاى عربى آثار ادبى، چه بخشى از فروش بازار ترجمه هاى ايران را پوشش مى دهد مخصوصاً در برابر ترجمه هاى آثار انگليسى و فرانسه در سمينارى كه روزهاى اوايل دى ماه امسال در دانشكده ادبيات دانشگاه كويت برگزار شد، سخنرانى من در ارتباط با ترجمه هاى ادبى معاصر بين دو زبان عربى و فارسى بود. در تحقيقى كه براى اين منظور انجام داده بودم، به اين نتيجه رسيدم كه در ظرف چهل سال اخير، در زمينه ادبيات نو عرب، ما حدود دويست كتاب ترجمه كرده ايم. يكصد كتاب ادبيات داستانى، هفتاد كتاب شعر، حدود ده نمايشنامه و همين مقدار كتاب نثر غير داستانى و ۱۰ ۱۲، كتاب نقد ادبى. درباره ادبيات داستانى اين نكته را هم بگويم كه مثلاً كارهاى جرجى زيدان كه عموماً رمان تاريخى است و آثار جبران خليل جبران كه شبه داستانى و نثرهاى عرفانى است و شكل متعارف ادبيات داستانى امروز را ندارند. در ليست يكصد كتاب ادبيات داستانى آورده ام. اين دو نفر حدود نيمى از اين كتاب ها را به خودشان اختصاص داده اند و نيم ديگر را هم دو نفر ديگر يعنى غسان كنفانى فلسطينى و نجيب محفوظ مصرى قبضه كرده اند. ۱۰ ، ۱۵ كتاب هم از نويسندگان ديگر عرب به چاپ رسيده است. اين رقم كل سرمايه ۴۰ ساله ما از ادبيات امروز عرب است. شايد بشود گفت حدود يكى دو درصد از كل ترجمه ادبيات اين سال ها را تشكيل داده است و اين رقم خيلى فقيرانه است، ولى در برابر ترجمه از ادبيات امروز ايران به عربى خيلى هم بالا است و اگر ما بتوانيم به بيست كتاب اشاره كنيم، بايد كلاهمان را بالا بيندازيم!
|