چهارشنبه ۱۹ دى ۱۳۸۶ - ۲۹ ذيحجه ۱۴۲۸
Wed, Jan 9, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
زنگ اول
تصميم سياه
340410.jpg
] فرناز قلعه دار[

۲۴ ساله بودم كه پس از استخدام در يك شركت معتبر با بهروز ازدواج كردم. درآمد خوبى هم داشتم. شوهرم آن موقع سرباز بود. آن روزها مى گفت آرزو دارد بتواند يك كار معمولى پيدا كند و خانه اى كوچك هم اجاره كند تا براى تأمين خرج و مخارج زندگى چشمش به حقوق من نباشد. مى گفت: «نمى خواهم پدرت فكر كند من آدم نالايقى هستم. بنابراين مى خواهم به او ثابت كنم كه مى توانم دخترش را خوشبخت كنم.»
دختر بزرگ خانواده بودم. تنها برادرم هنوز در دبيرستان درس مى خواند. پدرم هميشه مى گفت: «دختر فهميده و باگذشتى هستى.» به همين خاطر مرا تكيه گاه و سنگ صبور خانواده مى دانست و آرزويش عاقبت به خيرى ام بود. اما هنوز هم بعد از گذشت اين همه سال نمى دانم چرا به چنين سرنوشتى دچار شدم مراسم عروسى من و بهروز بعد از يك دوره نامزدى يك ساله برگزار شد. البته كمك هاى مالى پدرم و كم توقعى و گذشت هاى من در برگزارى يك مراسم ساده بى تأثير نبود. بعد از چند روز كه از حال و هواى ازدواج و رفت و آمدهاى تشريفاتى درآمديم دوباره زندگى روال عادى خود را از سر گرفت. صبح زود از خانه بيرون مى آمدم و نزديكى هاى غروب خسته از كار روزانه به خانه برمى گشتم. بعد هم مشغول انجام كارهاى روزمره و خانه دارى مى شدم. سربازى بهروز تمام شده بود و دنبال كار مى گشت. خوشبختانه با سفارش اطرافيان و البته تلاش و لياقتى كه در وجودش نهفته بود خيلى زود كار مناسبى پيدا كرد و مشغول شد.
روزها پشت هم مى گذشت. در دومين سالگرد ازدواجمان صاحب فرزند شديم. خدا دخترى زيبا و باهوش به ما هديه كرد كه نامش را «سپيده» گذاشتيم.
حضورش گرمابخش زندگى و آشيانه مان بود. مرخصى هاى چند ماه اول پس از باردارى به سرعت گذشت و من مجبور شدم دوباره سركارم برگردم. اما كار كردن در چنين شرايطى خيلى سخت بود. بهروز اجازه نمى داد سپيده را به مهد كودك بفرستيم. خانه مادر من و بهروز هم خيلى از ما دور بود و امكان اين كه آنها از بچه نگهدارى كنند، نبود. بدين ترتيب توافق كرديم من ديگر سر كار نروم و در عوض بهروز با سعى و تلاش بيشترى هزينه هاى زندگى را تأمين كند.
اين گونه بود كه من در خانه ماندم تا وظيفه همسردارى و مادرى را به بهترين شكل انجام دهم. سه سال از تولد سپيده گذشته بود كه باز هم باردار شدم. با به دنيا آمدن سالار، خوشبختى مان تكميل شد. وضع كار بهروز هر روز بهتر از قبل مى شد. خداوند بركت فراوانى نصيب زندگى ما كرده بود و من ديگر هيچ آرزويى غير از خوشبختى فرزندانم نداشتم.
۱۵ سال از زندگى مشترك مان مى گذشت. بهروز رئيس قسمت خريد اداره شده و دائم به مسافرت هاى داخلى و خارجى مى رفت. با بزرگ شدن بچه ها و كم شدن مسئوليتم در خانه و نگهدارى از آنها احساس تنهايى و افسردگى مى كردم. بهروز كه مدام مسافرت بود بچه ها هم مثل سابق نيازى به نگهدارى شبانه روزى من نداشتند بنابراين تصميم گرفتم دوباره به سر كار برگردم. پس از چند ماه تلاش بالاخره كار مناسبى پيدا كردم. حقوقش خيلى زياد نبود اما براى من پول مهم نبود مى خواستم از افسردگى و تنهايى رها شوم. شايد بيشتر دلم مى خواست از فكر و خيالاتى كه اين اواخر به سرم زده بود نجات پيدا كنم. تصوراتى كه يك لحظه رهايم نمى كرد. گاه فكر مى كردم خيالاتى شده ام به همين خاطر سعى مى كردم مثل سابق به زندگى خوشبين باشم اما تغيير رفتار بهروز مانع از آن مى شد كه با اطمينان و اعتماد قبلى و قلبى به او نگاه كنم. غيبت هاى طولانى، بى تفاوتى و رفتار سرد و بى محبتش مرا مشكوك كرده بود.
بالاخره تصميم گرفتم كارى كنم تا از اين شك و دودلى خارج شوم. يك شب كه بهروز به بهانه مسافرت به شهرستان از من و بچه ها خداحافظى كرد تا به قول خودش به فرودگاه برود، مخفيانه او را تعقيب كردم حس بدى داشتم. مى ترسيدم. چند بار بين راه تصميم گرفتم به خانه برگردم و با توهمات نابجا زندگى ام را خراب نكنم اما انگار نيروى قوى ترى مرا به دنبال او مى كشاند و مى گفت: از خواب غفلت بيدار شو، زندگى ات در حال تباه شدن است.
در همين افكار غوطه ور بودم كه متوجه شدم بهروز حركتش را از فرودگاه به سوى شمال شهر تغيير داده است. تعقيبش كردم چند دقيقه بعد مقابل خانه اى شيك در يكى ازخيابان هاى شمال شهر ايستاد. با كليدى كه از جيبش درآورد در خانه را باز كرد. از شدت هيجان و ناراحتى و شايد هم كنجكاوى، تمام بدنم مى لرزيد. پاهايم سست شده بود. اول فكر كردم دنبالش بروم و وارد خانه شوم اما صبر كردم يك ساعت همانجا ايستادم خبرى از بهروز نشد با تلفن همراهش تماس گرفتم. پرسيدم: كجا هستى با وقاحت تمام گفت: بندرعباس!
از شدت عصبانيت داشتم منفجر مى شدم اما هر طور بود خودم را كنترل كردم و حرفى نزدم.
بلافاصله به خانه برگشتم. آن شب بدترين شب زندگى ام بود. هيچ وقت فكر نمى كردم نتيجه اعتماد بيش از حدم اين باشد. نمى دانستم در آن خانه چه خبر است و چه گذشته اما همين قدر كه شوهرم به من دروغ گفته بود گناهى نابخشودنى بود.
عصر روز بعد بهروز به خانه برگشت. مثل هميشه از خستگى و كار زياد مى ناليد. خيلى سعى كردم به روى خودم نياورم. سردرد را بهانه كردم و از حرف زدن با او طفره رفتم. صبح روز بعد مقابل همان خانه چهار طبقه ايستاده بودم. نمى دانستم چه بايد بگويم و چه كار كنم. فقط مى خواستم بدانم آن خانه متعلق به كيست و شوهرم آنجا چه كار داشته زنگ زدم. از طبقه اول شروع كردم، كسى جواب نداد. زنگ دوم را زدم، مردى از پشت آيفون جواب داد. بلافاصله اسم شوهرم را گفتم، اما گفت: اشتباه آمده ايد، ما اينجا چنين كسى را نداريم.
زنگ طبقه سوم را كه زدم، زنى جواب داد. گفتم: منزل آقاى ...
گفت: بله، ولى الآن تشريف ندارند.
سرم گيج رفت. به سختى خودم را نگه داشتم و به ديوار تكيه كردم. زن از پله ها پائين آمد و در را باز كرد. نگاهم كه به صورتش افتاد، از حال رفتم.
چند دقيقه بعد درحالى به هوش آمدم كه زن جوان ليوان آب قند در دست داشت. تقريباً هم سن و سال خودم بود، پسربچه كوچكى هم كنارش ايستاده بود و او را مامان صدا مى زد.
همان روز فهميدم اين زن همسر دوم شوهرم است. او چهار سال قبل شوهرش را از دست داده بود و از يك سال قبل به عقد موقت بهروز درآمده بود.
هرچه فكر كردم اين كار بهروز مجازات كدام گناه من است، به نتيجه اى نرسيدم. از تمام زجر و سختى ها، گذشت و قناعت ها و احترام و توجهاتى كه در اين زندگى و براى بهروز متحمل شدم، احساس پشيمانى كردم.
به ۱۵ سال عمر تباه شده ام فكر كردم، از اين كه جوانى را در اين زندگى تباه كرده بودم، احساس خوبى نداشتم. نمى توانستم مثل بعضى زن ها خودم را فريب دهم، حتى اگر شوهرم آن زن را رها مى كرد و از كارش هم ابراز پشيمانى مى كرد، باز هم نمى توانستم او را ببخشم.
مزد زحمات من در زندگى اين نبود. تصميم گرفتم از او جدا شوم. بهروز حاضر به طلاق من نبود. اول فكر مى كردم به خاطر عشق و علاقه يا شايد هم به خاطر بچه هايمان نمى خواهد اين زندگى از هم بپاشد، اما وقتى فهميدم مشكل بهروز شرطى است كه ضمن عقد با هم داشتيم و بر اساس آن او مجبور است علاوه بر پرداخت مهريه، نيمى از دارايى اش را هم به من ببخشد، غرورم جريحه دار شد. فهميدم كه از آن همه عشق و محبت سال هاى اول زندگى مشترك حتى سر سوزنى هم باقى نمانده است. داشتم ديوانه مى شدم، وضع بچه ها هم از من بهتر نبود. درس و مدرسه را رها كرده و دنبال من به خانه پدرم آمده بودند. از اين همه آشفتگى و نابسامانى در حال ويرانى بودم.
ديگر حاضر نبودم حتى يك لحظه با بهروز زندگى كنم. اما نمى خواستم به راحتى هم از زندگى اش خداحافظى كنم. بايد او هم مثل من طعم بدبختى را مى چشيد. افكار شيطانى يك لحظه هم رهايم نمى كرد. به هر راهى كه بتوان با آن از بهروز انتقام گرفت، فكر كردم، به عاقبتش نمى انديشيدم، فقط تشنه انتقام بودم. همين شد كه به سراغ آن ماده لعنتى رفتم. مى خواستم سر تا پاى وجودش را بسوزانم. سوختنى كه تا ابد رنگ آرامش را نبيند. بهروز هميشه به صورت جذاب و ظاهر دلپسندش افتخار مى كرد. حالا من با ريختن اسيد روى صورتش، او را تا ابد خانه نشين كرده ام.
اكنون كه يك سال از آن روز سياه مى گذرد، بهروز همچنان خانه نشين است و من خاكسترنشين. او در ميان فاميل و دوستان مورد ترحم و دلسوزى قرار گرفته و من در كنار ديوارهاى سرد و سياه زندان حتى از محبت فرزندانم نيز محروم مانده ام. اعتراف مى كنم كه اشتباه كرده ام. هرچند بهروز در حق من جفا كرده بود، اما من كارى كردم كه نه تنها آرامش را از او كه از خودم، بچه هايم و پدر و مادرم تا ابد گرفتم. نمى دانم چه سرنوشتى در انتظارم است. شايد قصاص، شايد هم...
چند ماه است كه بچه هايم را نديده ام. برايم پيغام فرستاده اند كه من زندگى شان را تباه كرده ام. دخترم گفته: وقتى بابا ما را رها كرد و زنى بيگانه را به ما ترجيح داد، هنوز دلخوش بوديم كه مادرى مهربان و دلسوز داريم، تكيه گاهى كه مى تواند جاى خالى پدر را برايمان پر كند، اما حالا كه تو هم پشت ميله هاى زندان در انتظار سرنوشت نامعلومى نشسته اى، به چه كسى اميدوار باشيم. در اين دنياى مهربان تنها و بى پناه مانده ايم. اى كاش مادر، اى كاش قبل از اين اقدام عجولانه براى يك لحظه به آينده ما و خودت هم فكرى مى كردى، همين!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |