پنجشنبه ۲۰ دى ۱۳۸۶ - ۱ محرم ۱۴۲۹
Thu, Jan 10, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
براساس يك پرونده واقعى
معماى پليسى
قتل در خوابگاه
340473.jpg
] محمد غمخوار [

سكوت شبانه خوابگاه دانشجويى را فرا گرفته بود. چراغ تعدادى از اتاق ها هنوز روشن بود . نگهبان خوابگاه داخل اتاقك نگهبانى نشسته بود. يادآورى سرماى هوا او را از گشتزنى در خوابگاه منصرف كرد. عقربه هاى ساعت ۱۲ شب را نشان مى داد. گاهى صداى عبور خودرويى از مقابل خوابگاه سكوت را مى شكست. ناگهان صداى فرياد پسر جوانى سكوت خوابگاه را در هم شكست. چراغ ها به فاصله كوتاهى روشن شدند. دانشجويان وقتى خود را مقابل ساختمان شماره سه رساندند با جسد پسر جوانى كه با صورت روى زمين افتاده بود روبه رو شدند.
سرگرد قاسمى با شنيدن صداى زنگ تلفن همراه از خواب پريد. مأمور كلانترى ۲۳ از مرگ مشكوك يك دانشجو خبر مى داد. كارآگاه بى صدا لباس هايش را پوشيد تا بچه ها و همسرش بيدار نشوند. هوا خيلى سرد بود. سريع خود را به خودرو رساند. خيابان ها خلوت بود، به همين خاطر او پس از چند دقيقه به محل حادثه رسيد. خودروى كلانترى و آمبولانس پزشكى قانونى مقابل خوابگاه توقف كرده بودند. مأموران كلانترى از دانشجويان كه خيلى هم ترسيده بودند مى خواستند اطراف محل حادثه را خلوت كنند تا گروه هاى مختلف كار خود را به راحتى انجام دهند. سرگرد ابتدا خود را به محل كشف جسد رساند. خون زيادى از سر پسر جوان روى زمين جارى شده بود. پزشك جنايى پس از معاينه جسد گفت: علت مرگ ضربه مغزى است. شدت ضربه به حدى بوده كه پسر جوان در دم جان سپرده است. كنار جسد ۳ تكه آجر افتاده بود. خرابى بخشى از ديوار بالكن طبقه سوم نشان مى داد قربانى حادثه از آنجا سقوط كرده است. سرگرد خود را به طبقه سوم و اتاق محل حادثه رساند. اتاقى ۶مترى با ۲ تخت ۲طبقه كه روبه روى هم در دو سوى اتاق قرار داشتند. بخشى از ديوار بالكن تخريب شده بود. سرگرد از افسر كلانترى خواست هم اتاقى هاى مقتول (امير) را تك تك براى بازجويى به اتاق بياورد. افسر كلانترى دقايقى پس از صحبت با مسئول خوابگاه كه در راهرو بود به اتاق بازگشت.
جناب سرگرد! به خاطر تعطيلات تعدادى از دانشجويان به شهرهايشان رفته اند. امير دو هم اتاقى دارد كه آنها هم جزو دانشجويانى هستند كه به شهر خود رفته اند. اما امير به خاطر اين كه شبها در يك رستوران كار مى كند، تعطيلات را هم در تهران مى گذراند. سرگرد پس از نخستين تحقيقات مرگ وى را مشكوك اعلام كرد و بعد از اعلام ماجرا به بازپرس جنايى و حضور او در محل حادثه، جسد به پزشكى قانونى منتقل شد. قاسمى فردا حدود ساعت ۱۰ صبح براى ادامه تحقيقات به خوابگاه بازگشت. با اين كه تمامى شواهد از خودكشى امير حكايت داشت اما حس پليسى او نمى گذاشت از ادامه تحقيق ها دست بردارد. ابتدا سراغ نگهبان خوابگاه رفت. مرد ميانسال كه هنوز شوكه بود به كارآگاه گفت: «ديشب در اتاق نگهبانى نشسته بودم كه ناگهان صداى فرياد پسر جوان و سقوط سهمگينى را شنيدم. ابتدا فكر كردم دانشجويان با هم درگير شده اند. اما وقتى خود را به ساختمان شماره سه رساندم امير را بى جان روى زمين ديدم.»
- او را مى شناختى
- بله. پسر آرامى بود. اما به خاطر اين كه در يك رستوران كار مى كرد شبها دير به خوابگاه مى آمد. گاهى اوقات هم از آنجا براى من غذا مى آورد. اما ديروز كمى ناخوش احوال بود. به همين خاطر سر كار نرفت.
- تازگى ها مشكلى پيدا نكرده بود
- نه. دليلى براى اين كار نداشت. دوستانش مى گفتند قرار بود با يكى از دخترهاى دانشجو ازدواج كند.
سرگرد بعد از تحقيق از نگهبان وارد محوطه خوابگاه شد. اغلب دانشجويان براى صرف ناهار به غذاخورى رفته بودند. احتمال شكست عشقى مهم ترين انگيزه براى خودكشى بود. كارآگاه از مرد نگهبان شنيده بود، رضا و ناصر نزديك ترين دوستان امير بودند. وقتى وارد غذاخورى شد، سراغ دو پسر جوان را گرفت. يكى از دانشجويان به جوان سياه پوشى اشاره كرده و گفت:
- او رضا است. اما امروز ناصر را در خوابگاه نديدم. از مرگ امير خيلى ناراحته . سرگرد كنار رضا نشست. پسر دانشجو كارآگاه را شب گذشته در حال تحقيق ديده بود.
- مى دانم شما بايد براى كشف ماجرا تحقيق كنيد. من در خدمت شما هستم. هر سؤالى داريد بپرسيد.
- قرار بود امير با يكى از دخترهاى دانشگاه ازدواج كند
- بله. اما مرگ بهش مهلت نداد.
- آن دختر را مى شناسى
- بله. اسمش سانازه.
- آنها با هم مشكلى داشتند
- نه! ديشب موقع شام امير مى گفت قراره هفته آينده به خواستگارى ساناز بره. به همين خاطر با پدر و مادرش صحبت كرده و قرار بود آنها چهارشنبه براى خواستگارى به تهران بيايند.
- امير گوشه گير بود
- خيلى. پسر آرامى بود. كارى به كاركسى نداشت. فقط با من و ناصر و اين تازگى ها ساناز صحبت مى كرد. سرگرد برخى از اظهارات رضا را در دفترچه اش نوشت و براى بررسى دوباره موضوع راهى محل حادثه در ساختمان شماره سه خوابگاه شد. محل كاملاً تميز شده و هيچ اثرى از خون نبود. به طبقه سوم رفت اما مورد مشكوكى هم در آنجا نديد. هنگام خروج از ساختمان رضا را ديد بنابراين از او خواست تا دانشگاه همراهى اش كند بلكه بتواند ساناز را راحت تر پيدا كند. وقتى سرگرد از هم كلاسى هاى دختر جوان سراغ ساناز را گرفت آنها گفتند وى پس از شنيدن خبر مرگ پسر موردعلاقه اش از هوش رفته و هم اكنون در درمانگاه دانشگاه بسترى است.
«ساناز » روى تخت دراز كشيده و به كبوترى پشت پنجره خيره مانده بود. بازجويى ۲۰ دقيقه اى از دختر جوان هم نتوانست راز اين ماجرا را فاش كند. كارآگاه قصد خروج از اتاق را داشت كه ناگهان پسر جوانى با يك دسته گل«رز» قرمز وارد اتاق شد. پسر جوان با ديدن سرگرد به سوى او آمد و خودش را معرفى كرد.
- من ناصر هستم. دوست امير.
-خوشحالم كه اينجا مى بينمتون. در خوابگاه خيلى دنبال شما گشتم اما شنيدم آمديد دانشگاه.
- من در خدمتم.
- سرگرد سپس ناصر را به بيرون از اتاق منتقل كرد. دفترچه اش را بيرون آورد و به پرس و جو از او پرداخت.
وقتى از ناصر شنيد كه امير درباره خودكشى با او صحبت كرده كمى به حرف هاى ناصر مشكوك شد.
- امير به چه دليل قصد خودكشى داشت
- نمى دانم. شب حادثه امير از من خواست براى خوردن شام به اتاقش بروم. او بعضى شب ها از رستوران شام مى آورد. هنگام شام خوردن ناگهان موضوع خودكشى را با من در ميان گذاشت. حرف هاى او را جدى نگرفتم. بعد هم كلى با او حرف زدم شايد آرام شود. اما وقتى مى خواستم از اتاق بيرون بروم، او خود را به لبه بالكن رساند و قبل از اين كه بتوانم كارى انجام دهم خود را به پائين پرت كرد.
- چرا تا به حال دراين باره حرفى نزده بوديد
- مى ترسيدم من به عنوان قاتل او دستگير شوم. بعد از اين كه امير خودش را پائين انداخت خودم را به حياط رساندم. بعد هم طورى وانمود كردم كه مثل بقيه بچه ها با شنيدن فريادهاى او خود را به محل حادثه رسانده ام. با اظهارات ناصر، شك كارآگاه به او بيشتر شد به همين خاطر پسر جوان را براى تحقيقات بيشتر به اداره آگاهى برد. ناصر در اداره آگاهى ابتدا منكر اتهام خود شد. اما وقتى با چهار دليل سرگرد قاسمى روبه رو شد لب به اعتراف گشود.
- « از چند ماه قبل به ساناز علاقه پيدا كردم. اما هربار كه مى خواستم موضوع را با او در ميان بگذارم مشكلى پيش مى آمد. تا اين كه متوجه شدم او قصد ازدواج با امير را دارد. به همين خاطر تصميم گرفتم دوستم را از ميان بردارم. به همين خاطر شب حادثه از فرصت استفاده كرده و او را به بهانه اى به بالكن كشانده و ناگهان وى را پائين انداختم.» با اعتراف هاى ناصر، سرگرد او را به بازداشتگاه فرستاد.
پاسخ معماى پليسى
جنايت به خاطر عشق
به دلايل زير «وحيد» به اتهام قتل نيلوفر بازداشت شد:
۱- نحوه چيدن «پازل» از راست به چپ بود و اين موضوع نشان مى داد كه نيلوفر- مقتول- چپ دست بوده است در حالى كه در صحنه جنايت كارد در دست راست زن بود .
۲- وحيد در مراحل بازجويى به افسر پرونده گفته بود كه نيلوفر در تماسى كه ظهر با او داشت، موضوع خودكشى رامطرح كرده است. به همين خاطر هم مضطرب و نگران خود را به خانه رسانده است. اما در گزارش پليس آمده وى ابتدا به كلانترى مراجعه و خودكشى زن را به مأموران گزارش كرده است.
۳- در صورتى كه نيلوفر- مقتول- با كارد خودزنى كرده باشد، مى بايست پس از اصابت يك يا دو ضربه، كارد از دست زن به زمين مى افتاد، در حالى كه كارد در دست راست او بوده و اين نكته نشان دهنده آن است كه او خودكشى نكرده بلكه وى را به قتل رسانده و براى صحنه سازى كارد را در دست راست او قرار داده اند.
۴- وحيد در بازجويى به افسر پرونده گفته بود كه هر وقت از خانه بيرون مى رفت مرد مزاحم به نيلوفر تلفن مى زد. اما افسر پرونده پس از استعلام از شركت مخابرات دريافت كه مرد مزاحم از تلفن همگانى نزديك خانه مقتول، تلفن مى زد. پس او از موقعيت خانه آگاهى كامل داشته و مى دانسته كه وى در خانه تنها است.
* اسامى خوانندگان معماى پليسى
انيسه شجاعى باغينى از كرمان، خاطره مختارى نژاد از جاده ملارد (كرج)، رضوان بهشت رويان از كرمانشاه، جمشيد تيمورى از سارى، پيمانه غلامى از سمنان، فاطمه اخترى از شاهرود، هنگامه اميدى از شيراز، نرگس شيشه از تهران، هوشنگ بختيارى از شهريار، رضا مختاريان از شهركرد، احمدعلى عرب از بندر عباس، امير على تقى از آمل، جمشيد كاووسى اصل از كرج، حميدرضا حسين نژادى از آستارا، عليرضا جابتى از تهران، محمدرضا مشتاق از تهران، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، محمدهاشم مير عين عارفين از تهران، فريدون غفلندى از چالوس، ناصر كرباسى فر از بابل، محمدحسين قديم خانى از سلماس، بهمن دل شب از رامسر، على باقرى از تهران، يوسف پور على از رشت، نگار اميرى از كرج، داود عباسيان از ابهر، محمد شياسى از اصفهان، سجاد برخه از اصفهان، حسين باقرى از اصفهان، عليرضا باقرى از اصفهان، نفيسه طاهرى از سمنان، حاجى خانى فرد از تهران، اكرم افشارى از تهران، احمد شريفى از مشهد، حميد زا داداشى از رشت، سيد محمود سيارى بيدگلى از آران و بيدگل، سهيل تيمورى نسب از تهران، مليحه اكبرزاده از كرج، تورج مهرى از شهررى، ناصر داروگر كرمانى از تهران، خسرو پور يوسف اولادى از خرمشهر، منيژه مؤمن از آبادان، حميرا عسگرى از اسلامشهر، توران اصفهانى از كاشان، سحر مسعودى از اراك، عبدالله روشن از شاهرود، محمدملكى از سبزوار، طاهره عيسايى از اصفهان، كاظم رادمنش از قزوين، خسرو نظامى از اراك، ليلا فرش فروش از كرمان، فخرى سينايى از كرج، جمشيد وحيدى از شهررى و مريم بيگى زاده از تهران.
براساس يك پرونده واقعى
تولد ناخواسته
340437.jpg
] نسرين محمدى[

همه ماجرا از يك اشتباه شروع شد. اشتباه من و مسعود! شايد بقيه هم به نوعى مقصر بودند. چرا كه وقتى تشويقم مى كردند بعد از دو تا پسر يك دختربچه هم بياورم تا جنسمان جور بشود، نمى دانستند دو دستى مرا اسير يك زندگى جهنمى مى كنند.
۳۹ ساله بودم كه براى سومين بار باردار شدم. اگرچه اين سن براى بچه دار شدن دير به نظر مى آمد ولى خيلى ها مى گفتند دختران امروز هم دير شوهر مى كنند و بچه دار مى شوند و هيچ اتفاقى هم نمى افتد.
من و مسعود صاحب دو پسر ۹ و ۷ ساله بوديم. با اين حال شوهرم بشدت علاقه مند بود تا دخترى هم داشته باشيم.
نخستين پسرم ۸ سال بعد از ازدواج مان پس از سقط هاى مكرر به دنيا آمد. با وجودى كه مى دانستم باردارى من در اين سن يك ريسك بزرگ است اما به خاطر مسعود اين كار را كردم و دوباره باردار شدم. در اين باردارى هم خوشبختانه مثل نوبت هاى گذشته روند طبيعى داشتم و به خاطر دارم كه وقتى دكتر فهميد بچه دختره و خبرش را به من و شوهرم داد از خوشحالى روى پاى خود بند نبوديم.
من و مسعود زندگى خوبى داشتيم و اين دختربچه مى توانست آن را تكميل كند. در دوران باردارى چند بار خواب هاى عجيب و غريب ديدم كه واقعاً نگرانم مى كرد. يك بار خواب ديدم كه صداى كليد و بازشدن در خانه آمد. خيال كردم يكى از بچه هاست كه از مدرسه آمده. همين طور كه خوابيده بودم به پهلو غلتيدم، در كه باز شد مادرم را ديدم كه با چهره نگران آمده داخل.
در خواب حواسم بود كه مادرم سال ها قبل مرحوم شده است. اما از آنجا كه رابطه عاطفى شديدى با آن خدابيامرز داشتم بشدت گريه مى كردم و مامان به من گفت كه نبايد اين بچه را نگه دارم. وقتى از خواب پريدم صورتم بشدت خيس بود و تا پايان باردارى چندين نوبت از اين كابوس ها به سراغم آمد.
بالاخره ۹ ماه گذشت و موقع وضع حمل رسيد. زايمان هم به صورت طبيعى انجام شد. وقتى شوهرم با بيمارستان تماس گرفت و خبر تولد دخترمان را شنيد خيلى خوشحال شد و به سرعت خودش را به بيمارستان رساند و به همه پرستارها هم يك شيرينى حسابى داد.
وقتى ازدكتر پرسيدم وضعيت عمومى بچه ام چطوراست با لبخندى گفت: سالم و خيلى دوست داشتنى است و جاى هيچ نگرانى وجودندارد.
اما من باز هم نگران بودم. فكر كردم گفتن اين حرف ها براى دكترهاى زنان عادى شده است. بنابراين وقتى حالم كمى جا آمد رفتم داخل بخش تا بچه را از نزديك ببينم.
وقت ملاقات بود و از اين بابت از ديدن مسعود و خوشحالى او شادى من هم چندبرابر شد. از پرستارها خواهش كردم چون وقت ملاقات روبه اتمام بود، بچه را به مسعود نشان بدهند، وقتى مسعود بچه را ديد گفت كه شبيه پسرهاست. اون بچه براى من خيلى باارزش بود، چون با آمدنش شيرينى زندگيمان را چند برابر مى كرد.
صبح روز بعد در حال قدم زدن در راهرو بودم كه گفتند پزشك اطفال براى ويزيت نوزادان در بخش حضور دارد. اين موضوع خيلى طبيعى بود. اما يك ساعت بعد پرستاران گفتند كه دكتر مى خواهد مرا ببيند. با شنيدن اين حرف دلم ريخت. دكتر در نخستين برخورد با كمى مقدمه چينى به من فهماند كه دخترم با بقيه بچه ها متفاوت است و از اين بابت نگهدارى و مراقبت ويژه اى را لازم دارد. او در نخستين معاينه به عقب ماندگى احتمالى بچه پى برده بود.
با شنيدن اين حرف دنيا روى سرم خراب شد و سعى كردم به او بفهمانم كه اشتباه مى كند. به دكتر گفتم اگر منظورتان مژه هاى پرپشت بچه است بايد بگويم كه او شبيه پدرش است! قدرت تفكرم را از دست داده بودم و پاهايم كرخت شده بودند. دكتر با كمى دلدارى گفت: ببينيد خانم عضلات اين بچه خيلى ضعيفه. بعد هم با بلند كردن دست هاى بچه و آزاد كردن آنها نشان داد كه عكس العمل هاى بچه طبيعى نيستند.
دكتر از من خواست تا هرچه زودتر با شوهرم تماس بگيرم و موضوع را اطلاع بدهم. وقتى آنها من و نوزاد را در اتاق تنها گذاشتند ديگر رغبتى براى بغل كردن بچه نداشتم. فقط با مسعود تماس گرفتم و او را در جريان گذاشتم. چند روز بعد مرخص شدم، اما ديگر اثرى از خنده و خوشحالى در چهره هيچ كدام از ما نبود.
همه دوست و فاميل ها كه براى ديدنم مى آمدند با ديدن بچه متوجه موضوع مى شدند اما من نمى دانستم چه توضيحى بايد به آنها بدهم.
اسمش را نازنين گذاشتيم. همان طور كه پزشك اطفال راهنمايى كرده بود، نازنين احتياج به مراقبت هاى ويژه داشت. او باكوچك ترين ويروسى آلوده مى شد و مراقبت دائمى از او و بيمارى هاى سختى كه مبتلا مى شد مرا از مسعود و ۲ بچه ديگر م جدا كرده بود.
هيچ كس در دوست و فاميل مشكلى مثل من نداشت تا بتواند راهنمايى ام كند. چند ماه گذشت و نازنين بزرگ تر شد اما روال زندگى ما واقعاً به هم خورده بود.
غم دائمى در چهره مسعود بود و به جاى اين كه در خانه كمك حالم باشد معمولاً ديروقت مى آمد خانه و از هيچ كس و هيچ چيز نمى پرسيد.
با اين كه پسرها خيلى زود با خواهرشان انس گرفتند اما مريضى، مراقبت و توجه بيش از حد من به نازنين باعث شده بود آنها هم تقريباً به حال خودشان رها بشوند.
در اين ميان من هم خودم را مسبب اين همه بدبختى مى دانستم. چرا كه از اولش هم هيچ چيزى قانعم نمى كرد. همين كه به نظرم مى رسيد يك چيزى درست است به آن مى چسبيدم و به جوانب ديگرش نگاه نمى كردم.
نازنين يك ساله بود كه مسعود از من خواست او را به مركز نگهدارى از كودكان عقب مانده بسپاريم. اما نمى توانستم قبول كنم. فقط سرم را پائين انداختم و گريه كردم. نازنين پاره تنم بود و ضعف و ناتوانى اش باعث مى شد تا بيشتر به او توجه كنم و وابسته اش بشوم.
مسعود واقعاً از من دور شده بود او ترجيح مى داد ساعت هاى بيكارى اش را به بطالت بگذراند و شب ها را با عده اى از دوستان مجردش سپرى كند تا اين كه با من و بچه هايش باشد.
بالاخره هم يك روز به من زنگ زد و گفت يك خونه مجردى اجاره كرده تا در آن محيط آرام بتواند به كار و زندگى اش برسد و بچه ها مزاحمتى برايش نداشته باشند.
واقعاً به ته خط رسيده بودم. نمى دانستم بين مسعود و نازنين بايد كدام را انتخاب كنم. ما روزهاى خوشى را با هم گذرانده بوديم و واقعاً با هم خوشبخت بوديم اما با آمدن اين بچه همه رؤياهايم به بن بست رسيده بودند. مطمئن بودم كه نمى توانم قيد بچه را بزنم و فكر مى كردم اگر مسعود با من همكارى كند، مى توانم در كنارش همه مشكلات را حل كنم.
از طرف ديگر مسعود مرا تنها گذاشته بود و اداره آن زندگى با داشتن نازنين و ۲ تا پسر ديگر برايم واقعاً مشكل بود.
با دريافت اخطار دادگاه از طرف مسعود فهميدم كه او خواستار جدايى شده است. در اين ميان نمى دانستم چه كسى را بايد مقصر بدانم و از چه كسى بايد گله كنم.
خواستم با مسعود اتمام حجت كنم. تلفنى تماس گرفتم و گفتم اگر بخواهد از من جدا شود قيد بچه ها را خواهم زد و براى هميشه تركشان مى كنم.
بالاخره زمانش رسيد و من به اتفاق ۳ بچه در جلسه دادگاه حاضر شدم. وقتى موضوع را با قاضى در ميان گذاشتم و گفتم، مسعود كارى كرده كه حس زندگى در دلم مرده اما به دليل وجدانم در اين چند سال هم بچه ها را رها نكردم كه براى خود يك زندگى بى دغدغه دست و پا كنم، قاضى ما را به مصالحه دعوت كرد و از مسعود خواست تا در اعمال و رفتارش تجديدنظر كند و سرخانه و زندگيش برگردد. شوهرم اولش راضى نبود تا اين كه در چند جلسه دادگاه و مشاوره بالاخره درخواستش را پس گرفت.
چون بالاخره او قبول كرد كه بچه سوم با اصرار او به دنيا آمده، پس...
... امروز هم بعد از گذشت ۱۲ سال از آن تاريخ و سپرى كردن آن همه مشكلات خدا را شكر مى كنم كه به من جرأت جدايى از مسعود و تنها گذاشتن بچه ها را نداد و كارى كرد تا ناتوانى نازنين حصارى دور زندگى من و آينده بچه ها نباشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |