شنبه ۲۲ دى ۱۳۸۶ - ۳ محرم ۱۴۲۹
Sat, Jan 12, 2008
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
«تاريخ پژوهى استاد دوانى ؛ زمينه ها و آثار»
در گفت وگوى «ايران» با دكتر محمدرجبى (دوانى)
نگاه تاريخى پدر
ريشه در شخصيت او داشت
340794.jpg
] محمد رضا كائينى ‎/ بخش نخست [

سال گذشته در چنين روزهايى مورخ خبير و فرزانه مرحوم حجت الاسلام والمسلمين على دوانى رخ در نقاب خاك كشيد و جامعه علمى و پژوهشى ايران را در سوگ نشاند. شكل، وسعت و عمق نگاه تاريخى استاد دوانى و آثارى كه از آن ناشى گشت او را در ميان تاريخ پژوهان معاصر جايگاهى ممتاز بخشيده و اوج داورى هاى او را بس افزون ساخته بود. «ايران» در پاسداشت خاطره مجاهدات علمى اين انديشمند ربانى و در آستانه سالگشت رحلت وى با فرزند وى جناب دكتر محمد رجبى گفت وشنودى را به انجام رسانده است كه آغازين بخش آن در پى مى آيد.

مرحوم دوانى در تاريخ نگارى مبدع سبك جديدى بود كه ريشه در شخصيت فردى آن بزرگوار داشت و نوع نگاه وى را نسبت به ديگران، متفاوت مى كرد. از نظر جنابعالى، عناصر تشكيل دهنده اين نگاه تاريخى كدامند
شخصيت پدرم براى كسانى كه ايشان را از نزديك مى شناختند، شاخصه هاى بارزى داشت كه اهم آنها آزادگى، استقلال شخصيت، صداقت و عدالت خواهى ايشان بود. به اينها مى توان نبوغ و حافظه بسيار قوى را افزود كه همه اين ها دست به دست هم مى داد كه در امر تاريخ نگارى نتايج درخشانى را به بار مى آورد. من ترجيح مى دهم قبل از اين كه به بحث درباره اين شاخصه ها و تأثير آنها در سبك تاريخ نگارى پدرم بپردازم، اشاره اى داشته باشم به چگونگى تكوين شخصيت ايشان. طبيعى است كه مثل هر انسان ديگرى، بخشى از شكل گيرى شخصيت هر فردى ناشى از تأثيرات محيط خانوادگى است. خانواده ايشان، خانواده كشاورزى بود كه رعيت نبوده اند. خرده مالكى بوده اند كه ملك مختصرى را كشت و برداشت مى كردند و فرمانبر و مطيع هيچ خانى نبوده اند. جالب اين جاست كه روستاى «دوان» با آن كه خانوارهاى زيادى دارد، هرگز فئودالى نبوده است. در آنجا خانى وجود نداشته و همه مردم، خرده مالك بوده اند. آن روستا «كدخدا» داشته كه از بين خودشان انتخاب مى كردند و معمولاً مديرترين و معتمدترين فرد روستا بوده، ولى او هم آب و ملكى و قدرتى بيش از ديگران نداشته است. طبيعى است كه در اين محيط، افراد مستقل و آزاده اى بار مى آيند كه نه به كسى زور مى گويند و نه زير بار زور مى روند، چون همه با يكديگر برابرند و اين شايد يكى از نادرترين موارد در جغرافياى تاريخى كشور ما باشد و نمى دانم نمونه هايى از اين دست را آيا مى توان در ايران پيدا كرد يا نه و اگر هستند چند تا و كجا هستند و لذا مردمان «دوان» يك روحيه عدالت خواهى و مبارزه در راه آن را دارند كه البته بعضى از آنها اين بخت را پيدا مى كنند كه اين روحيه شان در مسير اعتقاد دينى به جريان مى افتد، مثل مرحوم پدرم و عموى بزرگم كه از ياران شهيد نواب صفوى بود و يا برخى در چارچوب ايدئولوژى هاى ديگرى به مبارزه در راه عدالت خواهى مى پردازند و به هر حال انگيزه همه آنها عدالت جويانه بوده و اين عجيب است كه از يك روستا، اين همه افراد مبارز سياسى بيرون بيايند، ولو ايدئولوژى هاى گوناگونى داشته باشند. در مورد شخص پدرم، بايد ذكر كنم كه پدر ايشان از افراد فوج ناصر ديوان كازرونى بوده كه جلوى سپاه انگليس را گرفتند و به كمك تنگستانى ها رفتند و مرحوم ناصر ديوان هم وقتى به «دوان» آمد، منزل پدر بزرگم بوده است.
طبيعى است كه فرزند يك رزمنده مبارز بودن، حس مبارزه جويى و عدالت خواهى را بيشتر تقويت مى كند. وقتى كه به سن نوجوانى پدرم توجه مى كنيم، مى بينيم با اين كه در مدرسه فنى شركت نفت درس مى خوانده و هركس كه آنجا مى رفت مى دانست كه در صورت ادامه تحصيل، مهندس شركت نفت مى شود و وضعيت مالى خوبى پيدا خواهد كرد، كما اين كه همين حالا هم چنين است و البته در آن زمان نسبت به فقر كلى مردم ايران، قطعاً تفاوت هاى آشكارترى هم داشت، با اين همه پدرم در سن ۱۴ سالگى به چنين آينده اى پشت پا مى زند و بدون اين كه زمينه خانوادگى يا خويشاوندى يا دوستان نزديك در ايشان تأثيرگذار بوده باشد، به اين تصميم مى رسد كه در مسلك روحانيت شيعه در آيد و مسلك شيخى گرى كه خانواده مادرى اش داشته باشد، دورى كند و اين را هم مى پذيرد كه از سوى همه خويشاوندان و اعضاى خانواده، طرد شود. در واقع ما در اين مقطع، اولين ظهور و بروز روح آزاده ايشان را، آن هم به صورت اقدامى تعيين كننده، مى بينيم. بعد هم سفر خطرناكى كه ايشان به اتفاق عده اى از زوار كه به صورت قاچاق مى رفتند و احتمال غرق شدنشان بود، انجام مى دهد و با لنج كوچكى از اروند رود عبور مى كند و به نجف مى رود. در اينجا غير از آن روحيه آزادگى ، متوجه اراده خلل ناپذير ايشان هم مى شويم. بسيارى هستند كه شخصيت مستقل و آزاده اى دارند، ولى اراده و همتشان هم سنگ آن شخصيت نيست، ولى ايشان باكيفيت بسيار دشوارى كه شرح آن را هم در خاطرات خود آورده اند، وارد عراق مى شوند و چهار سال تمام، آن هم در سن نوجوانى، تك و تنها به زندگى ادامه مى دهد. ايشان نوشته اند هر كاروانى كه مى آمد، براى ديگران پولى و پيغامى داشت. تنها كسى كه هيچ نامه و پيغامى نداشت، من بودم. ملاحظه مى كنيد كه در غربت، تحمل چنين چيزى چقدر دشوار است و اين شرايط سخت نه تنها ايشان را دلسرد و نااميد نكرد كه بر عزم و اراده شان افزود و آن را راسخ تر هم كرد. نكته جالب اين است كه در طول پنج سالى كه ايشان در نجف بودند، به رغم غربت و تنهايى و فقر شديد، چنان در درس درخشش پيدا مى كنند كه نه تنها همدرس هاى ايشان كه اساتيدشان هم بسيار به پدرم علاقه مند مى شوند و به ايشان جايگاه بسيار شايسته اى مى دهند و ايشان در مقام آموزش و تعليم از چنان جايگاهى برخوردار مى شوند كه به نوعى خلأ اقتصادى و نبود جايگاه اجتماعى پيشين جبران مى شود. خوشبختانه در سال آخر اقامتشان، مادرشان به همراه يكى از خواهرانشان به ديدن ايشان مى آيند و آن دوره اى بوده كه پدرم به دليل فقر و سوء تغذيه دچار زردى شده و حال بدى داشته اند، اما لحظه اى درسشان را رها نمى كنند. مادرشان مدتى از ايشان پرستارى مى كند، ولى پزشكان مى گويند كه بايد عراق را ترك كنيد و به مناطق خوش آب و هوا برويد.
ايشان پس از اقامت كوتاهى در آبادان و نزد خانواده، عازم شهرهاى مختلف ايران مى شود و در همه جا، در سن ۱۹ سالگى، به منبر مى رود و با قدرت هر چه تمامتر، با بهائى ها و پيروان ساير فرقه هاى لائيك به مبارزه مى پردازد. ايشان اطلاعات جنبى و فراتر از دروس حوزوى هم زياد داشتند و لذا فعاليتش هم فراتر از درس خواندن عادى بوده. مثلاً از دوستان صميمى ايشان شهيد نواب صفوى و علامه جعفرى است. شايد آنچه كه باعث شده بود كه ايشان مثل همه طلاب عادى، همه وقتش را صرف دروس حوزوى نكند و به مسائل سياسى، روزنامه خواندن و مطالعه كتاب هاى متفرقه اعم از فارسى و عربى بپردازد، اين باشد كه ايشان در آبادان بزرگ شده بوده كه يك محيط بين المللى بود، خارجى ها و مردم مختلف در آنجا بودند و ايشان كه از ۷ تا ۱۴ سالگى در آنجا اقامت داشت، ذهن بازترى نسبت به ديگران پيدا كرده بود، ولى البته ما افرادى زيادى را داشتيم كه از آبادان هم به نجف رفتند و مثل ايشان نشدند كه اينها برمى گردد به ذوق و استعداد فردى ايشان.
نكته ديگرى كه باز نشانه روحيه مستقل و آزاده خواهى ايشان است، تصميم مستقل ايشان براى ازدواج است. به طور سنتى در همه جاى ايران، به خصوص در قصبات، از كودكى افراد را براى ازدواج در آينده، براى پسر و دختر در نظر مى گيرند. ايشان هم طبيعتاً چنين برنامه و طرحى را برايشان در نظر گرفته بودند، ولى پدرم هنگامى كه به نهاوند مى روند و متوجه مى شوند كه يكى از نوادگان علامه وحيد بهبهانى به نام آيت الله احمد آل آقانهاوندى به تازگى فوت كرده و دخترى از ايشان به جا مانده است، تصميم مى گيرد با اين خانم ازدواج كند و چنين مى كند و به تصديق خود ايشان، مادر ما تا آخر زندگى، حتى يك لحظه از پدرم غافل نبود و به هر شكل ممكن موجبات آرامش و آسايش ايشان را فراهم مى ساخت.
نشانه ها و نمودها و ويژگى هاى شخصيتى ايشان را در آثارشان تبيين كنيد.
آزادگى ايشان باعث مى شد كه در تحقيق و نگارش تاريخ، دنباله روى كسى نباشد و به عبارت ديگر كار تكرارى انجام ندهد و همان گونه كه از هر انسان آزاده اى انتظار مى رود، هر موضوعى كه انتخاب كرده، بكر بوده و در واقع مبدأ و مبدع آن، خود ايشان بوده است. اولين كتاب ايشان، كتاب جلال الدين دوانى است كه به عبارتى اولين قدم براى نوشتن كتاب تراجم شيعه به زبانى همه فهم و غيرتخصصى و به عبارتى سهل و ممتنع است. از آنجا كه نكات تازه اى در اين اثر روشن مى شوند، در عين حال كه براى عامه مردم كتاب مفيدى است، براى اهل نظر نيز تازگى دارد. در مورد ارزش اين كتاب همين بس كه زمانى كه تحصيل مى كردم و كتاب شرح عرشيه ملاصدرا مى خواندم كه نوشته هانرى كوربن و ترجمه دكتر سيد حسين نصر هست، ديدم كه در حاشيه آن نوشته شده، «رجوع كنيد به كتاب جلال الدين دوانى اثر محقق محترم آقاى على دوانى» و با تجليل خاصى از ايشان نام برده شده بود. بعدها كه من به زندان افتادم و پدرم به خاطر من ناچار شد به دانشكده ما برود و با دكتر نصر ملاقات كند، دكتر نصر به ايشان گفته بود چطور شما اين قدر جوان هستيد تصور كرده بود كه اين كتاب را يك پيرمرد نوشته است. طلبه بيست و دو سه ساله، كتابى بنويسد كه هانرى كوربن و دكتر نصر، آن را كتاب نفيسى بنامند، قطعاً اثرى است كه در آن مطالب جديد و بكرى مطرح شده اند، نكته مهمتر از كتاب، مقدمه آن است و در اين مقدمه تا آنجا كه مطالعات نه چندان مستوفاى بنده قدمى دهد، براى نخستين بار طرحى از تاريخ فلسفه اسلامى داده شده است. من از هر كسى كه پرسيدم تا آن تاريخ هيچ متنى، حتى به صورت مقاله، چه رسد به كتاب، به زبان فارسى يا عربى يا زبان ديگرى نداشتيم كه درباره تاريخ فلسفه اسلامى نوشته شده باشد كه همگان آن را بشناسند و به آن استناد كنند، ايشان در ۲۳ سالگى، با يك نوع ذوق و قريحه شخصى، در مقدمه كتابش اين موضوع را نوشته است. از آنجا كه طلبه جوانى بود و اين كتاب هم نخستين اثر ايشان است، هيچ ناشرى حاضر نشد آن را چاپ كند و باز ايشان شخصاً پولى فراهم آورد و كتاب را چاپ كرد كه باز اين هم نشانه ديگرى از آزادگى و همت ايشان است. ايشان با حقوق ناچيز طلبگى و فروش بخشى از جهيزيه مادرم، هزينه چاپ كتاب را تهيه مى كند و با زحمات فراوان توزيع مى گردد و به طورى كه مى دانيد در سن ۲۵ سالگى مورد تقدير آيت الله العظمى بروجردى قرار مى گيرد كه خيلى هم انعكاس پيدا مى كند. اين نكته را هم ذكر كنم كه مرحوم علامه طباطبايى و نيز مرحوم آيت الله سيد احمد شبيرى زنجانى، پدر آيت الله شبيرى زنجانى كنونى و نيز آيت الله نجفى مرعشى به زبان عربى بر اين كتاب مقدمه هاى نوشته اند و آيت الله مرعشى به قدرى از ايشان تقدير كرده اند كه پدرم در پائين متن عربى ايشان نوشته كه من خود را لايق نمى دانم كه اين متن را ترجمه كنم و ايشان به لطف خودشان اين نكات را مرقوم فرموده اند.
بدين ترتيب چندين تن از اساتيد بزرگ حوزه، بر كتاب يك طلبه جوان تقريظ نوشته اند، به خصوص ذكر اين نكته، مهم است كه ايشان در قم شخص گمنامى بودند و هنوز شهرتى پيدا نكرده بودند و غير از درس فقه و اصول، در درس فلسفه مرحوم علامه طباطبايى هم حاضر مى شدند. كتاب دوم ايشان درباره تاريخ فقهاست. موضوع مهم براى ايشان وحيد بهبهانى است. انتخاب اين موضوعات هم جاى بحث دارد كه چرا ايشان به سراغ جلال الدين دوانى و وحيد بهبهانى رفت ايشان وحيد بهبهانى را برمى گزيند، زيرا اخبارى گرى را برانداخته و مليت اجتهاد را تأسيس كرده است. اين كتاب مقدمه مستوفائى دارد در باب تاريخ فقه و فقاهت در شيعه نوشته وحيد بهبهانى، ضمن آنكه مطلب مفصلى نيز درباره اخبارى گرى و اصولى گرى دارد. تا آنجا كه من تحقيق كرده ام مرحوم دكتر محمود شهابى در آن تاريخ هنوز كتاب ادوار فقه را ننوشته بودند كه اين كتاب ضرورتاً كتاب تاريخ فقها نيست. بنابراين هنگامى كه پدرم اين كتاب را مى نويسد و خدمت آيت الله بروجردى مى برد، چنان مورد توجه آيت الله قرار مى گيرد كه پدرم را به حضور مى طلبند و چهره ايشان را مى بوسند و در حضور جمع كثيرى كه آنجا بوده اند، دوبار با صداى بلندى كه همه بشنوند، مى فرمايند، «من استفاده كردم.» اين در صورتى است كه آيت الله العظمى بروجردى از استوانه هاى علم رجال بودند.
و در ترويج و تبليغ اين علم هم ممتاز بودند
دقيقاً و وقتى ايشان مى گويند كه استفاده كردم، يعنى در اين كتاب نكاتى وجود داشت كه براى من آموزنده بود، وگرنه مى گفتند كتاب خوبى نوشتيد و نمى گفتند استفاده كردم. اين كتاب هم، مثل كتاب قبلى، مباحث تخصصى را با اصطلاحات و ادبيات ويژه حوزوى به ميان جامعه فرهنگى و كتابخوان كشيده بود، بى آنكه از وزن علمى آن كاسته شود.
سؤالى كه مطرح مى شود اين است كه چرا ايشان به سراغ فقها و علما رفت كه بعداً هم تبديل به كتب مفاخر اسلام شد
نظر ايشان اين بود كه روحانيت بايد اصلاح و متحول شود، منتهى به جاى دادن پيشنهادهاى كلى، نمونه هاى عينى روحانيون برجسته وقت را كه سمبل اصلاح و تحول بوده اند، مطرح مى ساخت. جلال الدين دوانى نابغه اى است كه هم متكلم است و هم فيلسوف در عين حال سنى است و تحول پيدا مى كند و شيعه مى شود. هم اهل قلم است، هم شعر مى گويد، هم كتاب اخلاق نوشته و هم به اعتبارى اهل سياست است و از نظر پدرم، جداى از همشهرى بودن، جا دارد كه به عنوان يك نمونه برجسته معرفى شود. وحيد بهبهانى هم همين طور. طبعاً چنين افرادى آدم هاى معمولى نبودند و ضرورت دارد كه زواياى زندگى آنها كاويده شود. در واقع آنچه كه ايشان در مورد روحانيت و روحانيون به صراحت بيان نمى كرد، در چهره شخصيت هاى برجسته اى كه از نظر ايشان مى توانستند الگو قرار بگيرند، بيان مى كرد.
اين باز مى گردد به همان ويژگى آزاد انديشى و انديشه اصلاح و انجام عالمانه و محتاطانه اين كار
اين نكته اى است كه كمتر كسى به آن توجه مى كند كه ايشان در واقع دارد الگوهايى را ارائه مى دهد تا ادعا نكنند كه اين كارها شدنى نيستند، بلكه در برهه هايى از تاريخ، اين كارها انجام شده اند و ما نمونه هاى عينى آن را ارائه مى كنيم.
آنچه كه ايشان عمدتاً درباره فقها نوشته اند، غير از جلد آخر مفاخر اسلام كه اخيراً چاپ شده، در ارتباط با رويدادهايى است كه معاصر با ايشان اتفاق نيفتاده و طبيعتاً ايشان راهى جز پژوهش نداشته اند. آن اثرى كه در ميان آثارشان بسيار مهم است و باتوجه به آشنايى ديرينه اى كه با حضرت امام خمينى (ره) به عنوان رهبر انقلاب داشتند و حاصل شهود و مشاهده شخصى ايشان است، كتاب نهضت روحانيون است كه ايشان بارها اظهار داشتند كه بيشتر از همه كتاب هايشان، آن را دوست دارند. ويژگى هاى تاريخ نويسى ايشان درباره انقلاب، جالب، متنوع و در عين حال سهل و ممتنع به نظر مى رسد. اولاً، احساس پيوند محكمى كه با اين جريان دارند با روايت صادقانه رويدادهايى جمع شده كه بسيارى كه مدعى داشتن چنين احساسى هم هستند، قادر به نگارش آن نبوده اند و لذا در تاريخ نگارى انقلاب هم، تاريخ نگارى ايشان بسيار با ديگران متفاوت است و هنوز هم پس از نزديك به ۳۰ سال بعد از انقلاب اسلامى و نيم قرن آغاز اين نهضت، هنوز يكى از معتبرترين و شايد بشود گفت بهترين كتابى است كه درباره انقلاب نوشته شده است. اين ويژگى هايى كه از آغاز سخن درباره آنها بحث كرديم، در اين مجموعه به چه شكلى تبلور پيدا كرده است.
سؤال بسيار مهمى را مطرح كرديد. شايد همان طور كه اشاره كرديد هيچ كتابى مثل اين كتاب كه ابتدا در مجموعه كوچكى كمتر از ۲۰۰ صفحه منتشر شد و بعد تفصيل آن در ۱۱ جلد، در دوران قبل از انقلاب تدوين شد و در اوان انقلاب به سرانجام رسيد و منتشر شد، ويژگى هاى ايشان را جلوه گر نمى كند. من بر ويژگى هاى قبلى ايشان، بايد شاخصه ديگرى را هم بيفزايم و آن شجاعت علمى ايشان است. معمولاً به ندرت كسى حاضر مى شود تاريخ زمان حال خود را بنويسد و همه تاريخ گذشته را مى نويسند تا مدعى كمترى برايشان پيدا شود. افرادى كه درگذشته اند و حتى خاندانى هم از آنها باقى نمانده است و تاريخ زمان حال را نوشتن و به فكر خوش آمدن و بد آمدن كسى نبودن، واقعاً شجاعت مى خواهد و ايشان نوشت و در مقدمه همان كتاب ۱۷۰ ، ۱۸۰ صفحه اى اول، ايشان ذكر مى كند كه چقدر مورد تهديد و فشار بوده اند كه اين را ننويسند، ولى باز توجه ايشان به ريشه هاى تاريخى نهضت روحانيت در گذشته سبب شده كه اين كتاب را تأليف كنند. در مقدمه آن كتاب به تلخى از اين مزاحمت ها ياد مى كنند. نگارش همين كتاب نشان مى دهد كه ايشان نه از ساواك مى ترسد و نه از گلايه هاى روحانيون كه چرا فلان فرد را اول گذاشتى و ديگرى را دوم گذاشتى . به هر حال نمى شد همه سليقه ها را رعايت كرد و من در جاى ديگرى و به مناسبت خواهم گفت كه اين كتاب در ميانه چاپ بود كه بدليل سعايت برخى نزديك بود چاپش متوقف شود و مرحوم پدرم با تحمل چه شدايد و آسيب هاى روحى دشوارى موفق شد كار را به سامان برساند. تعهد ايشان به حقيقت و آزادانديشى و آزادگى ايشان سبب مى شد كه از تقدير و خوشامد ديگران بى نياز باشد و آنچه را كه مشاهده كرده، صادقانه بنويسند و اين صداقت در جاى جاى اين كتاب مشاهده مى شود. نكته جالب تر اين است كه تفصيل آن كتاب مختصر اوليه، ۱۵-۱۰ سال بعد نوشته شد و بسيارى از شخصيت هاى مثبت آن زمان، در اين برهه تبديل به شخصيت هاى منفى شده بودند، بعضى ها كه آن زمان منفى بودند، بعدها نقش مثبتى را ايفا كردند، بعضى ها گمنام بودند، نام آور شدند، چون ۱۵ سال مدت كمى نيست، اما ايشان به هيچ وجه تحت تأثير زمان قرار نگرفت و نقش مثبت آن زمان افراد را قربانى وضعيت منفى فعلى شان نكرد، در حالى كه در كتاب هايى كه درباره تاريخ انقلاب اسلامى نوشته شدند، در هر چاپ جديد، عده اى حذف و گروهى اضافه و دائماً ويرايش شدند.
در اين كتاب به چهره هايى برمى خوريم كه شخص مرحوم دوانى در مورد برخى از عملكردهاى آنها داورى مثبتى نداشت و از موضعگيرى هاى بعدى آنها دلگير بود. چه چيزى موجب مى شد كه در عين آن كه چنين ذهنيتى درباره برخى از افراد داشت، اما خدمات آنان را ناديده نمى گرفت
ايشان بسيار عدالت خواه بود و دور از عدالت مى دانست كه حق كسى را ضايع كند. ايشان در آن زمان با دوستانى بود و نام و سخنان آنان را در نخستين كتاب نهضت روحانيون آورده بود و با تجليل هم از آنان يادكرده بود، چون واقعاً كارهاى مهمى را انجام داده بودند. در اين فاصله ۱۵ سال از آنها بريده بود، ولى تاريخ را كه تدوين مى كرد، نوشته هايش درباره آنها، هيچ نقصان وكمبودى نسبت به زمانى كه با آنها دوست بوده، ندارد و حتى اقدام هاى بعدى آنها را صادقانه منعكس كرده و نوشته، اعلاميه هايى را كه امضا كرده بودند، سخنانشان و تمام موضعگيرى هاى آنها را دقيقاً نقل كرده است.
اين شيوه حتى واكنش عده اى را هم برانگيخت. مثلاً ايشان حتى اعلاميه هاى دكتر بقايى را هم آورده بود كه دكتر بقايى بعد از چاپ اين كتاب براى اظهار تشكر هم نزد ايشان آمد.
از اين مهم تر نقش مجاهدين است كه به هر حال در مقطعى، نقش مهمى در برانگيختن روحيه مبارزه در ميان قشر جوان داشتند. ايشان در همين كتاب نهضت روحانيون تذكر داده كه هرچند اين كتاب درباره روحانيون است، اما من نمى توانم از اين مسأله غفلت كنم كه به هر حال اينها چنين نقشى داشتند و در زندان ها چه مى كردند و هر اتفاقى كه افتاده بود، ايشان منعكس كرده بود. البته ايشان به من گفت كه اگر مى خواستم تاريخ انقلاب را بنويسم، بايد خيلى چيزهاى ديگر و خيلى كسان ديگر را هم مى نوشتم، ولى من نهضت روحانيون را نوشته ام و لذا آنچه را كه مربوط به نهضت روحانيون مى شود، آورده ام.

• ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |