[مجيد حاتمى]
با پوزش از خوانندگان صفحات ورزش
برف و يخبندان و مشكلات چاپ روزنامه سبب شد اين صفحه كه بايد روز ۱۷ دى به چاپ مى رسيد به امروز موكول شود.
•••
خاك يعنى مرگ... اين تشبيه فقط در يك حالت برقرار مى شد. كافى بود زير يك خم ات را بالا بياورد و آن وقت يا مجبور بودى بميرى يا در خاك بنشينى و ستون فقرات و مهره هاى كمر و گاهى اوقات هم گردن را به دست ها و پاهاى تنومندى بسپارى كه هنرمندانه سگك را اجرا مى كردند. آن موقع اگر ناى بلند شدن از روى تشك را داشتى، خودت فرياد مى زدى، خاك يعنى مرگ...
واقعاً خاك يعنى مرگ. يك روز با دلاورى هايش، با اندام تنومند و دستان پرتوانش خاك كردن هر كشتى گيرى را هم پايه مرگ او نمود و روز ديگر شجاعانه به پشتوانه نام و اعتبارش ايستاد تا اثبات كند خاك هميشه با مرگ برابر نيست. روز اول روى تشك كشتى بود و روز دوم زير خروارها خاك!
روز اول ملتى چشم انتظارش بودند و روز دوم چشمانش در انتظار زائران ابن بابويه. روز اول خاك با مرگ برابر بود اما روز دوم خاك او هيچ رنگى از مرگ نداشت. روز اول ۳۷ سال طول كشيد و حالا روز دوم چهلمين سال را پشت سر مى گذارد.
بى تعارف عادت كرده ايم چنين روزهايى از او حرف بزنيم. باز هم قصه ۴۰ ساله را از نو بخوانيم تا اين سنت شكسته نشود ولى چه عادت قشنگى، همين كه حالا نوشتن از تختى براى ما كه او را نديده ايم تبديل به وظيفه شده و احساس دين نسبت به پهلوانى كه روزى پدران و مادران ما از افتخارآفرينى او خرسند شده اند.
•••
۴۰ سال ازغروب خورشيد پهلوانى ايران گذشت. آقاى سگك، دلاور مردى كه استاد مسلم فنون بكر كشتى بود. تصوير كنده يك چاك زيباى او در مسابقات جهانى يوكوهاما ۱۹۶۱ كه توسط مرحوم قاسم فارسى شكار شد هنوز هم جزو بهترين عكس هاى ورزشى است.
با اين كه نوشتن و گفتن از تختى با ويژگى هاى بارز پهلوانى و اخلاقى حد و حصرى ندارد اما معتقدم هنوز توانايى هاى فنى و تكنيكى او آنطور كه بايد و شايد به تصوير كشيده نشده است. بررسى و مطالعه پروسه تختى شدن براى جوان لاغراندام و بلند محله خانى آباد، نبايد محدود به تاريخ تولد و دلايل نامگذارى اش شود. آنها كه او و شجاعت مثال زدنى اش را نديده اند نبايد تختى را منحصر به واژه هاى پرطمطراق و نثر مسجع كتاب ها بدانند.
بى تعارف تختى از اين واژه ها گريزان است. تختى دنبال شعر و شعار نبود كه حالا بتوان او را در حصار چند كلمه و پشت واژه پهلوان مخفى كرد و گاهى اوقات هم با زيركى تمام، مهر فراموشى را به پيشانى اش زد.
* رنگ سفيد واقعيت
تختى همان اسطوره اى كه پنجم شهريورماه سال ۱۳۰۹ در خانى آباد ديده به جهان گشود روى تشك كشتى تختى شد. غلامرضا، همان پهلوانى كه پدرش به خاطر ارادت به امام هشتم(ع) اين نام را برايش انتخاب كرده بود مرد كارزار كشتى بود. عاشق اين رشته و محو در فنون زيبايش بود. تختى قبل از آن كه يك پهلوان باشد يك كشتى گير جسور و توانا بود. يك گوش شكسته كه به اذعان همه دوستان و هم تيمى هايش مسلح به سلاح شجاعت و دلاورى بود. او از باخت نمى ترسيد و هميشه روى تشك خودش را به رقبا اثبات مى كرد.
منصور مهديزاده بارها و بارها پنجه در پنجه او انداخته است. وقتى قرار شد از تختى بگويد خوشحال به نظر مى رسيد بخصوص وقتى كه از او خواستيم تا از تكنيك تختى بگويد از شاگردهاى او و همان تختى روى تشك...
* تختى و كنده دست درشكن
«اگر ابتداى كشتى نمره اش ۱۰۰ بود انتهاى كشتى ۹۸ برايش عيار كوچكى به شمار مى رفت. انرژى اش واقعاً كم نظير بود. به حريف فرصت نفس كشيدن نمى داد. زيرگيرى از چپ و راست، او را به يك مهاجم تمام عيار تبديل كرده بود و وقتى در هر حالتى زيرحريفش را مى گرفت بلافاصله دستانش را قفل و حريف را واژگون مى كرد.در خاك به ندرت كسى مى توانست جان سالم به در برد. بى محابا و استادانه سگك مى كرد. كنده دست درشكن مديون تختى بود و او با مهارت هرچه تمام انواع و اقسام كنده ها را شگرد داشت.»
تختى كشتى را با تمام مايملك و دارايى اش آموخته بود. زيرگيرى هاى بى نقص او فقط گرفتن پا نبود. او زيرگيرى را با حفظ تمام اصول و جوانب فراگرفت. زير يك خم هاى او قبل از اين كه تبديل به دو خم شود هم ويران كننده بود. از بيخ ران وارد بدن حريف مى شد و اگر يك «دست تو» هم چاشنى كارش مى كرد سه عضو اصلى بدن حريف را در اختيار مى گرفت.
هيچ وقت در زيرگيرى ها بى گدار به آب نمى زد. آنقدر با تجربه بود كه اگر توانايى اجراى درخت كن را در خودش مى ديد حريف را سرپنجه بالا مى آورد تا از آن بالا دنياى زير پاى جهان پهلوان را هم ببيند.
منوچهر لطيف تنها كارشناس كشتى اين روزهاست كه از نزديك جهان پهلوان تختى را لمس كرده و به قول خودش با او روزهايى داشته و تختى بارها و بارها به منزلش رفت وآمد كرده است. لطيف اين افتخار را دارد كه تختى يك بار داور مبارزه او در يكى از مسابقات كشتى بوده است. لطيف مى گويد: «اينقدر تمرين كرد كه سرى در ميان سرها بلند كرد. از زمين خوردن خسته نشد. خيلى دير نتيجه گرفت و روزهاى اوج و فرازش مى توانست در سنين پائين تر رقم بخورد. انواع سگك و كنده را به خوبى اجرا مى كرد. زيرگيرى از مچ پا را تا رسيدن به امتياز دنبال مى نمود. سرشانه هاى قوى و تنومندش اجازه دفاع و مقاومت را نمى داد و خيلى زود با انواع پيش كاسه و پس كاسه پاى ستون حريف را خراب مى كرد و بعضاً با ميانكوب هاى سرعتى و صحيح تعادل حريف را از بين مى برد.»
خاطره مسابقات جهانى يوكوهاما و اتفاقات ريز و درشت قبل از آن شناسنامه بى نظيرى از استقامت و پايدارى جهان پهلوان است.
«تيم ملى كشتى آزاد بعد از شكست سنگين در مسابقات المپيك ۱۹۶۰ رم، به حكم حبيب الله بلور عازم تورنمنت هاى تداركاتى شد. سفر به چهار گوشه شوروى رياضتى براى كسب تجربه در نخستين مسابقه در خاركف روس ها يك پديده جوان و جوياى نام را رودرروى تختى گذاشتند. يك كشتى گير با موهاى بلند و طلايى به نام بوريس گورويچ كه از ناشناسى اش تمام بهره را برد و با يك ركبى برق آسا تختى را به پل برد و اينگونه او را شكست داد. فكرش را هم نمى كرد بعد از ۱۰ سال حضور در رده اول تيم ملى به يك جوان كم تجربه ببازد. تيم ملى از خاركف عازم كى يف شد. هنوز وزن كشى روز اول شروع نشده بود كه تختى فهميد گورويچ هم به كى يف آمده و مى خواهد دوباره كشتى بگيرد. حضور گورويچ آنقدر تختى را تحريك كرد كه دوباره تصميم گرفت كشتى بگيرد اما اين تصميم كمى عجولانه بود و مرد خوشنام كشتى ما بايد ۹ كيلو اضافه وزنش را كم مى كرد. قيد غذا خوردن را زد و بلافاصله به سونا رفت. مهديزاده مى گويد: «من ۷ كيلو اضافه وزن داشتم، تختى ۹ كيلو. او در سونا به من درس استقامت و پايدارى داد. آنقدر مقاومت كرد تا كيلوهاى آخر را به سختى از بين برد.»
اما تختى در كمتر از ۹۶ ساعت بعد مجدداً رودرروى گورويچ قرار گرفت و با ناداورى در اين كشتى به تساوى رسيد و اعتراضات اعضاى كاروان تيم ايران هم به جايى نرسيد ولى تختى نااميد نشد و چند ماه بعد در يوكوهاما در مسابقات جهانى ۱۹۶۱ پشت همين حريف قلدر روسى را به زمين چسباند و مدال طلاى ۸۷ كيلوگرم را به سينه زد.
* پهلوان بود مفت باز نبود
ورق ورق تاريخ كشتى ايران بخصوص فصل جهان پهلوان تختى خواسته يا ناخواسته در درست يا غلط پر از قصه هاى جوانمردى و رادمردى است كه هيچ منكرى هم ندارد اما فراموش نكنيد تختى پهلوان بود، درايت و رادمردى اش اجازه نمى داد كه از او سوءاستفاده شود. او خودش بهتر از هر كسى مى دانست كه متعلق به خودش نيست و ملتى را در پشت خود مى ديد كه منتظر افتخارآفرينى اش بودند.
خاطره كشتى گير هندى كه تختى به خاطر ناله هاى شبانه مادرش به او باخت را به ياد داريد
شب ديدار نهايى مسابقات بين المللى تختى با مادر كشتى گير مشهور هندى روبه رو شد و به احترام اشك مادر كه نمى خواست آبروى فرزندش با شكست ريخته شود، تن به باخت داد.
يا همان قصه معروف ۱۹۶۱ توكيو تختى در مصاف با الكساندر مدويد وقتى ديد حريفش از ناحيه پاى راست مصدوم است و از اين ناحيه احساس درد مى كند به خودش اجازه نداد كه به حريف آسيب بزند و تا آخر كشتى با پاى راست حريف كارى نداشت.
اين خاطره ها همه درست است و شكى در آنها نيست و فلسفه جاودانگى تختى همين بينش عميق پهلوانى است اما فراموش نكنيد كه تختى قبل از اين كه در دوراهى تصميم قرار گيرد با اراده پولادين و عزم راسخ براى صيد مدال گام بر ميدان مبارزه گذاشت و اگر دنيا او را پهلوان مى دانست هيچ وقت كسى جرأت پيدا نمى كرد از اين اخلاق نيكو سوءاستفاده كند و شكست مضحكى را به جهان پهلوان تحميل كند.
حسين حصارى كارشناس با سابقه كشتى نقل مى كند:
« مسابقات جهانى ۱۹۵۸ صوفيه در سالن واسيلفسكى برگزار مى شد. آلبول سيراكوف و قره باجاق مهمترين حريفان تختى بودند. دور اول به آلبول باخت. آلبول خودش مغلوب قره باجاق شد و تختى در دور دوم قره باجاق را ضربه فنى كرد.
مبارزه دور سوم او با سيراكوف اهميتى صدچندان داشت. سيراكوف قبل از كشتى با يك مترجم پيش تختى رفت و شرح حال زندگى اش را براى او توضيح داد.
سيراكوف به تختى گفت اگر پيروز اين ديدار شود از سوى مقامات بلغارى، صاحب مسكن، حقوق و ساير امتيازات خواهد شد. سيراكوف از تختى خواست كه چون ديگر به مدال طلا نخواهد رسيد به او ببازد اما اين گونه نشد و تختى در اين مبارزه بعد از كش و قوس فراوان با مربيان تيم ملى كشتى گرفت و سربلند بيرون آمد.البته گفته مى شود كه تختى قبول كرده بود، كه در اين مسابقه ببازد ولى فشار حبيب الله بلور و تأكيد او بر تعلق تختى به ملتى چشم انتظار، باعث شد كه جهان پهلوان در اين كشتى پيروز شود.
ولى به هر حال تختى بهتر از هر كس مى دانست كه متعلق به خودش نيست. او از آن ملتى بود كه منتظر افتخار آفرينى اش بودند. بعيد بود كه او راضى شود چون شانسى براى رسيدن به مدال طلا نداشته از مدال نقره و برنز هم بگذرد و به خاطر كشتى گير بلغارى و مزاياى او، اعتبارش را زير سؤال ببرد.
همان طور كه مى بينيد تختى يك قهرمان استثنايى در كشتى بود كه مثل هر قهرمانى براى برد و پيروزى روى تشك مى رفته است. اين تصور كه او با هر دليلى و علتى، راضى به شكست مى شده تا عيار پهلوانى اش حفظ شود كاملاً غلط است. چون معيار جوانمردى و پهلوانى تختى مدال هاى گرفته و نگرفته اش نبود بلكه انديشه و كردار پهلوانى او، نامش را در سينه ها جاودانه كرده است.
* پشتم پينه بسته...
قرار بود پروسه تختى شدن را بازگو كنيم. اين كه چطور شد كه جوان بلند بالاى خانى آبادى، اميد سال هاى اول حضور كشتى ايران در ميادين جهانى و المپيك لقب گرفت و سال هاى سال مرد شماره يك تيم ملى ايران بود. همان طور كه منوچهر لطيف گفت تختى خيلى دير مطرح شد و نسبت به توانايى و قدرتى كه داشت بايد همان سال هاى نخست جوانى راهى به تيم ملى پيدا مى كرد اما اين گونه نشد. تختى بعد از وقفه اى كه در تمريناتش به وجود آمده بود به باشگاه پولاد، همان كارخانه قهرمان سازى خيابان وحدت اسلامى فعلى رفت و درست در روزهايى كه هنوز كشتى ما به كشتى باستانى و پهلوانى به طور دقيق و جداگانه، فاصله نگرفته بود با عباس زندى به تمرين كشتى پرداخت. حمايت هاى بى چون و چرا و پدرانه حاج حسين رضى زاده محيط تمرين را براى تختى به اردوى منظمى تبديل كرده بود كه هر روز به آمادگى بيشتر آنها منجر مى شد.
لطيف مى گويد: «عباس زندى خيلى به تختى كمك كرد تا خودش را پيدا كند و بتواند سرى در ميان سرها بيابد. مدير باشگاه پولاد هم مى دانست كه اوضاع مالى تختى خوب نيست و همين شد كه حسابى به آنها مى رسيد و گاهى آنقدر برنامه ريزى هايش دلسوزانه بود كه بعد از تمرين، آنها را به چلوكبابى مى فرستاد و به آنها مكانى هم براى استراحت داده بود تا دوباره بعد از ظهر تمرين كنند.
شايد براى ما امروزى ها و كشتى گيران حال حاضر حضور يك رقيب كه پيش از رقابت، به اصول رفاقت پايبند است كمى غير قابل پذيرش باشد. يك رفيق كه عمرش را بگذارد و با احترام به تولد يك پديده و حضور يك جوان قدرتمند، كنار او بايستد و او را كمك كند و شايد خيلى از مشتاقان كشتى همچون نگارنده به اين حضور مفيد فايده عباس زندى واقف نبودند و نمى دانند كه او چراغ راهى براى دوران جوانى تختى بوده است.»
منصور مهديزاده در اين باره مى گويد: «زندى در كشتى سابقه بيشترى از تختى داشت و زودتر از او در ۱۶-۱۷ سالگى پهلوان كشور شد و تختى بعد از او توانست عنوان پهلوانى ايران را كسب كند. همين تقدم باعث شده بود تا عباس زندى حكم معلمى براى تختى پيدا كند. تختى خيلى از ريزه كارى ها را از عباس زندى آموخت و توانست با پشتكار فراوان جاى خودش را در تيم ملى پيدا كند.»
اما راز اصلى فرآيند تختى شدن و كليد اصلى اين صندوقچه در دستان كسى نبود جز خودش. فقط تختى مى توانست بگويد كه چطور به تهمتن خوش استيل كشتى تبديل شد و چه زيبا و كوتاه گفت: آنقدر زمين خوردم كه پشتم پينه بسته بود...
اين جمله را امروز به اذعان همه كشتى گير ها و كشتى شناسان بايد با طلا نوشت و بالاى در هر سالن كشتى نصب كرد. راز شكست ناپذيرى تختى همان شكست بود و چقدر حكيمانه خودش را توصيف نموده و با تمام تواضع از سالها و روزهاى شكست صحبت كرده است.
* كشتى بهتر است يا ثروت اوج جوانى اش بود و به شدت عاشق و علاقه مند به كشتى. تصور مى كرد هيچ ديوارى بين او و كشتى كشيده نخواهد شد. تمرينش ترك نمى شد و اگر مى توانست روزى ۲ جلسه تمرين مى كرد اما يك دفعه ورق برگشت و جهان پهلوان سال هاى بعد وقتى دست در جيبش كرد يكه خورد و فهميد كه اوضاع مالى خوب نيست و بايد قبل از كشتى شكم را سير كرد. راه چاره اى نبود. مى دانست كه حرفه اى شدن با اين اوضاع بيشتر يك شعار بود و بهتر از هركسى مى دانست كه نمى تواند هميشه منتظر كرامات آقامهدى برادر بزرگترش باشد. كشتى را رها كرد و عازم شهرستان مسجدسليمان شد. اين كه چرا اين شهر و چطور شد كه تختى آنجا به نجارى مشغول شد معلوم نيست اما غلامرضاى جوان در عنفوان جوانى و در ۲۰ سالگى و بحبوحه جنگ جهانى دوم نجارى آموخت و در كارگاه چوب برى به خاطر مزد روزانه هفت، هشت تومان مشغول به كار شد.
روزهاى فراموش نشدنى كه به جاى زيرگيرى، راه و رسم اره كردن را فرا گرفت و به جاى درختكن و ليفت هاى انشايى اش، الوارها و چوب را بر دوش گذارد، دوران سخت نه به خاطر كارهاى سنگين به خاطر فاصله با كشتى و باشگاه پولاد...
تختى بعد از چند ماه با رفع مشكلاتش دوباره به تهران برگشت و به همراه عباس زندى و با كمك هاى حاج حسين رضى زاده در مسير حرفه اى گرى قرار گرفت.
* پنجه در پنجه ابرقدرت ها۱۳سال مدت كمى نبود. دنيا او را شناخته بود. همه مى دانستند كه بدن او چه تيغى دارد و دنياى كشتى از شوروى تا ژاپن و از تركيه تا آمريكا همه از او حساب مى بردند. هيچ كس حتى مدويد دوست نداشت با تختى رودررو شود. كشتى با او يعنى حداقل ۱۰ دقيقه جنگ بدون حتى يك لحظه توقف.
از ۱۹۵۱ هلسينكى كه روى سكوى دوم دنيا رفت تا المپيك ۱۹۶۴ توكيو جزو مدعيان اصلى كسب مدال بود،چه در ۷۹ كيلوگرم، ۸۷ و حتى ۹۷ كيلوگرم.
راسموسن (دانمارك)، حيدرظفر (تركيه)، گئورگى گوريش (مجارستان)، بوريس كولايف (شوروى )، احمد آئيك (تركيه)، پيتر بلير (آمريكا)، پتكو سيراكوف (بلغارستان)، ديترروباخ (آلمان)، عصمت آتلى (تركيه )، آناتولى آلبول (شوروى)، وايكينگ پالم (سوئد)،دانيل براند (آمريكا)، حسن كنگور (تركيه)، بوريس گورويچ (شوروى)، شونيچى كاوانو (ژاپن ) و سعيد مصطفى اف (بلغارستان)
هرچقدر سرشناس و اسم و رسم دار بودند و جزو مدعيان اصلى اين وزن به شمار مى رفتند بارها و بارها مقابل تختى شكست خوردند و عيار پهلوان ايرانى دستشان آمده بود. البته شايد تختى بعضاً مغلوب برخى از آنها مثل عصمت آتلى يا بوريس گورويچ شده بود اما غيرت و تعصب مثال زدنى اش اجازه تحمل پسوند شكست خورده را به او نمى داد و تختى خيلى زود بر آنها چيرگى يافت.
* گربه سياهى به نام مدويدبى تعارف، تختى فقط حريف يك نفر نشد و نتوانست از سد او عبور كند. اين ستاره كسى نبود جز سلطان الكساندر مدويد ركورددار مدال طلا در كشتى دنيا با ۸مدال طلاى پياپى جهان و المپيك كه دو بار از سد تختى گذشت و يك بار هم با او به تساوى رسيد. اندام كشيده و قد بلند، عضلات ريزبافت و ماهيچه هاى نه چندان پروريده. اما تكنيك ناب و هوش ذاتى كه به او قدرت مديريت بر كشتى مى داد. دست و پاى بلند مدويد گارد عجيبى از او ساخته بود و براى تختى آن هم در سال هاى پايانى عبور از دستان بيدار مدويد و رسيدن به پاهاى بيدارترش كمى سخت بود.
مدويد رئيس افتخارى حال حاضر فدراسيون كشتى بلاروس است. او بارها و بارها به دلاورى و قدرتمندى تختى اعتراف كرده و او را بهترين حريف دوران مبارزاتش ناميده است.
* سكوت، راز سر به مهر دل جهان پهلوان اهل بذله گويى و شوخى نبود. در مسافرت ها با مهدى يعقوبى و نبى سرورى خيلى اياق بود. سال هاى ابتدايى حضورش در تيم ملى از عباس زندى فاصله نمى گرفت و با ناصر گيوه چى هم خيلى راحت و رفيق بود. پهلوان وفادار هم از دوستان و رفقاى صميمى تختى به شمار مى رفت. مهديزاده، شهاب ايراندوست را در كنار فردى به نام جاويد از ديگر دوستان تختى مى داند و مى گويد:
«در سخت ترين و حساس ترين لحظات اردوها و مسابقات، اين تختى بود كه به تيم روحيه مى داد. تمريناتش تداوم داشت و همين باعث شده بود اهل حاشيه نباشد.»
مهديزاده سكوت را مهمترين ويژگى تختى مى داند و مى گويد:
« كمتر حرف مى زد و ادعايى نداشت»
گويى تختى به كشتى مديون بوده و انگار او هيچ نقشى در اعتبار كشتى ايران نداشته است كه اين چنين بى ادعا و مظلومانه، سكوت اختيار كرده است.
* شاگرد اول نشدم اما...فقر خانواده به او اجازه ادامه تحصيل نداد و آقا تختى فقط ۹ سال درس خواند. دبستان و دبيرستان منوچهرى در همان خانى آباد تنها خاطره هاى او را از دوران درس و مدرسه تشكيل مى داد. وقتى از او پرسيدند از زمان مدرسه رفتن خاطره اى دارى در جواب گفت:
«فقط يادم مى آيد كه هيچ وقت شاگرد اول نشدم اما زندگى در ميان مردم و براى مردم، درس هايى به من آموخت كه فكر مى كنم هرگز نمى توانستم در معتبرترين دانشگاه ها كسب كنم.» بلى او شاگرد اول درس زندگى بود. در ميان مردم و در كلاس زندگى.
* آنها فقط رجز مى خواندندعصمت آتلى قهرمان المپيك ۱۹۶۰ رم، جورى از تختى حرف زده كه گويى بهتر از ما ايرانى ها تختى را مى شناخته است.
آتلى مى گويد: «سال هاى دور تختى به «آدانا» آمده بود. نامش بر سر زبان ها جارى و همه از قدرت او حرف مى زدند. در تركيه شايع شده بود هيچ كس نمى تواند تختى را شكست دهد.»
«بكر بوكر» قهرمان بزرگ ترك كرى خوانى كرده بود و مى گفت تختى را با فن لنگ مى برد اما هنوز ۳ دقيقه از كشتى آنها نگذشته بود كه ضربه فنى شد و بعد از كشتى كارش به بيمارستان كشيد. حريف بعدى «مصطفى كورت» بود. او هم رجزخوانى كرده و گفته بود تختى را شكست خواهد داد اما در طول كشتى مثل يك بچه اسير دستان تختى بود و فقط يك دقيقه طاقت آورد.
آتلى در مورد مبارزه خودش و تختى هم مى گويد:
«براى انجام ديدارهاى دوستانه به تهران رفته بوديم. تختى ابتدا محمدعلى ياخچى را ضربه فنى كرد. من فكر مى كردم بتوانم با تختى مساوى كنم اما او اين قدر از من امتياز گرفت كه سخت ترين و شديدترين باخت زندگى ام را رقم زد و هيچ وقت آن را فراموش نمى كنم. وقتى تختى فوت كرد روزنامه حريت پرتيراژترين روزنامه تركيه بلافاصله مصاحبه اى با من ترتيب داد و به احترام تختى عكسى از كشتى من و او چاپ كرد كه تختى پشتم قرار داشت و مرا خاك كرده بود.»
* سيواس خانى آباد تركيهاحمد آئيك قهرمان بلامنازع كشتى تركيه و يكى از مشاهير كشتى اين كشور در سال هاى پايانى مبارزات تختى به يكى از مدعيان جدى او تبديل شده بود. نام او و مدويد هميشه در صدر رقباى خارجى تختى بود. آئيك اهل منطقه اى به نام سيواس در تركيه بود. او در مورد تختى مى گويد:
«يك روز در جوانى در قهوه خانه اى در سيواس نشسته بودم كه عكس تختى را روى ديوار ديدم. پيش خودم گفتم يعنى مى توانم روزى مثل تختى قهرمان جهان شوم مردم سيواس تختى را به اندازه خود ايرانيان مى شناسند و او را خيلى دوست دارند».
آئيك مصاف خود و تختى را هم در سال ۱۹۶۴ در المپيك توكيو اين گونه توصيف مى كند:
«در توكيو او ۸ سال از من بزرگتر بود. بدنش افت كرده بود و اصلاً تختى روزهاى اوج نبود، با اين حال در مبارزه چند بار براى زيرگيرى اقدام كرد اما در پايان من با يك امتياز او را شكست دادم ولى انصافاً هيچ وقت به آن برد افتخار نمى كنم.»
* و حتى عشق...هتل آتلانتيك و يك جنازه سنگين... و البته چند دست نوشته، كشت يا كشتند مهم نيست اصلاً اهميتى ندارد وقتى خودش را شناختيم دنبال علت مرگش باشيم و وارد حريم خانه اى شويم كه روزى چراغش جهان پهلوان تختى بوده است.
رمزگشايى دست نوشته هايش با تاريخ و افسانه اى كه هر سال بيشتر از واقعيات فاصله مى گيرد، خودش مى گويد:
«هيچ چيز نمى تواند مرا خوشحال كند. پول، مدال طلا، عشق و حتى عشق»
فرقى نمى كند شما درباره تختى چه فكر مى كنيد. مهم انديشه او از مردم زمانه اش است. مهم جايگاه ملت در ذهن تختى است.«نسبت به اين مردم كه به فرودگاه آمده اند احساس شرمندگى مى كنم. راستى چقدر محبت بدهكارم من چرا بايد كشتى بگيرم چرا بايد همراه تيم مسافرت كنم تا سبب اين همه مراجعت باشم اگر پاسخ به اين پرسش را مى دانستم مى توانستم ادعا كنم چون ديگران هستم. وقتى كسى نداند چه عاملى سبب خوشحالى اش خواهد شد يقيناً نخواهد توانست بگويد چرا كشتى مى گيرد و چرا همراه تيم مسافرت مى كند »