يكشنبه ۲۳ دى ۱۳۸۶ - ۴ محرم ۱۴۲۹
Sun, Jan 13, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه استان گلستان۱
ويژه استان گلستان۲
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
بر اساس يك پرونده قتل
عطر خون آلود
340989.jpg
[شقايق آرمان]

برف سنگينى آمده بود. كوچه ها يخ زده بودند.
گوينده راديو ساعت ۷ بامداد را اعلام كرد. بعد هم اعلام كرد به پيش بينى سازمان هواشناسى بارش شديد برف امروز هم در پايتخت ادامه خواهد داشت. «بهنام» از رختخواب بلند شد. پيچ راديوى قديمى را چرخاند و آن را خاموش كرد. از پشت پرده پرچين پنجره كوتاه خانه به بيرون نگاهى انداخت. با تماشاى درختان عريان عصبى مى شد. هميشه آمدن ماه دوم زمستان را شوم مى دانست.
به خاطر فكرها و بدخيالى هاى شب قبل خواب به چشمانش نيامده بود.
در را كه بازكرد سرما با قدرتى عجيب خود را به درون كشاند.
با دمپايى هاى پلاستيكى خود را به حمام كوچك گوشه حياط رساند. شيرآب يخ زده بود. چند دقيقه اى صبر كرد. آب سرد را به سر و صورت زد. دوان دوان به اتاق آمد. نزديك بود ليز بخورد.
دست هايش را بالاى چراغ سه فتيله سبز گوشه اتاق گره كرد. چراغ بى نفت جانى براى گرما نداشت.
كنارپشتى هاى قرمزكوتاه رنگ و رو رفته، روى روفروشى نخ نما دراز كشيد.
كتاب و دفتررياضى سال چهارم دبيرستان را روى چشم هايش گذاشت تا نوررا نبيند. امتحان هاى ميانى ثلث دوم نزديك بود. پتوى پلنگى نازك زرد و قهوه اى را دوباره روى سرش كشيد.
دلش مى خواست صد سال ديگر بخوابد. ساعت را نگاه كرد. وقت رفتن بود. «اوستا محمود» - پدر بهنام - هر روز ساعت پنج صبح از خانه مى زد بيرون و گاهى شب ها هم به خانه نمى آمد.
پرى - زن دوم پدر بهنام - مريض احوال بود. هميشه يك شال پشمى سبزو سرخابى را گرد مى كرد و دور سرش مى بست. دكترها مى گفتند سردردهاى شديدش از وقتى شروع شده كه بى هوا خبر مرگ شوهر اولش را شنيده است. پرى روى هم رفته مزاج خيلى تندى داشت. از شوهر مرحومش پسردوازده ساله اى به نام پيمان داشت.
وقتى ۱۰ سال پيش مادر بهنام به خاطر مريضى ناشناخته اى مرد، بزرگ هاى فاميل او را به همسرى «اوستا محمود» انتخاب كردند.
همه مى دانستند پرى حال و احوال خوشى ندارد. هيچ زنى حاضر نمى شد به خانه حقيرو پر بچه اوستا محمود بيايد.
تازه خيلى ها مى گفتند نسل اندر نسل زن هاى اين طايفه چند سال بعد از ازدواج مرده اند!
پرى خانم سواد درست و حسابى نداشت. اما بعد از اين كه پا به خانه اوستا محمود گذاشت سه دختر شوهرش را عروس كرد. براى دو تا از پسر هايش هم زن گرفت. با اين حساب فقط بهنام در خانه مانده بود. پرى خانم دل مهربان اما زبان تلخى داشت. بهنام و پيمان با هم نمى ساختند. گاه و بى گاه به جان هم مى افتادند. كتك كارى هم مى كردند.
به همين خاطر روزى هزار بار دستمال به دست مى گرفت و از دست بهنام گريه مى كرد.
با اين حال مدام تمام وسايل كهنه خانه را گرد گيرى مى كرد.
اگر بهنام و پيمان موقع درس خواندن يك دانه آشغال مداد تراش روى زمين مى ريختند غوغاراه مى انداخت.
بهنام مى دانست پريوش به خاطر قرص هايى كه مى خورد نمى تواند صبح هاى خيلى زود از خواب بيدار شود. با اين حال فكر مى كرد او از قصد برايش صبحانه آماده نمى كند. حسرت يك چاى و نان داغ دم صبح روى دلش بود. هميشه دلش براى مادرش تنگ مى شد. با اين كه بهنام آن سال ديپلم مى گرفت اما به قول پدرش «عقلش به اندازه يك گنجشك هم نبود.»
درسكوت مرگ آور شب هاى دراززمستانى دلش بيشتر هواى مادر را مى كرد. پيمان - بردار ناتنى بهنام - بعداز ظهرها به مدرسه مى رفت.
بعضى روزها كه بهنام زودتر به خانه مى رسيد پرى را مى ديد كه براى پيمان لقمه مى گيرد.
درآن لحظه ها از شدت حسادت «گُر» مى گرفت. آن روز پرى خانم ازصداى پاى بهنام از خواب پريد.
عصبانى شد اما به روى خود نياورد.
لحن مهربانى به صدايش داد و گفت: «اگر ديرت نشده يك كم نفت بردار توى چراغ بريز. ديشب بابات دير وقت اومد خونه. سر كار يه ديگ حليم بهش داده بودن. بردار بگذار روى چراغ گرم بشه. بخور كه مى رى مدرسه ضعف نكنى.»
جمله آخر پرى خانم به جان بهنام نيشتر مى زد.
با خود شروع كرد به حرف زدن «برو بابا... مگه براى تو مهمه كه من ضعف كنم يا نه بگير بخواب با اون قرص هاى جورواجورت. ديوونه...»
بعد هم كتاب رياضى اش را از زمين برداشت. نزديك بود كتاب پاره شود اما برايش اهميتى نداشت. به طرف ديواررفت. بارانى و شلوارش را از روى گل ميخ روى ديوار برداشت.
خانه آنها دو اتاق داشت. يكى براى خواب و ديگرى براى خورد و خوراك. زمستان كه مى شد پرى خانم از اين سر تا آن سر اتاق اصلى خانه يك طناب محكم مى آويخت. با تمام توان به رخت چرك هاى اوستا محمود و بچه ها چنگ مى زد. وقتى مطمئن مى شد لباس ها تميز شده اند آنها را روى طناب پهن مى كرد. آن روزهم لباس ها روى بند بود. قامت بلند بهنام دم رفتن به لباس ها برخورد. سرش خيس شد. نيم خيز خود را به بيرون رساند. پيمان را در رختخواب ديد. اوعادت داشت با دهان نيمه باز بخوابد.انگارآن روز درد داشت. در خواب ناله مى كرد. بهنام بى توجه راهش را كشيد و رفت. هميشه با سيامك، دوست، همكلاسى و بچه محلش به مدرسه مى رفت. گاهى سيامك دور از چشم همه در پارك سيگارى آتش مى زد.
اوستا محمود كم و بيش از خلاف هاى ريز و درشت سيامك خبرداشت. قبل از طلوع خورشيد براى يك لقمه نان بخور و نمير سر ساختمان هاى مردم مى رفت.
شب هايى هم كه خسته و كوفته به خانه مى آمد بچه ها خواب بودند.
اين شد كه به پرى خانم سپرد حواسش به بهنام باشد تا زياد با سيامك رفت و آمد نكند.
ازطرف ديگر در تمام سال هاى تنهايى بهنام تنها كسى كه براى شنيدن غصه هايش گوش شنوا داشت سيامك بود. تازه طى سه - چهار ماه گذشته موضوع جدى ترى بين آن دو پيش آمده بود. چشم و گوش سيامك برعكس بهنام خيلى مى جنبيد ودرراه مدرسه با دخترى به نام الناز آشنا شده بود.
هميشه سرصبح، سيامك و الناز دو كوچه مانده به دبيرستان پسرانه با هم قرار مى گذاشتند. يك ربع با هم حرف مى زدند. در تمام اين مدت بهنام مراقب بود تا كسى آن ها را نبيند. النازتازه وارد دبيرستان شده بود. هميشه تنها سر قرار مى آمد اما يك بار با سيامك تصميم گرفتند بهنام را هم از تنهايى در بياورند.
پس يك روز بى خبر، هانيه؛ دوست الناز را با بهنام آشنا كردند.
بهنام بعد از مرگ مادرش دوست داشتن هيچ زن يا دخترى را تجربه نكرده بود. با خواهر و برادرهايش هم جوش نمى خورد.
فكر مى كرد اوستا محمود، پرى خانم و پيمان هم حرف جالبى برايش ندارند.
وقتى هانيه را ديد دنياى خالى اش رنگ ديگرى به خود گرفت.
اولين بارى كه قرار بود با هانيه حرف بزند ازشدت شرم گونه هايش سرخ شد.
آن موقع ها در آن محله فقيرنشين تنها خانواده هانيه تلفن داشتند. پدردخترك كارمند بود و ديپلم داشت. مادرش هم تا سوم راهنمايى خوانده بود. بعد از ۱۷سال زندگى مشترك و بچه دارنشدن، خدا هانيه را به آنها داده بود. بهنام گاهى به خود جرأت مى داد و به محله هانيه مى رفت. خانه هايشان دو چهار راه با هم فاصله داشت. اگر مادرهانيه را زنبيل به دست مى ديد شتابان خود را به سوى تلفن سكه اى پرتاب مى كرد. همه دارو ندارش شده بود هانيه. اگر يك بار هانيه را در راه مدرسه نمى ديد روزش سياه مى شد. سيامك به رفتارهاى بهنام مى خنديد و مسخره اش مى كرد.
فرداى آن روز(دوم بهمن ) تولد هانيه بود. بهنام دوماه تمام پول توجيبى اش را جمع كرده بود. ازسيامك هم كمى پول قرض گرفت تا شيشه عطر مورد علاقه هانيه را برايش بخرد.
دلش مى خواست آن قدر پول داشت تا بهترين ها را براى عشقش بخرد. حساب و كتاب كرد اما ديد پولش نمى رسد گل بخرد.
وقتى به سيامك رسيد گفت بيا اول عطر بخريم بعد به مدرسه برويم.
سيامك با كف دست محكم زد پس گردن بهنام و گفت: «آخه مرد حسابى اين وقت صبح عطر فروشى باز از كجا پيدا كنيم. صبر كن وقتى از مدرسه برگشتيم مى ريم مى خريم. بعد از ظهر هم هانيه رو مى بينى هديه تولدش را هم مى دهى.» دل در دل بهنام نبود. زنگ آخر خورد. دوان دوان با سيامك راهى عطر فروشى شدند. مدام لحظه اى را تجسم مى كرد كه كادوى مورد علاقه هانيه را به او مى دهد و دخترك را خوشحال مى بيند. عطر را خريد.
كارت تبريك كوچكى هم گرفت و روى آن چند بيت عاشقانه نوشت. بى قرار بود. خونش «قُل قُل» مى كرد. شيشه عطر كادو شده را در جيب لباس اش پنهان كرد. به خانه رفت. كاپشن خود را روى گل ميخ آويزان كرد. مدام عقربه هاى ساعت را مى پاييد.
قرار بود ساعت پنج هانيه را نزديك نانوايى ببيند.
نمى دانست با سه ساعت انتظار چه كار كند. پيمان داشت مشق مى نوشت.گاهى سرفه هاى خشكش به گوش مى رسيد. قرار بود پرى خانم بعدازظهر همان روز برود دكتر.
زن، در حال جمع كردن رخت ها بود. بهنام بدون پوشيدن بارانى به كوچه رفت. پرى خانم چپ چپ نگاهش كرد.
بارانى را برداشت كه آن را به بهنام بدهد. اما ناگهان شيشه كادو پيچ عطر از جيب كاپشن زمين افتاد. هر چه پرى خانم صدا زد فايده اى نداشت. پسرك به نيمه هاى كوچه رسيده بود. پيمان سر ازروى دفتر مشق برداشت.
با ديدن كادو چشمانش برق زد. زن هم از ديدن كادو تعجب كرد.
پيمان كارت را از روى روفرشى برداشت و شعرهاى عاشقانه را بلند بلند براى مادرش خواند. رگ هاى صورت زن متورم شد. همان موقع فهميد ازامانت اوستا محمود خوب نگهدارى نكرده. يك ساعت گذشت. بهنام به خانه رسيد. وقتى شيشه شكسته عطررا روى زمين ديد ديوانه شد. دنيا دور سرش چرخيد. پرى آمد. گره شال پشمى دور سرش را محكم كرد. دست به كمر زد و گفت از روى اوستا محمود خجالت نكشيدى با دختر مردم دوست شدى
بهنام فهميد خواندن شعرهاى روى كارت و افشاى دوستى اش با هانيه كار پيمان بوده و سواد پرى خانم هم در حد فهميدن آن نبوده.
پسرك ازشدت عصبانيت گر گرفت.
وقتى ديد ديگرنمى تواند به قرار ساعت ۵ و تمام آرزوهايش برسد ديوانه شد. نمى دانست چه كار مى كند. بدون مكث طناب رخت ها را از جا كند و به گردن پيمان آويخت. چشمان پسربچه از حدقه بيرون زد. نفسش بند آمد.
پرى براى نجات جان پيمان، بهنام را به سوى ديگرى پرت كرد. حالش به هم خورد. تشنج كرد. قدرت داد زدن نداشت. بهنام دريك لحظه به حيوانى درنده تبديل شده بود. چاقويى آورد و بلافاصله به سوى نامادرى حمله كرد.
دقايقى بعد دست هاى خون آلودش را روى پشتى كشيد. گريست و داد زد.
صدايى از پسر بچه و مادرش درنمى آمد. همه همسايه ها از شدت سرما درهاى خود را محكم بسته بودند. دانه هاى برف مى باريد. ساعت پنج شد. بهنام سر قرار نرسيد.
هانيه يك ساعت منتظر ماند. محال بود بهنام نيايد. دلخور شد و به خانه برگشت. دردومين روز بهمن سيامك را در راه مدرسه ديد. قرار نبود آن شب اوستا محمود به خانه برود. سيامك هرچه در كوچه منتظر ماند بهنام را نديد. نزديك خانه شان رفت.
چشمانش به قطره هاى خونى افتاد كه از لوله فاضلاب خانه بيرون مى آمد.
سيامك كلى درزد. اما فايده اى نداشت. بلافاصله از ديوار به حياط خانه پريد. ناگهان با جسد پيمان كنار دفتر مشقش مواجه شد.
بدن بى جان پرى هم كنار رخت هاى تميز كنار شيشه شكسته عطر افتاده بود.
سيامك وحشت زده بيرون رفت.
زيربارش تند برف فرياد زد. همسايه ها آمدند. صداى جيغ و شيون ها بلند شد. يكى در ميان گريه زنان و مردان ماجرا را به پليس گزارش داد. كارآگاهان و بازپرس ويژه قتل صحنه حادثه را به خوبى بررسى كردند. اوستا محمود هم بهت زده آمد و به پزشكى قانونى رفت. آسمان بغض داشت. وقتى جسد ها را ديد زبانش بند آمد. مات مانده بود.
وقتى فهميد پسرش به خاطر يك شيشه عطر دو نفر ديگر را كشته روى زمين افتاد. راستى راستى كمرش شكست. چند روز بعد هم جسد پسرش بهنام را در يكى از رودخانه هاى اطراف شهر پيدا كردند. بهنام در آخرين لحظه هاى عمرش نوشته بود: «به خاطر يك شيشه عطر دو نفر را كشتم پس لياقت زنده ماندن ندارم.»
هنوزدانه هاى برف به شيشه هاى سازمان پزشكى قانونى مى خورد. هر دانه بغضى است كه از شكستن هاى آن روز مى آيد. حالا سال ها از آن ماجرا گذشته است. اما هانيه هنوز روزتولدش سياه مى پوشد. دخترك ديوانه وار برسرقبر پيمان، پرى خانم و بهنام مى رود. به جاى گل هايى كه بهنام پول خريدشان را نداشت بر سر مزارشان دسته دسته گل مى گذارد.
در تمام اين سال ها مهر سكوتش را نشكسته...
هانيه چون دانه هاى برف همچنان مى بارد و...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |