يكشنبه ۲۳ دى ۱۳۸۶ - ۴ محرم ۱۴۲۹
Sun, Jan 13, 2008
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه استان گلستان۱
ويژه استان گلستان۲
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
«تاريخ پژوهى استاد دوانى
زمينه ها و آثار» در گفت وگوى «ايران» با دكتر محمدرجبى
احياگر تاريخ نويسى شيعه
] محمدرضا كائينى ‎/ بخش پايانى[
341187.jpg
درآمد:
بخش آغازين اين گفت و شنود را روز گذشته از نظر گذرانديد. واپسين بخش اين مصاحبه به بازخوانى كارنامه استاد دوانى در ثبت تاريخ انقلاب و نيز خاطراتى از منش علمى وى اختصاص يافته است.

اينجا نكته ديگرى هم مطرح مى شود. به هر حال ايشان احساس كرده بودند كه نقش روحانيون در نهضت هاى گوناگون، از سوى برخى از تاريخ نويسان ناديده گرفته شده بود و لذا در نگارش اين جنبه از تاريخ، احساس مسئوليت مى كردند.
اتفاقاً ايشان در مقدمه اين كتاب هم آورده اند كه بسيار تلاش مى كنند كه در تاريخ، نقش روحانيون را ناديده بگيرند و من سعى كرده ام به سهم خودم، آنچه را كه بوده ضبط و ثبت كنم و بنويسم كه حداقل فراموش نشود و حق مطلب ادا شود. ايشان احساس مى كرد كه در تاريخ نويسى معاصر، روحانيت به نوعى مظلوم واقع شده است و فراماسون ها و ماركسيست ها و ناسيوناليست هاى لائيك، هركدام به نوعى سعى كرده اند يا نقش روحانيت را وارونه جلوه دهند و يا اصلاً درباره آن ننويسند.
مرحوم دوانى اين را از عدالت به دور مى داند كه كسى را كه امروز منفور است، اما روزگارى منشأ خدماتى بوده، به دليل مسائل سياسى روز، ناديده بگيريم و از خدمات او ذكرى نياوريم. ملاحظه مى كنيد با آن كه كتاب درباره روحانيون نوشته شده، اما ايشان از مهندس بازرگان و نهضت آزادى ياد مى كند و تا آنجا كه به نهضت روحانيت مربوط مى شده، اعلاميه هاى دكتر بقايى، جبهه ملى و همه گروه ها را آورده و همه را صادقانه نقل كرده است. در عين حال در مقدمه كتاب نوشته كه شايد اسناد و مدارك ديگرى هم بود كه به دست من نرسيده اند. همه اينها هم كار شخص خودشان بود. نه كسى از ايشان حمايت و نه كمكى دريافت مى كرد. هر چه بود حاصل تلاش و همت خودشان بود.
با توجه به سرعت تغيير اوضاع اجتماعى و سياسى و ظهور و سقوط جريانات مختلف، جالب اينجاست كه هنوز هم وقتى به اين كتاب مراجعه مى كنيم، نيازى به حذف يا اضافه كردن مطلبى را احساس نمى كنيم.
اين واقعاً يكى از نكات برجسته و نادر يك اثر تاريخى است. به خصوص روح عدالت طلبى ايشان به قدرى مسلط و حاكم بر شخصيت ايشان است كه امكان ندارد مطلبى را از جايى نقل كرده و مأخذ را نياورده باشد، حتى اگر اين مأخذ شفاهى باشد. كسانى كه با ايشان محشور بوده اند مى دانند كه ايشان حتى وقتى لطيفه اى را هم نقل مى كرد، مأخذ آن را مى گفت و روا نمى دانست كه جمله شيرينى را بگويد و ديگران از ايشان نقل قول كنند، در حالى كه ايشان از ديگران شنيده بود، چه رسد به مطالب تاريخى و لذا بسيار نسبت به كسانى كه از كتاب هاى ديگران، از جمله كتاب هاى ايشان، مطالبى را بدون ذكر مأخذ مى آوردند، بسيار وسواس و حساسيت نشان مى داد. اگر چنين رويكردى را به خصوص در طلاب جوان دست به قلم مى ديد، به شدت برآشفته مى شد.
من در سخنرانى اى كه در قم به مناسبت بزرگداشت ايشان ايراد كردم، گفتم كه ايشان زمانى به آلمان آمدند. خانم اشميت كل كه در ايران شهرت نه چندان بجايى پيدا كرده، چون در حوزه اسلام شناسى، شخص خيلى معتبرى نيست و يك فرد جوان و تازه كارى است كه رساله اش را درباره علامه حلى نوشته است. مرحوم دوانى وقتى اين كتاب را خواند، گفت مطالب مرا نوشته بى آن كه نام مرا در منابع و مآخذ كتابى بياورد. من خانم اشميت كل را مى شناختم، چون در آن زمان رايزن فرهنگى ايران در آلمان بودم و او به دفتر ما مى آمد. يك روز شنيده بود كه پدرم آمده اند و استاد هستند، براى ديدن پدرم آمد و گفت: «من اسم شما را به عنوان آقاى رجبى كه صاحب آثارى باشد، نشنيده ام.» پدرم قبلاً گفته بود كه اين از كتاب من مطالبى را برداشته. پدرم گفت، «من به نام على دوانى مشهور هستم.» ناگهان رنگ خانم اشميت كل تغيير كرد، چون صاحب و مالك اصلى رساله خودش را در مقابل خود مى ديد، ولى پدرم به او هيچ نگفت. بعدها از پدرم پرسيدم كه چرا به او چيزى نگفتيد پدرم گفتند، «من از اينها توقعى ندارم. از يك مسلمان توقع دارم، به خصوص اگر ايرانى باشد، وگرنه اروپايى ها كه هستى ما را برده اند، كتاب من هم روى آن، ولى آنچه كه انسان را نگران مى كند اين است كه به عنوان يك اخلاق زشت و يك فرهنگ جارى، سرقت مطالب حاكم شود و ديگران آن را بردارند و با يك ادبيات جديدى هم بنويسند و بعد هم ادعا كنند كه ما روشمند و جديد داريم مى نويسيم و اينها قديمى مى نويسند و دوره شان گذشته است.» شما ملاحظه كنيد، كسانى كه تاريخ نويسى انقلاب را نوشته اند، هيچ كدام كتاب ايشان را به عنوان يك مأخذ مهم و معتبر ذكر نكرده اند.
يكى از مواردى كه روح ايشان را بسيار آزرده مى كرد، همين سرقتى بود كه افراد بى تقوا انجام مى دادند. در اين مورد چه خاطراتى داريد
ايشان كتاب افراد زيادى را كه خيلى هم پرمدعا بودند، شهرتى هم داشتند، بعضى ها مسئوليت هايى هم داشتند و بودجه هاى خوبى هم در اختيارشان بود و مؤسساتى را تشكيل مى دادند، به من نشان مى داد و مى گفت ببين! از كتاب هاى من سرقت كرده اند. من يك بار به ايشان گفتم، «پدر بزرگوار! شما مورخ هستيد، شاعر كه نيستيد كه شعرى گفته باشيد كه كسى بخواهد از شما سرقت كند. شما هم از روى منابعى كتاب هاى خودتان را نوشته ايد. اينها هم به سراغ همان منابع رفته اند. دليل ندارد كه شما مدعى شويد كه از من سرقت كرده اند.» خنديد و گفت: «اگر اين كار را كرده بودند، من حرفى نداشتم، ولى ببين كه حتى اغلاط چاپى كتاب من هم وارد كتاب اينها شده! حتى نرفته اند و كتاب اصلى را ببينند و بدون غلط بنويسند. من حتى در آخر كتاب، اغلاط را فهرست كرده و نوشته ام كه مثلاً در فلان صفحه، اشتباه چاپى شده. حتى نرفته اند آن را ببينند! من اين را ترجمه كرده و در جايى يا اشتباه كرده ام يا حروفچينى اشتباه شده و اين بنده خدا رفته عيناً آن اشتباه را نقل كرده.» متأسفانه از اين چيزها كم نداريم، چه در حوزه و چه در دانشگاه، اين رويه وجود داردو به اين دليل است كه به رغم مژده دادن دائمى از افزوده شدن بر تعداد مقالات، از رشد كيفى در اين زمينه، چندان بهره اى نداريم و حرف تازه و كشف تازه، كمتر هستيم. نمى خواهيم اجر ديگران را ضايع كنيم. به حمدالله چه در حوزه، چه در دانشگاه محققين خوبى داريم، ولى كميت متناسب با كيفيت نيست و نازيدن به ارقام و اعداد، درد چندانى را از ما دوا نمى كند. حالا كه ديگر همه چيز هم كامپيوترى شده و اوضاع با زمانى كه پدرم بايد به كتاب هاى بى فهرست قديمى مراجعه مى كرد، خيلى فرق كرده است. بسيارى از كتاب ها وجود نداشتند و بايد آنها را امانت مى گرفت و بارها فقط براى ديدن يك منبع، بايد به تهران سفر مى كرد. مى پرسيدم يك شبانه روز كجا رفتيد و چه كرديد مى گفت رفتم از روى فلان كتاب استنساخ كردم. آن زمان حتى فتوكپى هم نبود. مى رفت به كتابخانه مجلس، سپهسالار و ملك و جاهاى ديگر. به هر حال يك وجه عدالت خواهى ايشان اين بود كه حق كسى را ضايع نمى كرد و منبع و مأخذ را ولو شفاهى بوده باشد، ذكر مى كرد. نكته ديگر اين بود كه ايشان خود را مكلف مى دانست كه از شخصيت هاى مظلوم تاريخ دفاع و آنها را احيا كند. كسانى كه به ناحق، بد جلوه داده شده بودند و يا نقش آنها كمرنگ جلوه داده شده بود، از خواجه نصير طوسى بگيريد كه در همه كتاب ها وانمود شده بود كه هلاكوخان مغول را تحريك كرده كه به بغداد حمله كند و قتل عامى را به راه بيندازد. قبل از پدرم هيچ كس به خودش زحمت نوشتن مطلب مستدل و منسجمى را درباره او نداده بود و ايشان در مقاله بسيار جانانه اى در دفاع از خواجه نصير در مجله مكتب اسلام، حقيقتاً شاهكارى از تحقيق عالمانه تاريخى را به نمايش گذاشت و اثبات كرد كه نقل قول هاى گوناگون مبنى بر اين كه خواجه چون شيعه بود، به خاطر انتقام از سنى ها، هلاكو را تحريك كرد كه به بغداد حمله كند، صحت ندارد.
340956.jpg
مرحوم دوانى در اعاده حيثيت از شهيد شيخ فضل الله نورى، خود را پيشقدم مى دانست و قبل از جلال آل احمد از شيخ دفاع كرد و از اين بابت كه كسى به دفاع از شيخ برنخاسته بود، دلگير شد.
دفاع از شيخ فضل الله اولين بار توسط ايشان و با دلايل متقن و با استناد به لوايح شيخ فضل الله صورت گرفت، و همين باعث شد كه جلال آل احمد كتاب غربزدگى اش را مستقيماً براى پدرم فرستاد، چون جلال هم وقتى مقاله پدرم را خوانده بود، نظرش نسبت به شيخ فضل الله عوض شده بود. به هر حال نكته جالب اين است كه ايشان از خواجه نصير تا ديگران، حقشان را ادا كرده و بعد هم به شيخ فضل الله نورى پرداخته بود. يكى ديگر از اقدامات پدرم اين بود كه برخى از منابع تاريخى را هم كه به عمد مورد ارجاع قرار نمى گرفتند، احيا كرد. مثلاً مجموعه لوايح شيخ فضل الله نورى تا قبل از مقاله پدرم، من به موردى برخورد نكرده ام كه به اين مجموعه كه تكثير هم شده بود، اشاره اى شده باشد. پدرم به جاى آن كه بنويسد كه چه كسانى درباره شيخ فضل الله چه مى گويند، به اين لوايح استناد كرده بود كه همين كار مورد توجه آل احمد قرار گرفته بود. بنابراين يكى از دغدغه هاى پدرم اين بود كه حق برخى از منابع و مآخذ هم ادا شود، ولى متأسفانه ما در شرايطى قرار داريم كه كسانى خود را متعهد مى دانند، وقتى درباره تاريخ نويسى و مقاله نويسى تاريخ انقلاب كتاب مى نويسند، به كتاب ايشان حتى در حد كتاب هاى پيش پا افتاده هم اشاره نمى كنند، چه رسد به اين كه بخواهند حق تقدم و فضل تقدم ايشان را مراعات كنند و اين نكته اى است كه بايد از خود آنها پرسيد كه آيا واقعاً اين قدر نسبت به مسأله به اين مهمى، ناآگاه هستند اما ايشان به من مى گفت «اين مسأله مهم نيست. وقتى كه امثال حامد الگار در كتاب هايشان به كتاب من به عنوان نخستين و معتبرترين منابع استناد مى كنند، چه نيازى به گفتن يا نگفتن ديگران دارم » من وقتى در سال ۶۳ يا ۶۴ كه هنوز حكومت سابق شوروى برقرار بود و ما براى تأسيس نمايشگاهى در مسكو عازم شديم و مسئوليت هيأت با بنده بود به آنجا رفتيم، در كتابخانه لنين ديدم كه كتاب هاى پدرم بخصوص كتاب نهضت روحانيون، در آنجاست و وقتى متوجه شدند كه ايشان پدر من است نسبت به من هم اظهار محبت كردند و گفتند كه اين معتبرترين كتاب در اين زمينه است. آنهايى كه ارزش آثار ارزشمند را بايد بفهمند، مى فهمند و لذا شما در تشييع ايشان هم ديديد آنقدر كه دانشگاهيان بنام و محققين حضور داشتند، ديگران كمتر بودند «يكى مرد جنگى به از صد هزار» ايشان كارى به اين جهات نداشتند.
نكته جالب در شيوه تاريخ نگارى پدرم اين است كه اگر شرح حال شخصيتى منفى را هم ذكر مى كرد، چنانچه نكته مثبتى در او بود، قطعاً مى آورد مثلاً در مورد كسروى مى گويد: با اين كه او ضد دين است، اما اين حقايق را درباره مشروطيت گفته و مى توان به حرفش استناد كرد و از ايشان شنيدم كه مى گفتند قبل از شروع نهضت به امام عرض كردم كه تاريخ مشروطيت كسروى را بخوانند و امام فرموده بودند اوكه ضد دين است و پدرم گفته بودند با اين همه در تاريخش حقايقى را هم با دقت ذكر كرده، در عين حال كه حقايقى را پنهان كرده و يا به طور كامل نگفته است. ايشان حتى از ذكر نقاط ضعف شخصيت هايى هم كه شيفته شان بود دريغ نمى ورزيد، چنانكه درباره فدائيان اسلام كه ايشان نسبت به همه آنها، بخصوص شخص شهيد نواب صفوى، ارادت خاصى داشت، از بعضى از كارهاى آنها انتقاد مى كرد و اشتباهات را متذكر شده و مطلق گرايى نكرده است.
ايشان مرز بين خاطره نويسى و تاريخ نگارى را كاملاً رعايت مى كرد. شما جايگاه نقد عمر را در ميان خاطره نويسى هايى كه بشدت هم رواج پيدا كرده اند، چگونه ارزيابى مى كنيد
پدرم اين كتاب را با دستش ننوشته، با دلش نوشته و آنچه هم كه از دل برآيد لاجرم بر دل مى نشيند. من از افراد مختلف با گرايشات گوناگون و حتى از كسانى كه اساساً اهل دين نيستند، تعاريف زيادى درباره اين كتاب شنيده ام. هنگامى كه در آلمان بودم، افرادى به من زنگ مى زدند و مى گفتند براى ما غيرقابل باور است كه يك فرد روحانى كه به مورخ تاريخ انقلاب شهرت پيدا كرده است، بردارد و در كتاب خاطراتش بنويسد كه در ميان قواى خارجى كه در ايران بودند، روس ها بهترين رفتار را با مردم داشتند و منظورشان هم دوره اشغال ايران توسط روس ها در شهريور ۱۳۲۰ بود.
پدرم در خاطراتشان نوشته اند كه آمريكايى ها نسبت به نواميس مردم بسيار متجاوز بودند و انگليسى ها از اين حيث در رتبه بعدى قرار داشتند. اما روس ها بسيار منضبط بودند و اين امور را بسيار رعايت مى كردند. كسى اين حرف را به من زد كه سال ها عضو حزب كمونيست شوروى و مترجم بسيارى از كتاب هاى ماركسيستى به زبان فارسى و بسيار شخصيت مشهور و فرهيخته اى است. ايشان مى گفت باورم نمى شد كه يك روحانى درباره قواى استالينيستى مطالب را اين گونه صادقانه بنويسد و ملاحظه نكند كه دارد درباره شوروى كمونيستى مى نويسد و پشيزى به تبليغات غرب كه آنها مسيحى هستند و اينها كمونيست و بى خدا توجه نمى كند و آنچه را كه ديده، عيناً نقل مى كند. همين طور در مورد شخصيت هاى ايرانى و نقشى كه در زمان خودشان داشتند و مسائلى را كه خودشان مشاهده كرده بودند، نهايت امانت و صداقت را رعايت مى كنند. من يك وقتى از مرحوم على حاتمى، كارگردان معروف جمله جالبى را درباره پدرم شنيدم. ايشان در بستر بيمارى بود و من مديرعامل بنياد فارابى بودم و وظيفه ما ايجاب مى كرد كه به عيادتشان برويم. با كمال تعجب ديدم كه كتاب «امام خمينى در آئينه خاطره ها» پدرم نزد ايشان است و به من گفتند «فلانى! تبريك مى گويم كه چنين پدرى دارى» من خيلى تعجب كردم كه چه نسبتى بين سينما و مرحوم حاتمى و پدر من هست. معلوم شد كه به ايشان سفارش كرده اند كه سناريويى درباره حضرت امام (ره) بنويسند. ايشان گفتند: «كتاب پدر شما دكوپاژ شده است. چنان شرح دقيقى حسى مى دهند كه امام از دور مى آيد، در حالى كه با دست راستش عبايش را جمع كرده بود و دست چپش حركت مى كرد و از پياده رو عبور مى كرد و مثل هميشه نگاهش به زمين بود و خلاصه با چنان دقت عجيبى همه چيز را شرح مى دهند كه گويى صحنه اى را براى فيلمبردارى، دكوپاژ كرده اند و من سينماگر نيازى به دكوپاژ ندارم.» در نقد عمر هم ايشان با يك حافظه شگفت انگيز و با قلم غريبى، هر چه را كه برايشان مجسم بود، نوشته اند. ايشان در نقد عمر، ذهن و قلمش يكى است و گويى مخاطب كتاب، خود اوست و اهميت اين كتاب هم به همين دليل است و به همين علت هم حتى چاپ دوم كتاب هم مدتى است كه ناياب شده است. ايشان در اين كتاب گويى كه دارد زندگى اش را براى خودش و يا خداوند بازگو مى كند و آنچه را كه در خاطر داشته و حقيقت بوده، ذكر كرده است. البته همان طور كه خودشان هم نوشته اند، اين كتاب را يك قلم نوشته و حتى فرصت بازگشت و بازنگرى هم نداشته اند. مادر من حدود شش ماه در حالت اغما بود و پدرم در مدت اين شش ماه، اين كتاب را نوشت. در چنين حالتى طبعاً بسيارى از خاطرات هم به ذهن انسان خطور نمى كنند، لذا من معتقدم كه اگر پدرم در قيد حيات مى بودند، چه بسا جلد سوم و چهارمى بر اين كتاب اضافه مى كردند و من اميدوارم ما بتوانيم مكملى از نقد عمر خود را از خاطرات ديگران و نيز خاطرات خودمان بر آن بيفزائيم تا مكملى بر نقد عمر باشد.
از آخرين روز حيات ايشان بگوييد.
روز عيد مبارك غدير بود. متأسفانه به دلايلى كه يادم نيست، ما به جاى صبح، بعد از ظهر به ديدن ايشان رفتيم و نزديك اذان مغرب بود كه رسيدم. اخوى هاى ديگر زودتر از من رسيده بودند. ديدم ايشان روى تخت دراز كشيده اند و استراحت مى كنند. تعجب كردم و گفتم مگر شما مشكلى داريد كه خوابيده ايد گفتند حالم خوب بود، بعد از ظهر رفتم حمام و آمدم، بدنم يك كمى مورمور شد، فكر مى كنم سرما خورده ام. من مثل هميشه دستشان را بوسيدم و ايشان هم عيدى همه را مثل هميشه دادند و همه را به نام صدا زدند. يكى دو تا از بچه ها هم كه گويى امتحان داشتند، ايشان عيدى آنها را هم غياباً دادند. يكى از اخوى هاى ما سؤال كرد «آيا راست است كه ملاصدرا رساله اى را از جلال الدين دوانى در اسفار، به نام نوارلهدايه آورده است » ايشان گفتند «بله». اخوى گفتند «مثل اين كه مأخذى را هم ذكر نكرده.» ايشان گفتند «نه! ذكر نكرده.» صحبت مقدارى ادامه پيدا كرد و ايشان با تمام ارادتى كه به ملاصدرا داشتند، اين عمل را سزاوار شخصيتى چون او نمى دانستند كه رساله اى را از اول تا آخر بياورد و نام نويسنده اش را متذكر نشود. اين آخرين نكته اى بود كه ما از ايشان شنيديم كه باز در همان حالت هم نگران اين امانتدارى ها بودند. من احساس كردم ايشان دارند به خواب مى روند و گمان كردم كه خسته اند. از اتاق بيرون آمدم و بعد ديدم موقعى كه ايشان براى تجديد وضو رفتند، برادرهايم زير بغل ايشان را گرفته اند. خيلى تعجب كردم و پرسيدم كه آيا حالتان خوب است گفتند «نمى توانم روى پاهايم بايستم.» خيلى نگران شدم، چون هميشه فشار ايشان پائين بود و من هم ترسيدم كه نكند افت فشار پيدا كرده باشند. گفتم برويم پيش دكترتان، گفتند ضرورت ندارد، ولى من بشدت نگران شده بودم و گفتم كه به ايشان تلفن مى زنم كه بيايند.
به هر حال زنگ زدم و ديدم دكتر مى گويد كه مريض دارد و يك ساعت ديگر مى تواند بيايد. به اورژانس زنگ زديم. آمدند و حال ايشان بسرعت رو به ضعف رفت و احساس خستگى و خواب آلودگى كردند. ايشان را به بيمارستان برديم. اول قلب ايشان را معاينه كردند و گفتند سالم است. بعد از ريه شان عكس گرفتند و گفتند مشكلى نيست، ولى من احساس مى كردم كه ايشان دارد بسرعت به حالت خواب مى رود و من نمى دانستم كه اين خواب است يا اغما. حتى قواى ايشان هم بد نبود و يك پايشان را روى پاى ديگر قرار داده بودند، درحالى كه كسى كه قوايش تحليل رفته، نمى تواند اين كار را بكند. من براى اين كه متوجه بشوم كه آيا ايشان بيدارند يا خواب هستند، چون پلك هايشان را روى هم گذاشته بودند، با صداى بلند صلوات فرستادم و ايشان هم با صداى بلند پاسخ دادند و صلوات را تكرار كردند. دكتر چند بار از ايشان پرسيدند حالتان چطور است و ايشان جواب دادند الحمدلله. چند بار پرسيدند جايى تان درد مى كند گفتند نه، ولى مثل چراغى كه بسرعت دارد خاموش مى شود، ايشان رو به افول رفتند و آرامش خاصى هم داشتند كه من در تمام عمرم از ايشان نديده بودم.
من بالاى سرشان بودم و ديدم نفسشان قطع و خط ضربان قلبشان صاف شد. من دكتر را خبر كردم كه عمليات احيا انجام شد. پزشكان خوبى هم آمدند. متأسفانه در ايران مرسوم نيست كه واقعيت امر را براى اطرافيان بيمار تبيين كنند. بعداً گفتند كه ريه ايشان عفونت پيدا كرده بود. من گفتم شما كه عكس ريه را گرفته و گفته بوديد كه سالم است. گفتند در اين سنين ظرف يك ساعت عفونت پيدا مى شود. ما كه پزشك نيستيم، ولى به هر حال قانع نشديم. به هر حال اتفاقى بود كه افتاد و ايشان هم پيش بينى مى كرد، چون يك ماه قبل، منزل خود را فروختند و پس از پرداخت قرض هايشان، مابقى را بين فرزندانشان تقسيم كردند و به بعضى از خويشاوندان شان هم كه فكر مى كردند نيازمندند، مبالغى را پرداختند. همه ما با اين كارشان مخالف بوديم و مى گفتيم خودتان چه مى كنيد مى گفتند فكر مرا نكنيد. من به هر حال يك جايى را پيدا مى كنم. تنها دارايى ايشان كتابخانه شان بود كه يك هفته قبل از عيد غدير و در روز قربان كه حضور ايشان بوديم، مرا در مقابل جمع مخاطب قرار دادند و گفتند اين كتابخانه من را وقف كتابخانه اى بكنيد كه به نام كتابخانه اميرالمؤمنين باشد و مهرى را هم تهيه كنيد كه رويش نوشته شده باشد وقف كتابخانه اميرالمؤمنين. ما با حيرت پرسيديم اين همه شتاب چه ضرورتى دارد ايشان گفتند «همين است كه گفتم. شما بايد اين كار را بكنيد.» در حالى كه شيوه معمول و مرسوم ايشان اين بود كه در همه كارها با ما مشورت مى كردند. بعد حتى به اين هم بسنده نكردند و گفتند «گوش بدهيد. كتاب هايى هم كه من تأليف كرده ام، هر كس كه دنبال انتشار آن رفت، حق التأليف متعلق به اوست و كتاب هايى هم كه زحمت دوندگى ندارد و توسط خود ناشر منتشر مى شود، حق التأليفش را بين خودتان على السويه تقسيم كنيد.» براى ما خيلى حيرت آور بود كه ايشان اين حرف ها را مى زدند. ايشان هر روز ورزش مى كرد و در روز آخر كه عيد غدير خم بود، باز ورزش كرده و تا ظهر و بعد از ظهر گروه كثيرى از همسايه ها و فاميل به ديدن ايشان آمده بودند و ايشان هم خوش مشرب بودند و مى گفتند و مى خنديدند و همه هم وقتى شنيدند كه ايشان رحلت كرده اند، حيرت كردند. به هر حال عاش سعيدا و مات سعيدا. از آقاى دكتر باستانى پاريزى نقل قول مى كنم كه به من فرمودند «فلانى! من به مرگ پدرت حسادت مى كنم. خيلى مرگ خوبى داشت.» بايد از خود ايشان پرسيد كه چه جهتى جلب نظر ايشان را كرده است و واقعاً در فوت ايشان، ما خودمان از احساسات عظيم عمومى و تعداد كثير تسليت هايى كه به ما رسيد، آن هم از افراد گوناگونى كه ما تصورش را هم نمى كرديم كه بين آنها و پدرم، دورادور انسى و الفتى بوده باشد، از هنرمندان برجسته، از شعرا، از نويسندگان، از اساتيد دانشگاه و محققين و اولياى امور همه ابراز محبت كردند و ما واقعاً ثمره يك زندگى حق طلبانه، صادقانه و عدالت خواهانه يك فرد آزاده متوكل به خداوند را نه در حياتشان كه در مماتشان هم مشاهده كرديم. آخرين نكته اى كه مى خواهم عرض كنم، از قول عموى بزرگم هست كه انسانى بسيار وارسته، زاهد و متعبد هستند و پدرم هميشه به تقدس و پاكى ايشان غبطه مى خوردند. ايشان به من گفتند وفات پدر شما در تمام فاميل، بسيار بيشتر از حياتش تأثيرگذار بود و بسيارى را متحول كرد و اين نشانه آن است كه اينان زنده اند و حضور دارند، هرچند ظهور ندارند كه «هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |