سه شنبه ۲۵ دى ۱۳۸۶ - ۶ محرم ۱۴۲۹
Tue, Jan 15, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ورزش
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
كودك بادبادك
كاردستى
۴*۶
از من بپرس
كاردستى
جام طلايى
341556.jpg
موادلازم

بطرى آب معدنى، مقواى ضخيم، خمير كاغذ، مهره شيشه اى رنگى، رنگ اكريليك متاليك، قلم مو، پالت رنگ، چسب چوب، چسب نوارى كاغذى، روزنامه.
طرز ساخت
۱- قسمت بالاى بطرى آب معدنى را ببريد.
۲- از مقواى ضخيم دايره اى به قطر ۶‎/۵ سانتيمتر ببريد و با چسب كاغذى به سر بطرى بچسبانيد. ۳- سطح بيرونى پلاستيك را با خمير كاغذ بپوشانيد. (اگر خمير كاغذ روى دست تان خشك شد با كمى آب دستتان را خيس كنيد). ۴- لبه هاى جام را با فشار دادن خمير به لبه پلاستيك، صاف و مرتب كنيد.۵- تا خمير شما هنوز خيس است، مهره ها را با چسب چوب روى خمير گذاشته و فشار دهيد تا بچسبد. كاردستى را مدت ۲۴ ساعت كنار بگذاريد تا خشك شود. ۶- پس از خشك شدن كامل خمير، يك لايه آستر سفيد (رنگ پلاستيك) روى جام بزنيد بعد از آن كه خشك شد، با رنگ متاليك (يا دلخواه خودتان) جام را رنگ بزنيد.
* كار با خمير كاغذ بسيار لذت بخش است. خمير كاغذ را مى توانيد به صورت آماده تهيه يا خودتان درست كنيد. طرز تهيه خمير كاغذ كار سختى نيست.۱- مقدارى روزنامه را تكه تكه كنيد و در يك ليوان بزرگ بريزيد تا ليوان پر شود. ۲- تكه هاى روزنامه را داخل يك كاسه بريزيد و رويش آب داغ بريزيد به طورى كه كاملاً آب روى آن را بپوشاند ۳۰ ساعت صبر كنيد.
۳- كاغذهاى خيس خورده را بچلانيد تا آب آن گرفته شود و به صورت خمير درآيد.
۴- خمير را داخل كاسه بريزيد و يك قاشق چسب چوب و يك قاشق چسب كاغذ ديوارى در آن بريزيد.۵- همه را با هم مخلوط كنيد.
توجه: صبر كنيد تا خمير به صورت طبيعى خشك شود. شايد خمير شما زمان خنك شدن ترك بخورد در اين صورت با مقدارى خمير اين مشكل را رفع كنيد.براى آن كه رنگ روى كار زيبا باشد، آستر سفيد را فراموش نكنيد. با كمك رنگ سفيد پلاستيك، سطح كار را دو بار رنگ بزنيد. رنگ اكريليك روى اين آستر جلوه اى زيبا خواهد داشت.
خاطره هايى كه هميشه زنده مى ماند
341529.jpg
]آفاق ملكى]

محرم امسال هم مثل محرم كودكى هايم پر است از صداى سنج و طبل. پر از شور عزاداران است و بوى نذرى .
امسال هم در و ديوار سياه پوشيده اند و آسمان رنگ ديگرى دارد. اما...
اما در ميان عزاداران سياه پوش، ديگر چشمان غمگين پدربزرگ در عزاى حسين (ع) اشك نمى ريزد.
ديگر از راديوى كوچكش صداى نوحه به گوش نمى رسد. او امسال حتى براى نذرى دادن هم دست به كار نشد.
همه ما منتظر مانديم تا پيراهن مشكى پدربزرگ از كمد بيرون بيايد، اما او پيراهن مشكى اش را هم با تمام آرزوها تنها گذاشت و رفت.
محرم كودكى هايم با پدر بزرگ رنگ مى گرفت و چشمان خيسش دل كوچكم را پرخون مى كرد. برايم دردآور بود وقتى دانه هاى اشك پدربزرگ روى صورتش مى غلتيد.
اما هنوز محرم از راه نرسيده بود كه پدربزرگ چشمانش را به روى دنيا بست. يقين دارم كه پدربزرگ با تمام ساده دلى هايش، دل شكسته بود وگرنه جوابم را مى داد وقتى با التماس صدايش مى كردم.
اما او آرام و بى صدا خوابيده بود.
او كه طاقت ديدن اشك هايم را نداشت آن روز حتى به حرمت اشك هايم هم چشم نگشود. پدربزرگ آرام خوابيده بود. خواب پدربزرگ آرام ترين خوابى بود كه يك مرد مى تواند به خود ببيند. آن روز من آرامش را در صورت يخ كرده و بى جان پدربزرگ لمس كردم.
آرامگاه او آرام تر از خودش ، انتظار او را مى كشيد و پدربزرگ براى اولين بار بدون خداحافظى از من جدا شد و من براى آخرين بار فقط نگاهش كردم.
براى گريه كردن وقت زياد بود اما براى ديدن دوباره او ديگر هرگز فرصتى نبود.
او رفت و من ماندم و يك سبد خاطره! خاطره تمام عاشوراهايى كه با او معنوى تر مى شد. و حالا من اين محرم را بدون حضور او زنده مى دارم. محرمى كه لباس مشكى پدربزرگ تاشده مانده و او ديگر به نواى نى دسته گوش نمى دهد.
وقتى پدربزرگ را به خانه ابدى اش مى بردند آسمان ، آبى تر از هميشه مرا مى نگريست. مرا كه با ناباورى خاك را نگاه مى كردم.
مرا كه امانتى مهربانم را به خاك مى سپردم و سوگند مى دادمش كه با گل بى خارم مهربان تر تا كند.
خاك هم آن روز يخ زده بود مثل دستان پينه بسته پدربزرگ كه در هر چين و چروكش هزار خاطره نهفته بود.
خاطره روزهايى كه در غم اباعبدالله الحسين (ع) بر سينه مى زد و خاطره شب هاى شام غريبان كه با نم اشك وضو مى گرفت.
آن روز صبح وقتى رسيدم ديگر چشمانش مرا نمى نگريست.
او رفت تا خاطره تمام محرم ها را دوباره برايم زنده كند. دلم امسال گرفته، خيلى بيشتر از محرم پارسال. امسال محرم من يك چيز كم دارم. يك پيرمرد سياه پوش كه آرام اشك مى ريخت. يك پيرمرد با ريش سفيد و دل گرفته.
يك پيرمرد كه امام حسين(ع) را به اندازه تمام روزهاى تنهايى اش دوست داشت. يك پيرمرد ساده دل كه من اشك هايش را روز عزاى حسين (ع) مى ديدم و بس!
حال كه به آغوش خاك پناه برده، با دل تنگ او را در آسمان مى جويم.
نمى دانم آيا اين روزها كسى پدربزرگ را به مهمانى سفره امام حسين(ع) دعوت مى كند هيچ نمى دانم اما مى دانم پدربزرگ هرجا كه باشد باز هم براى على اصغر(ع) اشك مى ريزد و مى دانم كه ياد حسين (ع) از دلش پاك نمى شود.
۴*۶
يك حماسه جاودان
341544.jpg
دسته ها ، كتيبه ها ، طبل ها و سنج ها ، ناله ها و اشك ها ، علم ، كتل
يا حسين (ع) و شور عاشقان كربلا
باز جارى است
در تمام شهر
باز رنگ غم گرفته
آسمان قلب من
يازده
341532.jpg
]ساندرا سى سنروس ‎/ لادن خضرى]

چيزى را كه بزرگترها درباره روزهاى تولد تو نمى دانند، اين است كه وقتى ۱۱ ساله اى ، به تو نمى گويند كه ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو و يك ساله هم هستى. صبح روز يازدهمين سالروز تولدت كه از جا بلند مى شوى، انتظار دارى احساس ۱۱ سالگى كنى. ولى نمى كنى. چشم هايت را باز مى كنى و مى بينى كه همه چيز درست مثل روز قبل است و فقط يك روز از ديروز گذشته است، ولى تو اصلاً احساس ۱۱ ساله بودن ندارى. هنوز حس مى كنى ۱۰ ساله اى و واقعاً هم هستى، چون ۱۰ سالگى زير لايه ۱۱ سالگى نشسته است.
هنوزمثل خيلى از روزها ممكن است حرف هاى احمقانه بزنى و اين مربوط به آن بخش از وجود توست كه هنوز ۱۰ ساله است. شايد بعضى روزها دلت بخواهد مادرت بغلت كند، چون ترسيده اى و اين ترس مربوط به آن بخش از وجود توست كه پنج ساله است. شايد روزى درست مثل وقتى كه كاملاً بزرگ شده اى نياز داشته باشى مثل سه سالگى ات گريه كنى و عيبى هم ندارد. اين درست همان حرفى است كه وقتى مامان غمگين است و احتياج دارد گريه كند به او مى گويم. از كجا معلوم شايد در آن لحظات، مادر هم حس مى كند سه ساله است.بزرگ شدن ما، مثل بزرگ شدن يك پياز است، يا مثل درخت و يا مثل عروسك هاى چوبى كوچك من كه لايه لايه و يكى يكى داخل همديگر جا مى گيرند. ۱۱ ساله شدن هم اين طورى است.
گاهى اوقات درست همان موقعى كه احساس ۱۱ ساله ها را ندارى، وقتى سن ات را مى پرسند گاهى چند روز، چند هفته و حتى ماه ها طول مى كشد تا بگويى ۱۱ ساله هستى.فقط امروز آرزو كردم اى كاش فقط ۱۱ سال نداشتم كه در درونم مثل سكه هاى داخل قلك حلبى صدا بدهند. آرزو مى كردم كه كاش ۱۰۲ ساله بودم كه وقتى خانم پرايس ژاكت قرمز را روى ميزم گذاشت مى دانستم چه بگويم. آن وقت مى دانستم به جاى اين كه با آن نگاه مبهوت تماشايش كنم و يك كلمه نتوانم حرف بزنم، چطور به او بگويم كه ژاكت مال من نيست.
خانم پرايس ژاكت قرمز را بالا گرفت تا همه كلاس ببينند و گفت: «اين مال كيه، يك ماهه توى رختكن مدرسه اس.»
همه مى گويند: «مال من نيست.»
خانم پرايس مى گويد: «بالاخره بايد صاحبى داشته باشد.»
ولى هيچ كس يادش نمى آيد. ژاكتى است زشت و بد رنگ با دكمه هاى پلاستيكى قرمز و يقه و آستين هايى كه چنان دراز و كشيده اند كه مى توانى به جاى طناب بازى از آنها استفاده كنى. انگار مال هزار سال پيش است. تازه اگر مال من هم بود، اصلاً به روى خودم نمى آوردم.
شايد چون لاغر مردنى هستم و شايد چون آن سيلوياى احمق مرا دوست ندارد مى گويد: «گمونم مال راشله.»
همچين ژاكت زشت و كهنه و پاره و پوره اى مال من باشد ولى خانم پرايس حرف او را باور مى كند، ژاكت را درمى آورد و درست روى ميز من مى گذارد، ولى وقتى دهانم را باز مى كنم، هيچ چيز از آن بيرون نمى آيد.بالاخره صداى بچه گانه اى كه شايد مال چهار سالگى ام بود مى گويد: «نه! مال ما نيست. من همچين چيزى ندارم. مال من نيست.»خانم پرايس مى گويد: «البته كه مال توست. يادم مياد يه روز اينو پوشيده بوديش.»چون او هم بزرگتر و هم معلم من است، حق با اوست نه با من.«مال من نيست، مال من نيست، مال من نيست.» ولى خانم پرايس به صفحه ۳۲ كتاب رياضى و مسأله چهارم پرداخته است. نمى دانم چرا يك دفعه احساس مى كنم حالم خوب نيست. انگار آن بخش از وجود من كه سه ساله است مى خواهد از چشم هايم بيرون بيايد. من فقط چشم هايم را محكم مى بندم و دندان هايم را روى هم فشار مى دهم و سعى مى كنم به ياد بياورم كه امروز ۱۱ ساله شده ام. ۱۱ ساله.
مادر به خاطر امشب يك كيك پخته است. وقتى پدر به خانه مى آيد، همه برايم شعر تولدت مبارك را مى خوانند. وقتى آن احساسات بد از بين مى رود و من دوباره چشم هايم را باز مى كنم، آن ژاكت قرمز مثل يك كوه بزرگ هنوز روى ميزم است. ژاكت را با خط كشم به گوشه ميز مى كشانم. مداد و كتاب هايم را تا حد ممكن از آن دور مى كنم. حتى صندلى ام را كمى به طرف راست مى كشم.
«مال من نيست، آن ژاكت مال من نيست.»
پيش خودم فكر مى كنم تا وقت ناهار چقدر باقى مانده تا بتوانم ژاكت قرمز را ببرم و آن طرف نرده هاى حياط مدرسه بيندازم و يا روى يك پاركومتر آويزان كنم و يا مثل يك گلوله توپ داخل كوچه پرتش كنم. وقتى كلاس رياضى تمام مى شود، خانم پرايس با صداى بلند جلوى روى همه مى گويد: «خب راشل! ديگه بسه.» چون مى بيند كه ژاكت قرمز را درست تا لب ميز كشانده ام، طورى كه مثل آبشارى آويزان شده است، ولى من اصلاً اهميت نمى دهم.
خانم پرايس مى گويد: «راشل! همين الآن اون ژاكت رو بپوش. حرف نباشه.» طورى حرف مى زند كه انگار ديوانه شده است. مى گويم: «ولى اين...»
خانم پرايس مى گويد: «همين حالا!» در اين موقع آرزو مى كنم كه اى كاش ۱۱ ساله نبودم، چون تمام سال هاى درونم يعنى ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه ، دو و يك سالگى، موقعى كه آستين هاى آن ژاكت بوگندو را كه بوى پنير مى دهد به دست هايم فرو مى كنم، به زور همديگر را هل مى دهند. با دست هايى كه آنها را از بدنم دور نگه مى دارم آنجا مى ايستم، طورى كه انگار ژاكت آزارم مى دهد واقعاً همين طور هم هست. چون خارش آور و پر از ميكروب هايى هستند كه آنها هم مال من نيستند.
اين موقع است كه همه آن چيزهايى كه از امروز صبح، وقتى خانم پرايس، ژاكت را روى ميزم گذاشت، در خود نگه داشته ام، سرباز مى كنند و من جلوى روى همه به گريه مى افتم. آرزو مى كنم نامريى باشم، ولى نيستم. من ۱۱ ساله ام و امروز روز تولد من است و آن وقت مثل سه ساله ها جلوى روى همه گريه مى كنم. سرم را روى ميز مى گذارم و صورتم را ميان آستين هاى احمقانه دلقك وار ژاكت فرو مى برم. صورتم داغ است و آب دهانم همين طور بيرون مى ريزد.
آن قدر گريه مى كنم كه ديگر اشكى در چشم هايم نمى ماند و فقط بدنم است كه مى لرزد. درست حال آدم هاى سكسكه اى را دارم و همه سرم درد مى كند، انگار يك مرتبه شير سرد را تند تند سر كشيده ام. ولى بدترين قسمت قضيه درست قبل از خوردن زنگ ناهار است. آن فيليس لوئيز احمق كه حتى از سيلويا هم بدتر است مى گويد كه يادش آمده است كه ژاكت مال اوست! فورى ژاكت را درمى آورم و به او مى دهم. خانم پرايس وانمود مى كند كه همه چيز روبه راه است و هيچ اتفاقى روى نداده است.
امروز من ۱۱ ساله ام. مادرم برايم كيك پخته است و وقتى پدر به خانه بيايد، همه با هم كيك مى خوريم. شمع ها و كادوهاى تولدم هم آماده خواهند بود و همه برايم شعر تولدت مبارك را خواهند خواند، ولى خيلى دير شده است.امروز من ۱۱ ساله ام. يازده، ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو و يك ساله ام، ولى اى كاش ۱۰۲ ساله بودم. اى كاش فقط ۱۱ ساله نبودم، چون مى خواهم امروز دورتر و دورتر بشود. دور دور مثل بادكنك، مثل دايره اى كوچك و ريز در آسمان، آن قدر كوچك كه ناچار باشى چشم هايت را ببندى تا بتوانى آن را ببينى.
از من بپرس
چرا آسمان آبى است
341502.jpg
]فهيمه فرح خواه]

هوايى كه سرتاسر زمين را پوشانده است، اتمسفر نام دارد. اتمسفر از نيتروژن، اكسيژن، دى اكسيد كربن، ذرات گرد و غبار و بخار آب و ساير گازها تشكيل شده است. نورى كه از خورشيد به سمت ما مى آيد بايد از ميان اتمسفر عبور كند.
خورشيد منبع اصلى نور براى ماست، نور خورشيد به هنگام ورود به اتمسفر از ذرات گرد و غبار و آب و مولكول هاى هوا عبور مى كند. اين مولكول ها نور خورشيد را در تمامى جهات پراكنده مى كنند. به همين علت است كه بعد از طلوع آفتاب همه جا روشن مى شود.
مى دانيم كه نور خورشيد تركيبى از هفت رنگ بنفش، نيلى، آبى، سبز، زرد، نارنجى و قرمزاست. وقتى كه اشعه آفتاب با مولكول هاى هوا برخورد مى كند در رنگ هاى بنفش، نيلى، آبى بيشترين پراكندگى و رنگ قرمز كمترين پراكندگى صورت مى گيرد. بنابراين وقتى كه به آسمان نگاه مى كنيم نورى كه به چشم هاى ما مى تابد، به طور عمده شامل بنفش، نيلى و آبى است.تركيب اين سه رنگ آبى به نظر مى رسد به همين علت است كه رنگ آسمان آبى به نظر مى رسد.اگر در زمين هيچ هوايى وجودنداشت، آسمان كاملاً تيره بود. هنگامى كه ما از سطح ماه به آسمان نگاه مى كنيم، اين حقيقت به وضوح درك مى شود.
يعنى چون در ماه اتمسفر وجودندارد، آسمان تيره به نظر مى رسد. به همين ترتيب وقتى كه ما از يك سفينه فضايى يا فضاپيما به آسمان نگاه كنيم، آسمان تيره به نظر مى رسد چرا كه هيچ گونه ذرات معلق در فضا وجودندارد.
لامپ هاى خاموش لامپ هاى روشن
341484.jpg
]اشرف پورمند]

امشب نيمه نهايى، فردا شب فينال. تمام تكاليفم را سريع انجام دادم تا شب با خيال راحت فوتبال را ببينم.
تازه مسابقه شروع شده بود كه برق آن طرف خيابان قطع شد. من مشغول ديدن فوتبال بودم. پدرم چند لامپ اضافه را خاموش كرد و به چند نفر از همسايه ها هم زنگ زد تا لامپ هاى اضافه را خاموش كنند. بعد از چند دقيقه لامپ هاى آن طرف خيابان روشن شد. فرداشب فينال بود كه برق ما قطع شد. خيابان روبه رويى برق داشتند. خدا خدا مى كردم برق زودتر وصل شود. رفتم پشت پنجره، ديدم چراغ ها كم كم دارند خاموش مى شوند. بعد از چند دقيقه چراغ هاى خانه ما هم روشن شد. زمان زيادى از فوتبال را از دست نداده بودم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |