|
|
|
معماى پليسى
|
|
|
|
|
|
بازخوانى پرونده
|
|
|
|
|
|
|
نگاه كارشناس
على حسينى روانشناس درباره اين پرونده واقعى معتقد است: انگيزه همسركشى در مردان و زنان متفاوت است چرا كه مردها معمولاً به خاطر ناتوانى در كنترل حالت هاى پرخاشگرانه با كوچكترين نارضايتى نسبت به همسر مرتكب خشونت مى شوند و گاهى هم اين خشونت ها بدون اين كه عمدى باشد به قتل همسر مى انجامد. اما زنان به علت محدوديت و احساس ناتوانى در احقاق حقوق شان از راه هاى قانونى تصميم به قتل همسرشان مى گيرند. يكى ديگر از مهم ترين دلايل گسترش پديده ناهنجار همسركشى به ازدواج اجبارى دختران به ويژه در سنين پائين بازمى گردد. متأسفانه برخى والدين به خاطر مشكلاتى همچون فقر يا بى سوادى، فرزندان خود را مجبور به ازدواج مى كنند كه اين موضوع پس از چند سال باعث بروز اختلاف هاى اساسى ميان زوج ها و درگيرى هاى شديد آنها مى شود. نتايج يك تحقيق علمى نشان مى دهد ۹۰ درصد مردانى كه مرتكب همسركشى به علت سوء ظن و توهم مى شوند، زنان خود را در تصميمى آنى و لحظه اى به قتل رسانده و بلافاصله پس از قتل نيز از تصميم خود پشيمان مى شوند اما پشيمانى زمانى است كه كار از كار گذشته و قتل رخ داده است. از سوى ديگر آمارها نشان مى دهد نسبت زنانى كه به اتهام همسركشى در زندان هستند ۲۱ درصد بيشتر از مردان است. حال آن كه درباره افزايش نسبت زنان زندانى در مقايسه با مردان بايد توجه داشت كه زنان به ندرت خود مرتكب قتل شده و بيشتر تحت تأثير افكارشان «فرد ديگرى» ـ مردان ـ را به ارتكاب جنايت تشويق مى كنند. از اين رو اتهامشان معاونت و يا پنهان كردن ماجراى قتل است. در صورتى كه مردان در ۱۰۰ درصد موارد مباشر قتل بوده و به تنهايى مرتكب قتل مى شوند.
|
|
|
|
|
معماى پليسى
ازدواج شوم
|
|
|
] خسرو مبشر [
زن افسرده و ناآرام بود. وقتى مقابل سروان اشترى نشست با جملاتى بريده و صدايى لرزان به تشريح جزئيات ماجراى ناپديدشدن دختر خوانده اش پرداخت و گفت: سال ها قبل شوهرم همسر اول خود را در تصادف رانندگى از دست داد. مدتى بعد هم به خاطر داشتن يك دختر ۸ ماهه پس از آشنايى با من پيشنهاد ازدواج داد. از آنجا كه او را مرد مناسبى براى زندگى مى ديدم به عقدش در آمدم. ما زندگى خوبى داشتيم. پس از ۱۶ ماه نيز صاحب يك پسر شديم كه نام او را تورج گذاشتيم. همسرم شغل آزاد داشت. اما پس از مدتى به دليل رفت و آمد با دوستان ناباب كارش به اعتياد كشيد و سرانجام پس از ۱۹ سال زندگى با شوهرم، او بر اثر مصرف بيش از حد هروئين جان باخت. در نتيجه ما تنها شديم و از آن روز به بعد پسرم كه در يك طلاسازى كار مى كرد نان آور خانه شد. بهناز- دختر ناتنى ام - نيز پس از فوت همسرم در يك آموزشگاه خياطى مشغول كار شد. اما پس از مدتى از ما جدا شد و براى خود آپارتمان مستقلى اجاره كرد. اين زن در ادامه گفت: روز ۱۷ فروردين پسرم تلفنى تماس گرفت و گفت: شب ميهمان دارد. بنابراين از من خواست آن شب به خانه مادرم بروم تا او و دوستانش راحت باشند. حدود ساعت چهار بعدازظهر وسايل خود را جمع كردم و به خانه مادرم در خيابان ۱۷ شهريور رفتم. اما پس از يك ساعت و نيم دلشوره عجيبى به جانم افتاد. طاقت نياوردم. بنابراين به خانه ام در حوالى خيابان انقلاب بازگشتم. چند بار زنگ خانه را به صدا درآوردم اما كسى جواب نداد. در حالى كه مضطرب و نگران بودم در را باز كرده و وارد خانه شدم. اما در كمال ناباورى متوجه شدم تمام وسايل خانه به هم ريخته است. فكر كردم دزد آمده است ، بلافاصله با محل كار پسرم تماس گرفتم. اما صاحب كارش گفت: تورج ساعت چهار و ۲۰ دقيقه بدون اين كه چيزى بگويد خداحافظى كرد و رفت. سپس به خانه دختر خوانده ام بهناز، زنگ زدم اما او هم جواب نداد. نگرانى ام بيشتر شد. نمى دانستم چه كنم. به هرحال شب را به تنهايى در خانه ماندم. تا صبح چشم انتظار تورج و شنيدن خبرى از بهناز خواب به چشمم نيامد. البته آن شب به خانه آشنايان، دوستان و اقوام و تمام كسانى كه احتمال مى دادم پسرم آنجا رفته باشد تلفن زدم . اما همگى اظهار بى اطلاعى مى كردند. صبح روز بعد به محل كار پسرم رفتم اما او آنجا هم نبود. سپس به محل كار بهناز رفتم. يكى از دوستانش گفت: ديروز ساعت پنج بعدازظهر ، بهناز كار را تعطيل كرد و با عجله از آموزشگاه بيرون رفت. البته جناب سروان ناگفته نماند كه دخترم چند خواستگار داشت كه همه آنها را جواب كرده بود چون مى خواست در دانشگاه ادامه تحصيل دهد. وى در حالى كه اشك مى ريخت ادامه داد: جناب سروان، تو را به خدا بچه هايم را پيدا كنيد. من در دنيا فقط آنها را دارم. نكند بلايى سر آنها آمده باشد. سروان پس از دقايقى گفت وگو او را به آرامش دعوت كرد. سپس با دستور بازپرس پرونده، تحقيقات پليسى براى كشف راز گمشدن بهناز و تورج را آغاز كرد. سروان در نخستين گام به محل كار تورج - كارگاه طلاسازى - در حوالى ميدان پانزده خرداد رفت. درباره او از همكارانش تحقيق كرد. مرتضايى ، مسئول كارگاه با اعلام رضايت از كار شاگردش گفت: او جوانى باهوش، كاردان و مهربان است كه هرگز بدون اجازه غيبت نمى كرد اما ساعت چهار و ۲۰ دقيقه ديروز فردى به نام جواد با او تماس گرفت و پس از اين تلفن ناگهان كارش را تعطيل كرد و با عجله از كارگاه بيرون رفت. به كسى هم نگفت كجا مى رود. البته طى چند روز گذشته چند بار هم مادرش آسيه خانم و خواهرش بهناز و دونفر از دوستانش به نام هاى محمود و جواد به كارگاه تلفن زدند كه تورج با يكى از آنها با عصبانيت صحبت مى كرد. او روزهاى اخير كمى افسرده و بى حوصله به نظر مى رسيد. به همين خاطر دائم در فكر بود. سروان اشترى سپس به آموزشگاه خياطى بهناز رفت . مسئول آموزشگاه به او گفت: بهناز امروز بى اطلاع در محل كارش حاضر نشده است. عصر ديروز هم فردى به نام محمود به او تلفن زد و حدود ده دقيقه با هم به صحبت پرداختند كه پس از پايان مكالمه با ناراحتى كارش را ادامه داد. ساعت چهار و ۵۰ دقيقه فردى به نام تورج با او تماس گرفت آنهاچند دقيقه با هم صحبت كردند پس از اين تلفن بود كه بهناز نزد من آمد و گفت: حال مادرش خوب نيست بنابراين بايد سريع به خانه برود. او ۲۵ هزار تومان هم از صندوق آموزشگاه پول دستى گرفت و رفت. سروان براى پيداكردن ردى از خواهر و برادر گمشده، تحقيقات خود را در شاخه هاى ديگر متمركز كرد. پس از استعلام از شركت مخابرات، شماره تلفن و مشخصات محمود و جواد را به دست آورد. بنابراين هردو جوان براى بازجويى به اداره آگاهى احضار شدند. محمود درباره نحوه آشنايى خود با تورج گفت: بهناز دوست خواهرم ، مهشيد است. حدود ۷ ماه پيش از طريق خواهرم با او آشنا شدم. پس از مدتى پى بردم او دخترى متين ، مؤدب و خوش اخلاق است. در نتيجه با مشورت خانواده ام به او پيشنهاد ازدواج دادم كه او هم پذيرفت. بنابراين قرار شد به اتفاق خانواده به خواستگارى اش برويم. اما بهناز در اين ميان نگران بود كه خانواده ام به دليل مشكلات خانوادگى اش او را مناسب ازدواج با من ندانند با اين حال به او اطمينان دادم كه هرگز چنين اتفاقى نخواهد افتاد. اما دراين ميان بهناز با ناراحتى از موضوع ديگرى حرف زد و گفت: برادرش تورج به او تأكيد كرده كه بايد به عقد دوستش جواد، درآيد. او هم به خاطر مخالفت با اين ازدواج از آنها جدا شده و مستقل زندگى مى كرد. اما با اين حال تورج و جواد دست بردار نبودند و مرتب به بهانه هاى مختلف مزاحمش مى شدند. خواستگار بهناز سپس به سروان گفت: تورج ساعت چهار بعدازظهر با من تماس گرفت و تهديدم كرد كه بهناز را فراموش كنم وگرنه مراخواهد كشت. ۵دقيقه بعد از اين تماس تهديدآميز هم جواد به من تلفن زد و گفت مى خواهد مرا ببيند و مطالب مهمى درباره بهناز به من بگويد. من كه اشتياق داشتم رقيب عشقى خود را ببينم ، پيشنهادش را پذيرفتم. بنابراين قرار شد ساعت ۵ بعدازظهر در پارك شهر همديگر را ببينيم. در وقت تعيين شده به محل ملاقات - كنار استخر پارك - رفته و بى صبرانه منتظرش ماندم اما از او خبرى نشد. حدود يك ساعت و نيم گذشت اما جواد در محل قرار ملاقات حاضر نشد. درنتيجه به محل كار بهناز تلفن زدم تا به او بگويم كه جواد نيامده است اما بهناز درمحل كارش نبود. جواد - دوست تورج - هم در بازجويى ها به افسر پرونده گفت: حدود دو سال پيش با تورج در يك سفر تفريحى آشنا شدم. دوستى ما ادامه داشت تا اين كه او يك روز مرا به خانه شان دعوت كرد. آن روز با خواهرش بهناز آشنا شدم. پس از مدتى به او ابراز علاقه كردم. اما بهناز با تندى پاسخ مرا داد و گفت: قصد ازدواج ندارد ولى به دليل اين كه قصد ازدواج داشتم ، اين بار بهناز را از برادرش خواستگارى كردم. تورج هم پذيرفت و به من قول داد كه خواهرش را راضى به ازدواج خواهد كرد. ضمناً به تورج قول دادم يك كارگاه طلاسازى هم داير كنيم. تورج نيز از اين بابت بسيار خوشحال بود. وى در ادامه گفت: روز حادثه - گم شدن تورج - ساعت چهار و ۲۰ دقيقه تورج به من تلفن زد و گفت: «قرار است امشب محمود به اتفاق خانواده اش براى خواستگارى بهناز به خانه ما بيايد. تو بايد دراين باره با خواهرم و همچنين محمود صحبت كنى كه اين خواستگارى صورت نگيرد اما به تورج اعتراض كردم و گفتم تو به من قول ازدواج دادى كه او هم عصبانى شد و تلفن را قطع كرد. من كه ناراحت بودم پس از ۵ دقيقه با محمود تلفنى تماس گرفتم و از او خواستم كه دست از سر بهناز بر دارد. بعد هم از او خواستم براى حل مسائل مان ساعت ۵ بعدازظهر در پارك شهر باشد. اما بعد از اين تماس پشيمان شده و به ديدار محمود نرفتم. حتى ارتباط خودم با تورج را نيز قطع كردم. سروان: تورج براى آخرين بار چه وقت با شما تماس گرفت. جواد: عرض كردم ساعت چهار و ۲۰ دقيقه تلفن زد و آن پيغام شوم را به من داد. البته چند روز قبل هم يك بار با كارگاه طلاسازى - محل كار تورج - تماس گرفتم و با او در رابطه مسائل كارى با هم صحبت كرديم. اما روز گم شدن او تماسى با هم نداشتيم. سروان در حال تحقيق درباره راز مفقود شدن تورج و بهناز بود كه صاحب كارگاه تورج به سروان خبر داد كه تورج در محل كارش حاضر شده و به او گفته اين چند روز براى استراحت به شمال رفته بود. سروان اشترى با شنيدن اين خبر، بلافاصله همراه گروهبان ايزدى خود را به محل كار تورج رساند و به تحقيق از او پرداخت. تورج درباره غيبت چندروزه اش به سروان گفت: چند وقتى بود كه تصميم داشتم براى ديدن يكى از دوستان قديمى ام به شمال بروم اما وقت نمى شد. تا اين كه چند روز قبل هوايى شدم و بدون اين كه به كسى چيزى بگويم به ترمينال آزادى رفتم و با اتوبوس راهى شمال شدم. چند روزى باخودم خلوت كردم و در خانه دوستم به استراحت پرداختم. وى درباره آخرين تماس خود با خواهرش گفت : حدود ساعت ۵ بعدازظهر قبل از اين كه به سفر بروم با بهناز تماس گرفتم و از او خواستم در تصميم خود براى ازدواج با محمود تجديدنظر كند و به پيشنهاد دوستم جواد جواب مثبت دهد چرا كه خوشبختى اش را در اين وصلت مى بينم اما بهناز نپذيرفت و من عصبانى شده و تلفن را قطع كردم. سروان: شما چه ساعتى با جواد قرار ملاقات گذاشتيد كه همديگر را ببينيد. تورج پس از مكث كوتاهى پاسخ داد: جواد ساعت چهار و ۲۰ دقيقه به من تلفن زد و درخواست ۲۵ هزارتومان پول دستى كرد. به او گفتم اين مقدار پول همراهم نيست ضمناً گفتم: امشب قرار است خانواده محمود به خواستگارى بهناز بيايند. بنابراين از او خواستم هركارى از دستش بر مى آيد انجام دهد. او هم در پاسخ دشنام و ناسزا گفت. درنتيجه براى صحبت با او در پارك شهر قرار گذاشتم. وقتى ساعت پنج بعدازظهر به پارك رسيدم، جواد تماس گرفت و گفت نمى تواند به پارك بيايد. در نتيجه از من خواست به خيابان جمهورى بروم. ۲۰ دقيقه بعد خودم را به ميدان جمهورى رساندم. اما آنجا هم نبود. فهميدم كه او از دستم ناراحت و عصبانى است. كمى قدم زدم. بعد تصميم گرفتم به آموزشگاه خياطى خواهرم بروم . وقتى به آنجا رسيدم داخل نرفتم. حدود ۴۵ دقيقه همان اطراف قدم زدم. حدود ساعت پنج و ۴۵ دقيقه آنجا را ترك كرده و به ترمينال رفته و با اتوبوس راهى شمال شدم. سروان : نمى دانيد بهناز كجاست چون يك هفته اى است كه از سرنوشت او هم خبرى نيست. تورج با خونسردى جواب داد: وقتى از سفر آمدم، مادرم موضوع را گفت. من هم به او گفتم از او هيچ خبرى ندارم . سروان پس از بررسى اظهارات تورج به او گفت: تو خواهرت را كشتى و اكنون بگو با جسدش چه كردى تو به خاطر جواد، او را به قتل رساندى. تورج ابتدا شوكه شد بنابراين سعى كرد خود را كاملاً بى اطلاع نشان دهد اما سرانجام وقتى دريافت سروان اشترى پى به ماجراى قتل بهناز برده لب به اعتراف گشود و گفت: بهناز را خيلى دوست داشتم اما وقتى متوجه شدم او قصد ازدواج با محمود را دارد ناراحت شدم چرا كه دوستم جواد نيز به شدت به او علاقه مند بود. ضمن آن كه جواد وعده هايى به من داده بود كه پس از ازدواج با خواهرم زندگى من هم به كلى تغيير مى كرد و مشكلات مالى ام نيز حل مى شد. اما بهناز پيشنهادم را قبول نكرد. آن روز پس از تماس با خواهرم به او گفتم مادر بيمار است و نياز به ۲۵ هزار تومان پول دارم. او نيز پول را تهيه كرد و با هم به خانه رفتيم. در آنجا از او خواستم ازدواج با محمود را فراموش كند و با جواد ازدواج كند. اما او با سماجت نپذيرفت. من هم يك لحظه عصبانى شدم و او را خفه كردم. سپس جسدش را در يك چمدان بزرگ گذاشتم و با كمك جواد كه فهميده بود بهناز را كشته ام چمدان را به بيابان هاى ورامين برديم و داخل يك چاه انداختيم. سروان اشترى با اعتراف هاى تورج با دستور قضايى او و جواد را به اتهام قتل بهناز بازداشت كرد. خوانندگان عزيز مى توانند با بيان سه دليل براى ما بنويسندكه سروان اشترى چگونه دريافت كه تورج قاتل است. اين معماى پليسى براساس يك پرونده جنايى است كه در سال ۸۰ مورد رسيدگى قرار گرفت و متهم اصلى آن با رأى ديوان عالى كشور به دار آويخته شد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
چنگيز، مدير هتل و بيژنى، مسئول كاركنان هتل به دلايل زير قاتل پوريا هستند: ۱- چنگيز در بازجويى به سروان اشترى گفته بود پوريا روز ۱۶ تير بدون تسويه حساب هتل را ترك كرده است، درحالى كه او به پدر پوريا گفته بود كه پسرش ساعت ۲ بعد از ظهر ۱۳ تير از هتل بيرون رفته است. ۲- خانم شهلا، مسئول رزرو هتل به سروان گفته بود آخرين بار پوريا را ساعت هشت شب ۱۶تير ديده است، اما بيژنى به سروان گفت: در آن موقع پوريا با يك زن و مرد در لابى هتل در حال نوشيدن چاى بوده است. ۳- بيژنى اظهار داشت: پوريا درحالى كه كيف سامسونت خود را به همراه داشت، به اتفاق زن و مرد جوان به اتاقش رفت، اما در جايى ديگر به سروان مى گويد: من در دست آنها چيزى نديده ام. ۴- بيژنى درباره مشخصات زن و مرد جوان در شب جنايت به سروان گفت: زن شيك پوش حدود ۲۵ تا ۲۷ ساله كه عينك دودى نيز به چشم داشت، در حالى كه كسى در شب از عينك دودى استفاده نمى كند. ۵- بيژنى در بازجويى اوليه به سروان گفت: ميهمانان پوريا - زن و مرد - يك ساعت و ۵۰ دقيقه در اتاق او بودند و سپس با يك چمدان بزرگ از هتل بيرون رفتند اما درجاى ديگرى مى گويد: چيزى در دست ميهمانان نديده است. اسامى خوانندگان معماى پليسى سينا قدرتى از تهران، حليمه اكبرزاده از كرج، ناصر داروگر كرمانى از تهران، داود عباسيان از ابهر، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، جمشيد طاووسى اصل از كرج، مسعود برزين از شهركرد، جمشيد طاهرى از چالوس، بنفشه شريفى از مشهد، ايمان زندى از تنكابن، كريم الهى از تهران، تقى پيمانى از شهررى، محمدرضا مشتاق از اراك، اكرم افشارى از تهران، پيمانه مرتضوى از قزوين، راضيه مختارى از بهشهر، رضا مختاريان از شهركرد، حسن بيشه اى از كاشان، خسرو يوسفى از رشت، امين سيناپور از كرمان، ابراهيم همتى از گرگان، مژگان حسامى از دماوند، داود مختارى نژاد از كرج، ميترا محمدى از كرج، محمود حسامى كرمانى از كرج، باقر حيدرى از شيراز، هوشنگ بختيارى از شهريار، شهلا رهنماى آذر از تهران، عليرضا بابتى از تهران، محسن محبوبيان از كرج، محسن خوشامدگو از تهران، ناصر كرباسى فر از بابل، عليرضا موسوى از شهررى، تقى غلامى از ورامين، ناصر راد از كرج، محمدرحيم محمدى از تهران، بهنام اخلاقى از كرج، سهيل شيرپور از گيلان، محمدرضا ملكى از سبزوار، مهديه حاجى حيدرى از تهران، مريم حاجى حيدرى از تهران، على مصطفايى از خمين، مارتيا خانى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، بهاره شريفى از مشهد، حسين بندوند از فيروزكوه، صالح على نژاد از شاهرود، ياسمن الهى پور از سمنان، پرويز پهلوان از خرم آباد، مهرى آسيايى از قم، پرى آسيايى از قم، مهنوش الله وردى از اسلامشهر، رضا پرويزى از كرج، توران ياورى از شهررى، فهيمه خادم از چالوس، نرگس محمدنژاد از تهران.
|
|
|
|
|
بازخوانى پرونده
سرنوشت پسر جنايتكار پس از آزادى
|
|
|
] ايران واشقانى فراهانى[
پسر شرور كه در پى رهايى از مجازات اعدام و آزادى از زندان چهار تن را با ضربه هاى كارد مجروح كرده بود به زندان و پرداخت ديه محكوم شد. سوم ارديبهشت ماه امسال، مأموران پليس تهران در جريان زخمى شدن يك راننده تاكسى -۲۸ ساله - و مرد رهگذر -۲۴ ساله- از سوى پسر شرورى قرار گرفتند. همزمان با انتقال مجروحان به بيمارستان، تحقيقات پليسى براى شناسايى و دستگيرى وى با دستور بازپرس شعبه سوم دادسراى رسالت آغاز شد. راننده تاكسى پس از بهبودى نسبى به مأموران گفت: هنگام رانندگى در يك خيابان شلوغ و پرترافيك با خودروى پرايدى برخورد كردم. به همين خاطر راننده پرايد با عصبانيت پياده شد و در حالى كه با صداى بلند ناسزا مى گفت، كارد بزرگى به دست گرفت و به سوى من حمله كرد. او در حالتى غيرعادى مرا مجروح كرد. با اين كه افراد زيادى دورمان جمع شده بودند اما هيچ كس جرأت جلو آمدن نداشت. تا اين كه يكى از مسافرانم به هواخواهى از من پياده شد. در حالى كه سعى داشت ما را جدا كند به جوان مهاجم نزديك شد. اما او هم با ضربه هاى كارد مجروح و نقش زمين شد. تجسس هاى پليسى در اين باره ادامه داشت تا اين كه ۲۶ روز بعد با اعلام شكايت يك مرد ميانسال و پسرش پرونده وارد مرحله تازه اى شد. مرد شاكى به خاطر اصابت ۱۲ ضربه كارد تحت چند عمل جراحى قرار گرفته بود. سرانجام متهم با رديابى هاى پليسى دستگير شد. پسر ۲۸ ساله در بازجويى ها گفت: دو سال قبل در جريان درگيرى با مرد جوانى وى را با ضربات كارد به قتل رسانده و پس از دستگيرى به اتهام قتل عمد روانه زندان شدم. اما ۲۱ ماه بعد با پرداخت ۶۵ ميليون تومان به اولياى دم رضايت گرفته و آزاد شدم اما به محض آزادى با راننده تاكسى درگير شدم و به خاطر دخالت بيجاى يكى از مسافران هر دو نفرشان را زخمى كردم. چند روز بعد هم به خاطر آن كه از رفتارهاى مرد همسايه و طرز نگاهش بدم مى آمد، او را تعقيب كردم. وقتى ديدم به من مشكوك شده و به كلانترى رفت تصميم به انتقام گرفتم. به همين خاطر يك روز به او و پسرش در پاركينگ آپارتمان شان حمله كرده و هر دو نفر را با چاقو زدم. با شكايت چهار مرد از پسر شرور و اعترافات وى به ارتكاب اين جرم، پرونده با صدور دو كيفرخواست به شعبه ۱۰۸۵ دادگاه عمومى تهران مستقر در دادسراى رسالت ارجاع شد. قاضى «حميد عبدالمنافى» نيز با توجه به اين كه متهم عادت به حمل دائمى چاقو دارد، وى را براى انجام معاينات روحى- روانى به پزشكى قانونى معرفى كرد. از آنجا كه پزشكى قانونى اعلام كرد متهم جنون ندارد و مسئول رفتارهايش است، قاضى دادگاه وى را مجرم دانست و او را به پرداخت ۳۰۰ ميليون ريال ديه به شاكى ها، يك سال زندان و سه سال منع از حمل چاقو يا جسم برنده محكوم كرد.
|
|
|
|
|
سرداب مرگ
] محمد غمخوار [
برف همه جا را سپيدپوش كرده بود. سعيد و نازنين براى تميز كردن خانه جديدشان، راهى آنجا شدند. مرد جوان در چوبى را به سختى باز كرد. خانه قديمى از چند سال قبل به حال خود رها شده بود. تعدادى از شيشه ها شكسته بود. فرسودگى و كثيفى خانه حسابى تو ذوق «زيبا» زده بود اما با پولى كه آنها پس انداز كرده بودند خانه اى بهتر از اين گيرشان نمى آمد. همين كه از غرغرهاى صاحبخانه و اثاث كشى هر ساله راحت شده بودند احساس آرامش مى كردند. ـ ببين زيبا اگر دو هفته تو اين خانه كار شود مى توانيم اسباب و اثاثيه را بياوريم. زياد سخت نگير اينجا ديگر از غرغرهاى صاحبخانه خبرى نيست. چند سالى است كه كسى اينجا زندگى نكرده. با كمى تعميرات اين جا خانه مناسبى براى زندگى مى شود. به معمار گفتم آشپزخانه را «اپن» درست كند. همان مدلى كه خيلى دوست دارى. وقتى قسط هايمان تمام شد پول جمع مى كنيم و يك آپارتمان شيك به جاى اين خانه قديمى مى سازيم. دقايقى بعد زيبا خود را به در ورودى نيمه باز ساختمان رساند. ديوارهاى رنگ و رو رفته و كثيف آزارش مى داد. سعى كرد به حرف هاى سعيد فكر كند. ورقه اى از كيفش درآورد و مشغول نوشتن وسايل مورد نياز خانه جديد شد. در آهنى كه با قفل قديمى بسته شده بود توجه سعيد را جلب كرد. مرد جوان با ميله اى آهنى قفل را شكست. پشت در راهرويى تاريك قرار داشت. كنجكاوى، سعيد را مجبور كرد تا با نور كم فندك به سمت سرداب خانه برود. در گوشه اى از آنجا پتوى كهنه اى افتاده بود. وقتى لبه پتو را كنار زد ناگهان با اسكلت انسانى روبه رو شد. ديدن آن صحنه و سنگينى هواى سرد سرداب، نفس هايش را به شماره انداخت. پاهايش سست شده بود. توان راه رفتن نداشت. نخستين قدم را برداشت. بعد هم قدم هايش تندتر شد. خود را بيرون سرداب رساند. زيبا با مشاهده چهره مضطرب شوهرش هراسان خود را به او رساند. ـ سعيد چى شده مرد بريده بريده گفت: اسكلت ... اسكلت ... من ... ـ جون به لبم كردى چى ديدى ـ زيبا تو سرداب اسكلت يك آدمه. زن جوان با شنيدن اين حرف جيغ بلندى كشيد و نقش بر زمين شد. ساعتى بعد صداى آژير خودروهاى پليس سكوت محله قديمى جنوب شهر را شكست. اهالى كه نمى دانستند چه اتفاقى افتاده مقابل خانه قديمى جمع شدند. مأموران اورژانس، برانكاردى را كه زيبا روى آن دراز كشيده بود به سوى آمبولانس بردند. سرگرد رضايى خود را به سرداب رساند. در ميان پتوى كهنه اسكلت يك انسان قرار داشت. لباس هاى مقتول جنسيت آن را مشخص مى كرد. علت مرگ، سن مقتول و هويت او مهمترين سؤال هاى بى پاسخ ذهن سرگرد بود. قربانى جنايت يك مرد بود كه به گفته پزشك جنايى حدود سه سال از مرگش مى گذشت. سرگرد از سرداب بيرون آمد. نفس عميقى كشيده به سوى سعيد رفت كه هنوز از ديدن آن صحنه شوكه بود. ـ شما اسكلت را پيدا كرديد ـ بله، شش سال است كه من و همسرم با هم ازدواج كرده ايم. در اين مدت مهم ترين آرزوى ما خريد يك خانه بود. با پس اندازى كه داشتيم به چند بنگاه معاملاتى سر زديم تا اينجا را پيدا كرديم. به گفته مرد بنگاه دار چهار سال است كه كسى در اين خانه زندگى نكرده و اين قضيه باعث شده خانه متروكه شود. امروز همراه همسرم براى تميز كردن خانه به اينجا آمديم ـ پيش از اين هم اينجا آمده بوديد ـ يك بار همراه مرد بنگاه دار. اما به خاطر اين كه هوا تاريك بود نتوانستيم خانه را به طور كامل ببينيم. تحقيقات محلى هم نشان مى داد، صاحبخانه قبلى خارج از كشور زندگى مى كرده است. خانه را هم با قيمتى پائين به خانواده هاى كم بضاعت اجاره مى داده است. اما چند ماه قبل با مرگ مرد سالمند ورثه اش تصميم به فروش خانه گرفتند. آنها هم مرد بنگاه دار را مأمور اين كار كردند. احتمال قتل از سوى يكى از مستأجران سابق، مهم ترين فرضيه سرگرد براى كشف راز جنايت بود اما هيچ كدام از اهالى آخرين مستأجر خانه را به ياد نداشتند. بعد از تحقيقات مقدماتى اسكلت به پزشكى قانونى منتقل شد تا شايد هويت و علت مرگ در معاينات تخصصى فاش شود. خبر كشف اسكلت روز بعد تيتر درشت صفحه حوادث روزنامه ها بود. با انتشار اين خبر، مردى به اداره آگاهى مراجعه كرد و احتمال داد اسكلت متعلق به برادر گمشده اش باشد. او به مأموران گفت: كريم ـ ۵۰ ساله ـ حدود چهار سال قبل به طرز مشكوكى ناپديد شد. او صبح يك روز پائيزى براى رفتن به محل كارش از خانه خارج شد اما ديگر بازنگشت. همان موقع شكايتى در پليس آگاهى مطرح كرديم اما به نتيجه اى نرسيديم. به خاطر اين كه محل پيدا شدن جسد نزديك خانه برادرم بوده احتمال مى دهيم اسكلت متعلق به او باشد. مرد ميانسال در ادامه با ديدن لباس هاى كشف شده كنار اسكلت آنها را شناسايى كرد. با فاش شدن هويت مقتول، روند رسيدگى به پرونده وارد مرحله تازه اى شد. در تحقيق از خانواده كريم مشخص شد، وى حدود ۱۰ سال قبل پس از مرگ همسر اولش به خواستگارى دخترى به نام ناهيد كه ۲۰ سال از خودش كوچكتر بود رفته است. پدر دختر به خاطر رفع مشكلات مالى خود با اين ازدواج موافقت كرد و آنها به عقد هم درآمدند اما ناهيد به خاطر ازدواج اجبارى هميشه با شوهرش درگير بود. با كشف اين سرنخ مأموران به خانه اين زن رفتند اما متوجه شدند او با مردى ازدواج كرده و به محل ديگرى نقل مكان كرده است. سرانجام كارآگاهان پس از جست وجوهاى گسترده محل كار همسر ناهيد را در يك كارخانه حوالى تهران شناسايى كردند. مأموران بلافاصله سراغ نيما ـ همسر ناهيد ـ رفتند. او دربازجويى ها منكر هرگونه اطلاع از اين جنايت شد و ادعا كرد، ناهيد به او گفته همسرش يك سال قبل هنگام سفر تصادف كرده و كشته شده است. بدين ترتيب مأموران با كمك نيما، ناهيد را دستگير كردند. او وقتى در برابر قاضى جنايى نشست منكر اتهامش شد و گفت: بعد از ناپديد شدن كريم خيلى به دنبال او گشتيم اما هيچ اثرى از همسرم نبود. زندگى سختى را مى گذراندم تا اين كه با نيما آشنا شدم. او مرد مهربانى بود و مى توانست مرا از برزخى كه گرفتارش بودم نجات دهد. به همين خاطر به دروغ گفتم همسرم مرده است. بازپرس جنايى و كارآگاهان كه متوجه تناقض گويى هاى ناهيد شده بودند او را بازداشت كردند. سپس گروهى از كارآگاهان تجسس هاى فنى، پليسى خود را براى كشف راز اين جنايت آغاز كردند. روزها مى گذشت اما ناهيد همچنان منكر اتهام قتل مى شد. سرانجام در آخرين روزهاى سال زن جوان لب به اعتراف گشود و راز جنايت هولناك را فاش كرد. او گفت: به خاطر فقر پدرم با مردى كه هيچ علاقه اى به او نداشتم ازدواج كردم. هر روز با هم درگير بوديم. يك روز هنگام برگشت از خانه مادرم با راننده جوانى به نام سعيد آشنا شدم. به او اعتماد كردم. از همان موقع رابطه تلفنى ما آغاز شد. پس از چند هفته رابطه ما نزديك تر شد به همين خاطر اغلب روزها بعد از اين كه كريم به محل كارش مى رفت سعيد به آنجا مى آمد اما يك روز همسرم سرزده وارد خانه شد و راز ارتباط پنهانى من و سعيد فاش شد. آنها با يكديگر درگير شدند. خيلى ترسيده بودم. روسرى ام را دور گردن كريم انداختم و محكم آن را كشيدم. او نقش زمين شد و ديگر نفس نكشيد. جسد را در ميان پتويى پيچيده و به سرداب برديم. روز بعد هم همراه برادر شوهرم به اداره آگاهى رفتيم. زندگى در آن خانه برايم سخت بود. به همين دليل خانه ام را تغيير داده و به محله ديگرى رفتم. رابطه ام با سعيد هم قطع شد. با اعتراف هاى ناهيد تحقيقات براى دستگيرى سعيد آغاز و او در مدت كوتاهى دستگير شد. قضات دادگاه پس از محاكمه عاملان جنايت ناهيد را به قصاص محكوم كردند كه حكم مجازات زن جوان در يك روز بهارى در محوطه زندان اجرا شد.
|
|
|
|