|
مرورى بر پرونده هاى پزشكى قانونى
كابوس تنهايى
|
|
|
[شقايق آرمان]
ديروز وقتى دلم خيلى براى بابا تنگ بود به قبرستان رفتم. علف هاى روى سنگ قبرش به يك چارك مى رسيد. گوشه هاى صورتم را به نوشته هاى سنگ قبرش چسباندم و گفتم: «ببين بابايى! منم سيما. خيلى وقته كه دلم مى خواد يه دل سير گريه كنم اما نمى شه. وقتى رفتى ۱۰ ساله بودم. حالا بيست سالمه. اما همه مى گن به اندازه يك زن دويست ساله غم تو صورتم جمع شده .كاش بودى بابايى... امروز اومدم كه برام دعا كنى.ديگه به آخر خط رسيدم.دارم مى رم پزشكى قانونى ...» بعد برايش از آرزو هايم اين طورى گفتم :هميشه دلم مى خواست يك هندوانه خيلى بزرگ داشتم كه هر چى ازش مى خوردم تموم نمى شد.يا همه ميوه هاى دنيا هندوانه بودن.آخه تو خونه هشت نفرى ما كسى هندوانه دوست نداره.يا اين كه جز هندوانه هيچ ميوه ديگه اى تو دنيا وجود نداشت. اونوقت مادر مجبور مى شد هندوانه بخره.بعد هيچ كس نمى خورد همه اش مى شد مال من. دلم مى خواست لباسى داشتم عين شاهزاده ها پر از چين. چين، چين، چين ...اونقدر چين كه وقتى راه مى رفتم همه چين هاش تكون مى خورد. عين اون پرنسس ها. دلم مى خواست تو خونمون به جاى آب، نوشابه از لوله ها بيرون مى آمد.آخه هر چى نوشابه مى خورم سير نمى شم.دلم مى خواست هيچ وقت معنى ازدست دادن رو نمى فهميدم. آخه يك بار يكى از بهترين دوستانم را از دست دادم. بابايى! تو بهترين دوستم بودى .وقتى رفتى همه چى برام رفت.بعدش قلبم كند و كندتر زد ... هميشه دلم مى خواست زندگى ام خيلى عجيب و غريب باشه. مثل ليلى مثل مجنون... دلم مى خواست يك روزنويسنده بزرگى بشم تا بتونم هرچى تو دلم هست بنويسم .غم هام، دل تنگى و آرزوهام...خيلى وقت ها نوشتم اما انگار هيچ وقت نويسنده خوبى نشدم . شايد اگر خوب مى نوشتم حالا يكى پيدا مى شد كه دردامو بفهمه ...بابايى ! ببين! من حتى عاشق هم شدم. دو سال پيش، وقتى هجده سالم بود. يك روزكه داشتم از مدرسه بر مى گشتم ديدمش. اسمش «اشكان» بود. وقتى آمد فكر كردم مجنون آمده و ديگه تمومه. وقتى داداش محسن موضوع رو فهميد خيلى اذيتم كرد .به مامان گفت : اگر سيما مى خواهد زنده بماند بگو دست ازسر اين پسره برداره.اشكان اون موقع بيست سالش بود.پا تو يه كفش كرد كه مى خواهد بيادخواستگارى .مى گفت اسيرم شده و همه دار و ندارشم. يادته بابايى آنقدر هول بودم كه يادم رفت بيام از شما هم اجازه بگيرم ! اما حالا آمدم. حالا كه به آخرخط نزديكم ... مى خوام وقتى از قبرستون بر مى گردم همه نوشته هامو يك جايى گم و گور كنم . گفتم قبلش بيام برات بخونم بعد نياى تو خوابم گله كنى.وقتى رفت بى هوا دستم روكاغذ چرخيد.با دلم نوشتم :شب پر درد مرا مى دانى روز بى رنگ مرا مى خوانى برو ديگر تو فراموش كن اين ياس غريب، برو در حلقه چشمان سياهت اشك را همچو نگينى كه نحيف مى خورد بر صدف سنگ دلت.يار من اشك شو و لحظه اى در سوگ دلم پنهان شو ناگهان اشك شد و زرد شد و شرم شد و ... / رفته است در دل من آه جدايى افسوس، رفته است در دل من آه جدايى افسوس مى روم دنيا برايت امن باد.مى روم اينجا سكوتم مرگى است.مى روم اينجا تو را كم دارم، كودكى رؤيايى در سرايى خالى مى دهد آزارم.نام او روراستى نام او بى تابى نام او تنهايى.ياد تو مرد عزيز دل من.غم من مرد دگر در دل تو، آن سكوت و مهرى كه به تومى گفتم مرد در جان و تنم.واى از روزى كه موعد برسد، موعد پاسخ اشكم برسد و كسى باشد كه بگويد پاسخ به قطرات اشكم. ظالم! امشب آوار رهايى مانده در جان وتنم/چه كسى خواهد خواند قصه بى تابى مرگ من با همه سادگى اش، مرگ من با همه خستگى اش مى آيد. مرگ من، مرگ من دست بردار.مرگ تو تاوانى بيش از اين نيست گران بر دل من.مرگ من مى آيد شب مرگى جان سوز شب مرگى تنها/شب مرگى بى من، روح من مانده جدا وسرگردان.بود نامى به دلم بود يادى به سرم كه گذشت و ديگر... روبروى من تنها منشين.تو برو دست بردار از من و از دل بى آزارم.گفته بودى نفرين ...گفته بودى نفرين، بر دل من آه مكن. گفته بودم آن شب تو خود ميدانى،گريه ام باد دعاى راهت.راه تو دور شد و روح من هم آمد.به گدايى محبت آنجا قلب من شرم شود و غرورم بر باد برود خاك شود.به گدايى اما نتوانم آيم.به سكوتى مرگبار دل من متهم است.علتش در دل تو بى سبب است جشن سوگند من و تو خالى است.فصل سوگند هياهو نپذيرد آرى. برو كنج قفس نام مراپر پر كن، برو در ياس شبت قلب مرا پرپر كن / روزهاى قشنگ عمرم گشته افسرده زدستت اما تو فراموش كن اين ياس نجيب.حرف و سوگند كه مانده است خالى، چو حقيقت باشد جشن بى من بر تو، فصل سوگند هياهو نپذيرد آرى.جاى بيگانه در آن جشن نباشد خالى /شاد باش شب تو شاد بود.گر چه در دل شده غم ويرانى روزهاى قشنگ عمرم گشته افسرده ز دستت اما....../برو اما شب من بى تو شود نورانى/نور باران شب شعر شده رؤيايى برو در كنج قفس نام مرا پر پر كن. تا كه هرگز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آرى!/ بعدهم چند گلوله اشك ريختم و از آنجا دور شدم. پرونده سنگينى در دست داشتم. همه گفتند: «اشتباه نكن سيما.فاصله خانواده تو و اشكان اززمين تا آسمان است.» گفتم نه.اشكان عشق اول و آخرم است. اشكان به خواستگارى آمد.عقد شديم.كودكى برايم به يادگار گذاشت.اما وقتى فهميد باردارم كم آورد و فرارى شد.ديگر از او خبرى نشد. مصيبت هااز همان روز شروع شد. تنها دختر خانه بودم..اگر برادرهايم از موضوع بويى مى بردند روزگارم سياه بود. براى پيدا كردن شوهرم به هر درى زدم.اما فايده اى نداشت. كودكم را دوست داشتم. شب ها از شدت درد به خود مى پيچيدم. به قرص ماه خيره مى شدم.خنده هاى تلخ اين دنيا تيشه به جانم مى زد. عاشقانه هايى كه به اشكان مى گفتم و مى شنيدم يك لحظه از ذهنم دور نمى شد . آن قدر دوستش داشتم كه حاضربودم برايش جان بدهم. اما بارفتن اشكان راستى راستى از خودم گذشتم. مادرش از اول نمى خواست ازدواجمان سر بگيرد.اين شد كه وقتى فهميد باردارم اشكان را گم و گور كرد. درآن روزهاى تلخ رؤيايى در سر نداشتم. ديگر عشقى نمى خواستم.از دنيا سير بودم .قاصدكى نبود كه دردهايم را بشنود. خودم را فراموش كرده بودم. تمام خانه مان در پنجاه متر خلاصه مى شد. بعد ازمرگ بابا، مامان برخلاف ميل برادرهاى بزرگترم به آرايشگاه يكى از دوستانش مى رفت. كنار دست صاحب آرايشگاه مى ايستاد و خيلى كمتر از حقش پول مى گرفت. مى گفت آبروى آدم از همه چيز مهم تر است. ساعت ها كار مى كرد. روزى حلال به دست مى آورد. اما اگر يك وقتى حرف مردم پشت سرمان بودخيلى غصه مى خورد. وقتى خوب نگاه كردم ديدم بايد يك جورى خودم و بچه ناخواسته ام را از اين زندگى خلاص كنم. با اين كه مى دانستم تصميم به گناهى نابخشودنى گرفته ام ترجيح دادم مردم بگويند خودكشى كرد. اين طورى برادرها و مامانم هم به درد سرنمى افتادند. وقتى تصميم جدى گرفتم به يكى از پارك هاى اين شهر بى در و پيكر رفتم. دلم براى درخت ها تنگ شده بود .مى خواستم آسمان را خوب ببينم. همان روز روى يكى از نيمكت هاى پارك با دخترى به نام «بنفشه» آشنا شدم. يادم مى آيد دركتابى خوانده بودم « هميشه حرف زدن درباره يك مرد قفل سكوت دو زن را مى شكند.» رمقى براى حرف زدن نداشتم. بنفشه وقتى رنگ پريده ام را ديد بى برو برگرد ماجرايم را فهميد. بعد از خود و تمام روزهاى تيره زندگى اش برايم تعريف كرد. گفت آدمى را مى شناسد كه بى دردسر شر بچه هاى ناخواسته اى چون بچه مرا كم مى كند .اما خرج دارد. آب از سرم گذشته بود.يك وجب و صد وجب هم فرقى نداشت.قرار گذاشتيم.محل كار آن زن دخمه اى تاريك و خفه بود.زن با چهره اى كه سعى مى كرد خيلى مهربانانه باشد روبرويم نشست . او از من خواست بى كم و كاست ماجراى زندگى ام را بگويم تا كمكم كند. حال خوشى نداشتم. حنجره ام از غصه ورم داشت. تمام جيك و بوك زندگى ام را برايش تعريف كردم. زن گفت نگران نباش.زيرزمين بوى تعفن مى داد. هيچ دلم نمى خواهد لحظه هاى شوم آن روز را مجسم كنم. احساس گيجى داشتم. در آن اتاق احساس آدم هاى زنده به گورشده را خوب مى فهميدم. روزى هزار بار مى مردم و خود و اشكان را نفرين مى كردم. تنها آرزويم مرگ بود.كابوس لحظه هايم تمامى نداشت.حالا تمام بغضم را شكسته وتلخى روزهاى تنهايى را به مادر گفته. مدتى بعد سيما با رأى دادگاه از شوهر فرارى اش طلاق گرفت. اما حالا او مانده و يك دنيا غم و تنهايى و افسوس روزهاى گذشته و فريب از يك ناجوانمرد.
|