يكشنبه ۳۰ دى ۱۳۸۶ - ۱۱ محرم ۱۴۲۹
Sun, Jan 20, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
مرورى بر پرونده هاى پزشكى قانونى
مرورى بر پرونده هاى پزشكى قانونى
كابوس تنهايى
342288.jpg
[شقايق آرمان]

ديروز وقتى دلم خيلى براى بابا تنگ بود به قبرستان رفتم.
علف هاى روى سنگ قبرش به يك چارك مى رسيد.
گوشه هاى صورتم را به نوشته هاى سنگ قبرش چسباندم و گفتم: «ببين بابايى! منم سيما. خيلى وقته كه دلم مى خواد يه دل سير گريه كنم اما نمى شه.
وقتى رفتى ۱۰ ساله بودم. حالا بيست سالمه. اما همه مى گن به اندازه يك زن دويست ساله غم تو صورتم جمع شده .كاش بودى بابايى...
امروز اومدم كه برام دعا كنى.ديگه به آخر خط رسيدم.دارم مى رم پزشكى قانونى ...»
بعد برايش از آرزو هايم اين طورى گفتم :هميشه دلم مى خواست يك هندوانه خيلى بزرگ داشتم كه هر چى ازش مى خوردم تموم نمى شد.يا همه ميوه هاى دنيا هندوانه بودن.آخه تو خونه هشت نفرى ما كسى هندوانه دوست نداره.يا اين كه جز هندوانه هيچ ميوه ديگه اى تو دنيا وجود نداشت. اونوقت مادر مجبور مى شد هندوانه بخره.بعد هيچ كس نمى خورد همه اش مى شد مال من.
دلم مى خواست لباسى داشتم عين شاهزاده ها پر از چين. چين، چين، چين ...اونقدر چين كه وقتى راه مى رفتم همه چين هاش تكون مى خورد.
عين اون پرنسس ها.
دلم مى خواست تو خونمون به جاى آب، نوشابه از لوله ها بيرون مى آمد.آخه هر چى نوشابه مى خورم سير نمى شم.دلم مى خواست هيچ وقت معنى ازدست دادن رو نمى فهميدم.
آخه يك بار يكى از بهترين دوستانم را از دست دادم.
بابايى! تو بهترين دوستم بودى .وقتى رفتى همه چى برام رفت.بعدش قلبم كند و كندتر زد ...
هميشه دلم مى خواست زندگى ام خيلى عجيب و غريب باشه. مثل ليلى مثل مجنون...
دلم مى خواست يك روزنويسنده بزرگى بشم تا بتونم هرچى تو دلم هست بنويسم .غم هام، دل تنگى و آرزوهام...خيلى وقت ها نوشتم اما انگار هيچ وقت نويسنده خوبى نشدم .
شايد اگر خوب مى نوشتم حالا يكى پيدا مى شد كه دردامو بفهمه ...بابايى !
ببين! من حتى عاشق هم شدم.
دو سال پيش، وقتى هجده سالم بود.
يك روزكه داشتم از مدرسه بر مى گشتم ديدمش.
اسمش «اشكان» بود. وقتى آمد فكر كردم مجنون آمده و ديگه تمومه.
وقتى داداش محسن موضوع رو فهميد خيلى اذيتم كرد .به مامان گفت : اگر سيما مى خواهد زنده بماند بگو دست ازسر اين پسره برداره.اشكان اون موقع بيست سالش بود.پا تو يه كفش كرد كه مى خواهد بيادخواستگارى .مى گفت اسيرم شده و همه دار و ندارشم.
يادته بابايى
آنقدر هول بودم كه يادم رفت بيام از شما هم اجازه بگيرم !
اما حالا آمدم.
حالا كه به آخرخط نزديكم ...
مى خوام وقتى از قبرستون بر مى گردم همه نوشته هامو يك جايى گم و گور كنم .
گفتم قبلش بيام برات بخونم بعد نياى تو خوابم گله كنى.وقتى رفت بى هوا دستم روكاغذ چرخيد.با دلم نوشتم :شب پر درد مرا مى دانى روز بى رنگ مرا مى خوانى برو ديگر تو فراموش كن اين ياس غريب، برو در حلقه چشمان سياهت اشك را همچو نگينى كه نحيف مى خورد بر صدف سنگ دلت.يار من اشك شو و لحظه اى در سوگ دلم پنهان شو
ناگهان اشك شد و زرد شد و شرم شد و ... ‎/ رفته است در دل من آه جدايى افسوس، رفته است در دل من آه جدايى افسوس
مى روم دنيا برايت امن باد.مى روم اينجا سكوتم مرگى است.مى روم اينجا تو را كم دارم، كودكى رؤيايى در سرايى خالى مى دهد آزارم.نام او روراستى نام او بى تابى نام او تنهايى.ياد تو مرد عزيز دل من.غم من مرد دگر در دل تو، آن سكوت و مهرى كه به تومى گفتم مرد در جان و تنم.واى از روزى كه موعد برسد، موعد پاسخ اشكم برسد و كسى باشد كه بگويد پاسخ به قطرات اشكم.
ظالم! امشب آوار رهايى مانده در جان وتنم‎/چه كسى خواهد خواند قصه بى تابى
مرگ من با همه سادگى اش، مرگ من با همه خستگى اش مى آيد.
مرگ من، مرگ من دست بردار.مرگ تو تاوانى بيش از اين نيست گران بر دل من.مرگ من مى آيد شب مرگى جان سوز
شب مرگى تنها‎/شب مرگى بى من، روح من مانده جدا وسرگردان.بود نامى به دلم بود يادى به سرم كه گذشت و ديگر... روبروى من تنها منشين.تو برو دست بردار از من و از دل بى آزارم.گفته بودى نفرين ...گفته بودى نفرين، بر دل من آه مكن.
گفته بودم آن شب تو خود ميدانى،گريه ام باد دعاى راهت.راه تو دور شد و روح من هم آمد.به گدايى محبت آنجا قلب من شرم شود و غرورم بر باد برود خاك شود.به گدايى اما نتوانم آيم.به سكوتى مرگبار دل من متهم است.علتش در دل تو بى سبب است
جشن سوگند من و تو خالى است.فصل سوگند هياهو نپذيرد آرى. برو كنج قفس نام مراپر پر كن، برو در ياس شبت قلب مرا پرپر كن ‎/ روزهاى قشنگ عمرم گشته افسرده زدستت اما تو فراموش كن اين ياس نجيب.حرف و سوگند كه مانده است خالى، چو حقيقت باشد جشن بى من بر تو، فصل سوگند هياهو نپذيرد آرى.جاى بيگانه در آن جشن نباشد خالى ‎/شاد باش شب تو شاد بود.گر چه در دل شده غم ويرانى
روزهاى قشنگ عمرم گشته افسرده ز دستت اما......‎/برو اما شب من بى تو شود نورانى‎/نور باران شب شعر شده رؤيايى
برو در كنج قفس نام مرا پر پر كن. تا كه هرگز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آرى!‎/
بعدهم چند گلوله اشك ريختم و از آنجا دور شدم.
پرونده سنگينى در دست داشتم.
همه گفتند: «اشتباه نكن سيما.فاصله خانواده تو و اشكان اززمين تا آسمان است.»
گفتم نه.اشكان عشق اول و آخرم است.
اشكان به خواستگارى آمد.عقد شديم.كودكى برايم به يادگار گذاشت.اما وقتى فهميد باردارم كم آورد و فرارى شد.ديگر از او خبرى نشد.
مصيبت هااز همان روز شروع شد.
تنها دختر خانه بودم..اگر برادرهايم از موضوع بويى مى بردند روزگارم سياه بود.
براى پيدا كردن شوهرم به هر درى زدم.اما فايده اى نداشت.
كودكم را دوست داشتم.
شب ها از شدت درد به خود مى پيچيدم. به قرص ماه خيره مى شدم.خنده هاى تلخ اين دنيا تيشه به جانم مى زد.
عاشقانه هايى كه به اشكان مى گفتم و مى شنيدم يك لحظه از ذهنم دور نمى شد .
آن قدر دوستش داشتم كه حاضربودم برايش جان بدهم.
اما بارفتن اشكان راستى راستى از خودم گذشتم.
مادرش از اول نمى خواست ازدواجمان سر بگيرد.اين شد كه وقتى فهميد باردارم اشكان را گم و گور كرد.
درآن روزهاى تلخ رؤيايى در سر نداشتم.
ديگر عشقى نمى خواستم.از دنيا سير بودم .قاصدكى نبود كه دردهايم را بشنود.
خودم را فراموش كرده بودم.
تمام خانه مان در پنجاه متر خلاصه مى شد.
بعد ازمرگ بابا، مامان برخلاف ميل برادرهاى بزرگترم به آرايشگاه يكى از دوستانش مى رفت.
كنار دست صاحب آرايشگاه مى ايستاد و خيلى كمتر از حقش پول مى گرفت.
مى گفت آبروى آدم از همه چيز مهم تر است.
ساعت ها كار مى كرد. روزى حلال به دست مى آورد.
اما اگر يك وقتى حرف مردم پشت سرمان بودخيلى غصه مى خورد.
وقتى خوب نگاه كردم ديدم بايد يك جورى خودم و بچه ناخواسته ام را از اين زندگى خلاص كنم.
با اين كه مى دانستم تصميم به گناهى نابخشودنى گرفته ام ترجيح دادم مردم بگويند خودكشى كرد.
اين طورى برادرها و مامانم هم به درد سرنمى افتادند.
وقتى تصميم جدى گرفتم به يكى از پارك هاى اين شهر بى در و پيكر رفتم.
دلم براى درخت ها تنگ شده بود .مى خواستم آسمان را خوب ببينم.
همان روز روى يكى از نيمكت هاى پارك با دخترى به نام «بنفشه» آشنا شدم.
يادم مى آيد دركتابى خوانده بودم « هميشه حرف زدن درباره يك مرد قفل سكوت دو زن را مى شكند.»
رمقى براى حرف زدن نداشتم.
بنفشه وقتى رنگ پريده ام را ديد بى برو برگرد ماجرايم را فهميد.
بعد از خود و تمام روزهاى تيره زندگى اش برايم تعريف كرد. گفت آدمى را مى شناسد كه بى دردسر شر بچه هاى ناخواسته اى چون بچه مرا كم مى كند .اما خرج دارد.
آب از سرم گذشته بود.يك وجب و صد وجب هم فرقى نداشت.قرار گذاشتيم.محل كار آن زن دخمه اى تاريك و خفه بود.زن با چهره اى كه سعى مى كرد خيلى مهربانانه باشد روبرويم نشست . او از من خواست بى كم و كاست ماجراى زندگى ام را بگويم تا كمكم كند.
حال خوشى نداشتم. حنجره ام از غصه ورم داشت.
تمام جيك و بوك زندگى ام را برايش تعريف كردم.
زن گفت نگران نباش.زيرزمين بوى تعفن مى داد.
هيچ دلم نمى خواهد لحظه هاى شوم آن روز را مجسم كنم. احساس گيجى داشتم.
در آن اتاق احساس آدم هاى زنده به گورشده را خوب مى فهميدم.
روزى هزار بار مى مردم و خود و اشكان را نفرين مى كردم.
تنها آرزويم مرگ بود.كابوس لحظه هايم تمامى نداشت.حالا تمام بغضم را شكسته وتلخى روزهاى تنهايى را به مادر گفته.
مدتى بعد سيما با رأى دادگاه از شوهر فرارى اش طلاق گرفت.
اما حالا او مانده و يك دنيا غم و تنهايى و افسوس روزهاى گذشته و فريب از يك ناجوانمرد.
عروس خانم تحت تعقيب پليس
342402.jpg
[حميده گودرزى]

اشك پهناى صورتش را خيس كرده بود. بدنش به شدت مى لرزيد.
چهره رنگ پريده اش به خوبى نشان مى داد به خاطر موضوع ناراحت كننده اى به اين حال و روز افتاده است.
حرف ها در پس هق هق گريه هايش گم شده بود.
زن بيچاره در حالى كه از اعماق وجودش فرياد مى زد، پيوسته مى گفت: «آقاى بازپرس پسرم را آزاد كنيد.»
خانه و تمام اموالم را از من بگيريد. اما پسرم را به من برگردانيد.
همين يك بچه برايم باقى مانده است. به همين خاطر نمى خواهم او را هم از دست بدهم. بازپرس شعبه نهم دادسراى شهررى، در حال رسيدگى به پرونده ناگهان متوجه حضور پسر او در دادگاه شد.
مات و مبهوت به هر دو نگاهى انداخت و گفت: مادرجان پسرت كه كنارت نشسته، پس چرا خواستار آزادى اش هستى
زن از جا برخاست و با نشان دادن آثار جراحت روى دست و صورت خود و پسرش، به بازپرس گفت: منظورم آزادى پسرم از چنگ عروسم است. با گفتن اين جمله دوباره بغضش تركيد. مدتى بعد كه آرام گرفت، روى صندلى نشست. نيم نگاهى به بازپرس انداخت. يك دنيا حرف ناگفته داشت كه مى خواست همه را يك جا بيان كند. قدرى خود را جابه جا كرد و بعد هم سفره دلش را گشود: آقاى قاضى سال ها قبل در حالى كه ۱۸ ساله بودم به عقد يكى از خواستگارانم درآمدم. شوهرم كارگر بود. به خاطر علاقه اى كه بين ما به وجود آمده بود، سعى كرديم تمام مشكلات زندگى را با هم فكرى يكديگر حل كنيم. بعد هم در كوتاهترين زمان ممكن با پس اندازمان و كمك مالى پدر و مادرهايمان يك خانه معمولى خريديم. زندگى كاملاً بر وفق مرادمان بود. اما تنها كمبود زندگى مان بچه بود. مدتى بعد هم با باردار شدن من خوشبختى مان كامل شد. اما خوشى ما خيلى دوام نياورد. نخستين فرزندمان چند روز بعد از تولد جان سپرد. تحمل اين واقعه ناگوار برايمان خيلى سخت بود. اما با دلدارى هاى والدين و اطرافيانمان توانستيم اين غم را تحمل كنيم. مدتى بعد براى دومين بار باردار شدم. اما اين بار فرزندمان مرده به دنيا آمد. كاملاً به هم ريخته و شوكه بوديم. من و شوهرم تحت هيچ شرايطى نمى توانستيم علت مرگ فرزندانمان را درك كنيم. خوب يادمان هست كه چطور براى لحظه به لحظه بزرگ شدن آنها نقشه مى كشيديم و چه آرزوهايى كه برايشان داشتيم. اما افسوس كه با مرگ آنها همه آرزوهايمان رنگ باخت.
دائم فكر مى كرديم كه دنيا به آخر رسيده. دست از همه جا شسته بوديم. اطرافيانمان كه شاهد غصه خوردن من و شوهرم بودند، با نصيحت هاى خود سعى مى كردند ما را از فكر و خيال رها كنند. از اين رو براى مشخص شدن علت اصلى مرگ فرزندانمان به ما پيشنهاد دادند كه با چند پزشك متخصص مشاوره كنيم. با شنيدن همين حرفها گل اميد دوباره در دل رنجورمان جوانه زد. هر روز يك پزشك متخصص جديد به ما معرفى مى شد.
آنها هم كلى آزمايش از ما مى گرفتند و سرانجام نتيجه آزمايش ها نشان داد كه من و شوهرم مبتلا به بيمارى صعب العلاجى هستيم. به همين خاطر فرزندانمان قبل و يا چند روز بعد از تولد فوت مى كردند. اين نظر تمام پزشكان معالج بود و هيچ كارى هم از كسى برنمى آمد. اما با وجود اين كه تمام پزشكان ما را جواب كرده بودند، باز هم درمان را ادامه داديم تا اين كه بالاخره فرزندمان به دنيا آمد. تمام زندگى من و شوهرم در وجود او خلاصه مى شد. وقتى بزرگتر شد فهميديم كه پسرمان نيز به بيمارى ما مبتلا شده است. هرچه در توان داشتيم به پاى او ريختيم تا زنده بماند.
روزها و شب هاى خود را گم كرده بوديم. كلى برايش نذر و نياز كرديم. با پزشكان مختلف درباره سلامت پسرمان مشورت مى كرديم.
سرانجام «حسين» ۲۱ ساله شد، من و شوهرم تصميم گرفتيم تا به زندگى اش سر و سامان دهيم. مثل تمام پدر و مادرهاى دنيا آرزو داشتيم قبل از آن كه دير شود نوه هايمان را ببينيم.
آن موقع آرزوهايمان خيلى قشنگ به نظر مى رسيد. اما همگى شان خيلى زود رنگ باخته و برايمان كابوس شدند.
وقتى در خلوت خود به گذشته فكر مى كنم، خوب به خاطر مى آورم روزى را كه بين دوستان و فاميل به دنبال يك همسر مناسب براى پسرمان مى گشتيم. دخترى كه از هر نظر پسرمان را درك كند و بتواند ما را به آرزوى قلبى مان برساند. بعد از كلى پرس و جو، سرانجام دخترى كه ساكن يكى از شهرستان هاى كشور بود، به ما معرفى شد. دختر زيبايى بود.
خانواده اش وقتى از بيمارى پسرم باخبر شدند، رضايت دادند تا دخترشان را با مهريه ۱۳۶۹ سكه طلا و يك خانه، به عقد پسرمان در بياورند. ما هم قبول كرديم. سپس با توافقى كه بين دو خانواده صورت گرفت، مقدمات عروسى فراهم شد. براى عروسى پسرم كلى تدارك ديده بوديم.
خوشبختانه همه چيز به خوبى و خوشى انجام شد. اما مدتى پس از عروسى ورق برگشت. عروسم، سر ناسازگارى با ما گذاشت. پيوسته به من، شوهرم و پسرم ناسزا مى گفت.
روزى نبود كه من و پسرم از دست او كتك نخوريم. هرچه او را نصيحت مى كرديم، فايده اى نداشت. كارهاى او ما را به ستوه آورده بود. به همين خاطر چندين بار در كلانترى و دادسرا از وى شكايت كرديم. اما او همچنان به بدرفتارى هايش ادامه داد. با اين حال من و شوهرم تا آنجا كه توان داشتيم به او محبت مى كرديم و هرچه مى خواست، برايش فراهم مى كرديم بلكه آرام تر شود. ما او را مثل فرزندمان دوست داشتيم. اما او گوشش بدهكار اين حرفها نبود. هرچه درباره بدرفتارى هايش مى پرسيديم، جواب قانع كننده اى به ما نمى داد تا اين كه چند روز قبل، وقتى از خواب بيدار شد، دوباره به بهانه گيرى پرداخت. او را به آرامش دعوت كرديم، اما خشم در صورتش موج مى زد. بعد از آن كه من و پسرم را حسابى كتك زد، لباسهايش را در چمدان گذاشت و به خانه پدر و مادرش رفت. چندين بار با او تماس گرفتيم و خواهش كرديم به خانه بازگردد. اما او تهديد كرد و گفت مى خواهد مهريه اش را به اجرا بگذارد و طلاق بگيرد.
زن بيچاره در حالى كه گريه مى كرد، به بازپرس گفت: آقاى قاضى من و شوهرم حاضريم تمام مهريه و خانه اى كه عروسم تقاضا كرده را به او بدهيم. اما پسرمان را از چنگ بدرفتارى هاى همسرش نجات دهيم.بازپرس پرونده پس از شنيدن اظهارات اين زن و پسرش حكم جلب عروس خانم را به اتهام ضرب و شتم شوهرش و والدين وى و همچنين فرار از خانه صادر كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |