دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۲ محرم ۱۴۲۹
Mon, Jan 21, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
خانواده
نگاهى به فيلم اقليما ساخته محمد مهدى عسگرپور
گذرى بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامى (۱): حميد سبزوارى
نگاهى به فيلم اقليما ساخته محمد مهدى عسگرپور
تغيير تعاريف قصه در گره گشايى
342489.jpg
] سحر عصرآزاد ]

محمدمهدى عسگرپور فيلمسازى است كه شايد كميت سابقه هاى مديريتى وى در عرصه سينما برجسته تر از آثارى كه ساخته به نظر بيايد، اما در همين كارنامه كوچك كه شامل سه فيلم به اكران درآمده و يك فيلم در مراحل فنى است، نشان داده كه وسواس خاصى در انتخاب مضامين آثارش دارد.
«پرواز در نهايت»، «قدمگاه» و «اقليما» سه فيلمى هستند كه هر سه به اكران درآمده اند و اين فيلمساز تنها نويسندگى «قدمگاه» را به يك نويسنده مستقل سپرده است.
«پرواز در نهايت» فيلمى در ژانر جنگ و دفاع مقدس بود كه روايتى از روابط و مناسبات حاكم بر آن مقطع و موقعيت خاص را ارائه مى كند. عسگرپور در اين فيلم تلاش كرد در پايان دهه اى كه به نوعى همراه با پايان جنگ هشت ساله ايران و عراق بود، در عمق نگاه ارزشى و حماسى كه هنوز به جنگ و مردانش وجود داشت، به آسيب شناسى ظريفى بپردازد و اولين گام خود در سينماى حرفه اى را محكم بردارد.
«قدمگاه» با فيلمنامه محمد رضايى راد ساخته شد و تم اصلى فيلم موضوعى حساس و جسورانه بود.
فيلم با محوريت تم گناه جمعى كه مفهومى انسانى، جهانى و فراگير است، ساخته شد. گناه جمعى اهالى روستا و شرمسارى و سكوت آنها در قبال حكمى كه بدون يقين به گناه صادر كرده اند، بخصوص در اجتماع كوچك روستا بسيار باورپذير جلوه كرد.
«قدمگاه» در كنار اين مبحث مضمونى، از حضور جمعى از بازيگران حرفه اى سينما در نقش كاراكترهاى پرتعداد خود هم بهره برد. فيلم از معدود آثار معناگراست كه مى تواند مفاهيم معنايى را در زيرلايه و عمق مسائل و روابط طراحى شده مورد توجه مخاطب قرار دهد و از تصوير هميشگى كاراكترهاى ماورايى كه صرفاً ساده لوح و منزوى هستند، فاصله بگيرد و تصويرى باورپذير بخصوص در ارتباط با جمع از وى ارائه دهد.
«اقليما» با فيلمنامه مشترك محمدرضا گوهرى و عسگرپور ساخته شد و در بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد. اين فيلمساز در سومين فيلم بلند خود نسبت به آثار قبلى سراغ قصه اى محدود و جمع و جورتر رفته و بحران هاى زندگى زوجى معاصر را بر بستر ژانر وحشت محور اصلى كار خود قرار داده است.
ژانر مهجور سينماى ايران كه در سينماى پس از انقلاب محدود به «شب بيست و نهم» حميد رخشانى و «خوابگاه دختران» محمدحسين لطيفى مى شود. تجربه هايى كه به عنوان تنها آثار اين ژانر نه جريانساز بودند و نه توانستند الگو شوند.
هر چند در «خوابگاه دختران» با تزريق طنز و كمدى به عمق موقعيت هاى ترسناك فيلم، تلاش شد تجربه اى خاص در اين حيطه انجام شود، اما نه استقبال مخاطب از فيلم و نه جذابيت هاى بالقوه اين ژانر نتوانست فيلمسازان بيشترى را به ساخت فيلم هاى ترسناك ترغيب كند.
در شرايط كلى كه بر سينماى وحشت و فيلم هاى ترسناك وطنى حاكم است، عسگرپور به نوعى تجربه اى جسورانه در اين حيطه انجام داده است. «اقليما» فيلمى است كه تلاش مى كند ترس و وحشت را تا گره گشايى پايانى به ماوراء تخيل و توهم نسبت دهد و با اين انتظار ايجاد شده در مخاطب، از عوامل عينى و واقعى به عنوان برگ برنده خود براى غافلگيرى مخاطب در گره گشايى استفاده مى كند.
فيلم روايت زندگى زوج سارا و عماد است كه مسئله آنها يا به گفته بهتر سارا يك مسئله درونى است. او كه هنگام به دنيا آمدن مادرش را از دست داده، وجه گناهكار و مقصر بودن را در زيرلايه هاى شخصيتى خود يدك مى كشد. اين روحيات او را بدل به بيمارى روحى كرده كه با توهمات خود رابطه اى نزديك دارد و حالا كه تلاش مى كند به زندگى عادى بازگردد، واقعياتى توهم وار سراغش مى آيند.
همين وجه باعث مى شود فيلم در راستاى موضوع و شخصيت محورى خود، سيرى درونى و زيرپوستى داشته باشد. فيلمساز با توجه به درونى بودن مسئله شخصيت و توهم زدگى كه او دچارش است، چاره اى جز اين نداشته كه بخش اعظم فيلم را به تثبيت اين ويژگى ها اختصاص دهد. سكانس هاى متوالى از دل نگرانى و دوگانگى كه سارا دچارش است به جهت تثبيت همين وجه در ذهن مخاطب طراحى و اجرا شده است.
لوكيشن خانه در ذهنيت سارا و كليت فيلم به جهت امكانى كه براى اتفاقات بعدى فراهم مى كند، به عنوان شخصيتى مركزى و مهم معرفى مى شود و فيلمساز اين نكته را در كارگردانى و فيلمبردارى كار هم لحاظ كرده است. نماهاى متعددى از داخل و خارج خانه، حركت دوربين در فضاهاى خالى و گرفتن زوايايى هر بار جديدتر و خاص تر از گوشه و كنار خانه، برخى از پرداخت هاى تصويرى هستند.
وجوهى كه كمك مى كند مخاطب همراه با سارا، سركشيدن به خلأ فضاهاى خالى ذهن را با ترديد ميان توهم و واقعيت طى كند و در انتها به عينيت برسد كه چيزى جز قصه هميشگى زندگى دوگانه مردان، خيانت و... نيست. تمهيداتى همچون خالى شدن آب استخر خانه كه از ابتداى فيلم سارا هر بار تأكيد مى كند كه درستش خواهند كرد هم براى مخاطب نوعى كدگذارى است كه در انتها به چيدمانى دقيق و حساب شده براى طراحى قتل پايانى بدل مى شود.
فيلم تا سكانس گره گشايى به گونه اى با داده هاى ماورايى پيش مى رود. به اين ترتيب كه با تأكيد بر بيمارى روحى سارا و توهم زدگى او، همه چيز بر محور توهم، خيال، احتمال حضور روح و ماورا حركت مى كند. اما فيلمساز در گره گشايى، خطى بر همه اين داده ها و حتى شيوه پرداخت خود مى كشد و از واقعيت و عينيات براى جمع كردن تور قصه كمك مى گيرد.
به اين ترتيب علاوه بر غافلگيرى مخاطب، به نوعى جوابى منطقى به همه نقاط خالى و پرسش هاى فيلم داده مى شود، اما در واقع آنچه مورد بى مهرى واقع شده، تلاش همه عوامل جزئى و كلى فيلم براى ساختن فضاى ماورايى و توهم زده فيلم است. اين تفاوت لحن و تغيير سطح مسأله فيلم از ماوراء به عينيت، كار را دچار سكته اى مى كند كه از پاسخ دادن سرراست و مستقيم به مسئله هاى بى شمار فيلم مى آيد. پرسش هايى كه شايد در غير اين صورت بى جواب مى ماندند.
وقتى به تغيير تعاريف قصه در گره گشايى اشاره مى كنيم كه چگونه به همه ساز و كار معنايى و ماورايى فيلم پاسخ هاى عينى و واقعى داده مى شود، به نظر مى آيد اين رويكرد به بهاى غافلگيرى مخاطب و نهايتاً جمع كردن تور قصه تا حدى اجتناب ناپذير بوده، اما «اقليما» در پايان به چه چيز منجر مى شود به مثلث عشقى هميشگى كه اين بار از وارونه و از انتها روايت مى شود و همان زن متجاوز قرمزپوش هميشگى به هر بهائى مى خواهد مرد را به دست بياورد.
چقدر از توهمات سارا و كميتى كه از فيلمنامه به اين ويژگى اختصاص داده شده، در گره گشايى استفاده مى شود سكانس هاى حضور سارا در كنار روانكاو، گذشته او، رابطه خاصش با پدر و همچنين وكيل خانوادگى كه خواستگار سابقش بوده و نهايتاً هاله ابهامى كه حول همه شخصيت ها قرار داده شده تا همه در مظان اتهام پايانى قرار بگيرند، تا چه حد كاركرد داشته است.
گذرى بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامى (۱): حميد سبزوارى
صبح سروده هاى مشروعه خواه قصيده
342495.jpg
] يزدان سلحشور]

انقلاب كه آمد، برخى به گمان مشروطه بودند، برخى به خيال جمهوريت متجدد به راه و رسم فرانسه، برخى به خيال جمهورى بلوك شرق، بعضى... اما بنيان هاى انقلاب ،۵۷ آنقدر در خاك تفكر شيعى و باورهاى دينى مردم ايران ريشه داشت كه هيچ يك از تفكرات ديگر، بيش از مدتى دوام نياوردند و هرآنچه در آن تفكرات خلاصه شد و به شعر بدل شد، از همان در كه به شعر فارسى پا نهاد، بيرون شد.
شعر روشنفكرانه نوميد پس از كودتاى ۲۸ مرداد، ديگر نه توان پاسخى به وضعيت جديد را داشت، نه از «سياست» چيزى جز واژه هاى استعارى را به همراه داشت.شعر سياسى دهه پنجاه نيز، شعر اعتراض بود نه شعر «پيروزى» و اگر بخش آئينى آن در «شعر انقلاب» جذب شد، حاصل درك هوشمندانه آن از وضعيت «ثبات ارزش ها» بود كه ديگر جايى براى «شك در رويكردهاى انقلاب» باقى نمى گذاشت. شعر غير سياسى دهه پنجاه هم خيلى پيش از مرزبندى گروه هاى حاضر در صحنه با آرمان هاى انقلاب اسلامى خريداران خود را از كف داده بود و در آن عرصه هاى آتش و خون سال هاى ۵۶ و ،۵۷ كسى ديگر در پى گره گشايى از معماهاى «هيچ محورانه» اين گونه شعرها نبود و جهان نگرى متكى بر «ادبيات پوچى» در سيلاب آرمانگرايى مردم غرق شد.انقلاب كه آمد، شعرى «همراه» مى خواست كه برگردان ادبى «اعتقادات» باشد نه رويكرد نوميدانه عصبيت هايى كه از دوران «طاغوت» مى آمد. پس سرآمدان كلاسيك گوى انجمن هاى ادبى به جوانانى پيوستند كه در پى گشودن راهى نو بودند و حاصل جمع آنان، شعر انقلاب را پديد آورد كه تا سال ها، حوزه هنرى تنها ارگان رسمى آن به شمار مى رفت و با آغاز جنگ هشت ساله ايران و رژيم بعثى عراق، متصل شد به شعر جنگ كه ادامه منطقى باورهاى اعتقادى انقلاب ۵۷ بود. شعر انقلاب در سه دهه اخير تحولات بسيارى را به چشم ديد، اما هيچ گاه از چارچوب باورهاى اسلامى - ولايى خارج نشد و اگر گاه وجهى انتقادى به خود گرفت، هرگز از مرزهاى تابعيت محض از رهنمودهاى امام راحل (ره) و رهبر انقلاب اسلامى حضرت آيت الله خامنه اى گذر نكرد. پرونده «سرآمدان شعر انقلاب اسلامى» نگاهى است به آثار و نگرش برخى از چهره هاى آشناى اين عرصه به جهانى در تغيير. بهتر آن بود كه اين پرونده همه «سرآمدان» را شامل مى شد، اما حد «مقدورات» حد مقدرى است چنان كه افتد و دانيد!


* يك
«فجر رهايى دميده ست، اى رنج ظلمت كشيده
از روزن دل نظر كن، آنك سپيده سپيده
بانگ مؤذن برآمد، زد نعره مرغ سحرگه
اى در ظلام شبانگاه، بانگ سحر ناشنيده
طى شد شب محنت ما، صبح است، صبح دلارا
بگشا، در ديده بگشا، اى صبح روشن نديده
غافل چه خسبى سحر شد، مهر از كران جلوه گر شد
دور سياهى به سر شد، ديو تباهى رميده
گردى درآمد به هيجا، معجز نما همچو موسى
انفاس او چون مسيحا، جان جهان پروريده
پيرى برآمد چه پيرى، پيل افكن شيرگيرى
خورشيد در سينه دارد، اين مير از ره رسيده
مردى درآمد چه مردى، در رهبرى رهنوردى
فرزانه اى اهل دردى، بس تلخ و شيرين چشيده
فجر است ظاهر زرويش، خلق است لبيك گويش
افتاده بر خاك كويش، عشاق در خون تپيده
طاغوت ها خسته از او، بتخانه ها بسته از او
بنيان نخوت فكنده، طومار ذلت دريده
بس پنجه در پنجه كرده، خودكامگان رنجه كرده
باروى طغيان شكسته، بازوى شيطان بريده
برگرد او شيرگيران، خنجر گذاران دليران
هشيار مردان هژيران، گردان گردن كشيده
پهلو به پهلو ستاده، لب بسته بازو گشاده
سر در خط او نهاده، وزجمله عالم رهيده
اين زمره صبح آفرينان، راندند شب را، زميدان
برميغ خنجر كشيدند، اين قوم صبح آفريده
برخيز و راه سفرگير، از پير ره توشه برگير
دورجوانى زسر گير، هان اى «حميد» خميده
برخيز و عزم سحر كن، از خواب غفلت حذر كن
ترسم كه واپس بمانى، از كاروان سپيده»
آنچه به عنوان «شعر انقلاب» در سه دهه اخير به ثبت رسيد و به كتاب هاى درسى سركشيد و بخشى از ارثيه شعر فارسى شد[نه شعرهايى كه پس از پيروزى انقلاب ۵۷ با مضامينى «سياسى» گفته شد و نه به وجه «اسلامى» انقلاب منسوب بود و نه دلمشغول بنيان هاى دينى - فرهنگى آن] بى گمان در چند نام، شهره خاص و عام است. پرآوازترين اين نام ها در نزد مخاطبان عام، حميد سبزوارى ا ست كه اكثر و اغلب خوانندگان شعر وى از نام اصلى اش بى خبرند. حميد سبزوارى در واقع «تخلص» است. وى مى گويد: «نام اصلى من «حسين ممتحنى»است. به چند دليل نام «حميد» را تخلص كردم. اول اين كه به كاربردن حميد در شعر راحت تر از حسين است؛ دوم، تا مدت ها نمى خواستم كسى بداند كه چه كسى اين شعرها را سروده است. حميد سبزوارى در واقع اسم مستعار من است. «سبزوارى» را هم به اين دليل انتخاب كردم چون سبزوار زادگاهم است.» وى متولد ۱۳۰۴ ه.ش است. پسردايى پدرش «تجلى سبزوارى» از شاعران مطرح آن سال هاست. پدرش نيز به گفته وى: «با وجود نابينايى شعر مى گفت.» حميد سبزوارى مى گويد: «پدرم معلم من بود و در اوزان عروضى. وقتى ديد من شعر مى گويم و براى معلمان و ديگران مى خوانم، از روى كتابى شروع كرد به تدريس.» اول كتاب آمده بود: «اى زبارى كه ميانت همچو گويى در كمر ‎/ غنچه از رشك دهانت مى خورد خون جگر‎/ فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات‎/ خيز از بحر رمل اين قطعه را برخوان زبر» بعد براى هركدام از بحور، شعرى آورده بود: «فعولن، فعولن، فعول‎/ چه گفتى ‎/ بگو اى مه دلرباى‎/ محمد ستوده امين استوار‎/ به قرآن ثنا گفت او را خداى» آن موقع مثل حالا نبود كه نت نويسى كنند و خطوط حامل بكشند و اول آهنگساز، آهنگ بسازد و بعد تبديل به سرود شود. خود شعرها، با وزن خود نوع آهنگشان را مشخص مى كردند. مثلاً وزنى كه «مثنوى معنوى» در آن سروده شده بود در نوعى خوانش به نام «مثنويات» جا مى گرفت يا حتى آثار ناصر خسرو به شكلى ديگر . آن موقع شعر و موسيقى درهم تنيده بود. من از كلاس پنجم شعر و سرود مى ساختم. بعدها پس از انقلاب ،۵۷ مردم با نام و سيماى شاعرى آشنا شدند كه سروده هاى انقلابى مشهور آن روزگار را مى سرود: «خمينى اى امام» يا سرودى كه براى فلسطين سروده شد. پس از ترور شهيد آيت الله مطهرى، بلافاصله سرود «اى شهيد مطهر» ساخته شد كه شعرش برگرفته از يكى از قصيده هاى سبزوارى بود. وى در روزگارى كه موسيقى پاپ تعطيل بود و موسيقى سنتى نيز، به شكل محدود عرضه مى شد، آثارش را در چارچوبى «نو پديد آمده» به نام «سرود انقلابى» عرضه كرد: «آثارى كه از خود من تبديل به سروده شده، نيازى به طرح ملودى و آهنگسازى نداشته؛ با خود شعر، آهنگش هم در ذهن من متولد مى شود.
البته اين به آن معنا نبوده كه آهنگسازى اين وسط نبوده؛ داده ام به آهنگساز و آهنگساز هم همان ملودى انتخابى مرا نت نويسى كرده و پولش را گرفته! اين بى نيازى به آهنگساز، برمى گردد به پيش از انقلاب كه من مى خواستم براى انقلاب كار كنم و هيچ آهنگسازى حاضر نمى شد كه خطر كند و در اين راه همراهى كند.» سراينده سرودهاى بى آهنگساز، كارش را پيش از پيروزى انقلاب ۵۷ آغاز كرد از اتاقكى در حسينيه ارشاد: «شعرهايم در معابر پخش مى شدند؛ شعرهايى كه درباره آزادى بود. ساواك خيلى دنبالم گشت يعنى دنبال سراينده آن شعرها اما نتيجه نگرفت. آن موقع با آقاى زورق و آقاى شمسايى - امام جمعه اردكان- جمعى را تشكيل داده بوديم با هم شعر مى گفتيم. نزديك پيروزى انقلاب، طرف خالى نوارهاى سخنرانى امام (ره) شعر مى خوانديم و نوارها را پخش مى كرديم. وقتى حضرت امام (ره) مى خواستند به كشور برگردند، سرود «خمينى اى امام» را سرودم و با جمعى از دوستان خوانديم. بعدش فكر كردم كه ايشان قبل از هرجا به مزار شهدا مى روند بنابراين شعر «برخيزيد اى شهيدان راه خدا» را سرودم» دكتر احمد على راغب- آهنگساز- مى گويد: «اوايل به خاطر شرايط خاص آن زمان هنوز جايگاه موسيقى مشخص نبود. ضمن اين كه ساختمان راديو در ميدان ارگ و دستگاه هاى موسيقى هم خراب شده بودند. به طور كلى شرايط براى توليد آهنگ هاى مناسب با انقلاب بسيار مشكل بود. جلساتى براى گروه هاى توليدى مثل نمايش، موسيقى، برنامه هاى مذهبى و غيره گذاشته شد و بينش جديد انقلاب در مورد كل راديو و تلويزيون آموزش داده مى شد. با اين وجود هنوز به يقين نمى دانستيم از كجا بايد شروع كرد. آنچه كارشناسى هاى مسئول توليد مى خواستند، ما مى فهميديم ولى الگويى نبود كه بتوانيم كار را شروع كنيم. تقريباً از فروردين ۵۸ شروع به ساخت قطعات مارش گونه و بدون كلام كرديم ولى باز هم مورد توجه مسئولان نبود. براى نمونه تنها سرود ملى ميهنى مرحوم روح الله خالقى «اى ايران» را داشتيم كه آن هم فقط درباره سرزمين ايران بود در حالى كه انقلاب ما فراتر از نام ايران بود و ماهيتى اسلامى داشت. يكسرى اطلاعات هم از سرودهاى دوره ساسانى و موسيقى آئينى و اجتماعى آن زمان داشتيم ولى براى حال و هواى انقلاب ما و اين دگرگونى عظيم مناسب نبود. در نهايت تصميم گرفتم بيشتر به شعارهاى مردم توجه كنم ببينم آنها چه مى گويند. شعارى كه مى دادند يك ملودى و تم خاصى داشت. مردم شعار مى دادند: «الله اكبر، خمينى رهبر، از روى همين شعار و آهنگ آن اولين سرود يعنى «اين بانگ آزادى كز خاوران خيزد» را ساختم و در فروردين ۵۹ پس از اين كه حضرت امام (ره) براى ملت پيام فرستادند براى اولين بار از راديو و تلويزيون پخش شد. ابتدا خيلى ها فكر مى كردند اين سرود ملى است ولى هدف از ساخت اين سرود اصلاً چيز ديگرى بود. به هر صورت سرود بانگ آزادى كه شعر آن از استاد حميد سبزوارى است و محمد گلريز آن را خواند الگو و ملاك مناسبى براى كارهاى بعدى شد.» حميد سبزوارى مى گويد: «من در ۱۴ ، ۱۵ سالگى براى ايران شعر گفتم. كلاس پنجم ابتدايى من معلم موسيقى داشتم. آن موقع در سبزوار، به مدرسه اى مى رفتم كه تا كلاس نهم بيشتر نداشت. «قلندريان» نامى بود كه تازه از فرانسه آمده بود و فرستاده بودندش سبزوار براى تدريس موسيقى؛ در نتيجه نت نويسى و آهنگ نوشتن را ايشان به ما ياد داد. آن موقع بيشتر اشعارى كه در دسترس ما بود اشعار فردوسى بود، مولوى بود، سعدى بود. ايشان روى اوزان همين شعرها، نت نويسى را آموزش مى داد.» شايد به همين دليل است كه زبان حماسى، زبان شاخص شاعر مى شود و وى بيشتر به فردوسى گرايش مى يابد البته با وامگيرى تلميحات سبك عراقى، برگرفته از شعر حافظ و سعدى و مولوى: «شاهنامه تنها شمشير زدن نيست. فردوسى مى گويد اگر سلطان داد مردم بستاند مى تواند سلطنت كند و اگر نستاند، نه! بعد اساسى شاهنامه، پا س داشتن راستى و درستى و رادمردى و جوانمردى است. شاهنامه اثرى است كه اگر كسى تعمق كند در آن، كمالات انسانى را در ارزشمندترين شكل اش درك مى كند. به عقيده من كتاب دعايى است در لباس حماسه، نزديك به زبان مردم عامى.» اما شعرى كه وى براى اين زمانه ترجيح مى دهد البته از جنس ديگرى است؛ البته نه به تمامى - بلكه به روايت او- در اندازه اى كه باورهاى او از «انقلاب اسلامى» و ادامه اين حركت در جنگ هشت ساله ايران و رژيم بعثى عراق را شامل شود: «يادم مى آيد در مسجد جامعى كه آن زمان نزديك جبهه بود نشسته بوديم. به گمانم ظهر بود. دو نوجوان هم نشسته بودند كنار پيرمردى. پيرمرد، پير بود آنقدر كه مى شد تخمين زد سن اش بالاست. پرسيدم: «چند سال دارى » گفت: «۷۰ سال.» نوجوان ها يكى ۱۴ ساله، آن يكى ۱۵ ساله بود. پرسيدم و گفتند. از ۱۴ ساله پرسيدم: «چرا آمده اى جنگ » گفت: «مادرم به من گفته حلالت نمى كنم مگر اين كه به جبهه بروى» ما جايى بوديم كه شب ها از هر طرف گلوله مى آمد و هر لحظه امكان كشته شدن بود. به خودم گفتم كدام شعر، كدام قلم مى تواند اين لحظه ها را به ديگر نوجوانان اين وطن منتقل كند مردم در آن موقع به چيز ديگرى جز پيروزى و بيرون راندن بيگانگان فكر نمى كردند. تاريخ ايران هيچ وقت مثل اين همدلى و شهامت را به خاطر ندارد. شاهنامه فردوسى هم براى اين رزمندگان كافى نيست، ما بايد خيلى بيش از اين حرف ها تلاش كنيم. البته تكليف ما در جنگ خلاصه نمى شود. ما نقطه ميانى جوامع بشرى هستيم ميان شرق و غرب. همه به ما توجه دارند. بايد هر زشتى ديديم از آرمان هاى خود دور كنيم و هر چه زيبايى را كه ديديم جذب كنيم. جنگ ما تمام نشده. ما هنوز حماسه مى خواهيم.» آيا تغزل در اين نگرش جايى دارد
* دو
«خزان بختم، چه پرسيد از بهار اعتبار من
درخت ماتمم، خون مى فشاند شاخسار من
عدم سرمايه ام رنگ بقا از من چه مى جويى
قفس فرسوده ام با من چه گويى از ديار من
سر وارستگى گفتم برافرازم، ندانستم
به توفان برنمى آيد سر زانو سوار من
فضاى همتى از آشيان تا آبدان دارم
چه جاى پرگشودن تنگناى چون حصار من
شكست زندگى تاوان تعمير درستى بود
حسود چرخ اينسان خرده مى گيرد زكار من
بدين واخورده بازارى كه جنس راستى دارد
به دينارى نيرزد خرمن شعر و شعار من
سرم در خجلت پا از گريبان برنمى آيد
چه مى گويى زاوج افتخار و اشتهار من
هلال پيكرم تفسير زحمت در بغل دارد
كه قامت خم كند بر كوه اگر بندند بار من
شرار خفته در خاكسترم ترسم سيه گردد
رخ خورشيد گر بر چرخ افشانى غبار من
به زنگار تأثر مى دهى آئينه دل را
به غفلت گر نگاهى افكنى بر شام تار من
هواى سينه توفانى است ابر ديده بارانى
حذر از سيلى سيلى كه خيزد از كنار من
غمم را محترم داريد اى درد آشنا ياران
كه روز بى كسى تنها غم آمد غمگسار من...»
آنچه از حميد سبزوارى خوانده ايم ترسيم كننده چند محور در شعر اوست: كهن گرايى سهل و ممتنع، حضور فضاهاى نو بدون نوآورى در زبان، لحن حماسى، نگاه آئينى به جهان، تغزل پيچيده در گلايه، انتقاد از خود و بزرگداشت آرمان ها و ...
به اعتبار همين محورها مى توان شعر سبزوارى را از نمونه هاى موفق شعر كلاسيك پس از مشروطه ناميد و البته بر اين نكته اصرار ورزيد كه شعر وى ادامه منطقى شعر مشروطه است كه در سكوتى تقريباً نيم قرنى، در انقلاب ۵۷ دوباره رخ نشان داد. به اين اعتبار، نمى توان كلاسيك گويانى چون بهار، رهى، حميدى، شهريار، سايه، عماد و ديگران را ادامه آن شعر دانست. آنان، يا دل به تمامى، مشغول عظمت شعر پارسى در دوران خراسانى و عراقى و بعضاً هندى داشتند يا متأثر از نوآورى هاى حاصل از پيشنهادهاى نيما يوشيج، خواستند پلى بزنند ميان ادبيات كلاسيك و ادبيات نو يا پشت حريف نوآمده را بر خاك «زبان» بسايند و بازوبند پهلوانى نصيب برند. حميد سبزوارى اما دقيقاً به دنبال زبانى بود و هست كه هم «غم وطن» در آن باشد هم «داد مردم» هم «نفرت از اجنبى» هم «عشق به حسين» هم «لعنت بر يزيد» و همه اينها، با گوشه چشمى به زبان خراسانى و برخوردار از نشانه ها و تلميحات سبك عراقى و بعضاً گردشى نيز در مكتب وقوع البته نه تا آن حد كه شعر از «آسمان» بِبُرّد و به «زمين» نگاه بردوزد و در آخر، «هندى» مُقام گيرد!
در آثار او حتى مى توان به شعرهاى نو هم رسيد كه غافلگير كننده اند. وى مى گويد: «شعر نو را نمى پسندم به لحاظ اين كه وزن را شكسته و قافيه را از بين برده، در واقع اساس شعر را در هم ريخته، چون معتقدم نيمى از زيبايى شعر به موزون بودن و مقفى بودن آن است. به هر حال مخالف نيستم با شعر نو و خودم هم شعرهايى به سبك نو دارم و آثار پايه گذاران شعر نو را دوست دارم، آثارى چون سروده هاى لطيف نيما و شعرهاى فخيم اخوان ثالث. متأسفانه پيروان اين بزرگان، شعر نو را خراب كرده اند. اين افراد چون توان سرودن اين گونه شعر را ندارند، قلم بطلان بر تمام قواعد شعر فارسى كشيده اند.»
شعرهاى نوى سبزوارى را نمى توان داراى جايگاهى تعريف شده در مجموعه آثار وى دانست. بيشتر تفنن است يا بهتر اگر بينديشيم و تعمق كنيم در آنها، ضرب شست! از اين ضرب شست ها «حميدى» هم دارد و بسيارى ديگر؛ اما نه حميدى، نه آن بسيار ديگر، نه سبزوارى را به اين شعرها نمى شناسيم، گرچه حميد سبزوارى به دليل تسلط بر «سلامت زبان» در «شعر منثور» گاه بارقه هايى از خود نشان مى دهد:
«در من زخمى نشسته است
نه از دشنه...
كه، از نگاه...
نه در سينه،
كه، در احساس!!
شماتتم مى كشد كه تو را هر روز
در فردا مى جويم
فردايى كه قرن هاست
پشت ديوار امروز
سر بر زانوى انتظار دارد
انتظار!!
انتظار
ا... نت ... ظا ... ر!!!»
كه براى كلاسيك سرايى كه اساساً زبان اش همان زبان كهن سهل و ممتنع خراسانى است، بيش از اندازه شگفت مى نمايد. با اين شعر:
«زلزله، زلزله
در خود خراب شدم
در خود...!!
آوار،
آوار،
آوار،
داستان آوارگيم را،
... آيا كسى
خواهد خواند
گفتند، به خواندنش نمى ارزد
آه، زندگيتان به كام باد
به كام
به كام»
* سه
حميد سبزوارى شاعرى است كه مى توان وى را به عنوان خالص ترين الگوى شعر انقلاب اسلامى شناخت، چرا كه كمترين تأثير را [در واقع هيچ تأثيرى] از شعر دوران پهلوى - چه پهلوى اول چه پهلوى دوم - نگرفته و دقيقاً مدل شعر مشروطه - بخش شاعران دلمشغول شريعت - را برگزيده. او ادامه شعر مشروطه درست از مقطعى است كه شيخ فضل الله نورى بر قانون مشروعه پاى فشرد و در اين راه سر نهاد.
بر دو ديوان نخست وى رهبر انقلاب مقدمه نوشته اند و خود شاعر نيز چه در روزگار امام (ره) و چه در روزگار پس از رحلت وى، بر اصل ذوب شدن در ولايت پاى فشرده است، يعنى همان اصل مشروعه بودن حاكميت. حتى لحن حماسى شعرهاى وى نيز بيش از آن كه وامدار شعر خراسانى باشد، دل در گرو حماسه كربلا دارد و زبانى كه از شعرهاى آئينى دوران قاجار به وام گرفته شد تا در شعر مشروطه، مردم را به نهضت نزديك كند.
«رسم و ره دلبران آينه كارى بود
بر سر نى گل كند سركه بهارى بود
ميل صفا سيرتان، جانب مشاطه نيست
شمع شقايق و شان وقف صحارى بود
زمزمه عاشقان بى اثر نشوه نيست
پنجه به دل مى زند زخمه چو كارى بود
نيست دل انگيز كس، گلشن و حبس نفس
ولوله اعتراض، بانگ قنارى بود
ريگ بيابان طف، عطر هدف مى دهد
تا به رگ نينوا علقمه جارى بود...»
شاعر البته گوشه چشمى هم به شعرهاى صدر اسلام و بيعت محورى هاى آن آثار دارد، آنجا كه در شعر «تسليت و بيعت» مى گويد: «خامه در حكم تو دارم، نامه در پيمان تو ‎/ سر نهم چون خامه اينك بر خط فرمان تو ‎/ من كه عمرى با «خمينى» (ره) پاس فرمان داشتم ‎/ پاس او را پاس مى دارم كنون پيمان تو ‎/ سر به راهت مى گذارم، اى سر من، گوى تو ‎/ جان به كويت مى سپارم، جان فداى جان تو...»
شعر سبزوارى چنان كه خود نيز مى گويد يا در قصيده خلاصه مى شود يا در روح قصيده. اين شايد تنها وجه افتراق وى با شعر مشروطه باشد كه به غزل و قطعه يا روح غزل و قطعه نزديك تر است و اين وجه افتراق محتمل است كه حاصل رسيدن شاعر به نظام حكومتى آرمانى اش باشد كه وى را به مدح لب مى گشايد و اين، ويژگى قصيده بوده و هست.
شاعر را البته مى توان در لحظاتى با وجه تغزلى - تشبيبى - آثارش به ياد آورد كه نشان دهنده تسلط وى بر ابزار كارش است و اين لحظات، عجيب تأثيرگذار است، چنان كه در آثار قصيده سرايان گذشته نيز توان به اين لحظات دست يافت كه روح غزلسرايى بالقوه در كالبدشان با ما در سخن است، اما قصيده سرا چون مكتب دارى كه به كودك فرمان خاموشى و ادب مى دهد، او را به گوشه اى مى نشاند.
«در چمن از پى گل رفتم و خار آوردم
آرزو كاشتم و يأس به بار آوردم
جز كدورت چه مرا بر خط تصوير نشست
نقش آئينه زدم مشت غبار آوردم
مزد يكرنگى و تاوان صفاورزى بود
برگ ريزى كه ز سامان بهار آوردم
ذوق تعمير قفس بود نه تأثير هوس
نغمه هايى كه به تقليد هزار آوردم
اجر سعى ام چه به جز سوز و سرافشانى بود
جرم شمعى كه در اين خانه تار آوردم...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |