محسن ميرزايى
درشماره پيش نوشتيم كه «سلطان محمد فاتح» در سال هاى پررونق سلطنت خويش، سرزمين هاى تازه اى را بر متصرفات عثمانى افزود و سياست محبت آميز و توأم با مداراى او با صنعتگران و بازرگانان، بويژه اقليت هاى مذهبى موجب آن شد كه صنعت و تجارت رونق گيرد و شهر «قسطنطنيه» كه پس از سقوط امپراتورى بيزانس خالى از سكنه شده بود شهرى آباد ،پرشور و پررونق شود و از همه شهرهاى شرق و غرب آن روز جهان، پيشى گيرد. نتيجه اين سياست آن شد كه در سال هاى پايانى سلطنت سلطان محمد فاتح جمعيت قسطنطنيه به بيش از نيم ميليون نفر برسد كه پنجاه درصد آنان از ملل و اقوام گوناگون و اقليت هاى مذهبى بودند. علاوه بر اين ،سلطان محمد فاتح به منظور رونق كسب و كار در پايتخت جديد امپراتورى مؤسساتى را كه «عمارت» ناميده مى شد و در قلمرو عثمانى سابقه ديرين داشت گسترش داد. توضيح آن كه «عمارت» يك مؤسسه مذهبى، فرهنگى و تجارى بود كه توسط مؤسسات خيريه يا توسط دولت اداره مى شد و در هر حال حكومت عثمانى بر فعاليت هاى آن نظارت كامل داشت. «عمارت» مجتمعى بود از ساختمان هاى عمومى كه غالباً در كنار مساجد ساخته مى شد و شامل مدرسه، بيمارستان و مسافرخانه مى شد و مسئوليت آن عرضه خدمات مذهبى، فرهنگى و اجتماعى و عرضه خدمات عمومى به شهروندان و يا مسافران بود.
|
|
|
امپراتورى عثمانى پس از درگذشت «فاتح»
با مرگ «محمد ثانى» فاتح قسطنطنيه همچنان كه مرسوم دنياى قديم بويژه حكومت هاى استبدادى مشرق زمين بود كشمكش مدعيان سلطنت روند توسعه را در قلمرو امپراتورى نوپاى عثمانى دچار اختلال و بى سروسامانى نمود. با درگذشت «سلطان محمدثانى» بر سر دستيابى به تاج و تخت امپراتور، فرزندانش «بايزيد» ۳۴ ساله و «جم» ۲۳ ساله به جان هم افتادند. در جهان قديم بويژه در حكومت هاى استبدادى مشرق زمين با مرگ سلطان جانشينى او پيوسته با قتل و غارت ها و خونريزى هاى بى امان و ناامنى هاى گسترده توأم بود و مردم بيچاره و بى پناه در اين كشمكش ها قربانى حوادث ناگوار مى شدند.
با مرگ محمد فاتح نيز در عثمانى همين وضع پيش آمد. «بايزيد»كه برادر بزرگتر بود اگرچه از نظر تجربه و اطلاعات بر برادر كوچكش «جم» برترى داشت ليكن تندخويى و عياشى او زبانزد مردم بود به طورى كه سلطان محمد فاتح بارها در زمان حيات خويش او را مورد عتاب و خطاب قرار داده و سرزنش كرده بود.
افزون بر اين در آن زمان جانشينى سلطان در حكومت عثمانى قاعده و قانون روشنى نداشت. از اين رو وقتى سلطانى درمى گذشت نخستين كار اطرافيان پنهان نگاه داشتن مرگ او بود آنگاه از همان لحظه، رقابت ميان مدعيان سلطنت آغاز مى شد. بدين ترتيب خروج مدعيان تخت و تاج و مبارزات مسلحانه آنان با يكديگر پيوسته همراه با كشتارها و خونريزى هاى فراوان بود و جنگ و ستيز آن قدر ادامه مى يافت تا از ميان مدعيان سلطنت يكى پيروز و ديگران نابود شوند و آن گاه تازه اول كار بود زيرا مدت ها طول مى كشيد تا خرابى ها ترميم شود و امور از هم گسيخته سر وسامان پيدا كند و سلطان جديد و اطرافيان او پايه هاى سلطنت جديد را استوار نمايند.
درگذشت «محمد فاتح» و كشمكش مدعيان سلطنت از يك سو و تحريكات دولت هاى اروپايى از جمله عواملى بود كه به امپراتورى نوپاى عثمانى صدمات و لطمات جبران ناپذيرى وارد آورد.
سلطان محمد فاتح كه مردى متفكر، تاريخدان و عاقبت انديش بود چنين رويدادهايى را پيش بينى كرده بود. او در زمان حيات خويش و اوج قدرت، قانونى را وضع نمودكه تكليف جانشينى را به صراحت روشن مى كرد: در آن قانون چنين آمده بود: «اكثر قانونگذاران قلمرو امپراتورى اعلام داشته اند كه هر يك از فرزندان و نوادگان نامدار من كه به سلطنت برسند حق دارند همه برادران خود را اعدام كنند تا بدين وسيله صلح بر روى زمين پايدار بماند. بنابراين اعقاب من مى توانند مفاد اين قانون را با وجدان آسوده به مرحله اجرا گذارند.»
چنين قوانين بيرحمانه اى در دوران ما بسيار عجيب به نظر مى رسد ليكن در دنياى قديم كه جهان با نظامى استبدادى اداره مى شد، هيچ فرمانروايى توزيع قدرت و اختيارات را به هيچ صورتى برنمى تافت و به خاطر تثبيت قدرت و ماندگارى حكومت خود دست به بيرحمانه ترين و غير انسانى ترين كارها مى زد. اين شيوه ناپسند! نه در كشورعثمانى بلكه در قلمرو دنياى قديم و حتى ايران نيز شيوه اى مرسوم بود. از جمله در تاريخ مى خوانيم كه اسماعيل دوم سومين پادشاه سلسله صفوى بزرگان صفويه را در چند سال كوتاه سلطنت خود سر به نيست كرد، سراغ عباس (شاه عباس كبير) هم فرستاد ولى بخت ياراو بود و جان بدر برد. در اينجا اين نكته را بايد تذكر دهيم كه رسم برادركشى پيش از آن نيز در عثمانى معمول و رايج بود ليكن قانونى نبود اين «سلطان محمد فاتح» بود كه آن را قانونى كرد، توصيه نمودكه جانشينانش اين كار غير انسانى و (غير) اخلاقى را كه خلاف قوانين اسلامى بود با وجدان آسوده انجام دهند. بدين ترتيب سلطان محمد فاتح يك سنت خشن و غير انسانى صد ساله را قانونى كرد. البته اشاره سلطان محمد فاتح به اين نكته كه قانونگذاران عثمانى چنين تشخيص داده ا ند كه هركس كه به سلطنت رسيد مى تواند برادرهاى خود را بكشد. بر اساس اين استدلال بودكه در كشمكش ميان برادرها هزاران تن كشته مى شوند. پس مردن يك نفر بهتر از تلف شدن هزاران نفر است. به هر تقدير قوانين الهى و انسانى با قوانين قدرتمندان جور در نمى آيد. ما نيز از اين مقوله مى گذريم و به عواقب زيانبار آن مى پردازيم.
اگرچه اجراى اين قانون ظالمانه از كشمكش برادران و خونريزى ها جلوگيرى مى كرد و موجب استقرار و استمرار سلطنت مى شد، ليكن تاوان اين سياست بسيار سنگين بود.
زيرا ، با پيرشدن سلطان يا بيمارى و بسترى شدن او، كاخ هاى سلطنتى كانون ترس و توطئه مى شد و زنان شاه براى مراقبت از جان فرزندانشان پيش از وقوع حادثه دست به كار مى شدند و همين ترس، موجب شكل گرفتن كانون هاى توطئه مى شد و چون فرزندان شاه بسيار بودند مى توانيد تصور كنيد به هنگام احساس مرگ پادشاه در پس پرده چه ماجراهايى در جريان بود. فرزندان شاه هم كه يكى دو تا نبودند مثلاً سلطان مراد سوم ۱۰۳ فرزند داشت و فرزندان ذكور فتحعليشاه قاجار افزون بر پنجاه تن بودند.
زمانى كه فتحعليشاه درگذشت، وصيت شاه اين بود كه نوه اش «محمد ميرزا» به سلطنت برسد و بدين ترتيب پسرانش از رسيدن به سلطنت محروم ماندند. با وجود اين، وصيت شاه مانع از آن نشد كه برادران به جان هم افتند.
يكى در تهران به تخت نشست و ديگران در شهرهاى ديگر به سركشى پرداختند.
و گروهى از شاهزادگان نيز فرارى شده و به تابعيت دولت هاى بيگانه درآمدند تا از انتقام برادرزاده خود در امان بمانند. بدين ترتيب چنانكه ملاحظه مى شود قانون برادركشى گاهى به جاى آنكه موجب تثبيت اوضاع شود خود موجب هرج و مرج مى شد و گاهى نالايق ترين فرزند شاه به پادشاهى مى رسيد مثل سلطان سليم دائم الخمر معروف به «سليم ميگسار» كه جانشين سلطان قدرتمند و شايسته اى چون «سلطان سليمان قانونى» شد.
به هر تقدير قانون برادركشى هميشه موجب اقتدار دولت و جلوگيرى از شورش و خونريزى ها نمى شد و مسأله جانشينى تا حدودى بستگى داشت به فعاليت مدعيان سلطنت، اتحاد يا نفاق اركان دولت و تمايل و گرايش نيروى نظامى «ينى چرى» كه گارد ويژه و محافظين سلاطين عثمانى به شمار مى آمدند.
سرنوشتى عبرت آموز
به نظر مى رسد كه «سلطان محمد فاتح» پسر كوچك تر خود را كه «جم» نام داشت بيشتر از «بايزيد» دوست مى داشت زيرا، «جم» ظرافت طبع داشت و در ضمن جرأت و جسارتش بيشتر از «بايزيد» بود.
ولى «سلطان محمد فاتح» كه رسم برادركشى را قانونى كرده بود به صراحت نگفته بود كه جانشين من كيست. از اين رو با مرگ «فاتح» ميان «جم» و «بايزيد» اختلاف افتاد و كار به لشكركشى كشيد و بايزيد در جنگ پيروز شد.
جم كه نبرد را باخته بود به شام (سوريه و لبنان) رفت و از آنجا به مصر گريخت و سرانجام به شواليه هاى جزيره «رودس» پناه برد.
شهسواران رودسى كه دشمنان عثمانى بودند با احترامات زياد از شاهزاده «جم» استقبال كردند، اما به خاطر ترس از حمله «بايزيد» به جزيره «رودس»، «جم» را قانع كردند كه به فرانسه برود تا بعداً اروپائيان او را براى رسيدن به تخت و تاج يارى دهند. بعد از اين رويداد، اروپايى ها «جم» را براى مبارزه با عثمانى آلت دست خود قراردادند. در آغاز «جم» اميدوار بود كه به يارى «شواليه هاى رودس» و شارل هشتم پادشاه فرانسه تاج و تخت عثمانى را به دست آورد، غافل از آن كه «بايزيد» با فرانسوى ها و شواليه ها ساخته و رشوه كلانى به مبلغ ۴۵ هزار سكه طلا داده است تا از «نقل و انتقال» «جم» جلوگيرى كنند. ضمناً بايزيد همزمان با رفتن «جم» به فرانسه، هداياى زيادى براى پادشاه آن كشور فرستاد و با دادن رشوه هاى كلان، مانع خروج «جم» از كشورفرانسه شد.
بدين ترتيب «جم» به مدت هفت سال اسير شواليه ها و فرمانروايان اروپايى بود تا اين كه فرانسوى ها تصميم گرفتند «جم» را بفروشند و اين بار خريدارايتاليايى ها بودند. سرانجام «جم» به ايتاليا فرستاده شد و پول هنگفتى كه عثمانى ها از اين بابت به فرانسوى ها مى دادند، بعد از رفتن او به ايتاليا، ميان فرانسه و ايتاليا تقسيم شد، بدين معنى كه ۱۰ هزار سكه را فرانسوى ها بردارند و بقيه را به ايتاليا بدهند.
«جم» پس از مدتى اقامت در ايتاليا، از پاپ تقاضا كرد كه اجازه سفر به مصر به او داده شود، پاپ در جواب او گفت در شرايط فعلى اين سفر جايز نيست و در ضمن به «جم» پيشنهاد كرد كه به دين مسيح درآيد و «جم» در پاسخ او قاطعانه گفت:
«نه به خاطر سلطنت عثمانى و نه به خاطر سلطنت دنيا حاضر نيستم دين خود را عوض كنم.»
پس از فوت پاپ «اينوسان» جانشين او «الكساندر برژيا» به دولت عثمانى اطلاع داد كه در صورت ادامه پرداخت مخارج ساليانه شاهزاده، ايتاليامى تواند «جم» را كماكان زير نظر داشته باشد. ايتاليايى ها بعداً پيشنهاد كردند كه در برابر سيصد هزار سكه «جم» را مسموم كنند. بدين ترتيب اين شاهزاده سيزده سال اسير دست اروپائيان بود تا اين كه در راه «ناپل» درگذشت و اسرار مرگ او هرگز فاش نشد.
فتح «هرزه گوين»
بايزيد در دوران سلطنت خود توانست قلمرو «هرزه گوين» را به امپراتورى عثمانى ملحق كند ولى در جنگ با «مماليك» ، «مصر» و شام (سوريه+ لبنان ) ناكام ماند (همان طور كه قبلاً توضيح داديم گروهى از غلامان چركى و «قفقازى» كه در دربار خلفاى فاطمى مصر بودند حكومتى تشكيل دادند و چند قرن در نواحى مصر و شام و فلسطين حكومت نموده و حتى به بغداد هم دست اندازى كردند: اينان مردانى جنگجو و بى باك بودند و با آن كه بى سواد و عارى از دانش و فرهنگ بوده و قادر به نوشتن نام خود نبودند بنيان گذار بسيارى از ابنيه تاريخى كم نظيرشدند كه هنوز پابرجاست.
اين سلسله سلطنت موروثى نبود و طى چند قرن فرمانروايى در خلق وخو و آداب زندگى آنان تغييرات محسوسى حاصل نشد. ساختار حكومتى «مماليك» كه از عجيب ترين پديده هاى جهان قديم است بسيار جالب و خواندنى است شرح حال آنها را در شماره هاى گذشته نوشته ايم و به تكرار آن نمى پردازيم.
«بايزيد» به تقويت ارتش و نيروى دريايى عثمانى همت گماشت و پس از مردن برادرش «جم» كه شرح آن از نظرخوانندگان گرامى گذشت، به تحريك درباريان به جنگ با دولت هاى اروپايى پرداخت و در جنگ با «جمهورى ونيز» موفقيت هاى شايانى نصيب او شد.
برآمدن صفويان
برآمدن سلسله صفويان در ايران همزمان با دوران سلطنت «بايزيد» بود. اين رويداد براى امپراتورى عثمانى خطرى بزرگ و حادثه اى نگران كننده بود.
زيرا ظهور دولت مقتدر اسلامى ديگرى در ايران سد راه جهانگشايى عثمانى ها در مشرق زمين مى شد.
در سال هاى واپسين زندگى، بايزيد امپراتورى عثمانى گرفتار جنگ هاى داخلى شد و دوتن از پسران او (احمد و سليم) در زمان حيات پدر، بر سر جانشينى او به جان هم افتادند و نه تنها با هم بلكه با پدر پريشان به جنگ پرداختند «ينى چرمى»ها از «سليم» جانبدارى كردند و اين خطر پيش آمد كه «احمد» با ايران عليه برادرش بسازد. سرانجام «بايزيد» به نفع پسرش «سليم» از تاج و تخت كناره گرفت و (۹۱۸ هجرى قمرى مطابق با ۱۵۱۲ ميلادى) و درهمان سال نيز در گذشت و گفته شد كه سليم او را مسموم كرده است.
در حالات بايزيد
مورخان نوشته اند كه سلطان بايزيد شخصاً به صلح و آرامش علاقه داشت و طبع شعر را از پدر به ارث برده بود. بخاطر كنجكاويش از تحقيقات علمى لذت مى برد به آبادانى نيز علاقه فراوانى داشت. او به يارى كارگران و مهندسان يونانى و بلغارى به گسترش شبكه راهها و پلها پرداخت. او مسجدى را كه به نام خودش مشهور است در استانبول به سبك ايرانى ساخت و مصالح گرانبهايى در ساخت آن به كار برد. اين مسجد از ممتازترين بناهاى استانبول به شمار مى رود.
«بايزيد» كه در جوانى به شدت اهل عيش و عشرت بود در پايان عمر تغيير حال داد و به مطالعه و تحقيق پرداخت. او ادبا و شعرا و علما را حمايت مى كرد و براى آنان از خزانه دولت حقوق و مستمرى برقرار مى نمود.
سفير ونيز درباره او مى نويسد:«بايزيد چهره اى جدى دارد و به نظر مى رسد كه پيوسته به مسائل خسته كننده اى مى انديشد فطرتاً مغموم و محزون است. به سوارى و شكار بسيار علاقه دارد. از اينكه درمسائل فلسفى معلوماتى دارد به خود مى بالد و بيش از حد خود را به هيأت و نجوم مشغول مى كند.
از بايزيد اشعار زيادى به زبان فارسى و تركى به يادگار مانده است. همان طور كه نوشتيم او طبع شعر را از پدرش سلطان محمد فاتح به ارث برده بود.
ادامه دارد