|
براساس خاطرات يك قاضى بازنشسته
دل سوخته
[شقايق آرمان] آسمان لچك سفيد صبح را روى سرانداخت . زمين دست در برابر چشم هايش گرفت و چند بار پلك زد. كلاغ مزرعه بعد از چند تك به گوجه هاى كال پا به فرار گذاشت . ترس كلاغ از مترسك نبود. جنازه ر ها شده اى ميان گل هاى آفتابگردان و بوته هاى گوجه، پرنده را فرارى مى داد. باريكه اى ازخون روى لباس سفيد جسد مرد ديده مى شد. كنارش هم قطره هاى سرخ خون درعمق تراشه هاى زبر يك چوب قطورو بلند فرو مى رفت. خيلى ازمردم ازشدت گرماى هوا در ييلاق به سرمى بردند. آن روز تقريباً روستا خالى از سكنه بود. آن وقت ها در آن ده دور افتاده تلفن نبود. بنابراين خبر جنايت در مزرعه با چند ساعت تأخير به گوش مأموران پاسگاه رسيد. حدود ساعت يازده صبح، وقتى دماى هوا به ۴۷ درجه مى رسيد مأموران جسد را براى انجام معاينات به پزشكى قانونى منتقل كردند. شواهد نشان مى داد مرد، نيمه هاى شب گذشته به قتل رسيده است. قاضى جنايى هم از مأموران خواست چند نفراز بزرگان روستا براى شناسايى جسد به پاسگاه احضار شوند. به همين خاطر چند نفر با اسب خود را به شهر رساندند. مشهدى اصغر، يكى از پيرترين مردان روستا با ديدن جنازه با دو دست بر سر و صورتش كوبيد. آن قدر گريه كرد كه زبانش بند آمد. او در نگاه اول مقتول را شناخت. اما در حال ناله و شيون از زنى به نام «ارغوان» سخن به ميان آورد. ۲۰ سال پيش زنان ده دختر چهارده ساله اى به نام «ارغوان» را كه همچون ماه شب چهارده بود به خانه داماد مى بردند. دخترك برعكس بقيه زنان روستا استخوان بندى ريزى داشت. پدرو پدرجدش هم در همين ده متولد شده ومرده بودند. وقتى «حامد» -يكى از جوان هاى ايل- به خواستگارى ارغوان رفت دخترجوان نتوانست جواب رد بدهد. آن موقع ها او دل درگرو عشق «حميد» -كوچك ترين برادر حامد- داشت اما نمى توانست دم بزند. تازه به دنيا آمده بود كه پدر و مادرش به خاطر بيمارى ناشناخته اى مردند. اين شد كه عمه اش، طوبى تك و تنها ارغوان را زير بال و پر خود گرفت. طوبى بچه دار نمى شد و خلقى آتشين داشت. مى خواست زودتر ارغوان را شوهر بدهد تا خيالش راحت شود. بالاخره دختر جوان به خانه بخت رفت. اما ازهمان شب عروسى حميد غيبش زد. عده اى ازمردم در گوش هم گفتند از عشق ارغوان سر به بيابان گذاشته و رفته است. اما ريش سفيدان ده مى دانستند كه حامد از علاقه همسر خود به برادرش اطلاع ندارد. اين شد كه به همه گفتند زبان به دهان بگيرند و ديگر هيچ حرفى نزنند. دل ارغوان به اين وصلت راضى نبود. اين را از دور و نزديك مى شنيدم. مى گفتند فكر مى كرده زندگى اش دارد به آخر مى رسد. اما به هر زحمتى بود با خود كنار آمد كه فقط زندگى كند و دم نزند. يك سال بعد از عروسى ديگر اهالى ده ارغوان را نديدند. حرف و حديث ها زياد بود. يكى مى گفت مانند والدينش بيمارى لاعلاج گرفته و بيرون نمى آيد. ديگرى مى گفت از كف دست تا آرنج هايش بى خودى كبود شده ودردش دوا ندارد. بعضى ها هم مى گفتند طفل معصوم مدام چشم مى خورده و براى دورى از زخم بدچشمان ازخانه بيرون نمى آيد و... يك سال بعد از عروسى ارغوان، طوبى خانم هم رفت سينه كش قبرستان. ارغوان روز ها در تاريكى اتاق كوچك خانه مى نشست. گاهى از پنجره به بيرون نگاهى مى انداخت. رفت وروب مى كرد. غذا مى پخت و به انتظارآمدن شوهرش مى نشست. اما در عين حال روز به روز لاغرتر مى شد. در اين ميان خيلى ها مى خواستند بدانند چرا ارغوان بعد از عروسى از آن اتاقك بيرون نمى آيد . سال ها گذشت. آنها بچه دار نمى شدند. حامد هم با كسى دم خور نبود . كارى به كار كسى نداشت . از ديوار صدا درمى آمد اما از اين زن و شوهرصدايى درنمى آمد. ... چندى قبل اتفاق عجيبى افتاد. ارغوان نيمه شب فرياد زنان از خانه بيرون آمد. مى گفت حامد مى خواسته در خواب نفسش را بگيرد. بعضى از مردم ده بعد ازمدت ها دوباره روى ارغوان را ديدند. او ۳۰ ساله شده بود.پير نبود اما نمى شد گفت كه جوان است.شكست ها و كبودى صورت و سرگردانى چشم هايش نشان مى داد در تمام آن سال ها لحظه اى آرامش نداشته است. همسايه اش مى گفت: حال ارغوان طورى بوده كه گويى مدام دلش از جا كنده مى شد. به همسايه اش گفته بود: هر روزحامد كتك مفصلى به او مى زده. بعد حرفش را خورده و خاموش شده بود. ارغوان هر چه آن شب از زندگى اش گفت تنها شبحى از سال هاى پررنجش بود. بعد هم زن همسايه را قسم داد درمورد آن چه گفته به احدى حرفى نزند! پيرمرد مكثى كرد و به روبه رو خيره شد. قاضى مى خواست زودتر بداند مردى كه به قتل رسيده كيست. پيرمرد همان موقع گفت: يعنى ارغوان مى تواند شوهرش را كشته باشد اى كاش همان موقعى كه فهميدم كتك خورده پا درميانى مى كردم و به داد آنها مى رسيدم. تمام شواهد و مدارك نشان مى داد ارغوان انگيزه هاى لازم ارتكاب قتل را داشته است. بنابراين دستور بازداشتش صادر شد.... مأموران همراه مشهدى اصغر به خانه ارغوان رفتند. اما هرچه در زدند صدايى نيامد. پيرمرد گفت ارغوان بايد صداى زنى را بشنود تا شايد از پنجره به بيرون نگاهى بيندازد. بعد از جست و جو در ده زنى را پيدا كردند. او ارغوان را صدا زد. زن ظرف ماست و خياررا به گوشه اى انداخت. در را باز كرد. از سال ها پيش در خانه اش را به روى كسى نگشوده بود. وقتى خبرقتل شوهرش را شنيد دو زانو روى زمين نشست. نفسش حبس شد. چند لحظه همه حاضران محو سكوت زن شدند. مأموران شك نداشتند كه روح ارغوان از قتل خبر ندارد . اما بايد تا روشن شدن موضوع زن را به كلانترى مى بردند. زن، روبه روى قاضى كزكرده بود. گويى زبان بند آمده اش حرف زدن را به ياد نمى آورد. آزمايش ها نشان مى داد حامد با اصابت دوضربه به جمجمه اش از پا در آمده است. قاضى علت اين همه سال حبس و كتك كارى هاى حامد را از ارغوان پرسيد. زن با حالتى گيج و مبهوت بريده بريده حرف مى زد. ارغوان گفت : «هيچ وقت حامد را دوست نداشتم. از بچگى مهر برادر كوچكش حميد در دلم بود. اما وقتى حرف خواستگارى حامد پيش آمد با خود عهد بستم ديگر هيچوقت به حميد فكر نكنم. عشق ميان ما تنها حسى قلبى بود كه با پيمان زناشويى من و حامد آن را كشتم. اما وقتى حميد شب عروسى مان يكدفعه ناپديد شد، مردم ده حرف هايى زدند كه من و زندگى ام را به خاك سياه نشاند.وقتى اين حرف ها به گوش شوهرم رسيد با عصبانيت گفت بايد دراين خانه زنده به گور شوى. اين شد كه ديگر هرگز بيرون نيامدم. حامد براى پيدا كردن برادرش حميد به هر درى زد اما به نتيجه اى نرسيد. حالا هم نمى دانم چه كسى اين بلا را سر شوهرم آورده. گرچه در تمام اين سال ها آزارم داد اما قسم مى خورم راضى به مرگش نبودم. ... با اين كه قاضى مى دانست ارغوان بى گناه است به او اجازه برگشت به خانه را نداد. تجربيات قاضى مى گفت قاتل با دليلى محكم قصد جان ارغوان را هم دارد. ده به هم ريخته بود. وحشت در نجواى مردم موج مى زد. جسد دفن شد اما ارغوان همچنان در زندان ماند. جست و جو براى پيدا كردن قاتل ادامه داشت. قاضى تمام حواسش را جمع سنگ قبرمقتول كرده بود. بالاخره انتظار به سر رسيد. حميد بالاى سنگ قبربرادرش ايستاده بود كه با دستبند مأموران غافلگير شد. وقتى به اتهام قتل عمدى برادرش مقابل قاضى ايستاد مانند كودكان نابالغ به گريه افتاد. مى گفت كاش مى گذاشتيد ارغوان را هم مى كشتم بعد با خيال راحت از اين دنيا مى رفتم.ارغوان با ديدن حميد رنگ باخت. اما اين رنگ باختن از عشق نبود، از وحشت و نفرت بود. قاضى درست حدس زده بود. حميد در تمام آن سال ها در فكر انتقام از ارغوان و برادرش بود. زندگى تك و تنها دريكى از شهرهاى دور از ده برزخم هايش نمك پاشيد وآن چه نبايد رخ مى داد اتفاق افتاد. اما افسوس حميد هيچ گاه از زخم هاى عميق جسم و روح ارغوان خبر دار نشد و با انتقامى كور زندگى سه نفر را به تباهى كشاند. حميد به اتهام قتل عمد برادر به اعدام محكوم شد. ارغوان براى هميشه از آن ده رفت. حالا فقط خدا مى داند وقتى آسمان لچك سياه و سفيد به سر مى كشد چه نيشترهايى در چشمان تنها و مجروح ارغوان فرو مى رود!
|