دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۲ محرم ۱۴۲۹
Mon, Jan 21, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
خانواده
براساس خاطرات يك قاضى بازنشسته
دست سرنوشت
342483.jpg
[نسرين محمدى]

كنار قبر شوهرش نشست و فاتحه اى خواند. دقايقى بعد در حالى كه از شدت ناراحتى مى لرزيد بلند شد و چادر خاك آلودش را تكان داد. افتان و خيزان مسافتى را پيمود و به خيابان اصلى رسيد. سرگيجه شديدى داشت. صداى بوق ماشين در جا ميخكوبش كرد. يك وجب با ماشين فاصله داشت. ايستاد و زل زد به شيشه جلوى ماشين، راننده سرش را از پنجره بيرون آورد و شروع كرد به داد و فرياد. «حواست كجاست خانم اگر از زندگى سير شدى چرا مى خواهى مارا بدبخت كنى و...» اما زن فقط نگاه مى كرد و عكس العملى نداشت. چشمهاى درشتش در صورت تكيده و لاغرش گود انداخته بود.
فقط مى ديد دهان راننده باز و بسته مى شود. اما صداها هيچ مفهومى برايش نداشت . قلبش تند تند مى زد. همه اين ها شايد يك دقيقه هم طول نكشيد. زن نگاهش را از شيشه جلوى ماشين دزديد و عرض خيابان را پيش گرفت بدون آن كه جوابى به راننده بدهد. اما مرد انگار دست بردار نبود. در ماشين را باز كرد و نيم خيز خودش را بيرون كشيد و صدايش را بلندتر كرد . زن اما نفهميد چه اتفاقى افتاد. تنها وقتى متوجه سقوط شد دستش را به صورتش چسباند تا از برخورد با آسفالت در امان بماند. پاى چپش در ميله هاى پل روى جوى آب گير كرده بود. به سرعت بلند شد و خود را به جمعيتى كه در ايستگاه منتظر اتوبوس بودند رساند.
كم كم صداى بوق ماشين هاى عقبى بلند شد و راننده در حالى كه آخرين حرف هايش را مى زد پايش را روى گاز گذاشت و رفت.
زن نمى فهميد دليل اين همه توهين چيست. فقط متوجه نگاه هاى سنگين اطرافيان شد. كم كم زير پايش خالى شد. انگار ضعف داشت او را از پا مى انداخت . همين كه اتوبوس آمد به سرعت خود را به آن رساند.
چند ايستگاه بعد تابلوى نصب شده بر سر در كوچه آستان امامزاده نظرش را جلب كرد. هوا ابرى بود و باد سردى مى وزيد. آفتاب كم كم مى رفت. مقصدش همينجا بود. از اتوبوس پياده شد و روى نيمكت چوبى نزديك بليت فروشى چند لحظه اى آرام گرفت. غم در عمق جانش ريشه كرده بود خيلى مى ترسيد. بعد از مرگ رضا اين اولين بار بود كه تنها به امامزاده مى آمد. قدم هايش را تندتر كرد و از خم كوچه تنگ و باريك منتهى به امامزاده گذشت. به نظرش مى رسيد مردم اين منطقه تقريباً همه مثل هم هستند. مثل هم فكر مى كنند و حرف مى زنند. وسعت خانه هايشان كم و بيش به يك اندازه است و بلند ترين و وسيع ترين ساختمان اين منطقه مسجدى با گنبدى نيلى است. اما چيزى كه در همه مردم اين منطقه بيش از هرچيز به چشم مى آمد اين بود كه آنها در كمك به ديگران پيشقدمند.
زن به كوچه رسيد. سرش را به ديوار تكيه داد و نگاهى به اطراف انداخت. خيابان «رى» مثل هميشه شلوغ و پر جمعيت بود.
وانت ها مشغول جابه جايى بودند. كسبه سر چراغى مى فروختند. آدم ها داخل مغازه مى شدند و بيرون مى آمدند. ماشين ها هم خيلى بى نظم و كند در حال حركت بودند. زن همين كه راه افتاد پيش خود گفت: فرقى نكرده است خيابان رى مثل همان روزى است كه براى نخستين بار به اتفاق رضا آن را ديده ام درست ۷ سال پيش. بعد هم به سوى كوچه راه افتاد. مسير را مى شناخت اشك در چشمانش حلقه زده و زير لب ذكر مى گفت.
ذهنش به هم ريخته بود يادش آمد با رضا نذر كرده بودند هر عاشورا به زيارت امامزاده بيايند. آنها حاجتشان را گرفته و نذرشان را هم ادا كرده بودند. هر سال، هر سال به جز امسال، امسال كه.... پيچ كوچه را پشت سر گذاشت. در اين ساعت غروب كوچه خيلى شلوغ نبود اما براى او كه هيچ چيز را نمى ديد فرقى نمى كرد.
صداى اذان را كه شنيد اشك از چشمانش جارى شد و همچنان به سرعت قدم هايش افزود. حياط امامزاده خلوت بود اما مردم كم كم براى گرفتن وضو و خواندن نماز وارد مى شدند. به سوى در ورودى رفت كفش هايش را درآورد و دنبال كيسه نايلونى براى كفش هايش گشت. نفس عميقى كشيد عطر گلاب تا عمق جانش نشست. داخل صحن چند خانم در حال نماز خواندن بودند. چشم هايش را بست و خاطرات گذشته اش را به ياد آورد. عاشوراى سال گذشته رضا، پسرش احمد را روى دوشش گذاشته بود و از ميان دسته ها مى برد. زهرا دخترش هنوز راه نيفتاده بود و در بغلش به خواب رفته بود. شانه هاى ضعيفش ديگر تحمل اين همه مصيبت را نداشت. خانمى كه نمازش را تمام كرده بود به طرفش آمد. دستى بر شانه هايش گذاشت و گفت: دخترم بى قرارى نكن مطمئن باش آقا خودش حاجتت را مى دهد. بلند شو زيارتى بكن نمازى بخوان و حاجتت را بخواه. محبوبه با همان چشمان خيس از همدردى زن تشكر كرد.
بلند شد نفسى تازه كرد و يك بار ديگر با خدا به راز و نياز پرداخت. حرف هاى زيادى براى گفتن داشت.
سرش پر بود از سر و صداى احمد و زهرا، پنجه در ضريح انداخت.
يا صاحب ضريح بالاخره امسال هم آمدم.... دير اما بالاخره آمدم. آقا نذرتون كردم بچه هام سالم باشه هر سال عاشورا بيام زيارت... بچه هام سالمند... اما رضا همراهم نيست رضا شش ماه پيش ما را تنها گذاشت آقاجان از آن شبى كه رضا ما را ترك كرد نمى دانيد چه كشيده ام. يك زن تنها با دو بچه قد و نيم قد و اين شهر بى سر و ته!
دو تا بچه يتيم روى دستم مانده كه نمى دانم چطور از پس سير كردن شكمشان بربيايم. آقاجان، من يك زن تنهام، نه شغلى، نه سوادى و نه پشتوانه اى. در اين شش ماه به هر درى زدم. اما آخرش نظافت خانه هاى مردم نصيبم شد. ولى اين پول ها كفاف اجاره خانه راهم نداد. در اين مدت هزاران حرف شنيدم. صاحب خانه ام پيشنهاد كرد زن مردى شوم كه زنش فلج است و نياز به مراقبت دارد.
صداى هق هق زن در صحن امامزاده پيچيده بود. خدايا دستم به جايى بند نيست خدايا چاره اى جز توسل به تو ندارم اما ناگهان دست مهربانى را روى شانه اش حس كرد. برگشت و با چهره اى گرفته به او نگاهى انداخت. زن او را به آرامش مى خواند.
تازه به خودش آمد. مردم براى نماز قامت بسته بودند از همه عذرخواهى كرد و در صف نماز جماعت جا گرفت.
بعد از نماز دعاى توسل خواند و دوباره با خود فكر كرد بهترين راه سپردن بچه ها به خانواده اى است كه مى گويند بچه دار نمى شوند و وضع مالى خوبى دارند. بعد هم گفت خدايا اول آنها را به خودت مى سپارم و بعد از آن به خانواده اى كه براى سرپرستى آنها سفارش كرده اند.
از در خارج شد و سلامى به نشانه احترام به امامزاده داد و به در خروجى رسيد. با خود فكر مى كرد بايد هرچه سريع تر خودش را به بچه ها برساند هنوز چند قدمى نرفته بود كه صداى مردى او را متوقف كرد.
ببخشيد خانم، شما دنبال كار مى گشتيد زن ايستاد.
جسارت مرا ببخشيد، زن برگشت مردى را ديد با محاسن و موهاى سپيد.
مرد مكثى كرد و نگاهش براى لحظه اى به آسمان گره خورد. سرش را برگرداند و گفت: مادر پيرى دارم كه به تنهايى زندگى مى كند و به قول خودش دوست ندارد احتياجش به بچه هايش بيفتد. اما توان كار كردن ندارد و مى خواهد در خانه خودش باشد. من دنبال خانمى مى گردم كه از مادرم مواظبت كند از شما مى خواهم با دريافت حقوق مكفى با او زندگى كنيد.
صداى زن جوان با شنيدن اين مطلب در گلو حبس شده بود: اما آقا من دو تا بچه دارم.
مرد: از اين نظر هم مشكلى نيست شايد اين حكمت خدا بوده. شما با فرزندانتان مى توانيد با مادرم زندگى كنيد اما از شما تقاضا دارم چيزى برايش كم نگذاريد. صبح روز بعد زن مختصر اسباب و اثاثيه اش را جمع كرد و قبل از اينكه صاحبخانه حكم تخليه اش را به اجرا بگذارد طلبش را پرداخت و با اهالى كوچه خداحافظى كرد. او از دست ماه ها آزار و اذيت مرد صاحبخانه رها شد و خود را به سرنوشت سپرد.
براساس خاطرات يك قاضى بازنشسته
دل سوخته
[شقايق آرمان]
آسمان لچك سفيد صبح را روى سرانداخت . زمين دست در برابر چشم هايش گرفت و چند بار پلك زد. كلاغ مزرعه بعد از چند تك به گوجه هاى كال پا به فرار گذاشت . ترس كلاغ از مترسك نبود. جنازه ر ها شده اى ميان گل هاى آفتابگردان و بوته هاى گوجه، پرنده را فرارى مى داد. باريكه اى ازخون روى لباس سفيد جسد مرد ديده مى شد. كنارش هم قطره هاى سرخ خون درعمق تراشه هاى زبر يك چوب قطورو بلند فرو مى رفت. خيلى ازمردم ازشدت گرماى هوا در ييلاق به سرمى بردند. آن روز تقريباً روستا خالى از سكنه بود. آن وقت ها در آن ده دور افتاده تلفن نبود.
بنابراين خبر جنايت در مزرعه با چند ساعت تأخير به گوش مأموران پاسگاه رسيد.
حدود ساعت يازده صبح، وقتى دماى هوا به ۴۷ درجه مى رسيد مأموران جسد را براى انجام معاينات به پزشكى قانونى منتقل كردند. شواهد نشان مى داد مرد، نيمه هاى شب گذشته به قتل رسيده است. قاضى جنايى هم از مأموران خواست چند نفراز بزرگان روستا براى شناسايى جسد به پاسگاه احضار شوند. به همين خاطر چند نفر با اسب خود را به شهر رساندند.
مشهدى اصغر، يكى از پيرترين مردان روستا با ديدن جنازه با دو دست بر سر و صورتش كوبيد. آن قدر گريه كرد كه زبانش بند آمد. او در نگاه اول مقتول را شناخت. اما در حال ناله و شيون از زنى به نام «ارغوان» سخن به ميان آورد.
۲۰ سال پيش زنان ده دختر چهارده ساله اى به نام «ارغوان» را كه همچون ماه شب چهارده بود به خانه داماد مى بردند. دخترك برعكس بقيه زنان روستا استخوان بندى ريزى داشت. پدرو پدرجدش هم در همين ده متولد شده ومرده بودند.
وقتى «حامد» -يكى از جوان هاى ايل- به خواستگارى ارغوان رفت دخترجوان نتوانست جواب رد بدهد. آن موقع ها او دل درگرو عشق «حميد» -كوچك ترين برادر حامد- داشت اما نمى توانست دم بزند. تازه به دنيا آمده بود كه پدر و مادرش به خاطر بيمارى ناشناخته اى مردند. اين شد كه عمه اش، طوبى تك و تنها ارغوان را زير بال و پر خود گرفت. طوبى بچه دار نمى شد و خلقى آتشين داشت.
مى خواست زودتر ارغوان را شوهر بدهد تا خيالش راحت شود.
بالاخره دختر جوان به خانه بخت رفت. اما ازهمان شب عروسى حميد غيبش زد. عده اى ازمردم در گوش هم گفتند از عشق ارغوان سر به بيابان گذاشته و رفته است. اما ريش سفيدان ده مى دانستند كه حامد از علاقه همسر خود به برادرش اطلاع ندارد.
اين شد كه به همه گفتند زبان به دهان بگيرند و ديگر هيچ حرفى نزنند. دل ارغوان به اين وصلت راضى نبود. اين را از دور و نزديك مى شنيدم. مى گفتند فكر مى كرده زندگى اش دارد به آخر مى رسد. اما به هر زحمتى بود با خود كنار آمد كه فقط زندگى كند و دم نزند. يك سال بعد از عروسى ديگر اهالى ده ارغوان را نديدند. حرف و حديث ها زياد بود.
يكى مى گفت مانند والدينش بيمارى لاعلاج گرفته و بيرون نمى آيد. ديگرى مى گفت از كف دست تا آرنج هايش بى خودى كبود شده ودردش دوا ندارد. بعضى ها هم مى گفتند طفل معصوم مدام چشم مى خورده و براى دورى از زخم بدچشمان ازخانه بيرون نمى آيد و...
يك سال بعد از عروسى ارغوان، طوبى خانم هم رفت سينه كش قبرستان. ارغوان روز ها در تاريكى اتاق كوچك خانه مى نشست. گاهى از پنجره به بيرون نگاهى مى انداخت. رفت وروب مى كرد. غذا مى پخت و به انتظارآمدن شوهرش مى نشست. اما در عين حال روز به روز لاغرتر مى شد.
در اين ميان خيلى ها مى خواستند بدانند چرا ارغوان بعد از عروسى از آن اتاقك بيرون نمى آيد . سال ها گذشت.
آنها بچه دار نمى شدند. حامد هم با كسى دم خور نبود . كارى به كار كسى نداشت . از ديوار صدا درمى آمد اما از اين زن و شوهرصدايى درنمى آمد. ...
چندى قبل اتفاق عجيبى افتاد. ارغوان نيمه شب فرياد زنان از خانه بيرون آمد.
مى گفت حامد مى خواسته در خواب نفسش را بگيرد. بعضى از مردم ده بعد ازمدت ها دوباره روى ارغوان را ديدند. او ۳۰ ساله شده بود.پير نبود اما نمى شد گفت كه جوان است.شكست ها و كبودى صورت و سرگردانى چشم هايش نشان مى داد در تمام آن سال ها لحظه اى آرامش نداشته است. همسايه اش مى گفت: حال ارغوان طورى بوده كه گويى مدام دلش از جا كنده مى شد.
به همسايه اش گفته بود: هر روزحامد كتك مفصلى به او مى زده. بعد حرفش را خورده و خاموش شده بود. ارغوان هر چه آن شب از زندگى اش گفت تنها شبحى از سال هاى پررنجش بود. بعد هم زن همسايه را قسم داد درمورد آن چه گفته به احدى حرفى نزند!
پيرمرد مكثى كرد و به روبه رو خيره شد. قاضى مى خواست زودتر بداند مردى كه به قتل رسيده كيست. پيرمرد همان موقع گفت: يعنى ارغوان مى تواند شوهرش را كشته باشد اى كاش همان موقعى كه فهميدم كتك خورده پا درميانى مى كردم و به داد آنها مى رسيدم. تمام شواهد و مدارك نشان مى داد ارغوان انگيزه هاى لازم ارتكاب قتل را داشته است. بنابراين دستور بازداشتش صادر شد....
مأموران همراه مشهدى اصغر به خانه ارغوان رفتند. اما هرچه در زدند صدايى نيامد. پيرمرد گفت ارغوان بايد صداى زنى را بشنود تا شايد از پنجره به بيرون نگاهى بيندازد. بعد از جست و جو در ده زنى را پيدا كردند. او ارغوان را صدا زد.
زن ظرف ماست و خياررا به گوشه اى انداخت. در را باز كرد. از سال ها پيش در خانه اش را به روى كسى نگشوده بود. وقتى خبرقتل شوهرش را شنيد دو زانو روى زمين نشست. نفسش حبس شد. چند لحظه همه حاضران محو سكوت زن شدند. مأموران شك نداشتند كه روح ارغوان از قتل خبر ندارد . اما بايد تا روشن شدن موضوع زن را به كلانترى مى بردند. زن، روبه روى قاضى كزكرده بود. گويى زبان بند آمده اش حرف زدن را به ياد نمى آورد.
آزمايش ها نشان مى داد حامد با اصابت دوضربه به جمجمه اش از پا در آمده است. قاضى علت اين همه سال حبس و كتك كارى هاى حامد را از ارغوان پرسيد. زن با حالتى گيج و مبهوت بريده بريده حرف مى زد. ارغوان گفت : «هيچ وقت حامد را دوست نداشتم. از بچگى مهر برادر كوچكش حميد در دلم بود. اما وقتى حرف خواستگارى حامد پيش آمد با خود عهد بستم ديگر هيچوقت به حميد فكر نكنم.
عشق ميان ما تنها حسى قلبى بود كه با پيمان زناشويى من و حامد آن را كشتم.
اما وقتى حميد شب عروسى مان يكدفعه ناپديد شد، مردم ده حرف هايى زدند كه من و زندگى ام را به خاك سياه نشاند.وقتى اين حرف ها به گوش شوهرم رسيد با عصبانيت گفت بايد دراين خانه زنده به گور شوى. اين شد كه ديگر هرگز بيرون نيامدم. حامد براى پيدا كردن برادرش حميد به هر درى زد اما به نتيجه اى نرسيد.
حالا هم نمى دانم چه كسى اين بلا را سر شوهرم آورده. گرچه در تمام اين سال ها آزارم داد اما قسم مى خورم راضى به مرگش نبودم. ...
با اين كه قاضى مى دانست ارغوان بى گناه است به او اجازه برگشت به خانه را نداد. تجربيات قاضى مى گفت قاتل با دليلى محكم قصد جان ارغوان را هم دارد.
ده به هم ريخته بود. وحشت در نجواى مردم موج مى زد. جسد دفن شد اما ارغوان همچنان در زندان ماند. جست و جو براى پيدا كردن قاتل ادامه داشت. قاضى تمام حواسش را جمع سنگ قبرمقتول كرده بود. بالاخره انتظار به سر رسيد.
حميد بالاى سنگ قبربرادرش ايستاده بود كه با دستبند مأموران غافلگير شد.
وقتى به اتهام قتل عمدى برادرش مقابل قاضى ايستاد مانند كودكان نابالغ به گريه افتاد. مى گفت كاش مى گذاشتيد ارغوان را هم مى كشتم بعد با خيال راحت از اين دنيا مى رفتم.ارغوان با ديدن حميد رنگ باخت. اما اين رنگ باختن از عشق نبود، از وحشت و نفرت بود. قاضى درست حدس زده بود. حميد در تمام آن سال ها در فكر انتقام از ارغوان و برادرش بود. زندگى تك و تنها دريكى از شهرهاى دور از ده برزخم هايش نمك پاشيد وآن چه نبايد رخ مى داد اتفاق افتاد. اما افسوس حميد هيچ گاه از زخم هاى عميق جسم و روح ارغوان خبر دار نشد و با انتقامى كور زندگى سه نفر را به تباهى كشاند. حميد به اتهام قتل عمد برادر به اعدام محكوم شد. ارغوان براى هميشه از آن ده رفت. حالا فقط خدا مى داند وقتى آسمان لچك سياه و سفيد به سر مى كشد چه نيشترهايى در چشمان تنها و مجروح ارغوان فرو مى رود!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |