|
گذرى بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامى(۲): على معلم
جزاير پنهان در اقيانوس معنا
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك «گزين شدند و «سوارگزيده» را كشتند سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند حراميان همه شب را به حيله كوشيدند چراغ قافله را با سحر خموشيدند شكوه جلوه عمر دوباره را بردند چو ابر تيره فروغ ستاره را بردند به ترك چشمه در آغاز شب روانه شديم دو رودخانه برادر، دو رودخانه شديم دو رودخانه روان تا كران ساحل دور يكى به بستر ظلمت، يكى به بستر نور دو رودخانه برادر، عظيم و پهناور دو رودخانه برادر، قريب يكديگر يكى به هيئت هابيليان رهرو خوش يكى به هيئت قابيليان، برادر كش يكى صبور در آتش، چنانكه ابراهيم يكى عنود نه، نمرود كينه ور، دژخيم يكى ضلال يهودا، ظلوم گرگ آئين يكى ملوم حسودان، چنان كه بنيامين يكى زنيل به يك عشوه كاروان رانده يكى به نيل به صد حيله مضطرب مانده يكى چنان كه محمد(ص)، عروج فرموده يكى چنان كه ابوجهل بوده تا بوده يكى على(ع)، گهر آفرينش ازلى يكى معاويه خصم خدا و خصم على(ع) يكى حسين(ع) كه ميراث دار ابراهيم يكى چنان كه، چه گويم، يزيد يا دژخيم پيام خط مرا نانوشته مى خوانى دو رودخانه برادر چنان كه مى دانى دو رودخانه برادر كه روشن و تاريست دو رودخانه برادر كه تا ابد جاريست...» على معلم متولد ۱۳۳۰ دامغان است. مى توان با حسابى سرانگشتى دريافت كه شعرهاى «رجعت سرخ ستاره» [تنها كتاب شعر منتشر شده از وى اگر گزيده همين كتاب را از فهرست خود حذف كنيم!] را در فاصله حداكثر ۲۶ سالگى تا ۳۰ سالگى سروده است. على معلم كه با طلوع انقلاب ،۵۷ به عنوان شاعرى با ايده آل هاى آئينى شناخته شد، بزودى توانست با ارائه آثارى متفاوت در حوزه شعر كلاسيك، نه تنها مخاطبان بى شمارى را نصيب خود سازد كه مقلدان بسيارى هم بيابد. شعر او البته شعرى «مقلد ناپذير» است چرا كه نشانه هاى زبانى وى چنان ويژه اوست كه هر كه به تقليد او برخاست لاجرم به مرگ شعرى خود رسيد! دست مقلدان شعر او روست و اين «چاره ناپذيرى» چنان است كه اميد نام آورى در اين حوزه را از هر مقلدى سلب مى كند! دكتر محمدرضا سنگرى -منتقد و پژوهشگر- مى گويد: «در روزگار ما- بويژه پس از انقلاب- به ندرت تكاپويى ارجمند و موفق در شالوده شكنى و ساختارگريزى شعر سنتى مى توان يافت. منظور از شالوده شكنى موفق در شعر سنتى، حفظ ساختمان شعر به همان شكل سنتى يعنى افاعيل و زحافات متساوى در دو مصراع و حفظ هندسه شعرى در محور افقى و عمودى و در عين حال نوآورى است. يكى از چهره هاى موفق و شايد تنها چهره موفق پس از انقلاب در اين نو آورى استاد على معلم دامغانى است. بهره گيرى از ظرفيت هاى قصيده در مثنوى، استفاده از ترصيع، تكرار، تسكين و بهره گيرى هوشمندانه از ظرفيت موسيقايى واژگان و رديف هاى بلند، پديده اى نو، و بهتر است بگوييم سبكى ويژه را در شعر سنتى پس از انقلاب رقم زده است كه تقريباً منحصر به فرد هم مانده است. اين سبك ويژه، كسانى را به تقليد واداشته است اما به دليل لايه هاى پنهان ديگر در هفت توى شعر معلم، كسى را نمى توان يافت كه هم شانه و هم شأن شعر معلم، اثرى آفريده باشد. هرچند پيروى از سبك معلم در شعر شاعران افغانى، به غناى شعرى آنان و ولادت سروده هايى ماندگار و موفق منجر شده است. استاد معلم با هوشمندى شاعرانه به كشف ظرفيت هاى موسيقايى اوزان بلند و كاربرد آنها در مثنوى پرداخته و با چاشنى هاى دلپذير به تكميل اين موسيقى پرداخته است. اين چاشنى ها عبارتند از: ۱- ترصيح و موسيقى پاره هاى شعر همراه با آرايه هاى موسيقايى، مانند واج آرايى ۲- ساخت تركيب هاى نو و بديع كه باعث تعادل و تلفيق فضاى آركائيك (باستان گرايانه) با فضاى نو مى شود. ۳- بهره گيرى از آرايه هاى تكرار (تكرار واژه و تكرار مصراع و بيت) ۴- بهره گيرى از موسيقى واژ گان كهن ۵- تسكين و درنگ هاى واژگانى و نحوى كلام ۶- موج افكنى در وزن متناسب با مضامين و مفاهيم شعر اين ويژگى ها در حدود سه دهه كار شعرى وى- شعر ثبت شده- سير تعالى و تكامل داشته است.» البته نمى توان شعر معلم را در مثنوى هاى وى خلاصه ديد. غزليات وى، از بهترين غزل هاى پس از سبك هندى محسوب مى شوند كه «كشف و شهود» و استفاده از فرم هاى روايى- البته با تلفيقى از كاربرد اين فرم ها در سبك هاى عراقى و هندى- از وجود مشهود اين آثاراست. «از نشاطم بوى هجر دوستداران مى رسد كام تا شيرين شد از ديدار هجران مى رسد در خفا تا با پرستاران طبيب من چه گفت كز غمم بوى وداع از لطف ياران مى رسد هر متاعى را ز هر مجموعه جستن كاهلى ست بوى داغ از اجتماع لاله كاران مى رسد شادم از سر در هوايى كز سواد آسمان حكم رحمت گر نيايد پيك باران مى رسد با همه بى حرمتى غافل نه ايم از شكر دوست اندُه ما گرچه با اندُه گساران مى رسد يك من ديوانه و يك شهر طفل اى دل كجا نوبت جولان به خيل نى سواران مى رسد مرده ريگ اهل خسّت را كريمان مى خورند طاعت زاهد به ما كافرعياران مى رسد شكوه از كوتاهى طالع ندارم چون رقيب دست كوتاهم به دامان گريبان مى رسد از معارف طرز نودارد «معلم» اين غزل حصه تقليد ما از شهسواران مى رسد» شعر معلم بى گمان نه تقاطع جهان بينى و متن كه تطابق جهان بينى و متن است. انگار اين متن براى اين جهان بينى ساخته شده و هر نوع تفكر ديگرى را پس مى زند. شهرام مقدسى- شاعر و منتقد- مى گويد: «اگر چون گذشتگان بپذيريم كه سخن بر سه ركن استوار است، بايد ديد سخنوران معاصر تا چه اندازه به تحكيم پايه هاى سخن خويش كوشيده اند و به استوارى در كلام رسيده اند. نخست، معرفت در معنى است و تصور كردن آن به تمامى در ذهن؛ دوم، گزينش يا آفرينش الفاظى كه بر معنى مورد نظر صدق كند برابر با مقصود در حد تمام؛ سه ديگر به كار بستن و پيوستن آن الفاظ به روشن ترين وجه! تا هنر و عيب سخن از آن نمايان گردد. شايد هر چيزى از صفر شروع شود، اما انسان هرگز از صفر شروع نمى شود. چرا كه پيشينه اى دارد به وسعت تاريخ و پشتوانه اى دارد به فراخى فرهنگ. «معلم» از صفر شروع نكرده است كه بخواهد پله پله استخراج را آرام آرام تجربه كند. پيشينه اى دارد، و پشتوانه اى! او شخصيتى ممتاز دارد و شاخصه هايى ممتاز؛ شاخصه هاى شعر وى را شايد بشود در اين رويكردها خلاصه كرد: ۱- (نگرش) فرامرزى ۲- خودباورى ۳- معنى پردازى ۴- آموزگارى ۵- غيرت مدارى ۶- حقيقت جويى ۷- فرزانگى و بصيرت ۸- صيرورت ۹- قدرت زبان و بيان ۱۰- گذر از نشانه ها و اقامت در نشان ها ۱۱- شهر ت گريزى ۱۲- اهل حزم و هضم (بودن) ۱۳- احترام به گذشته ۱۴- انتخاب وزن هاى بلند و سنگين ۱۵- تكلف در متن ۱۶- استخدام كلمات سخته ۱۷- تعلق به ظرف مثنوى ۱۸- ذوقافيه بودن ابيات ۱۹- اظهار علاقه به فرم و موسيقى با محوريت محتوى ۲۰- تكرار هاى مليح و ترجيع به موقع و ...» عبدالجبار كاكايى - شاعر و ترانه سرا- مى گويد: «واژه هاى مهجور، روايات كهن و استفاده از قالب مثنوى، دانش على معلم را كه آموخته هايى از فلسفه، تاريخ، تفسير و ادبيات كهن است برخواننده آثارش آشكار مى كند. جلوه هايى از مكتب شفاهى فرديد و قلم دكتر على شريعتى از نشانه هاى ديگر آثار اوست. براى فهم اضلاع تفكر على معلم در حوزه شناخت توحيد، معرفت دينى و فقهى و دانش اجتماعى فقط آثار شاعرانه اش را در دست داريم. ديدگاه و نظر گاه هاى معلم در پس تعارفات معمول و مشغله هاى اجرايى مستورمانده و اساساً فهم روابط معّقد انديشه هاى سياسى و معرفتى شاعر با توجه به خصلت محافظه كارانه ايشان تنها از طريق شعر امكان پذير است. به عبارتى در حوزه كتابت نظريه پردازى نمى كند و انديشه اش پنهان است گويى اين عروس كجاوه نشين مستور كه وجدان جريحه دار و معصوم شرق تجديد حيات يافته است جز در اشعار و بيانات شفاهى مجال ظهور و بروز ندارد. صورتى از حقيقت است كه از واقعيت و عينيت فاصله مى گيرد. و چون «سماع بانگ آب» تشنگان سر ديوار را به وجود مى آورد.» معلم خود مى گويد: «شعر، بيمارى ست. وقتى گريبان گير شود، رها نمى كند. هميشه انسان را وسوسه مى كند كه به آن برگردد اما وقتى مى بيند اثرى را كه بيافريند، زمان به كنارى خواهد زد، پس فكر مى كند اگر كارى ارائه ندهد، اتفاق خاصى نمى افتد.» او البته به پديده هاى نو اهميت مى دهد: «پديده هايى كه با اجازه ما زائيده نمى شوند و يك مرتبه مى آيند و خود را تحميل مى كنند.» معلم مى گويد: «شاعران اگر تا آخرين روز زندگى شان هم شعر نگويند لااقل شاعرانه مى انديشند.» بعد مكث مى كند. مثل هميشه كه مى خواهد به رندى سخنى گفته باشد و نگفته باشد! مى گويد: «و البته حرف هايشان هم عاقلانه نيست!» بعد اضافه مى كند: «امروز مادران كودكان فيلسوف به دنيا نمى آورند بلكه بيشتر كودكان شاعر مى زايند.» و بازمانده چاى استكان را مى نوشد و مى گويد: «خب! اما بعد....»
* دو اگر «بهار» همزمان با قصيده سرايى اش به زبان ساده و عامه فهم «مرغ سحر» رسيد معلم پا را فراتر نهاد و از موسيقى سنتى به موسيقى پاپ گام نهاد و چنان آتش خاموش اين نوع موسيقى را در سال هاى پس از انقلاب ۵۷ - در دهه هفتاد- فروزان كرد كه لقب «پدر موسيقى پاپ پس از انقلاب» را نصيب خود ساخت. فضاى اين دست از آثار، مملو از رنگ و ريتم و دواير روايى متنوع و بهره مندى از امكانات زبان شكسته است و البته شباهت چندانى ميان اين دست از آثارش با شعرهاى «رجعت سرخ ستاره» نيست گرچه خود با اين نظر موافقتى ندارد: «اولاً اين به عهده ما نيست كه هست يا نيست ثانياً اين كه «نيست» حرف نادرستى است! براى اين كه وقتى در ماه مبارك رمضان فرضاً من ترانه اى دينى ارائه مى دهم كه: «فرشته روزه شو با گريه اش افطار مى كنه» هم بيانگر نگاه من به جهان است و هم به مردم مى چسبد و برايشان جذاب است. اغلب مضامينى كه من در ترانه سراغشان رفته ام همان مضامينى است كه در شعر به كار گرفته ام. من بارها در شعرهايم از ارتباط كوچ و كوچه استفاده كرده ام. در يكى از شعرها گفته ام كه آدميزاد آمده به اين جهان به صورت كبوتر كه از اينجا كوچ بكند به جاى ديگر. همين معنى را بعدها بردم توى تصنيف و ترانه و آنجا شيرين تر جواب داد تا توى شعر! براى اين كه در شعر، من اين را پرورده بودم، پخته بودم و در تصنيف و ترانه مى توانستم با كلمات خيلى ساده ترى آن را بيان بكنم. اصلاً ورود من به حوزه ترانه براى آزمودن امكانات زبان شكسته بود كه در خدمت وفاق موسيقى با اعتقادات دينى مردم درآيد. آزمودم و ديدم كه از هر شعر و قصيده و غزلى كه براى گروهى خاص گفته شده باشد، در دل و جان مردم بيشتر مؤثر است. پس آنچه را كه در شعر به دنبالش بودم، در ترانه به عينه ديدم و آزمودم و خوشنوديم را نمى توانم از اين ديدن و آزمودن، پنهان كنم. وقتى كه ما ترانه مى گوييم با يك تور به كنار دريا مى رويم و مى خواهيم بى قيد و شرط، بى نهايت ماهى بگيريم. وقتى كه من شعر مى گويم گاهى حتى براى اين نسل نيست. نامه اى است به ۳ نسل بعد براى يك آدم خاص. يعنى شعر مانند قلاب مى ماند كه براى صيد ماهى خاصى به كار مى رود و اگر آن ماهى خاص به قلاب گرفتار نباشد، ماهى ديگر را از قلاب مى رهانى و به آب برمى گردانى تا به آن ماهى خاص برسى. من باب مثل مى گويم يكى از دوستان از من خواسته بود كه ترانه اى بگويم براى يك كليپ كه مادرى پشت پنجره اى نشسته كه آن طرفش برف مى آيد و پسرش هم دارد به صورت مادر نگاه مى كند و در ذهن اش زمزمه مى كند: «تو عروسى ت نبودم نمى دونم چى بود چيا بود ميگن دروغ نميگن كه سه روز كيا بيا بود يه خونه پر از پريزاد توى شهر آدميزاد تو پرى ترين پرى ها خونه حوض پريا بود كوچه يك شازده پسر داشت كه به اون پرى نظرى داشت پرى ام اسمشو برداشت پرى خيلى بى ريا بود حالا اون پرى شكسته پشت پنجره نشسته مث مهتاب كه توموهاش كه به رنگ شب سيا بود» اين ترانه ملودى اش را از حوزه خاص خودش يعنى حوزه فولكلوريك مى گيرد اما ارزشمند تر حوزه لغت و تركيبات آن است.» البته ترانه هاى پس از انقلاب نزد كارشناسان موسپيد اين حوزه لطفى ندارد اگر آثار معلم و كاكايى و بهمنى و ... را منها كنيم. اين آثار اكنون مسيرى ديگر را در پيش گرفته اند كه سرانجامش نامشخص است. معلم مى گويد: «ترانه، امروز فضاى ديگر و جهان ديگرى را داراست و حتى به نظر مى رسد كه كم كم سوق پيدا مى كند به سمت اصوات معنى دار مانند آخ مانند آه. آدم فكر مى كند كه شايد ديرى نگذرد كه ما يك ترانه اى را با كلماتى از اين جنس بشنويم كه كلمه نيست و فقط حال آدم ها را بيان مى كند. اين كه اين امر پسنديده است يا نه، به نظرم نبايد بر سر آن بحث كرد يك اتفاق طبيعى ست كه تا آب به اين سو جريان دارد، چنين خواهد بود. اگر شما مى خواهيد چنين نباشد بايد جلوى آب را سد بزنيد و آن را در جدول هايى كه خواست و ساخت خودتان است هدايت كنيد. آب براى خودش يك برنامه ذاتى و طبيعى دارد.» به نظر مى رسد كه «پدر موسيقى پاپ پس از انقلاب» برايش فرزند خلف و ناخلف وجود ندارد او فقط نگران فرزندان خويش است!
* سه «مفت حيرت سبقان سيلى الف كارى ست رخ مأنوس ترين آينه ها زنگارى ست حسن خون مى مزد و عشق نمك مى ريزد شش جهت زخم بر اين هفت فلك مى ريزد خستگان پاس حيا دعوى راحت دارند خنده ها گربرسى بوى جراحت دارند محض زخم است شكر خند گل اما تازه است بوسه تا غنچه دهانى بدرد خميازه است گرچه ناسورترين لاله اياغى دارد نشنيديم كسى را كه دماغى دارد جوش داغ است چمن رخت شقايق نيلى ست لاله سرخ است نه از باده كه سرخ از سيلى ست گرشميم است درين باديه شومش يابى ورنسيم است به يك عشوه سمومش يابى دوش ناموس غمش گفت نوا بنماييد لاف و دعوى بگذاريد و گوا بنماييد عشق داوى است كه بر نرد قلندر بازند دينى و عقبى و پيوند و سر و زر بازند گريه باجى است كه از نقد كرامت گيرند ديت از قاتل و از كشته غرامت گيرند جوش جور است يلى هفت خطى مى جوييم لايق لجه تقدير بطى مى جوييم غيرت بت شكنش گفت كه آتش بنماى تا خط جور حريفم مى بى غش بنماى...» شعر «معلم» بى گمان در ميان شعرهايى كه پس از سبك هندى سروده شده يكتاست اول به دليل «به روز» بودن «منظر» دوم به دليل ويژگى زبان در عين كهن گرايى كلمات. سوم، بى گذشتگى افق جهان نگرانه و رويكرد زبان محورانه. آنچه از كلمه «تكرار» مى شناسيم در تاريخ شعر پارسى، همه پس از سبك هندى ست بعضى «بزرگى» را تكرار كردند و برخى «خردى» را اما به هر حال تكرار كردند! پس از سبك هندى، هرچه بود چه زبان نيمه مستقل فروغى بسطامى، چه تسلط ستودنى بهار بر زبان، چه غمزه تغزل رهى، چه روچپرورى غزل هاى شهريار، چه نوآورى سايه، چه تخيل فيروزكوهى، چه شيرين سخنى عماد، چه استوارى كلام اوستا، چه شگفتى فضاسازى در آثار قهرمان، همه ردپايى از گذشته داشتند و دارند. مى توان ارجاع داد آثارشان را به بزرگ شاعرى در عصر فردوسى يا غمزه اى در شعر سعدى يا شاه بيتى در شعر حافظ يا نكته اى باريك تر از مو در شعر صائب و كليم و بيدل. همه داراى سابقه زبانى اند نگاهشان به جهان نيز معطوف اين سابقه زبانى ست، اما شعر معلم گرچه از نشانه هاى زبانى هر سه سبك رايج شعر پارسى- خراسانى، عراقى، هندى، بهره مى گيرد اما ظهورش همچون ظهور برترين شاعران اين سه سبك، ناگهانى و غافلگير كننده است. انگار ناگهان به كشفى رسيده و اين زبان از خلأ زاده شده است. آنان كه در شعر خاقانى به دنبال ردپاى اين زبان اند ره به تركستان برده اند! شعر خاقانى ـ مگر در لحظاتى - شعر انعطاف و نرمش و چرخش و غمزه اى نيست كه اكنون مى توان در برخى از مينياتورهايى ديد كه عزم نقش زدن از بزم هاى هزار و يك شبى را در سر دارند. شعر خاقانى، شعر صنعت گرانه است براى مجالس درس و راست بنشينى و گوش دهى به آنچه استاد فرمود و فرمايد و پندگيرى و به كاربندى تا در بزرگى، بزرگى كنى! شعر معلم ، شعر «آن » است كه مشخصه شعر سهل و ممتنع است، اما اگر شعرش سهل و ممتنع است پس چرا برخى كه نه! اغلب در نيابيم كه چه گفت و چه شد و تنها محو گردش و چرخش خنياگرانه كلماتى هستيم كه گاه تلفظ صحيح آن ها را نيز نمى دانيم ! شعر معلم، شعر سهل و ممتنع «اهل دل» است. معلم نخواهد و نخواسته كه چون منصور- چنانكه جنيد گفت- كودكى كند. كلمات را حجاب قرار داده كه آنچه را كه بايد، از چشم «غير» دور بگرداند، گردانده است! توجه به مجموعه آثار معلم، ما را واقف به نكته اى مى كند كه شاعر، خود به رندى آن را مى چرخاند و كتيبه را به گونه اى نشانمان مى دهد كه درنيابيم چه شد، چه شود! اگر شاعر ناتوان است از كاربرد كلمات ساده و امروزى، پس چرا بسيارى از شعرهايش آنقدر ساده اند كه در دهه شصت بدل به مثل شدند: «سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند» و اگر شاعر خواهان ساده گويى كامل است پس چرا شعرهايى كه نظر به «جهان ناديده» دارد اين همه در پوشش كلمات مهجور پيچيده شده او سخن اش را، در سه «گونه» قسمت مى كند: «عام»، «خاص» ، «تفسير خاص» گويند كه «كشف الاسرار» به سه گونه است؛ ترجمه قرآن به زبان عام، ترجمه قرآن به زبان خاص، تفسير قرآن به زبان خاص. آنچه شعر معلم به ما مى گويد قائل بودن او به اين «سه» است. جهان نگرى او بر اصل «پرده پوشى» استوار است كه از «استعاره هاى تأملى» لبريز است و به استعاره هاى سياسى - اجتماعى بى اعتنا. معلم را مى توان شناخت اگر به «ناشناختن» او اصرار ورزى! «نشناختن» پرده اى است كه اگر كنار زنى هيچ نبينى و اگر از ميانه اش بگذرى، بينى آنچه را كه «ديدن» است. ريشه هاى فرهنگى شعر معلم را بايد در آراى «ابن عربى» جست و سرى هم به «عين القضات» زد و در پى سهروردى هم روانه شد. افق فكرى او با متن شعرش چنان درآميخته كه اگر اين را درنيابى آن را از كف داده اى! «ستاره سوخته آسمان كوى كه ايم عزيز بى جهت مصر آرزوى كه ايم به بزم حادثه خون مى چكد زناله ما شكست سلسله عقده در گلوى كه ايم شكسته ايم زصد جا به سنگ دشمن و دوست به باده خانه افلاكيان سبوى كه ايم ز ابر بود دمادم به خاك مى ريزيم به برق ديده تقدير آبروى كه ايم به چشم روشنى اهل دل به دوش صبا به شهر منتظران مى رويم بوى كه ايم هزار ساله عبث پوى اين بيابانيم به پاى آبله آيا به جست وجوى كه ايم به باده سخن امشب حلاوتى دگراست مبارك است «معلم» به گفت وگوى كه ايم»
|