سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۳ محرم ۱۴۲۹
Tue, Jan 22, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
زنگ اول
بازخوانى پرونده جنايى
بازخوانى پرونده جنايى
كابوس هاى يك زن
342702.jpg
[ايران واشقانى فراهانى]

نظر كارشناسى
آنچه مسلم است در اين ماجرا تطبيق نداشتن فرهنگى متناسب و تداخل فرهنگى به وجود آمده ناشى از آن و تغيير موقعيت و جذابيت ظواهر جامعه به اصطلاح پيشرفته امروزى، اين مشكلات را به وجود آورده كه زن درصدد دفاع و حفظ كيان خانوادگى خود باشد. حال آن كه بهتر بود از ابتدا با انجام مشاوره هايى كه به نظر مى رسد ارگان ها و سازمان هاى ذيربط متولى آن هستند، در صدد رفع آن بر مى آمدند كه از اين ميان مى توان به نقش پررنگ صدا و سيما و رسانه ها به عنوان يكى از متوليان فرهنگى و اجتماعى جامعه تأكيد دوباره داشت. آنچه مسلم است سرنوشت اين زندگى از موضوع هاى نادر و منحصر به فرد جامعه كنونى ما نيست. چرا كه هر روز ما ناچار به مواجهه با چنين موضوعاتى هستيم مگر آن كه تصميمى درست براى حفظ كيان خانواده داشته باشيم.
اين زن خود حاصل زندگى فروپاشيده بود و به لحاظ مشكلاتى كه در دوران طفوليت با نامادرى خود داشته وارد زندگى مشترك شده. بنابراين براى گريز از اين مشكلات حاضر به ازدواج زودتر از موعد شده است و زمانى كه احساس خوشبختى مى كرده، حضور و سايه زنى ديگر به عنوان مادرشوهر كه خواسته يا ناخواسته موجبات آزار وى را فراهم كرده احساس نموده است. براساس تفسيرى كه از آراى دادگاه ها به دست مى آيد، زن مى تواند در صورتى كه شوهر توان مالى و اداره كردن زندگى را داشته باشد، درخواست كند تا به صورت مستقل زندگى كنند و هيچ قانونى اين زن را موظف نمى كند باوجود مشكلات حادى كه داشته مجبور به زندگى با مادر شوهر باشد.
برابر ماده ۶۴۲ قانون مجازات اسلامى هر مرد كه توانايى مالى پرداخت نفقه همسر خود را در صورت تمكين ندهد و يا از پرداخت موارد واجب النفقه امتناع نمايد، دادگاه مى تواند وى را از ۳ ماه و يك روز تا ۵ ماه حبس محكوم نمايد. حال آن كه قانون مدنى نيز در رابطه با تكاليف زوجه نسبت به يكديگر آنها را به حسن معاشرت توصيه كرده و پرداخت نفقه زن را نيز به عهده شوهر گذاشته است.
در پايان اين ماجرا به نظر مى رسد زن در شرايطى قرار داشته - محكوميت به قتل- كه جز پذيرفتن اين موضوع كه تعهد دهد فرزندان خود را هيچ زمانى ملاقات نكند، چاره ديگرى نداشته است. زيرا يك مادر در هيچ شرايطى طبق خواسته قلبى خود حاضر به پذيرفتن چنين شرطى نيست. حال آن كه در اين گونه موارد با وجود متعهد شدن زن به نديدن فرزندانش، زمانى كه بچه ها به سن رشد و بلوغ شرعى برسند قادر خواهند بود در مورد انتخاب والدين و ملاقات آنان تصميم گيرى كنند و چنانچه مايل به ديدار وى باشند، حق ملاقات و يا زندگى كنار او را نيز خواهند داشت.

فريبا تقوايى
كارشناس مسائل حقوقى و خانواده


هوا سرد و تاريك بود.
شعله هاى آتش همراه با فريادهاى زن جوان همه كوچه را پر كرده بود.
آتش هر لحظه مى توانست به خانه هاى اطراف هم سرايت كند و محله فقيرنشين را با خطر جدى مواجه نمايد.
قسمتى از آستين لباس پشمى و مندرس زن جوان سوخته بود. با اين حال او دختر ۲ ساله اش را محكم در آغوش گرفته و مى گريست.
مأموران آتش نشانى با تمام تلاش در حال اطفاى حريق بودند كه مأموران كلانترى هم خود را به محل حادثه رساندند. آنها در جريان بازديد محل ناگهان با جسد زن سالخورده اى در گوشه اتاق روبرو شدند.
بررسى ها نشان مى داد پيرزن با عروس ۱۹ ساله اش
-«گلنار» - در اين خانه زندگى مى كرد.
گلناز دستپاچه بود. عرق سرد روى صورت و پيشانى اش خودنمايى مى كرد. مثل ديوانه ها با خود حرف مى زد و جملاتى مى گفت.
«مشغول شستن لباس ها در حياط بودم و مادرشوهرم مشغول ريختن نفت در بخارى بود. همان موقع صدايى شنيدم. وقتى به داخل خانه رفتم. مادر شوهرم را در ميان شعله هاى آتش ديدم. بلافاصله همسايه ها آمدند. اما تلاش ها فايده اى نداشت. او مرده بود.
با انتقال جسد به پزشكى قانونى، با كمك همسايه ها خانه كمى مرتب شد. با اين حال در طول برگزارى مراسم عزادارى پيرزن نگاه هاى سرزنش آميز و زخم زبان هاى خواهران شوهر گلناز آتش به جانش انداخته بود.
عروس جوان سعى داشت با سكوت اوضاع را آرام كند. به همين خاطر از جنجال دورى مى كرد. اما خانواده شوهرش اصرار داشتند كه او مادر شوهرش را عمدى به آتش كشيده است. به همين خاطر شوهر «گلناز» او را به خانه پدرش در يكى از روستاهاى شمال كشور برد.
زن جوان چمدانش را پشت در خانه پدرى گذاشت. روى برگشتن نداشت اما جز خانه پدر پناهى برايش نمانده بود. دست هاى كوچك دخترش را در دست فشرد. چند بار دستش را بالا برد تا زنگ بزند اما هيچ قدرتى نداشت. ناگهان قيافه شكسته و تكيده پدر و چهره در هم كشيده نامادرى را تجسم كرد. بغض راه گلويش را بست. سرانجام دستش را روى زنگ گذاشت. لحظاتى بعد پيرمرد در را باز كرد. او با ديدن چهره شرم زده دخترش يكه خورد.
گلناز با بقچه خاطرات تلخش در گوشه اى از اتاق نشست. در ذهن ناآرامش به ياد سال هاى كودكى و زندگى در خانه پدرى افتاد. به گذشته كوتاه زندگى اش فكر كرد.
۱۴ ساله بود كه «خداداد» به خواستگارى اش آمد. خانواده آنها همگى ساكن يك روستا بودند. از همان لحظه محبت او تمام وجود دختر نوجوان را گرفت و از خدا خواست هرچه زودتر اين وصلت سر بگيرد. گلناز براى ازدواج تنها يك شرط داشت و آن هم تشكيل زندگى مستقل به دور از خانواده شوهر بود. اما با گذشت يك سال بعد از نامزدى شان «خداداد» به گلناز گفت: پدر و مادرش تنها يك پسر دارند. بنابراين از همسرش خواست به زندگى در كنار آنها رضايت دهد. در اين ميان گلناز براى آن كه نشان دهد تا چه حد بزرگ منش است و درك بالايى دارد، پذيرفت و بدين ترتيب زندگى مشترك شان شروع شد. نخستين سال هاى زندگى راهنمايى هاى مادرشوهر به دل نوعروس مى نشست و او طعم محبت مادر را مى چشيد. اما با مرگ پدر شوهر، ورق برگشت.
«خداداد» به اميد يافتن شغلى مناسب خانه اى كوچك در تهران اجاره كرد و از همان روزها تنهايى و اندوه به سراغ نوعروس آمد.
شوهرش خيلى مرد زندگى نبود و خواسته هاى «گلناز» هم برايش اهميتى نداشت. به همين خاطر از همسر روستايى اش فرارى بود. اغلب شب ها در محل كارش مى خوابيد و به همين خاطر مادر پيرش همسر وى را مورد آزار و اذيت روحى، روانى قرار مى داد. دائم بهانه مى گرفت كه چون پسرش «گلناز» را دوست ندارد دائم از خانه گريزان است. حتى تولد دخترشان هم هيچ تغييرى در اوضاع زندگى شان به وجود نياورد. «خداداد» هفته به هفته به خانه نمى آمد. در اين ميان مادرشوهر با اصرار و فشار از عروس خود مى خواست به «خداداد» اجازه دهد تا زن ديگرى بگيرد و به زندگى دلگرم شود.
«گلناز» به ياد آورد كه در آن ۲ اتاق تو در تو و آشپزخانه مشترك چه روزهاى تلخى را پشت سر گذاشته است. شوهرش او را دوست نداشت و خرجى هم نمى داد. مادرشوهرش هم كه انگار قدرتى دوباره پيدا كرده بود به او اجازه انجام كوچك ترين اظهارنظر و اعتراض به اوضاع زندگى اش را نمى داد. حتى اجازه روشن كردن برق يا تماشا كردن تلويزيون هم نداشت.
شيشه دل گلناز وقتى ترك برداشت كه دختر كوچكش بى آن كه معنى كلمات را بفهمد، با زبان كودكانه اش ناسزاهاى مادربزرگ پير خود كه به مادرش گفته مى شد را طوطى وار تكرار مى كرد.
زن جوان هم تصميم گرفت براى آن كه زندگى و آينده فرزندش قربانى اختلاف هاى شديد او و مادرشوهرش نشود، دختر كوچولو را به مهدكودك بفرستد. به همين خاطر گوشواره اش را فروخت و با خوشحالى شهريه ثبت نام را پرداخت.
اما همان شب به همين خاطر از شوهر و مادرشوهرش كتك مفصلى خورد. طورى كه دست چپش شكست و سر و صورتش كبود شد تا نيمه هاى شب پشت در خانه از ترس و سرما لرزيد و سرانجام نااميد به خانه يكى از همسايه ها پناه برد.
صبح روز بعد با پا در ميانى همسايه ها به خانه برگشت. اما «خداداد» اصرار به جدايى داشت. گلناز با نگاهى پرمهر و دردآلود به پاى شوهر افتاد. او نمى خواست از همسرش جدا شود. كابوس طلاق و بازگشت به روستا يك لحظه هم او را آرام نمى گذاشت. از شوهرش خواست فقط به وى اجازه زندگى دهد. بعد هم قول داد همه مشكلات را تحمل كند و دم نزند.
از همان روز هم «خداداد» بادست هاى خود به زندگى شان رنگ سياهى پاشيد. ديگر زن بيچاره از ترس گرفتار شدن در روزهاى سخت تر به شب پناه مى برد.
شوهرش مثل هميشه كمتر به خانه مى آمد. خرجى خانه هم دست مادرشوهرش بود. به همين خاطر اگر او چند روز به مسافرت يا ميهمانى مى رفت، گلناز و دخترش گرسنه مى ماندند. او اجازه دست زدن به وسايل خانه را نداشت چون مادرشوهرش اثاثيه را در اتاق خودش جمع كرده بود و مى گفت مگر اينها را از خانه پدرت آورده اى
نيمه هاى يك شب تابستانى «خداداد» شاد و سرحال وارد خانه شد. قلب گلناز هنوز با ديدن شوهرش مى تپيد و او را دوست داشت. آن شب او با صراحت گفت زنى را صيغه كرده به همين خاطر هم به زندگى مشترك فعلى اش علاقه اى ندارد.
«گلناز» با شنيدن اين حرف در خود فرو رفت. دلش نمى خواست بازى باخته را واگذار كند. دلش براى زندگى از دست رفته خود و دخترش مى سوخت. بنابراين تصميم گرفت تا پاى مرگ بماند.
شبها تا صبح خياطى مى كرد و لقمه نانى در مى آورد. به همين خاطر به شدت دچار كم خونى و مشكلات جسمى ، روانى شده بود. ديگر تحمل رفتارهاى كينه جويانه مادرشوهرش را نداشت. وقتى شنيد «خداداد» براى همسر جديدش لوازم خانه خريده، آتش به قلبش افتاد. از زندگى سخت و پررنجش جانش به لب آمده بود. ۶ سال رنج و عذاب پشت او را خميده بود. تصميم عجيبى گرفت. يك شب به حياط خانه رفت و گريه كنان بر سر و صورتش نفت ريخت و كبريت كشيد. اما شوهرش با كتك و ناسزا آتش را خاموش كرد. بعد هم او را راهى خانه پدرش كرد. گلناز و دخترش شش ماه در خانه پدر ماندند. شب و روز گريه مى كرد. اما وقتى همراه پدر به خانه شوهر برگشت، فهميد او تغيير مكان داده است. به هرسختى بود، ردى از شوهرش پيدا كرد و راهى به آنجا يافت. اما دراين ميان درگيرى او با مادرشوهرش به اوج رسيد. به هرچيزى دست مى زد، مادرشوهر با طعنه و كنايه مى گفت: «اينها مال من و پسرم است. دست نزن.» چندبار از خواهرشوهرهايش خواست مادرشان را نصيحت كنند يا او را به خانه خود ببرند. مى ترسيد اين اختلاف ها پايان تلخى داشته باشد. بارها در گوش هاى خود پنبه گذاشت. يك شب دهها قرص خورد تا به زندگى اش پايان دهد. اما به حالت كما رفت و پس از ترخيص از بيمارستان فهميد كه شوهرش حتى حاضر به پرداخت هزينه هاى درمان نشده است.
«گلناز» به ستوه آمده بود. شوهرش او را در آن خانه تاريك و پراضطراب تنها گذاشته بود. ديگر اميدى به آينده نداشت. تمام درها را به روى خود بسته مى ديد. نگران آينده دخترش بود. حرف هاى نيشدار مادرشوهر مثل دشنه در قلبش فرو مى رفت.
- « نه مرا بكش و نه خودت را. طلاق بگير و برو. مى بينى كه پسرم تو را دوست ندارد و با زن جديدش زندگى خوب و خوشى دارد پس ما را رها كن و برو دنبال زندگى و آينده ات.»
همان موقع وقتى پيرزن باعصبانيت استكان چاى را به طرف گلناز پرتاب كرد كليد فاجعه زده شد. گلناز هم باعصبانيت ظرف نفت را برداشت و روى اثاثيه خانه، خودش و مادرشوهرش پاشيد. از زندگى جهنمى اش بيزار بود. كبريت را كشيد و قبل از آن كه پيرزن آخرين جمله اش را تمام كند، همه جا آتش گرفت. گلناز سراسيمه بيرون دويد. در اتاق را بست و دختر كوچولويش را در آغوش كشيد. اين آتش دل او بود كه همه جا را گرفته بود.
بعد هم ايستاد و تماشا كرد. وقتى صداى فريادهاى مادرشوهر خاموش شد، بيرون دويد و همسايه ها را خبر كرد.
كابوس آن روز شوم حتى براى لحظه اى «گلناز» را رها نمى كرد. شبها تا نزديك سحر ستاره ها را مى شمرد. احساس غربت مى كرد. به زندگى اش كه نگاه مى كرد، تنها خاطره اى تلخ از يك پيوند مشترك برايش مانده بود.
او مقصر اصلى اين ناكامى ها را مادرشوهرش مى دانست. هميشه آرزوى يك زندگى راحت در دل داشت .
۶ ماه از آن حادثه مى گذشت و «گلناز » هنوز حقيقت ماجرا را فاش نكرده بود. هنوز چشمش به دنبال شوهرش بود و در آرزوى ديدن او به انتظار نشسته بود. تا اين كه يك روز مأموران پليس به سراغش آمده و از او خواستند همراهشان به تهران برود.
«گلناز» در اداره آگاهى با ديدن شوهرش شاد شد، اما خيلى زود فهميد راز جنايت فاش شده است.
كارشناسان آتش نشانى در گزارشى به مأموران پليس اعلام كرده بودند آتش سوزى عمدى بوده است.
«گلناز» سعى كرد با ادعاهاى گمراه كننده خود مسير تحقيقات رامنحرف كند اما سرانجام لب به اعتراف گشود.
«گلناز» به اتهام ايجاد حريق و قتل عمد با شكايت شوهر و خواهر شوهرانش روانه زندان شد. دو سال انتظار پشت ميله هاى زندان او را افسرده تر و گوشه گير كرده بود. از اين كه با يك اقدام نسنجيده شرايط زندگى خود و دخترش را بدتر كرده از خودش بيزار بود.
تا روزى كه مادرشوهرش زنده بود، زندانى او بود و حالا هم زندانى ميله هاى سرد سلول . همه آرزوها در دلش مانده بود. درچند قدمى اعدام لحظه شمارى مى كرد تا شايد بار ديگر نگاهش به نگاه دختر كوچك و بى سرپرستش بيفتد. انتظار سرآمد.
«خداداد» پيغام داده بود در صورتى كه او از مهريه و حضانت فرزندش گذشت كند، او را خواهد بخشيد.
«گلناز» با چادر زندان به دادگاه خانواده منتقل شدو پاى برگه طلاق توافقى را امضاكرد. او ديگر حق ديدن دخترش را هم نداشت.
از زندان آزاد شد اما ديگر كسى انتظارش را نمى كشيد و تنها مانده بود.
هوا سنگين و سرد بود. برف همچنان مى باريد و زن جوان بى هدف و سرگردان راهى زادگاهش شد.
درباره طلاق چگونه با فرزندان صحبت كنيم
342699.jpg
[منبع: دوماهنامه آموزشى ـ پژوهشى پژواك آرامش]

معمولاً قبل از اعلام خبر طلاق خانواده ها دوره اى پر تنش را پشت سر مى گذارند. به همين خاطر حتى اگر بچه ها به طور دقيق و جدى در جريان تصميم والدين خود قرار نگرفته باشند احساس مى كنند كه وضعيت خانوادگى كاملاً به هم ريخته و از اين موضوع به شدت رنج مى برند. بنابراين كارشناسان مسائل خانوادگى توصيه مى كنند پدر و مادر قبل از جدايى بايد همه چيز را به صورت كامل براى فرزندان تشريح كنند. بهترين حالت هم اين است كه بچه ها و پدر و مادر دور هم جمع شوند و سپس درباره دلايل جدايى صحبت شود.
*آينده را روشن كنيد
به اعتقاد كارشناسان، فرزندان از دوران كودكى تا رشد همواره به ثبات نياز دارند. از آنجا كه طلاق، عادات زندگى شان را به شدت تغيير مى دهد والدين بايد زندگى روزانه آنها را در آينده تا جايى كه ممكن است برايشان شفاف كنند. بايد با كودكان درباره جنبه هاى گوناگون و ملموس زندگى صحبت كرد: اتاقى كه او در آينده خواهد داشت، مدرسه اى كه خواهد رفت و ... همچنين توضيح زمان نوبتى بودن او با پدر و مادرش نيز مهم است. كودك بايد بداند چه زمانى با پدرش خواهد بود و چه زمانى با مادرش. در اين ميان پدر و مادر نبايد مناسبت هاى گوناگون را هم فراموش كنند. بنابراين بايد براى فرزندان توضيح دهند كه پس از طلاق والدين، مراسم تولد، ميهمانى رفتن و حضور در محافل مختلف خانوادگى و اجتماعى چطور خواهد بود. به خاطر داشته باشيد كه اين مناسبت ها براى كودك بسيار اهميت دارند. در بچه هاى بزرگ تر و بويژه نوجوانان وضعيت اندكى متفاوت است. همه چيز به روابط بچه ها و والدين بستگى دارد و معمولاً بچه ها خود تصميم مى گيرند كه با پدر باشند يا با مادر. اما درباره آنها نيز طلاق به معناى اين نيست كه ديگر قاعده وقانونى برايشان وجود نخواهد داشت. طبيعى است كه يك نوجوان از اختيارات بيشترى براى انتخاب شخصى كه با او زندگى كند (پدر يا مادر) برخوردار است. اما حواس تان باشد كه انتخاب او براساس آسانگيرى والدين و رفتن نزد آن شخصى كه سهل گير و سهل انگار تر است، نباشد.
* پدر و مادر از يكديگر با احترام ياد كنند
گاهى اوقات اختلاف بين والدين به حدى است كه هيچ نوع بخشش و گذشتى از خود نشان نمى دهند.اين خصومت و كينه مى تواند نخستين اقدام ها براى آماده كردن بچه ها و توضيح و درك مسائل را براى آنها بسيار دشوار و پيچيده كند. پس بهترين كار اين است كه پدر و مادر در برابر بچه ها از يكديگر بدگويى و انتقاد نكنند و اطرافيان نيز به هيچ عنوان اجازه بدگويى از پدر و مادر نداشته باشند.
از سوى ديگر بايد توجه داشت كار مهمى كه انجام آن هميشه ساده نيست اين است كه سعى كنيم مرد و زن را از نقش پدر و مادر بودن شان متمايز كنيم. مرد يا زن ممكن است اشتباهاتى دربرابر يك فرد بزرگسال ديگر داشته باشند، اما بايد نقش پدر و مادرى او را محترم شمرد. چرا كه او همچنان مى تواند پدر يا مادرى خوب براى فرزندان باشد. طبيعى است كه وقتى روند طلاق به راحتى پيش نمى رود و با مشكلاتى همراه است فرد، همسر خود را به باد انتقاد مى گيرد. حال آن كه توصيه مى شود سعى كنيد مشكلات تان را با دوستان خود در ميان بگذاريد و نه با فرزندان تان. گاهى اوقات رعايت كردن اين موضوع بسيار دشوار است، اما پدر و مادر حتى اگر مى خواهند زندگى خود را با زن و مرد ديگرى آغاز كنند بايد نشان دهند كه بچه ها همچنان محور زندگى آنها هستند و اين موضوع را نه فقط در كلام، بلكه بايد در عمل نيز ابراز دارند و نشان دهند عوامل بسيار محكم عاشقانه در رفتار آنها نيز وجود دارد.
*تأثير منفى طلاق بر تحصيلات
مطالعات نشان مى دهد جدايى والدين تأثيرات بسيار زيانبار و مختلفى براى بچه ها به ويژه در زمينه تحصيل آنها دارد. از سه دهه گذشته آمار طلاق در دنيا همواره رو به افزايش بوده است. در اين ميان كودكان نيز از اين تغييرات در امان نبوده و متأسفانه خيلى بيشتر از آن چيزى كه تصور مى شود آسيب ديده و مى بينند.
از اين رو جدايى والدين تا قبل از رسيدن بچه ها به سن قانونى، بين ۶ ماه تا يك سال تحصيلى به آنها لطمه مى زند.
مطالعات نشان مى دهد در خانواده هاى مرفه وتحصيلكرده، طلاق والدين آمار مردود شدن بچه ها در امتحانات پايانى سال را بيش از دو برابر افزايش مى دهد.
در خانواده هاى كارگرى و بويژه خانواده هايى كه مادر خانواده سواد ندارد، از هر دو بچه يك نفر ترك تحصيل مى كند. همچنين در اين خانواده ها فقط ۳ درصد بچه ها به دانشگاه مى روند.
در خانواده هاى كارمندى كه مادرى با سواد حضور دارد ۲۲ درصد بچه هاى طلاق قبل از دريافت ديپلم مدرسه را ترك مى كنند كه اين رقم در خانواده هاى منسجم ۱۱ درصد است.
البته هنوز به دقت مشخص نيست كه آيا اين شكست هاى تحصيلى ناشى از جدايى والدين و ضربه ناشى از طلاق است يا جو خانوادگى متشنج پيش از جدايى، اما به هر حال آنچه مسلم است طلاق موضوعى صرفاً مربوط به بزرگ ترها نيست و هميشه فرزندان را نيز به شدت تحت تأثير قرار مى دهد كه بايد به اين موضوع ها نيز توجه جدى داشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |