|
مى توان زندگى را از«نوبت» در آورد
|
|
|
] فاطمه اميرى ]
همه زندگى همين جا هم مى تواند جريان داشته باشد. حتى اگر محدوده هستى آدم ها، چند اتاق، دور تا دور يك حياط مخروبه باشد و همه دلخوشى ها ، نشستن روى يك تپه و زل زدن به مردمى كه زندگى شبيه همديگر دارند. زندگى همين جا هم مى تواند جريان داشته باشد حتى اگر دلخوشى بچه هاى مهدكودك «روستاى اسماعيل آباد» خاش همان ۱۵ هزار تومان پولى باشد كه صرف تهيه يك وعده غذاى گرم براى آنهامى شود. ۳۶۰ تومان سهم هركدام در روز. همه زندگى همين جا هم مى تواند جريان داشته باشد حتى وقتى تمام تفريح پسرهاى ۱۶-۱۵ ساله محله «شيرآباد» زاهدان جمع شدن در «گيم نتى» با ظاهرى كاملاً محقر باشد كه در و ديوارهاى آن با عكس هاى قديمى تزئين شده است و ساعت پنج - شش عصر توى آن پسربچه هاى قد ونيم قد وول بخورند. همه زندگى همين جا هم مى تواند جريان داشته باشد، حتى اگر دانش آموز دبستانى به جاى كيف و كوله پشتى، كتاب و دفترش را توى يك كيسه پلاستيكى بگذارد و به مدرسه برود.
شايد با نسخه اى كه بهزيستى استان سيستان و بلوچستان براى جلوگيرى از رشد سوءتغذيه كودكان در استان پيچيده - توزيع يك وعده غذاى گرم در مهدكودك هاى روستايى - بتوان براى رفع مشكل سوءتغذيه بيش از نيمى از كودكان زير شش سال استان چاره اى كرد اما در استانى كه صدها روستاى پراكنده و با فاصله هاى زياد از هم قرار گرفته اند، افتتاح مهد كودك هاى روستايى و گسترش آنها از ۱۹ روستا مهد در سال ۸۴ به ۱۷۱ روستا مهد در سال ۸۶ چقدر كارگشا است ! روستاهايى كه گاهى دسترسى به آنها هم به سختى صورت مى گيرد. بويژه وقتى امكانات ارتباطى، وسايل نقليه مناسب و راه هاى زمينى محدود باشد. احمد نظرآبادى معاون توانبخشى بهزيستى استان مى گويد: «پراكندگى جغرافيايى استان سيستان و بلوچستان كه ۱۱۰۰ كيلومتر وسعت دارد، كار خدمات رسانى را دشوار مى كند. دو ميليون و ۲۰۰ هزار نفر جمعيت استان در ۱۰ شهرستان و روستاهاى آنها پراكنده اند. نبود وسيله نقليه مناسب و كافى باعث شده كه تيم هاى كارشناسى ما بارها در ماسه و رودخانه گيركنند و نتوانند خود را به مناطق روستايى برسانند. شاخص بيسوادى در استان بالاست و ما ناچاريم براى بسيارى از آموزش ها از وسايل سمعى و بصرى استفاده كنيم. گاهى فقط از يك روستا تا جاده اصلى ۷۰ تا ۸۰ كيلومتر راه است.» * دهان هاى باز، ظرف هاى خالى من در يكى از اين مهدكودك هاى روستايى، دختربچه ها و پسربچه هاى كوچكى را ديدم با چشم هاى فرورفته و گونه هاى لاغرى كه زير چشم ها آويزان بودند. نزديك ظهر بود و مربى به آنها گفت براى ناهار ماكارونى دارند، برق چشم هاى آنها را ديدم و فكر كردم لابد دارند به ظرف هاى ماكارونى با گوشت و قارچ، ريحان و پنير چه مى دانم -پارمزان- فكر مى كنند. اما بعد خودم را در موقعيت مضحكى يافتم وقتى ديدم برق چشم ها و شادى آنها فقط براى اندكى ماكارونى آغشته به رب گوجه فرنگى بود، بدون گوشت يا هرنوع افزودنى ديگرى كه ماكارونى را به غذاى دلچسب و مناسب ذائقه ايرانى تبديل مى كند. مربى مهد مى گفت: «خيلى از خانواده هاى روستايى منطقه به خاطر فقرمالى ناشى از خشكسالى به اشتياق همين يك وعده غذاى گرم، بچه ها را به مهدكودك روستا مى فرستند.» او براى هركدام از ۴۳ كودك، ۳۶۰ تومان يارانه غذا از بهزيستى دريافت مى كرد و من با يك ضرب و تقسيم سرانگشتى به عدد ۱۵ هزارتومان و خرده اى رسيدم و فكر كردم اين رقم در جيب خيلى از مردمى كه اينجا زندگى نمى كنند، چقدر ماندگارى دارد پول چند تا پيتزا است آن هم نه براى وعده غذاى اصلى فقط براى از سرگذراندن يك هوس در عصرانه يا پول چند تا فنجان قهوه است در يك كافى شاپ با فضاى آرام و موسيقى دلنشين! بچه ها داشتند خيره مرا نگاه مى كردند و من هم بشقاب غذاى آنها را وقتى كه دهان هاى كوچكشان پشت هم باز مى شد و ظرف ها خالى و خالى تر و وقتى كه آخرين قاشق كودكى رفت توى بشقاب و خالى برگشت من هنوز داشتم به اين فكر مى كردم كه شايد همه علت بودن آنها در اينجا همان جذابيت ۱۵ هزارتومان است! ||| براى ايجاد مهدكودك هاى روستايى از سوى بهزيستى تا ۵۰۰ هزارتومان وام بلاعوض داده شده است و سقف شهريه اى تا چهار هزارتومان نيز برايشان تعيين مى شود. اما مسئول يكى از مهدكود ك هاى روستايى مى گويد: «در اين روستا سقف شهريه را دو هزارتومان در ماه قرار داده ايم. خيلى از خانواده ها، همين مبلغ را هم نمى توانند بپردازند.» مهد كودكى كه او از آن صحبت مى كند، ساختمان ساده اى در ابتداى راه ورودى روستا دارد كه بيش از همه حضور دختر و پسرهاى كوچك در تنها اتاق آن است كه به آن شكل مهد كودك داده است. اين مهدكودك روستايى ديوارهاى پوشيده با رنگ هاى شاد و براق، اسباب بازى ها متنوع، نقاشى ديوارى و ميز و صندلى هاى مناسب بچه هاى كوچك ندارد. مهدكودكى كه همه چيز ظاهرى اش با تصويرهاى مردم شهرنشين از مهد كودك تفاوت اساسى دارد. اما در همين مهد كودك هم بچه ها، رؤياهايشان را روى كاغذها رنگين مى كنند. آنها به موزه، تئاتر كودكان و پارك بازى نمى روند، در عوض ماه مهر را مثل همه بچه هاى مهدكودكى با آشنايى با يكديگر شروع مى كنند. در ماه ها و فصل هاى بعدى درباره طبيعت، كشاورزى، جانوران و بدن انسان مى آموزند و فصل زمستان وقتى قرار است با ميوه هاى اين فصل آشنا شوند، مربى آنها دچار مشكل مى شود . «فقر مالى خانواده ها، حداقل تغذيه و دسترسى به برخى موادغذايى و ميوه ها را براى آنها مشكل كرده است. گرانى هم هست. حتى نارنگى پاكستانى كه از كشور هم مرز با استان وارد مى شود، اينجا قيمتى گران تر از تهران دارد.» سال ۸۶ بهزيستى براى اعطاى يارانه غذا و شهريه به مهدكودك هاى روستايى و حاشيه شهرها كه تعداد آنها از مهد كودك در دو محله حاشيه نشين در سال ۸۴ به ۱۹ محله در سال ۸۶ رسيده و در نهايت هشت هزار كودك را به مهدكودك ها كشانده است به ۲۳۰ ميليون تومان بودجه نياز داشت، اما فقط صدميليون تومان از اعتبار مورد نياز تأمين شد.» *چتر فراگير بهزيستى در اتاق كار امين الله هاشم زهى مدير بهزيستى شهرستان خاش نقشه اى روى ديوار پراكندگى حدود ۵۰۰ روستا را در اين شهرستان نشان مى دهد. برخى روستاها نشانه گذارى شده اند. آنهايى كه خانه بهداشتى دارند، آنهايى كه روستا مهد دارند و آنهايى كه خانه بهداشت فعال دارند با دايره، مربع و مثلث هاى قرمز، سبز و آبى مشخص شده اند. خيلى از روستاهاى روى نقشه فاقد هر نوع نشانه اى اند. بنابراين مردم آنها به خدمات حمايتى و بهداشتى دسترسى ندارند. مردم همه روستاها زندگى سختى را در طول هشت سال خشكسالى منطقه تجربه كردند. بزهاى لاغرنحيف شان را در كوچه هاى خاكى روستا رها مى كردند تا شايد از لابه لاى بوته هاى خشك، تكه علفى براى خوردن پيدا كنند. بچه هايشان را به تك كلاس روستا مى فرستادند و وقتى آنها در كتاب هاى درسى مى خواندند «آن مرد در باران آمد» و از بزرگترهاى خود مى پرسيدند باران ديگر چيست جوابى نمى شنيدند. در نهايت خيلى از آنها چشم به راه آمدن جيپ يا يك تويوتاى دوكابينه نهاد دولتى براى كمك رسانى مى ماندند و دلواپس از رفتن آنها، دوباره در ميدانگاهى روستا به اميد روزى مى نشستند كه گرد و خاك انتهاى راه روستايى نويدى از رسيدن كمكى باشد. همين شد كه اسماعيل ميرى معاونت مشاركت هاى مردمى و اشتغال بهزيستى در اتاق كارش در زاهدان وقتى در حال ارائه نمايى از وضع معيشتى مردم است، مى گويد: «بيشتر جمعيت استان مگر در شهرهاى بزرگ زير پوشش سازمان بهزيستى، كميته امداد و بنياد مستضعفان هستند. در سفر رئيس جمهور به استان سيستان و بلوچستان حدود ۴۰۰ هزار نامه از طرف مردم در اختيار رئيس جمهور قرار گرفت. حدود ۱۳۰ هزار نامه به بهزيستى مربوط بود. ۹۰ درصد آنها درخواست كمك بلاعوض داشتند؛ مبالغى از زير ۵۰ هزار تومان تا بيشتر و محتواى دو هزار نامه اين بود كه مى خواستند زير پوشش خدمات حمايتى سازمان بهزيستى قرار بگيرند. در بودجه سال ۸۷ پيش بينى شده است كه بهزيستى استان به حدود ۱۷ ميليارد تومان نياز دارد كه حداقل ۲۵ هزار تومان و حداكثر ۵۰ هزار تومان مستمرى به حدود ۲۵ هزار نفرى بدهد كه در بهزيستى مشخصات شان ثبت شده و پرونده دارند.» ||| با اين حال ابوالقاسم طوسى رئيس اداره بهزيستى استان سيستان و بلوچستان اعتقاد ديگرى دارد: «درست است كه بخشى از كار ما پرداخت مستمرى به خانواده هاى زير پوشش است اما بيش از هر چيز و ارائه هر نوع كمك نقدى، درصدد توانمندسازى آنها هستيم. اگر صنايع ايجاد كنيم، اشتغال هم با آنها به وجود مى آيد و در اين صورت مى توانيم با هدف توانمندسازى و اشتغال پايدار به قشر محروم كمك كنيم. نمونه اى از اين اقدام در بهزيستى استان ايجاد سه تعاونى وانت باران، توربافى و صيد و صيادى بوده است. افتتاح لنج صيادى در چابهار سبب شد تا كمك هاى پراكنده و كوچك كه به شكل وام هاى خوداشتغالى در اختيار خانواده هاى نيازمند قرار مى گرفت به صورت يكجا صرف خريد و راه اندازى لنجى شود كه خانواده هاى زيادى از طريق آن امرارمعاش كنند.» * فاصله تاخوشبختى زياد نيست « عبدالعلى كى خواى فرزانه » مدير دفتر مناطق محروم رياست جمهورى در استان سيستان و بلوچستان از محروميت زدايى ۸۰۰ روستا در استان خبر مى دهد و مى گويد: «در سال ۸۱ از ۱۳۵۷ روستاى بالاى ۲۰ خانوار، در حدود ۸۰۰ روستا را كه فاقد خدمات زيربنايى بودند شناسايى كرديم و از محل اعتبارات روستايى به آنها اعتبار داديم. از سال ۸۴ تا ۸۶ در قالب برنامه چهارم توسعه در ۹۰ روستا صندوق اشتغال روستايى ايجاد شده است و براى اشتغال در هر روستا ۱۰۰ ميليون تومان اختصاص يافته است. همچنين طى دو سال اخير ۴۵۳ پروژه با اعتبارى معادل ۴۳۷ ميليارد و ۸۰۰ ميليون ريال براى انجام فعاليت هاى ايجاد و توسعه فضاهاى آموزشى، بازگشايى و احداث راه روستايى، آبرسانى و بهسازى محيط روستا به پايان رسيده يا در حال اجراست.» طى چند روز با مردم زيادى آشنا شدم و حرف زدم و از خلال همين حرف ها بود كه آنها اين پيام را به من منتقل كردند كه گاهى زندگى به روال غمگنانه اش هم به اندازه كافى دوست داشتنى هست كه جايى براى بال و پر دادن به آرزوهاى آدمى بگذارد. اين را بيشتر از همه پسر ريزنقشى كه سال دوم دبيرستان درس مى خواند به من فهماند. تقريباً حتم دارم كه به خاطر بدى تغذيه و فقر مالى خانواده اش كه از بهزيستى مستمرى مى گرفتند، بود كه جثه اى هم اندازه پسرعموى كوچكش داشت كه در كلاس اول راهنمايى درس مى خواند. عجيب پسر ديگرى در همسايگى شان بود كه او هم در كلاس پنجم دبستان جثه يك پسربچه كلاس اولى را داشت. هوا سرد و خشك بود. درست مثل طبيعت روستا كه هيچ سبزه و درختى حتى در دوردست آن هم به چشم نمى آمد و كيلومترها دور و دورتر ازما، آن پسر دبيرستانى مى خواست خوشبختى را در روستاى نزديك به روستاى محل زندگى اش جست وجو كند. جايى كه مى گفت: «آب هست. كشاورزى هست و سبزى هست» و من فكر مى كردم فاصله آرزوى او تا خوشبختى آنقدر دور نيست كه نشود كارى برايش كرد.
|