چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۴ محرم ۱۴۲۹
Wed, Jan 23, 2008
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
سلامت
چشم انداز
توقف
چراغ زرد
روزهاى نارنجى
چشم انداز
لطفاً فقط گوش بده
343059.jpg
] لادن خضرى[

وقتى كه مى خواهم به حرفم گوش بدهى
و تو شروع به نصيحت مى كنى
خواسته ام را انجام نداده اى
وقتى كه مى خواهم به حرفم گوش بدهى
و تو مى گويى كه نبايد چنين احساسى داشته باشم
احساساتم را جريحه دار مى كنى
و وقتى حس مى كنى بايد كارى كنى تا مشكلم حل شود
مرا مأيوس مى كنى
عجيب است
فقط مى خواهم كه به حرفم گوش بدهى
حرف نزن يا كارى نكن
فقط حرف هايم را بشنو
نصيحت ارزان است
درمانده نيستم
شايد مأيوس و مردد باشم
وقتى برايم كارى را انجام مى دهى
كه هم لازم است و هم مى توانم خودم انجامش بدهم
به افزايش ترس و بى كفايتى ام كمك كرده اى
ولى وقتى احساسم را خيلى آسان مى پذيرى
لازم نيست كه قانعت كنم
و به مغزم فشار بياورم
كه پشت اين احساس غيرمنطقى و بى اساس
چه چيزى نهفته است
وقتى موضوع روشن باشد
جواب ها مشخص هستند
و من به نصيحت نياز ندارم
وقتى مى فهميم پشت احساسات گنگ و بى اساس ما
چه چيزى نهفته است
معنى پيدا مى كنند
شايد براى همين هم
براى بعضى ها دعا مؤثر است
چون خداوند ساكت است
خدا فقط به حرف هاى آدم گوش مى دهد
و مى گذارد خودت مشكل خود را حل كنى
پس لطفاً به حرف هايم گوش كن
و آنها را بشنو
و اگر مى خواهى حرفى بزنى
صبور باش تا نوبتت برسد
من هم گوش خواهم داد
توقف
جوان يا بچه لوس !
343017.jpg
] حميده جابروند[

* يك سؤال: آيا شما توانايى جابه جا كردن لاستيك چرخ كاميون و يا «هل دادن» يك خودروى سنگين را داريد يك سؤال راحت تر: آيا شما مى توانيد چرخ يك زندگى را بچرخانيد از چه سنى قادر به اين كار هستيد
«جوان هايى كه در شهرها زندگى مى كنند از حدود ۲۵ سالگى و جوان هايى كه در روستاها زندگى مى كنند از ۱۹ سالگى توانايى اداره زندگى را دارند.»
اين نظر دكتر محمدباقر عليزاده اقدم، جامعه شناس، درباره سنى است كه اغلب جوانان در كشور مى توانند بدون اتكا به پدر و مادر، از پس مسئوليت هاى زندگى برآيند. البته اين شامل همه جوان ها نمى شود. برخى از جوانان، از خيلى پيش از اين سن، اين توانايى را به دست مى آورند و به اصطلاح «پخته» مى شوند و برخى ديگر، حتى تا ۴۰ سالگى هم نمى توانند نيمرو درست كنند. نسخه اى كه براى اين گروه آخر پيچيده مى شود، اين است: جوانى كه نتواند در ۲۵ سالگى از پس اموراتش برآيد و توانايى چرخاندن دست كم چرخ زندگى خودش را نداشته باشد، بايد فاتحه اش را (فاتحه «پخته» شدن اش را) خواند. چون ديگر زمانى براى آموزش دادن به او باقى نمانده است. او درواقع حالا، چندى است كه وارد جامعه شده و اگر به ابزار مهارت هاى زندگى مجهز نيست- حالا به هر علتى، چه كاهلى خودش، چه سستى خانواده اش و چه كم كارى نهادهاى آموزشى- بعد از اين هم، چندان اميدى به تجهيز شدنش به اين مهارت ها نمى رود. مگر اين كه چند سالى خون دل بخورد و سرش به هزار جور سنگ بخورد و آزمون و خطا كند و فرصت هايى را از دست بدهد و با مشكلاتى عديده دست و پنجه نرم كند تا چيزهايى ياد بگيرد كه آن وقت چيزى حدود يك دهه از وقت مفيدش را از دست خواهدداد. بهاى گزافى است مگر نه
* به جوان ۲۰ ساله مى گويند بچه!
دكتر عليزاده اقدم راست مى گويد كه در گذشته، به كسانى كه ۹ سال داشتند مسئوليت هايى داده مى شد. براى مثال، كارهايى كوچك در محل كار پدر يا كارهايى در خانه، اما حالا به يك جوان ۲۰ ساله مى گويند بچه. برخى پدرها و مادرها، اعضاى خانواده و اطرافيان، جورى تلقين مى كنند كه انگار جوان ۲۰ ساله هنوز بچه است و توانايى انجام خيلى كارها را ندارد چه رسد به اداره يك زندگى و حتى براى انجام كارهاى شخصى اش نياز به كمك دارد.
اما در اين ميان چه كسى يا چه گروهها و نهادهايى تأثيرگذارند
به اعتقاد دكتر عليزاده اقدم، بيشتر از هركس و هر نهادى، جامعه سهم دارد؛ چرا كه والدين امروزى به نوعى قربانيان تربيت غلط در گذشته هستند. جامعه بايد امكان انجام يك سرى از كارها را به جوانان بدهد و آنان را در انجام كارهاى اجتماعى وارد كند.
عليزاده اقدم خاطرنشان مى كند كه بايد از ابتدا و بويژه از دوران مدرسه يعنى ۸-۷ سالگى روى بچه ها كار شود. آنان، اغلب، اعتماد به نفس ندارند. بايد به بچه ها اعتماد به نفس داد. آموزش ها در اين زمينه بايد به طور مستقيم و غيرمستقيم داده شود. هدف آموزش مستقيم، خود جوانان هستند و هدف آموزش غيرمستقيم، والدين. درواقع بايد طريقه فرزند دارى به والدين آموزش داده شود.
* جدى!
ما به يك موضوع جدى برخورده ايم: جوانانى كه لوس شده اند يا به عبارتى بچه هاى لوس. دكتر عليزاده هم به اين نكته اشاره كرده است: «امروزه، تعداد بچه ها در خانواده ها كمتر شده است، بچه ها نقش توليدى ندارند بلكه ارزش آنان تفاوت پيدا كرده است، بويژه در جوامع شهرى، خانواده ها فرزندمدارند، خانواده در خدمت فرزند است و سعى مى كند تمام خواسته هاى آنان را جامه عمل بپوشاند، به اين ترتيب در اين خانواده هاى فرزندسالار، مسئوليت پذيرى در بچه ها كاهش پيدا كرده است و بچه ها «لوس» شده اند.
راه حل اين قبيل مشكلات، برنامه ريزى صحيح است. جوان ها، اگر اين مهارت ها را كسب نكرده اند بايد بجنبند. وقتى نمانده است. اگر نتوانيد اين مهارت ها را ياد بگيريد، والدين خوبى براى بچه هايتان نخواهيد شد و اين مشكل، مثل يك دور تسلسل تكرار خواهدشد و گريبان نسل هاى بعدى را هم خواهدگرفت. خلاصه اين كه اگر دوست داريد، آيندگان، پيش از آن كه مثل شما سرشان به سنگ بخورد، از چند و چون امور زندگى آگاهى پيدا كنند و دچار مشكلاتى نشوند كه شما در مسير ورود به جامعه و مسئوليت پذيرى دچار آنها شديد، لطفاً آستين ها را بالا بزنيد و ضمن يادگرفتن مهارت هاى زندگى، شيوه هاى ياد دادن آنها به بچه هايتان را هم ياد بگيريد. آن وقت مى بينيد كه به كار بردن جمله «من نيمرو هم بلد نيستم درست كنم» از سوى يك پسر يا يك دختر، يك ارزش نيست بلكه يك ضد حال است.
به نظر شما اصلاً در دنياى مدرن امروز ضرورت دارد كه يك دختر خانم فن آشپزى را بلد باشد
دكتر محمد مراد بيات، جامعه شناس با طرح اين سؤال معتقد است كه در دنياى جديد دركنار هر كوچه و خيابان، رستوران ها و فست فودهاى زيادى هست كه افراد بى شمارى، خوراك روزانه خود را از آنها تهيه مى كنند و همين موجب مى شود كه انتظار ما از يك دختر خانم خيلى با گذشته تفاوت داشته باشد.
حال با توجه به اين اوضاع و احوال دنياى مدرن، آيا شما به عنوان يك دختر خانم جوان آنقدر توانايى داريد كه يك وعده غذاى شام ميهمانان خودتان را در منزل تهيه كنيد و يا ترجيح مى دهيد كه از ،۱۱۸ شماره تلفن نزديك ترين رستوران محل زندگى تان را بگيريد و از آنجا طلب غذا داشته باشيد و يا شما به عنوان يك آقا پسر رشيد، آيا مى توانيد از قابليت هاى دنياى مدرن براى اداره يك زندگى به خوبى استفاده كنيد و به قول معروف، چند نفر ديگر هم از نان بازوى شما بهره مند شوند
دكتر بيات به اين مسئله هم اشاره مى كند كه اگر جوان ها مهارت هاى زندگى را ياد بگيرند، خيلى بهتر در اداره كردن يك زندگى موفق مى شوند.
اين جامعه شناس اين طور ادامه مى دهد كه البته مهارت ها در دنياى مدرن با سنتى تفاوت دارد اما نه در همه موارد. ما در مهارت هاى بيرون از منزل دست به سياه و سفيد نمى زنيم و هرچه دنيا مدرن تر مى شود، اين وضعيت هم پيشرفت مى كند. در بحث مهارت هاى درون منزل هم شرايط طورى است كه بيشتر نيازهاى خانواده در بيرون منزل ارائه مى شود و افراد در اين باره به زحمت نمى افتند.
البته توجه داشته باشيد كه مهارت هاى زندگى، قرص و دارو نيست كه براى شما تجويز شود و شما هم يك دفعه از عهده همه امور زندگى برآييد بلكه اين يك فرآيند و روال پيچيده اى است كه با جامعه پذيرى در طول زمان شكل مى گيرد و بسته به همت خود شما دارد و البته مهمترين كانون جامعه پذيرى، خانواده است. از پدر و مادر و اعضاى خانواده خودتان بخواهيد كه شما را كمتر به خودشان وابسته كنند و زياد «لى لى به لالاى شما نگذارند». به آنها بفهمانيد كه اين طور هم براى شما و هم براى آنها بهتر است.
چراغ زرد
آثار تخريبى خود شيفتگى
بپا نارسى سيست نشى!
343074.jpg
] تهمينه مهربانى [

انسان خودشيفته كسى است كه بيش از حد تعادل و به شكلى بيمارگونه به خود توجه دارد. اين گونه افراد، بشدت دچار اضطراب هستند و بدترين درد برايشان اين است كه كسى به آنها توجه نكند، بنابراين براى جلب توجه ديگران، دست به هر كارى مى زنند. خودشيفتگى هيچ پشتوانه اى ندارد و معمولاً متكى بر توهمات و خيالات فرد است. افراد خود شيفته تصور مى كنند بسيار آدم هاى مهم و بزرگى هستند و جالب اينجاست كه مى خواهند ديگران را هم وادار كنندكه اين تصورات باطل را بپذيرند.
انسان خود شيفته، پيوسته خودش و ديگران را گول مى زند و براى بزرگ جلوه دادن خود، دائم دروغ مى گويد و امتيازات مالى و معنوى عجيب و غريبى را به خود نسبت مى دهد و گاه در اين كار به قدرى اغراق مى كند كه خودش هم دروغ هايش را باور مى كند.
رياكارى يكى از بزرگ ترين ويژگى هاى انسان هاى خود شيفته است. اين افراد به اين حقيقت دست نيافته اند كه مهر و علاقه و عشق ديگران به انسان، حاصل صداقت و درستكارى است و چون پس از چندى، چهره واقعى آنها براى ديگران روشن مى شود و ديگر همان توجه و احترام پوشالى اوليه را هم نسبت به آنها نشان نمى دهند، دچار اضطراب، نگرانى و رنج دائم مى شوند. انسان خودشيفته دچار عقده حقارت و خود كم بينى است، لذا سعى مى كند با بزرگ جلوه دادن خود، اين كمبودها را پنهان يا انكار كند. انسان خود شيفته بشدت از ديدن و پذيرفتن واقعيت ها مى گريزد و در دنيايى خيالى كه براى خودساخته و پادشاه آن است، به سر مى برد. انسان خود شيفته به هيچ وجه شريك مناسبى براى كار و زندگى نيست و ارتباط با او كمترين اعتبار و ثباتى ندارد.
انسان هاى خود شيفته فقط صداى خودشان را مى شنوند و افكار خودشان را قبول دارند. آنها به هيچ وجه نمى توانند انتقاد از خود را بپذيرند و پيوسته از ديگران توقع دارند كه از آنها تعريف و تحسين كنند. شور و نشاط زندگى در يك انسان خود شيفته وجود ندارد، زيرا او فقط خودش را مى بيند و از ديگرانى كه عاجزانه، تحسين و توجه آنها را طلب مى كند، غافل است. او پيوسته با اين تصور بى پايه دست به گريبان است كه همه افراد دنيا بايد به آرا و نظرات او گردن بنهند و او را قبول داشته باشند و تعصب عجيبى هم درباره عقايد خود دارد و به هيچ وجه زير بار عقايدى كه با او موافق نباشند نمى رود. فرد خودشيفته، بشدت بيمار است، اما اگر كسى جرأت كند و اين حرف را به او بزند، بلافاصله به نفهمى متهم مى شود.
يك فرد خودشيفته، ديگران را نيز دچار آسيب هاى روانى جدى مى كند. زندگى با چنين فردى، به خصوص براى كودكان، بسيار دشوار و آسيب رسان است. از آنجا كه انسان خودشيفته، معمولاً نمى پذيرد كه بيمار است، بايد به اطرافيان او يادداد كه حتى الامكان، خود را از تأثير القائات او دور نگه دارند و قوى باشند. واقعيت اين است كه انسان تا «مجبور نباشد» با يك فرد خود شيفته زندگى نمى كند و اگر به هر علتى، چنين مشكل آزار دهنده اى براى شما پيش آمده است، سعى كنيد از بحث با او بپرهيزيد، زيرا جز خردشدن اعصاب و كلافگى، نتيجه اى نخواهد داشت. با آدم خود شيفته، جز «مدارا» چاره اى نداريد. مدارا به معنى تحمل اجبارى و پذيرفتن ضعف نيست. مدارا حاصل يك روح بلند و شناخت دقيق از طبيعت انسانى است. مدارا، در واقع سازگارى همراه با آگاهى با شرايطى است كه گاه بر انسان تحميل مى شود. زندگى و كار با انسان هاى خود شيفته، امرى نا ممكن است، مگر اين كه بيمارى خود را بپذيرند و دنبال درمان باشند، اما مشكل كار اينجاست كه افراد خودشيفته به قدرى توهمات پوچ خود را باور كرده اند كه از هيچ پزشكى كمك نمى گيرند. اگر توان لازم براى كنار آمدن با يك فرد خود شيفته را نداريد، جداً از مشاركت با او، در هر زمينه اى پرهيز كنيد، چون خودتان هم بشدت آسيب خواهيد ديد. بايد براى انسان خودشيفته دعا كرد كه خداوند به او آگاهى و معرفت كافى را بدهد كه خود به اين عيب بزرگ پى ببرد و دنبال درمان آن باشد.
روزهاى نارنجى
فارغ التحصيلى در روزى كه
براى كشت و زرع بسيار مناسب بود
343005.jpg
] بتى يانگز‎/ زهرا رضايى[

«با خوشحالى بسيار، فارغ التحصيلان دانشگاه دريك را خدمتتان معرفى مى كنم. اين دانشجويان با موفقيت تحصيلات كالج خود را تكميل كرده اند؛ مايكل. م. آدانر! تبريك مى گويم. مايكل و مارگارت.ل.آلن تبريك مى گويم.»
«لعنتى كله شق! چطور نفهميد چقدر دلم مى خواد برم دانشگاه چطور توى كله اش اين چرت و پرت ها رو رديف كرد كه اگه قراره برى دانشگاه، خودت بايد يه كاريش بكنى. لعنتى!» «جان. سى.آندرسون! تبريك مى گويم جان. بتى جى»
«يه روز مى بينه از اين كه خودم از عهده اش برآمده ام و اون نقشى در موفقيت من نداشته و توى تمام سال هاى تحصيل بخصوص براى فارغ التحصيلى، كمكم نكرده، چقدر پشيمون و شرمنده است.»
«بوريس! تبريك مى گويم.»
بله موفق شدم! با وجود سرگردانى در سرزمين گسترده ابهام و موانع ادارى فراوان موفق شدم. چهار سال آزمايش تحمل فشار روانى را گذراندم و بالاخره جايزه را بردم. اسمم را روى پوستينى كه براى جايزه به من داده بودند، نوشته بودند.
دستت درد نكند پدر! آرزو داشتم از من حمايت كنى. به من افتخار كنى، فكر كنى آدم واقعاً مهمى هستم. آن همه سخنرانى هايى كه وقتى بچه بودم برايم ايراد مى كردى چه شد
تو نبودى كه مى گفتى به هر چه دل مى بندى، همان را انجام بده تو نبودى كه درباره اصول، اهداف، اخلاق، كار و نظم برايم حرف مى زدى در اين فاصله، كشيدن دست نوازش بر سرم چه شد اين چه موضوعى بود كه نمى توانستى از آن دل بكنى و مثل بقيه پدر و مادرها، در روز ملاقات والدين با اولياى مدرسه به آنجا بيايى
و حالا باز هم به من جواب رد داده اى و در جشن فارغ التحصيلى كالج من حاضر نشده اى. چطور ممكن است براى تو روزى مهمتر از روز فارغ التحصيلى هم وجود داشته باشد چطور ممكن است نتوانى برنامه ات را طورى تنظيم كنى كه براى ديدن دخترت، آن هم در يكى از مهمترين روزهاى زندگى اش حضور پيدا كنى.
«بتى! تبريك مى گويم.»
با اين همه در دريايى از چندين هزار چهره حاضرين، به دنبال چشم هاى پدرم مى گشتم، ولى هيچ جا نبود. كاملاً هم طبيعى بود. چون كالج رفتن من با تولد ششمين فرزند پدر و مادرم و ساير مسائل معمول يك خانواده بزرگ روستايى همزمانى پيدا كرده بود. چرا توقع داشتم براى پدرم اين روز با روزهاى ديگر فرق داشته باشد
«از همه كوهها صعود كن و از همه رودها بگذر.»
احساس مى كردم آوازى كه فارغ التحصيلان مى خوانند، كاملاً بى مزه و پيش پا افتاده است، اما دلم هم به درد مى آمد.
«دنبال رنگين كمان برو تا آرزويت را بيابى.»
صد و دو دانش آموز فارغ التحصيل، آن روز روى صحنه آمدند. مطمئن بودم پدر و مادرهاى آنها آنجا در سالن نشسته اند. موقعى كه همه گواهينامه هايمان را گرفتيم، از جا بلند شديم تا به طرف راهروى خروجى سالن برويم و هرچه زودتر خودمان را از شر لباس هاى دست و پا گير فارغ التحصيلى و سنجاق هاى نوك تيز خلاص كنيم.
عجيب احساس تنهايى مى كردم و غمگين و عصبانى بودم. براى پدر به جاى يك دعوت نامه، دو تا فرستاده بودم.
به او التماس كردم: «پدر! تو كه ميايى مگه نه منظورم اينه كه مگه يه نفر توى عمرش چند بار فارغ التحصيل مى شه »
و او جواب داد: «اومدن بستگى داره به اين كه توى مزرعه كار داشته باشيم يا نداشته باشيم. اگه واسه كشت و زرع روز خوبى باشه با توجه به بارون هايى كه مياد، نمى تونيم چنين فرصتى رو واسه كاشتن مزرعه از دست بديم. توى اين بهار روزهاى زيادى را از دست داديم. حالا موقع مناسب كشت و كاره. اگه بارون بياد، سعى مى كنيم بياييم، ولى خيلى روى اين موضوع حساب نكن، مى دونى كه براى رسيدن به اونجا فقط دو ساعت بايد رانندگى كرد.»
ولى من به آمدن آنها دل بسته بودم. حضور پدر در مراسم فارغ التحصيلى برايم خيلى مهم بود.
«از همه كوهها صعود كن و از همه رودها...»
«دنبال رنگين كمان برو تا آرزويت را...»
۲۷ پله با رئيس دانشگاه كه مدركم را از او گرفته بودم، فاصله داشتم. اين مدرك مجوز ورود من به دنياى آينده ام بود. صداى آرامى را شنيدم: «بتى!» و ناگهان از نااميدى خود ساخته زجرآورم رها شدم. صداى آرام پدر از ميان فريادهاى رعدآساى تشويق فراوان حضار نفوذ كرده و خود را به من رسانده بود.
هرگز صحنه اى را كه روبه رويم بود، فراموش نخواهم كرد.
او آنجا در صندلى آخر، رديفى كه براى جمعيت اضافى جشن فارغ التحصيلى تدارك ديده شده بود، نشسته و بسيار كوچكتر و ساكت تر از مرد جسور و پر سر و صدايى كه با او بزرگ شده بودم، به نظر مى رسيد. ناگهان از جا بلند شد. بر احساساتم تسلطى نداشتم. در آن لحظه پر از هيجان و شور مدرك را در دستش گذاشتم و با صدايى كه عشق، تكبر، انتقام، نياز، تشكر و افتخار در آن موج مى زد گفتم: «بفرمائيد. اين مال شماست پدر.»
او با لحنى سرشار از عشق و محبت پاسخ داد: «اين هم مال توست.»
دستش را با عجله در جيبش فرو كرد و پاكتى را بيرون آورد، با دستپاچگى، دست بزرگ پينه بسته اش را به طرف من دراز كرد و با دست ديگرش، اشك هايى را كه زنجيروار روى گونه هايش سرازير شده بود پاك كرد. آن چند ثانيه طولانى ترين، پرشورترين و پراحساس ترين ثانيه هاى عمرم بوده اند. پدرم بالاخره آمده بود، آن هم در روزى كه براى كشت و زرع، بسيار مناسب و يكى از زيباترين روزهاى بهارى بود. لباس فارغ التحصيلى ام را تا كردم و در ساكى گذاشتم. اين لباس تا امروز هم در آن ساك باقى مانده است، لباسى كه حرف ها و اعمال پدرم به آن زندگى بخشيده بود.
وقتى ياد اشك هاى پدرم مى افتادم، دوباره چشم هايم پر از اشك مى شد. او بالاخره آمده بود. من برايش مهم بودم. يا مادر در اين نبرد پيروز شده بود و يا خود جشن فارغ التحصيلى براى پدرم اهميت داشت. آهسته و آرام، در پاكت را باز كردم. نمى خواستم يادگارى با ارزش پدرم پاره شود:
مى دانم يادت نرفته است كه وقتى نوجوان بودم زمين خانوادگى مان از دست رفت و مادرم ماند و شش تا بچه كه غالباً تك و تنها آنها را بزرگ كرد. دوران سختى بود. روزى كه زمين را از ما گرفتند، قسم خوردم روزى صاحب زمين بشوم تا همه فرزندانم بتوانند سهمى از آن را به ارث ببرند و هميشه آسوده خاطر باشند. مهم نيست كه بچه ها كجاى دنيا بروند، مهم نيست سرنوشت شان چه باشد، آنها هميشه خانه «بوريس»ها را خواهند داشت كه به آن برگردند. نامه ضميمه، سند زمين مزرعه توست. ماليات زمين براى هميشه پرداخت شده است. اين زمين مال توست!
وقتى به كالج رفتى، نمى توانى تصورش را بكنى كه چقدر احساس غرور كردم و چقدر اميدوار بودم روزى همه مدارج تحصيلى را طى كنى. واقعاً نمى توانى حس كنى وقتى نتوانستم براى تأمين هزينه تحصيلت، درآمد خانواده را بالا ببرم، چه جور احساس درماندگى و ضعف مى كردم. در آن موقع نمى دانستم موضوع را چطور به تو بگويم كه ايمانت را نسبت به من از دست ندهى.
ابداً موضوع اين نيست كه به كار تو اهميت نمى دادم و نمى توانستم بفهمم چقدر سخت كار مى كنى تا به آرزويت برسى. شايد آنقدر كه تو دوست داشتى دنبال تو و كارهايت نبوده ام، ولى بدان كه هرگز از يادم جدا نبوده اى و هميشه از دور نگاهت مى كردم. شايد به نظرت رسيده باشد كه تلاش هاى دشوار تو را براى به عهده گرفتن هزينه و بار تحصيل نمى فهميدم، ولى اين طور نيست. من با مسائل متعدد خانواده اى بزرگ دست به گريبان بودم و براى به واقعيت درآوردن فقط يك آرزو، نمى خواستم از هدف خانواده كه برايم بسيار مهم و در واقع يادگار من براى شما بود، دست بردارم. هميشه برايت دعا مى كردم.
دختر عزيزم!
اين نكته را بدان كه قدرت تو براى پيش رفتن به سوى هدف، آن هم زمانى كه همه چيز بر ضد تو بود، اغلب همان چيزى بود كه آرزوهاى مرا زنده نگه مى داشت و با وجود گرفتارى ها و رنج هاى فراوان، قوايم را براى پيشروى تمديد مى كرد و به آنها ارزش مى داد. مى بينى قهرمان من، الگوى قدرت، شهامت و جسارت من تو بودى.بارها زمانى كه براى تعطيلات به خانه مى آمدى، وقتى در مزرعه قدم مى زديم و درباره موضوع هاى مختلف گفت وگو مى كرديم، مى خواستم برايت همه چيز را توضيح بدهم تا اعتمادت را به من از دست ندهى. نياز داشتم كه به من اعتقاد داشته باشى، ولى وقتى به انرژى نامحدود جوانى و غرور تو نگاه مى كردم و به تصميم هايت براى تكميل رسالتى كه برگزيده بودى گوش مى دادم، مى فهميدم نبايد درباره تو نگران باشم. مى دانستم كه تو مى توانى تصميمت را عملى كنى و قطعاً اين كار را خواهى كرد.
امروز هر دوى ما كاغذى داريم كه نشان مى دهد آرزوهايمان برآورده شده است، آرزوهايى كه به خاطر تلاش سخت ما به واقعيت پيوسته اند و ما لحظه اى براى رسيدن به آنها از تلاش فروگذار نكرده ايم. بتى! امروز به تو بسيار افتخار مى كنم.
با عشق، پدر


|   شناسنامه   |   آرشيو   |